آیا مُحَمّد پیامبر اسلام نواده-یِ اسماعیل است؟

نویسنده: دکتر رفعت عماری

برگردان: خشایار رُخسانی

چکیده:

با هدفِ بدست آوردن وَرسَنگ (اعتبار) برای گُفته هایش، محمد در آغاز پیامبریش داوش (ادعای) خویشاوندی و نوادگی با اسماعیل را کرد، بدون اینکه پاشَنی (سندی) را ارایه کُند. شاید در آن دوران این گونه داوش ها را مردم ساده دل و ناآگاه به آسانی میپذیرفتند برای اینکه دانش تبارشناسی و باستانشنای وجود نداشت، ولی امروز که دانش گُذشتهنگاری و باستانشناسی بسیار گُسترده شده است، پذیراندن یک گفته-ی بدون سند به دیگران کار ساده ای نیست. در این نوشتار دکتر رفعت عماری این داوش (ادعای) محمد را از دو راه واکاوی میکُند:

1) بررسی آن تبارنامه ای که ابن اسحاق برای محمد نگاشت. با آنکه ابن اسحاق در ساختن تبارنامه های دروغین نام آور بود، ولی تا به امروز تبارنامه-ی او تنها سرچشمه-ی دانستنی های مسلمانان از تبار محمد است.
2) بررسی آن تبارنامه ای که نویسندگان نَسک (کتاب) «عهد عتیق (Old Testament)» برای پیامبران یهودی و همچنین مسیح فراهم آوردند.

وابستگی خویشاوندی با پیامبران یهودی برای عرب هایی که در دوران محمد داوش (ادعای) پیامبری میکردند، ترفند تازه ای نبود، هتا پسر دایی محمد، اُمیه بن ابی الصالت، Ummyya bin Abi al-Salet، نیز که داوش پیامبری داشت، خود را خویشاوند با پیشکسوتانِ دین یهود و پیامبرانِ «عهد عتیق» نامید. با هدفِ ساختن تبارنامه ایِ برای محمد که هماهنگ با داستان های قرآن باشد، ابن اسحاق تبارنامه-ی «عهد عتیق» ترسایان (مسیحیان) را الگوی خود ساخت و به «معرب» کردنِ نام های آن به عربی پرداخت. در اینجا ابن اسحاق و کسانیکه کار او را سپس تر دُنبال کردند، دست به ماندک های (خطاهای) بزرگی زدند که امروز نمیتوانند از چشم تیزبین تبارشناسان پنهان بمانند.
نخست، ابن اسحاق برای جایگزینی نام ها در تبارنامه-یِ محمد، از آن نام های عربی بهره بُرد که ویژه-ی دوران خودش بودند؛ نیاز به یادآوری است که نام «عرب» تا سده-ی دهم پیش از زایش مسیح هنوز وجود نداشت.
دوم، از آنجا که ابن اسحاق نمیدانست که بازه-ی زمانی (فاصله-ی زمانی) میان محمد و اسماعیل 2670 سال است، او میپنداشت که بتواند با گُنجاندن 40 تا نیا (جد) در تبارنامه-ی محمد، کارش را رسا (کامل) سازد. و این درهالی است که برای پُر کرن چنین شکاف زمانی به 133،5 تا نیا نیاز است.
سوم، ابن اسحاق برای نشان دادن پیوند محمد با اسماعیل این گزارش دروغین را به تبارنامه اش افزود که «دُوتاکمان های (قبیله های) اسماعیلی در گذشته های دور در مکه زندگی میکردند، و این درهالی است که برپایه-ی سندهای استوار باستانی که در دست هَستند، شهر مکه در سده-ی چهارم پس از زایش مسیح در باختر عربستان ساخته شد، ولی دوتاکمان های (قبیله های) اسماعیلی برپایه-ی سندهای تاریخی در بیابان سینا و بیابان داسه-ی بارور، Fertile Crescent، زندگی میکردند و پس از سده-ی هفتم پیش از زایش مسیح از پهنه-ی گیتی ناپدید گشتند. و از آنجا که خانواده-ی محمد پیش از آمدن به مکه تا سده-ی پنجم پس از زایش مسیح در یمن زندگی میکرد، هیچ پیوندی نمیتوانسته است میان خانواده-یِ محمد و دوتاکمان های (قبیله های) اسماعیلی پدید آمده باشد، زیرا آنها 1100 سال پیش از آمدن خانواده-ی محمد به مکه ناپدید شُده بودند.
از اینرو پذیرفتنی نیست که داویده شود (ادعا شود)، چهلومین نیایِ محمد نواده-ی اسماعیل بوده است: برای اینکه محمد از یک خانواده-ی روامند (عادی) یمنی سرچشمه میگرفت، چگونه چهلومین نیای محمد میتوانست داده هایی (اطلاعاتی) درباره-ی نیاکانی داشته باشد که در دوران اسماعیل با یک بازه-ی زمانی (فاصله-ی زمانی) نزدیک به 2670 سال در سرزمین کنعان، بیابان سینا و بیابان داسه-ی بارور، Fertile Crescent، زندگی میکردند؟ با آنکه فن آوری چاپ در سده-ی پانزدهم نوآوری (اختراع) شُد، و هُنر بایگانی پاشن ها (سندها) از آن زمان با سازمان تر و آسانتر از سده های پیشین شُده است، هیچکدام از خانواده هایِ زایک (نسل) ما از نام نیاکانشان آگاهی ندارند که 1000 سال پیش زندگی میکردند.

یادآوری

با آنکه بسیاری از پیامبران «عهد عتیق» بیشتر به افسانه نزدیک هَستند تا به آدم های تاریخی، ولی این پژوهش از اینرو ارزنده است که میتواند رونوشت برداری هایِ دروغین دین اسلام از نَسک های (کتاب های) دین هایِ سامی دیگر و دستبرد در تبارنامه های آنها را با پاشَن های (سندهای) استوار آشکار سازد.

سرآغاز:

مُسلمانان بر این باورند که مُحَمّد نواده-ی اسماعیل است. برای نشان دادنِ یک پاشَن (سندی) بر دُرُست بودنِ دیدگاهشان، آنها پُرسشگران را به آن تبارنامه ای بازبُرد میدهند (ارجاع میدهند) که پیرامون سال های 775-770 پس از زایش مسیح بدست ابن عباس نوشته شُده است.
آنچه که ابن عباس نوشته است، آشکارا نادُرُست است. دُوتاکمان های (قبیله-ی) اسماعیلی، به ویژه دوتاکمان نبَیوث، Nebaioth، که برپایه-ی گفته-ی ابن اسحاق، محمد از آن سرچشمه گرفته است، چادر نشین هایی بودند که در بیابان سینا و بیابان «داسه-ی بارور (هلال حاصلحیز)» زندگی میکردند [1]. این دُوتاکمان ها پس از سده-ی هفتم پیش از زایش مسیح ناپدید شُدند.
خانواده-ی مُحَمّد از خانواده صابئین، Sabaean، یمنی بود، درهالیکه اسماعیلی ها که در بیابان های «داسه-ی بارور (هلال حاصلخیز) زندگی میکردند، سده ها پیش از اینکه خانواده-ی محمد یمن را رها کُند، از پَهنه-یِ گیتی ناپدید گشتند. گُذشتهنگاران میگویند که خانواده-یِ مُحَمد در بخش سبا-یمن زندگی میکرد. در سده-ی پنجم پس از زایش مسیح، کوسای بن کلاب، Qusayy Bin Kilab، هشتمین نیای مُحَمد، از راه ساختن یک همبستگی میانِ بسیاری از خانواده هایِ یمنی، دُوتاکمان (قبیله-ی) قریش را بُنیان گذاشت که محمد از آن سرچشمه میگرفت. این خانواده ها در سده-ی پنجم پس از زایش مسیح، شهر مکه را اشغال کردند که بدستِ دُوتاکمان (قبیله-ی) خوزه، Khuzaa’h، در سده-ی چهارم پس از زایش مسیح ساخته شُده بود.
خانواده-ی مُحمد هیچ پیوندی با دُوتاکمان (قبیله-ی) اسماعیلی نداشت، برای اینکه خانواده-ی مُحَمد تا سده-ی پنجم پس از زایش مسیح یمن را ترک نکرد، و این تاریخ برابر است با 1100 سال پس از اینکه اسماعیلی ها از پهنه-ی گیتی ناپدید گشتند. دیگر اینکه در سراسر آن دورانی که دوتاکمان های (قبیله های) اسماعیلی زندگی میکردند، دُوتاکمانِ محمد نمیتوانسته است در همان جایگاه زندگی کُند.
آن تبارنامه که بدستِ ابن اسحاق سرهم بندی شُده است، در پارادُخش (تناقض) با گُفته هایِ خودِ محمد است که پیوسته ناآگاهیش را درباره-ی نیاکان خودش بیان میداشت که از هفدهمین نیایِ او پیش تر زندگی میکردند: ادیبان اسلامی که هم دوره-ی ابن اسحاق بودند، او را به دستکاری و ساختن تبارنامه هایِ دروغین می اِراختند (متهم میکردند). سال ها پیش از ابن اسحاق، مُسلمانانی که در زمان محمد زندگی میکردند نیز، در راستای کوششی برای پیوند زدن محمد به نواده های اسماعیل، به ساختن تبارنامه هایِ دروغین روی آوردند. محمد خودش، همه-ی این تبارنامه هایِ دروغین را رد میکرد، و در پیوند با تبارنامه-ی نیاکانش، مرز گذاشت.
در پیوند با پذیرفته نشدنِ تبارنامه های دروغین از سوی محمد، عمرو بن آل-از ، Amru bin al-As، نوشت: محمد تبارنامه ای را در پیوند با نیاکانش نگاشت که به آل نضر ابن کنانه، al-Nather bin Kinaneh، میرسید. سپس او گفت:«اگر کسی داوش (ادعای) دیگری کُند یا نیاکان دیرینه تری را به این تبارنامه بیافزاید، او دروغ گفته است.» با این گفته، مُحمد خَستو شُد (اعتراف کرد) که نه او، و نه کس دیگری، چیزی درباره-ی نیاکانش پیش از ال نضر ابن کنانه، al-Nather bin Kinaneh، نمیداند. نضر ابن کنانه، هفدهمین نیای محمد در آن تبارنامه است که محمد دُرُست بون آنرا پذیرفت. بازگویی های (روایت های) دیگر و سُخنانی که به نام «حدیث» به محمد بربسته میشوند، نشان میدهند که محمد ساختن تبارنامه به زمان پیش از «معد» را رد میکرد، کسیکه برخی گمان میبُردند که نیای چهارم محمد پس از ال نضر بن کنانه بوده است.
با نگاهی به تبارنامه-ی مُحَمد، ما میتوانیم دوره-ی زندگی هر زایک (نسل) از 17 نیایِ محمد را 30 سال برآورد کُنیم. ازاینرو، ما میتوانیم به این برآیند برسیم که محمد از تبارنامه-ی دُوتاکمان (قبیله-ی) خودش آگاه بود که نزدیک به 510 سال دیرینگی (قدمت) داشت. و اگر که ما بخواهیم آن چهار نیای دیگر محمد را هم به پهرست تبارنامه-ی او بیافزاییم، پیشینگی (قدمت) تبارنامه-ی او به 630 سال خواهد رسید.
راستی (واقعیت) این است که هیچکس از گُزارش های پیش از این تاریخ آگاهی ندارد. پس، چگونه ابن اسحاق و پیروانِ او توانستند یک تبارنامه ای را به بافند که به اسماعیل میرسید، کسیکه در سال 2050 پیش از زایش مسیح میزیسته است؟ به سُخن دیگر، کمابیش 2000 سال میان بیست و یکمین نیای محمد و اسماعیل بازه (فاصله) بوده است. چگونه ابن اسحاق میداود (ادعا میکُند) که اسماعیلی ها در این دوران در مکه زندگی میکردند و هتا درباره-ی ریزگان (جزییات) تاریخ آنها مینَگیزد (توضیح میدهد)، آنهم هنگامیکه محمد خودش میگوید که هیچکس درباره-ی خویشاوندان او پیش از هفدهُمین یا بیست و یکمین آنها، آگاهی ندارد؟ همانگونه که ما پیش از این به روشنی نشان داده ایم، شهر مکه در این دوران ساخته نشُده بود. تبارنامه-ی ابن اسحاق در پارادُخش (تناقض) با سُخن خودِ محمد ایستاده است که میگفت او از نیاکانش پیشتر از ال نضر ابن کنانه، al-Nather bin Kinaneh، هیچ آگاهی ندارد که نیای هفدهم خودش بوده است.
همه-ی تبارنامه هایی که در دوران محمد نمایان گشتند، از سوی محمد و پیروانِ نزدیکش، دروغین خوانده شُدند: بازگویی های فراوانی از پیروانِ نزدیک محمد رسیده اند که گُزارش میدهند: محمد به آن تبارنامه هایِ ساختگی روی خوش نشان نمیداد که نیاکان او را به اسماعیل میرساندند.
همه-ی پیروانِ نزدیک محمد که همزمان با او زندگی میکردند، تبارنامه هایی را که در دورانِ محمد هویدا میشُدند، دروغین میدانستند. در میانِ کسانیکه پَتیاراکی (مخالفتِ) محمد با اینچنین تبارنامه هایی را گزارش کرده اند، میتوان از همسر او عایشه و پسر اَپَدر (عموی) او ابن عباس نام برد که یکی از مِهَندترین (مهمترین) گُزارشگرانِ حدیث های محمد بود. به واژگونه، ابن اسحاق از راه ساختن تبارنامه هایی که نیاکانِ محمد را به اسماعیل پیوند میزدند، در برابر همه-ی آنچیزها رو در رویی نشان میداد که این خویشاوندان نزدیک محمد میگفتند.
ابن اسحاق آن تبارنامه را که در نَسک (کتاب) جِنسیز، Genesis، [2] برای موسی گردآوری کرده اند، دستکاری کرد؛ او نام های عربی دوران خودش را در این تبارنامه، گُنجاند و با اینکار آن بخش از تاریخ را ندیده گرفت که به عمالک، Amalek، رویکرد نشان میدهد (توجه میکُند): دروغپردازی ابن اسحاق از این هم فراتر میرود. آن تبارنامه هایی که بدست ابن اسحاق و دیگرانی که پس از او آمدند، ساخته شُدند، نام های عربی را در تبارنامه هایی اندر کردند که ما آنها را در نَسک (کتاب) جنسیز، Genesis، میبابیم.
برای نمونه، ابن اسحاق نام عربی «یارب، Ya’rab، را که از واژه-ی «عرب» سرچشمه میگیرد، به نام پسر «خاهتان، Khahtan،» به تبارنامه افزوده است. ابن اسحاق سپس نام جوکتان، Joktan، را جانشین نام خاهتان، Khahtan، کرده است، که در نَسک (کتاب) جنسیز، Genesis، از او به نام پسر اِبر، Eber، پسر ارفاکساد، Arphaxad، و پسر سوم شم، Shem، پسر نوح یاد شُده است. ما میدانیم که واژه-ی «عرب» تا سده-ی دهم پیش از زایش مسیح وجود نداشت. پس، چگونه چنین نامی میتوانست در زمانی کوتاه پس از نوح در تاریخ اندر شود؟ [3].
ابن اسحاق باز ادامه میدهد. او نام لود، Lud، را به لوث، Luth، دگرگون میکند که چهارمین پسر شم، Shem، است. او سپس لوث، Luth، را پدر عمالک، Amalek، مینامد، کسیکه پدر عمالکی ها، Amalekites، بود. ابن اسحاق میداود (ادعا میکُند) که عمالک، Amalek و دُوتاکمان (قبیله-ی) او در مکه زندگی میکردند و مصری های باستان نیز نوادگانِ عمالک، Amalek بوده اند. او سپس نام بُنیادین (اصلی) عمالک، Amalek را به «عریب» وامیگرداند، تنها برای اینکه او را به عرب ها پیوند بزند. به کُمک این تبارنامه های دروغین، ابن اسحاق میداوید که شهر مکه در زمان نوح و نوه-ی او، لود، Lud، وجود داشت. این داوش (ادعا) در پارادُخش (تناقض) با آن نشانه های تاریخی است که ما پیش از این بررسی کردیم که نشان میدهند شهر مکه تا سده-ی چهارم پس از زایش مسیح وجود نداشت.

عمالک نوه-ی اِساو، Esau، و پسر اسحاق است

جنسیز، Genesis، در آیه-یِ 36:12 میگوید که تیما، Timma، یکی از زنان اِلیفاز، Eliphaz، بوده است، که فرزند نُخست اِساو، Esau، بود، و اینکه او عمالک را برای اِلیفاز، Eliphaz، زایید. عمالک پدر عمالِکی ها، Amalekites، شد، ولی او به سوی خاور رفت که بخشی از بیابان سینا بود، همانگونه که در زمان موسی برای آن گواهی هست. عمالِکی ها، Amalekites پس از سده-ی دهم پیش از زایش مسیح از میانرفتند. و هیچ سُخنی درباره-ی عمالک، Amalek، در هیچ سنگ نبشته یا نوشتارهای گذشتهنگاران یونانی یافته نمیشود، که نشان دهد این دُوتاکمان (قبیله) در میانه و باختر یا اَپاختر (شمال) عربستان میزیسته است.

نشانه ای برای رد داوش (ادعای) ابن اسحاق درباره-ی یورهوم، Jurhum

این اسحاق میداوید (ادعا میکرد) که دُوتاکمان (قبیله-ی) یورهوم، Jurhum، از دوران ابراهیم در مکه زندگی میکردند. او همچنین میداوید که یورهوم، Jurhum، نوه-ی جوکتان، Joktan، است، که پسر اِبر، Eber، بود. او در ادامه میگوید که نام بُنیادین (اصلی) یورهوم، Jurhum، «هاتهرم، Hathrem» است. وَهاک (اهمیت) نام هاتهرم، Hathrem ازاینروست که یک نام ویژه-ی عربی است که در دوران ابن اسحاق، که سده-ی هشتم پس از زایش مسیح بود، بکاربُرده میشُد.
آن نام هایی که در نوشتارهای برجای مانده از یمن و اَپاختر (شمال) عربستان بدست آمده اند، سراسر ( به کلی) ناهمسان با آن نمونه از نام هایی هَستند که تبارنامه های ابن اسحاق در خودشان گُنجانده اند، که به کرده (عملا) نشان میدهد که او نام هایِ زایَک (نسل) خودش را در این تبارنامه ها بازتاب داده است. راستی این است که هیچ سنگ نبشته، و هیچ گذشتهنگار یونانی یا رومی، و هیچ گیتاشناس (جغرافی دان) که از عربستانِ باستان دیدن کرده است، سُخنی از یک دُوتاکمانی (قبیله ای) نگفته است که یورهوم، Jurhum، نامیده میشُده است. نُخستین یادآوری از نام یورهوم، Jurhum، را ما در یک چکامه ای از اُمیه بن ابی ال صالت، Ummyya bin Abi al-Salet، پیدا کردیم، از پسر دایی محمد، که همچنین داوش (ادعای) پیامبری کرد.
آن چکامه که به اُمیه، Ummyya، بربرسته شُده است، میگوید:
« سرور اد، Ad، و یورهوم، Jurhum.»
پیش از همه اینکه، این چکامه (شعر) با شایمندیِ (احتمال) فراوان پس از رویدادهای اسلام نگاشته شُده است، برای اینکه ما در دوران «جاهلیت» پیش از اسلام، هیچ اشاره ای درباره-ی یورهوم، Jurhum پیدا نکرده ایم. این پنداشت که بسیاری از سروده های دوران «جاهلیت» پس از اسلام گردآوری و به آنها افزوده شُده اند، از سوی پژوهشگران بُزرگ همانند تاه حسین، Tah Hussein، پژوهشگر نام آور مصری، پذیرفته شُده است.
دوم، برای اینکه بتوانیم فرنودآوری کُنیم (استدلال کُنیم)، اگر ما هتا بخواهیم گُهرداشتِ (اصالت) این سروده را هم بپذیریم، ما نخواهیم توانست با پُشتیبانی به این چکامه (شعر) یک تاریخی را بسازیم که یک تیره ای به نام یورهوم، Jurhum از زمان ابراهیم در عربستان هَستی داشته است، برای اینکه اُمیه، Ummyya، هم دوره-ی مُحَمد بود، و او نمیتواند سرچشمه-ی پاشَن هایی (سندهایی) درباره-ی یک تیره ای باشد که 2700 سال پیش از دوران او میزیسته است.
از آنجا که در دورانِ کُهن روش بایگانی و رونوشت برداری همانند امروز وجود نداشت، دُرُستی یک بازگویی (روایت) زمانی میتواند در پیش دید همگانی پذیرفته شود که تاریخ آن روایت، بیشتر از چهار سده از زمانِ زندگی گزارشگر، بازه (فاصله) نداشته باشد. اگر یورهوم، Jurhum به نام یک دُوتاکمان (قبیله) در عربستان هَستی میداشت، میبایستیکه یک دُوتاکمان (قبیله-ی) کوچکی میبود که در یک زمانی پس از دوران پیدایش دین ترسایی نمایان میشُد.
از آنجا که هیچ گُزارشگر در دوران باستان یادآوری از این دُوتاکمان (قبیله) نکرده است– تازه اگر وجود میداشت–، اینچنین بازگویی هایی (روایت هایی) بی ارزش هَستند. سُروده های اُمیه، Ummyyia، سرشار از افسانه هَستند: برای نمونه اینکه: «شهبانو سبا، Saba، که از سلیمان دیدن کرد، دایه-ی (خاله) او بود؛» او چنین داویده است (ادعا کرده است) تا بتواند داوش (ادعا) و نقش خودش را در پیشگویی، بویچارد (توجیه کُند). افزون بر آن، اُمیه، Ummyyia میداوید (ادعا میکُرد) که وابستگی به «اجنه» داشته است، که به آموزش او میپرداختند؛ چنین باوری نشان میدهد که اُمیه، Ummyyia پیوند با بخشی از دین های اسرارآمیز در عربستان داشته است. اگر ما بخواهیم چنین چکامه ای (شعری) را بپذیریم، که بدست اُمیه، Ummyyia نگاشته شده است، چگونه میتوانیم برای بازسازی یک تاریخی که به دوره-ی 2700 سال پیش از زمان اُمیه، Ummyyia برمیگردد، به سُروده های چنین آدمی باور کُنیم؟

در قرآن لغزش هایِ هنگُفتی وجود دارند، و هَدف از تبانامه هایی که پس از برآمدن اسلام ساخته شُدند، پُشتیبانی از این ماندک های (خطاهای) قرآن بود. برخی از آنها نمونه هایی هَستند که به ثمود و نیمرود، Thamud and Nimrod، اشاره میکُنند.
در پیوند با ثمود، Thamud، ماندَک هایِ (خطاهای) سختِ دیگری در تبارنامه های اسلامی وجود دارند. ثمود، Thamud یک دُوتاکمان (قبیله-ی) عرب است که در سده-ی هشتم پیش از زایش مسیح نمایان گشت؛ همانگونه که در زمان پادشاه آشوری، سَرگُن دوم، Sargon II، به کُمک سنگ نوشته ها و برنوشته هایِ بجای مانده از او گواهی شُده است. این دُوتاکمان (قبیله) سپس تر قدرت سیاسیش را پیرامون سده-ی پنجم پس از زایش مسیح از دست داد. تبارنامه های اسلامی کوشش میکردند از داوش هایی (ادعاهایی) که ساخته-ی قرآن بودند، پُشتیانی کُنند تا ثمود، Thamud و اد، Ad، [4] را دُوتاکمان هایی (قبیله هایی) بشناسانند که بیدرنگ پس از نوح برآمدند. بدینسان این تبارنامه ها یک پدری را برای دُوتاکمان (قبیله-ی) ثمود، Thamud ساختند و نام او را «ثمود، Thamud» گذاشتند. سپس آنها داویدند (ادعا کردند) که او نوه-ی شم، Shem، پسر نوح بوده است. همه-ی این دستکاری ها تنها برای این بود تا داستان های قرآن را باورمند سازند.
قرآن میداود که دُوتاکمان ثمود، Thamud سومین زایک (نسل) نوح بوده است [5]، و این دُوتاکمان از سوی الله نفرین شُد که با نیروی باد کیفر داده شود [6].
ما میدانیم که این گفته نیز یکی از لغزش هایِ بی اندازه بُزرگ تاریخی است. نه تنها دُوتاکمان (قبیله-ی) ثمود، Thamud تا سده-ی هشتم پیش از زایش مسیح در پهنه-ی گیتی نمایان نَشُدَ، وآنکه تاریخ رَستادی (رسمی)، همانگونه که به کُمک سنگ نبشته های آشوری آشکار شُده است، نشان میدهند که دُوتاکمانِ (قبیله-ی) ثمود، Thamud زندگیش را در سراسر سده-ی هفتم پیش از زایش مسیح ادامه داد. همچنین، نوشتارهایِ بدست آمده از گُزارشگرانِ گوناگون یونانی و گیتاشناسان (جغرافی دانان) رومی ، که درباره-ی عربستان نوشته اند، گفته اند که ثمود، Thamud در جایگاه یک دُوتاکمان (قبیله-ی) سازمان یافته-ی سیاسی تا سده-یِ پنجم پس از زایش مسیح به هَستی خودش ادامه داد و بخش بُزرگی از اَپاختر (شمال) عربستان را فروگرفت. به سُخن دیگر، در پَتیاراکی (مخالفت) با داوش (ادعای) قرآن، هیچ بادی این دُوتاکمان (قبیله) را نابود نساخت. این راستینه-ی (واقعیت) تاریخی باید بَسنده کُند (کافی باشد) تا ما را با فرنود (دلیل) خُرسند سازد، ولی با اینهمه در تبارنامه های اسلامی لغزش های آسیم (عظیم) تاریخی دیگری نیز هَستند. یکی از این ماندَک ها (خطاها) درباره-ی نمرود، Nimrod، است. برپایه-ی گُزارش آمده در جنسیز، Genesis، (10:8-11)، نمرود نُخستین سازنده-یِ شهر باستانی در میانرودان (بین النهرین) بود. او پسر کوش، Cush بود، پسر هام، Ham، پسر نوح. ما تاریخ زندگی او را میان سال های 5000 تا 4500 پیش از زایش مسیح برآورد میکُنیم.
تبارنام های اسلامی به دُرُستی گُزارش میکُنند که نمرود پسر کوش، Cush، بود، ولی با نادُرُستی میگویند که او پیرامونِ دوران ابراهیم میزیست. این داوش (ادعای) نادُرُست درباره-ی نمرود برای هایش (تائید) یک لغزش در قرآن انجام گرفته است که میگوید نمرود در زمان ابراهیم فرمانروایی میکرد. قرآن میگوید «نمرود ابراهیم را پیگرد کرد و او را در آتش افکند، ولی آتش ابراهیم را نسوزاند.» ما این گُزارش را در سوره-ی انبیا میخوانیم، سوره-ی 21 آیه-ی 70-51 و سوره-ی ال صفات، al-Safat، سوره-ی 37 آیه-ی 95. این داستانِ قرآن از یک نَسکِ (کتاب) یهودی به نام میدراش رَبَه، Midrash Rabbah، فرگرد (فصل) 17 سرچشمه میگیرد.
ما با پافشاری از مُسلمانان میخواهیم که تاریخ بخوانند، تا بتوانند میان راستینه (واقعیت) با آنچه که قرآن و داستان های اسلامی به آنها گفته اند، بسنجند. داوش های (ادعاهای) محمد و قرآن به روشنی بی پایه هَستند. هتا اگر اینچنین ماندَک هایِ (خطاهای) تاریخی از سوی پیروانِ محمد در زمانِ او پذیرفته شُده باشند، ما نشانه های فراوانی داریم که میتوانند با فرنود (دلیل)، نادُرُستی باور آنها را نشان دهند. چگونه آدم میتواند این لغزش های هنگفت را بپذیرد، هنگامیکه یک پژوهش ساده در تاریخ، نشان میدهد که تا چه اندازه آنها میرَمژَکَند (اشتباه میکُنند).
هیچکس هاگ (حق) چنین داوشی (ادعایی) را ندارد که او از یک آدم ویژه ای سرچشمه میگیرد که 2000 سال پیش از او میزیسته است، مگر اینکه نیای او پاشَن هایی (سندهایی) را برجای گذاشته باشد که گواهی بر چنین داوشی (ادعایی) باشند. در پیوند با نهاده-ی (موضوع) محمد، این سندها وجود ندارند. ما هیچ فرنودی (دلیلی) نیافتیم که نشان دهد نیاکانِ محمد، نوادگانِ اسماعیل بوده اند.
در اینجا من میخواهم به واکاوی (تجزیه و تحلیل) تبارنامه های اسلامی ادامه بدهم که در سده-ی هشتم پس از زایش مسیح نمایان گشتند، و کوشش فراوانی برای پیوند زدن محمد با اسماعیل انجام دادند. من هم اکنون از گفته هایِ محمد نمونه ای را آوردم که او هر تبارنامه ای را نهی میکرد که بخواست نیای او را پیش تر از نضر ابن کنانه، Nather bin Kinaneh، نشان دهد که در زایک (نسل) هفدهم پیش از او زندگی میکرد.
حدیث هایِ دیگر محمد میگویند که او نمیخواست در این تبارنامه گُنجانده شود که نیای او از معد، Maad، فراتر روند؛ برخی میگویند که معد چهارمین کَس پیش از نضر ابن کنانه است. بسیاری از تبارنامه هایی که در سده-ی هشتم پس از زایش مسیح نمایان گشتند، همین داده ها را میهایند (تأیید میکُنند)، که تبارنامه-ی محمد با شایمندی (احتمال) به 17 نسل پیش از او مرزین میشود (محدود میشود)، ولی بیگمان نیاکان او از 21 زایک (نسل) فرارتر نخواهند رفت. چرا این بازده در پژوهش ما و بررسی تبانامه-ی محمد مِهَند (مهم) است؟ نُخست اینکه محمد خودش خَستو شُد (اعتراف کرد) که از هیچ نیایی که پیشتر از هفدهمین نیای او باشد، آگاهی ندارد. دوم، پس از هفدهمین زایک (نسل)، ناهمسانی ها در این تبارنامه ها آغاز میشوند و ما به آنها پی میبریم. پس از معد ابن عدنان، Maad bin Adnan، نیای شماره-ی 21، تبارنامه ها انکار همدیگر را با ناهمسانی بُزرگی میآغازند؛ این ناهمسانی ها این راستینه (واقعیت) را بازتاب میدهند که نویسندگانِ این تبارنامه ها نتوانستند بُنمایه هایی (منبع هایی) را بیابند که بر ستون آنها تبارنامه های خودشان را استوار سازند؛ فرنود (دلیل) آن نیز این است که محمد پیروانِ هم دوره-ی خودش را از ادامه-یِ پژوهش هایی که از نیای هفدهم او فراتر میرفتند، بازداشت. از اینرو، هرکس تبارنامه-یِ محمد را در ناهمسانی با دیگری ساخته است.
از دیگر ویژگی های «دل انگیز» در این تبارنامه ها این است که همه-ی سرگذشتنگاران، biographers، از نام های عربی سده-ی هشتم و نهم پیش از زایش مسیح بهره میبُردند، ولی آنها این نام ها را برای آن زایکی (نسلی) بکار میبردند که اسماعیل در آن زندگی میکرد. برای نمونه، ما در یک تبارنامه که تبری از آن یادآوری کرده است، مییابیم که نویسنده-یِ آن تبارنامه گفته است که نُخستین فرزند اسماعیل، دارای پسری به نام العوام، al-Awam، شُده است، و از العوام فرزندی به نام الصابوح، al-Saboh، به جهان آمده است.

یادآوری درباره-ی نام ها

همانگونه که یادآوری شُد، نام های العوام و الصابوح در این تبارنامه، به دُنبال دیگر نام ها آمده اند. ما این نمونه از نام ها را هتا در سنگ نبشته های اَپاختر (شمال) عربستان تا پیش از آغاز دوران دین ترسایی (مسیحی) نمیبابیم. با اینهمه، ما میبینیم که این نام ها از نمونه-یِ آن نام هایی هَستند که در دوران امویان و عباسیان پس از سده-ی هشتم و نهم پس از زایش مسیح، نام های روامند (عادی) بودند. دوران عباسیان در سال 750 پس از زایش مسیح آغازید.
هنگامیکه ما به آن تبارنامه ای بازمیگردیم که بدست ابن اسحاق ساخته شُد، که بسیاری از نویسندگان اسلامی تا زمان کنونی به آن باور دارند، ما عربی شُدنِ تبارنامه-ی او را درمینگریم (متوجه میشویم). همانگونه که من پیش از این گفتم، او نام پسر نَبَیوث، Nabaioth، فرزند نخستِ اسماعیل را به یَشجُب، Yashjub، واگردانده است و پسر او را یَعرُب، Yarob، نامیده است. و این درهالی است که یَعرُب یک واژه ای است که از واژه-ی «عرب» سرچشمه میگیرد. ابن اسحاق این دستکاری را انجام داده است تا اسماعیل را عرب نشان دهد.
از آنجا که ما میدانیم واژه-ی «عرب» تا پیش از سده-ی دهم پیش از زایش مسیح وجود نداشته است، این نمونه از نام ها همانند یَعرُب و یشجُب از نام های ویژه-ی آن دورانی هَستند که ابن اسحاق در آن زندگی میکرد. ویژگی اَنباز (مشترک) همه-ی این تبارنامه ها این است که آنها میداوند (ادعا میکُنند) محمد نواده-ی اسماعیل است، ولی با اینهمه آنها تنها از شُمار مرزینی (محدودی) از نیاکانی نام میبرند که میانِ محمد و اسماعیل بودند.

میان اسماعیل و محمد 2670 سال بازه-یِ زمانی (فاصله-ی زمانی) است

یک بازه-ی زمانی گُسترده ای میان محمد و اسماعیل هست که هتا با 40 زایک (نسل) هم نمیتوان آنرا پُر کرد: با اینهمه ابن اسحاق در تبارنامه-یِ خودش 40 نیایِ محمد را گُنجانده است. ولی او در هنگام ساختن تبارنامه اش آگاه نبود که 40 نیا بَسنده (کافی) نخواهند بود تا آن شکافِ زمانی بُزرگ میان اسماعیل و محمد را پُر کُنند. اسماعیل پیرامونِ سال 2050 پیش از زایش مسیح زندگی میکرد، درهالیکه محمد پیرامون سال 620 پس از زایش مسیح به مدینه فَرَوایید (مهاجرت کرد). از اینرو، یک بازه-ی (فاصله-ی) زمانی به اندازه-ی 2670 سال میان اسماعیل و محمد هست. چگونه میشود چنین دوران بُزرگی را تنها با 40 نیا پوشاند؟

ولی چهار نَسک (کتاب) «عهد جدید» انجیل تبارنامه-ی مسیح را تا ابراهیم دنبال میکُنند. ما 42 نیا میانِ ابراهیم و مسیح یافتیم، هرچند که این تنها یک پهنه-ی زمانی به اندازه-ی 1950 سال است. تبارنامه-ی محمد باید پاسخگوی آن 720 سال دیگر باشد.
از دیگر چیزهای مهمی که باید درنگیریست، این است که درازای زندگی زایک (نسل) یهودیان دراز تر از زایک عرب هاست. نگاهی به نیاکان مسیح از ابراهیم تا داود بیاندازید. بسیاری از این مردان نُخستین فرزند خودشان را هنگامیکه 40 تا 50 سال سن داشتند، بدست آوردند. ما میبینیم که میانِ دورانِ بردگی در بابل در سال 586 پیش از زایش مسیح، و زایش مسیح، 14 نسل وجود دارند.
این نشان میدهد که میانگین زایک (نسل) یهودیان در آن دوران 41 سال بوده است. ولی هنگامیکه ما زایک هایِ (نسل های) عرب ها را بررسی میکنیم، ما نمیتوانیم به میانگین 41 سال برای هر زایک (نسل) برسیم. پژوهشگران دریافته اند که میانگین زایک (نسل) عرب ها در آن دوران 20 سال بوده است، برای اینکه از بهر هوا و زیستبوم (محیط زیستِ) آنها، عرب ها زمانی زناشویی میکَردند که نزدیک به 17 تا 20 سال سن داشتند.
باستانشناسی عربستان، کوتاه بودن نسبی دوران زندگی زایک (نسل) عرب ها را میپذیرد: باستانشناسی پایین بودنِ آمار سن زایک ها (نسل ها) در عربستان را میهاید (تأیید میکُند). اگر ما زنجیره-یِ پادشاهانِ عربستان را بررسی کُنیم، هم در اَپاختر (شمال) عربستان و هم در یمن، ما میتوانیم کوتاهی سن زایک های (نسل های) عربی را در سنجش با زایک ها (نسل ها) در جاهای دیگر، همانند اسرائیل، بفرنودیم (ثابت کُنیم). برای نمونه زنجیره-ی فرمانروایان سبا و هیمیار، Himyar، در یمن، با پادشاهی کریبیل آ.، Karibil A.، در سده-ی نهم پیش از زایش مسیح میآغازد، و از پادشاهی معدی کریب سوم، Maadikarib III، پادشاه هیمیار، Himyar، گذر میکُند، کسیکه سد و دومین (102) فرمانروا و واپسین آنها در این زنجیره بود. او میان سال های 577-575 پس از زایش مسیح فرمانروایی کرد. ما 102 زایک (نسل) از پادشاهان را در یک گُستره-ی زمانی نزدیک به 1400 سال میبینیم. بیاد بیاورید که برخی از این فرمانروایان برادران پادشاهان دیگر در همان زایک (نسل) بودند؛ با این برآورد ما 75 تا 80 زایک (نسل) را مییابیم، و ما به این بازیافت (نتیجه گیری) میرسیم که میانگین درازای زندگی یک زایک (نسل) عربی در آن دوران 20-17 سال بوده است.
با درنگیریستن به کوتاهی زایک (نسل) عربها در آن دوران، بگُذارید گمان کُنیم که در تبارنامه-ی محمد میانگین سن هر زایک (نسل) 20 سال بوده است. از آنجا که بازه-ی (فاصله-ی) زمانی میان محمد و ابراهیم و اسماعیل 2670 سال است، میبایستیکه اندکی بیش از 133 زایک (نسل) میان آنها باشد. برایِ هَمار (حسابِ) شمار زایک ها (نسل ها)، ما باید 2670 سال بازه-ی زمانی میان محمد و ابراهیم را بر 20 سال که میانگین سن هر زایک (نسل) عربی است بخش کُنیم، که کمابیش نزدیک به 133،5 زایک (نسل) میشود، ولی نه 35 یا 40 زایک (نسل) همانگونه که ابن اسحاق و دیگران در تبارنامه های ساختگی شان برای نیاکانِ محمد برآورد کرده اند. ما میبینیم که نویسندگان این تبارنامه ها در داوش هایشان (ادعاهایشان) بر این پایه که محمد از ابراهیم و پسر او، اسماعیل سرچشمه گرفته است، تا چه اندازه بدون آمادگی و نابخرَد بوده اند.

بجز تبار مسیح، که به کمک نَسک های (کتاب های) نگارش شده-یِ انجیل در سراسر سده ها نشان داده شُده اند، هیچ خانواده-ی دیگر در تاریخ هرگز نتوانسته است نیاکان خودش را در یک پهنه-ی زمانی به اندازه-ی 2000 سال باُستواند (با دلیل ثابت کُند): بگُذارید تا ما این پُرسش را از دریچه-ی دیگری نگاه کُنیم. اگر ما بپنداریم که بیست و یکمین نیایِ محمد شناخته شُده است، و اگر ما میانگین سن هر زایک (نسل) از نیای محمد را 25 سال بجای 20 سال درنگریم، پس نیای شماره-ی 21 محمد هنوز 525 سال بازه (فاصله) با محمد خواهد داشت. این بدین چم (معنی) است که بیست و یکمین نیای محمد در میان سال های 70-50 پس از زایش مسیح زندگی میکرده است. و این برآورد باز یک شکافی به اندازه-ی 2000 سال میان محمد و اسماعیل میسازد.
بجز دودمان مسیح، هیچ خانواده ای در تاریخ هرگز نتوانسته است نیاکان خودش را در یک دورانی به اندازه-ی 2000 سال با پاشَن (سند) نشان دهد. خانواده-ی یوسف که از خاندان پادشاهی یوداه، Judah، سرچشمه میگرفت، و خانواده-ی مری، Mary، که از همان دُوتاکمان (قبیله) بود توانستند نیاکان خودشان را تا دوران ابراهیم نشان دهند. از آنجا که در هر زایک (نسل) سندها و نَسک های نگارش شُده وجود داشته است، این راستینه (واقعیت) پیوسته اُستوانیده شده است (ثابت شده است).
این تبارنامه ها گواهی به آن نویدی میدهند که خداوند به ابراهیم و اسحاق، پسر ابراهیم و سپس کمابیش به هر هموند از تبار مسیح، داد. این نویدِ سِپَندِ (مقدس) خدایی پیوسته همراه دیگر دودمان مسیح بود، همانند اسحاق، پسر او، Jacob، و پسر یاکوب، یوداه، Judah، همانگونه که از سوی موسی در نَسک (کتاب) جنسیز، Genesis، نُخستین نَسک (کتاب) انجیل گزارش شُده است.
این تبارنامه ادامه مییابد و در بسیاری از نَسک های (کتاب های) انجیل آگاشته شُده است (ثبت شده است). برای نمونه، ما میبینیم که خداوند در نَسک (کتاب) روث، Ruth، از راه بوآز، Boaz، ادامه-ی تبار مسیح را میهاید (تأیید میکُند)، که یکی از نیایِ داود، David، بود. نویدِ خداوند به داود در پیوند با زایش سلیمان که یک فرزندِ ورجاوند (مقدس) و نجات دهنده بود، بجاآورده شُد، و سپس این نوید در هاگ (حق) پادشاهان دیگر انجام گرفت، تا ما به واپسین پادشاه میرسیم، کسیکه یوداه، Judah، را پیرامون سال 586 پیش از زایش مسیح، در زمان بردگی یهودیان در بابل، اداره میکرد. بجا آورده شُدن نویدهای خداوندی پس از بردگی در بابل نیز ادامه پیدا کرد. به راستی، خداوند نویدش را به دیگر فرمانروایان در دودمان پادشاهی داود از سرگرفت، همانند زروبابل، Zerubbabel، که پیرامون سال 538 پیش از زایش مسیح فرماندار یوداه، Judah، شد.
پس از اینکه زروبابل، Zerubbabel فرماندار شَوَد، بسیاری از پیامبران، نمایان شدنِ خداوند در پیکر یک آدم را پیشگویی کردند. زنجیره-ی پیشگویی ها ادامه میبابد تا ما به پیامبر ملاچی، Malachi، میرسیم، کسیکه واپسین نَسک (کتاب) «عهد عتیق» را پیرامون سال 436 پیش از زایش مسیح نگاشت. نُخستین فرگرد (فصل) نَسک ملاچی، Malachi با این واژه ها آغاز میشود: «نگاه کُن! من پیک خودم را میفرستم، و او راه را پیشاپیش من آماده میسازد. و آن سرور، کسیکه شما آنرا جُستجو میکنید، ناگاهان به پرستشگاهش باز خواهد گشت.»
روشن است که آن خُدایی که با ملاچی، Malachi و همه-ی پیامبران سُخن گفت، آن خُدایی بود که نوید آمدنش را داد، و دیگران را آگاه کرد که پیکی را از پیش میفرستد تا راه را به نشانه-ی آمدنش، برای او آماده سازند. این پیک، یوهان باپتیست، John the Baptist، بود، کسیکه خداوند او را فراخواند در همان زمانی که در پیکر مسیح نمایان شُده بود، و آن خدایی که نشانه های مسیح را به یوهان، John، داد. او گفت: «من با آب غسل میدهم، ولی کسی در میان شما ایستاده است که شما او را نمیشناسید. این آدم، آنکسی است که پس از من میآید، بر من برتری دارد، و من ارزش آنرا ندارم که بند کفش او را باز کنم.»
در پیوند با تبارنامه-ی مسیح یک یاداشت پیوسته و رسا (کامل) و همچنین گواهی های تاریخی وجود دارند. آن دودمانِ پادشاهی را همه میشناختند که از زمان ملاچی، Malachi تا مسیح ادامه یافت. راستی این است که فرمانروایان یوداه، Judah، در زمان دودمان مکابی ها، Maccabees، در سراسر سده-ی دوم پیش از زایش مسیح، در اورشلیم به فرمانروای شان ادامه دادند. چم (معنی) این سخن این است که آن دوره، که گُزارش های آن تنها از راه دهان به دهان پراکنده میشُد، تا اینکه ما به زمان مری و یوسف، Mary and Joseph، رسیدیم، از 140-120 سال فراتر نمیرود. این یک زمان کوتاهی بود که در آن خانواده ها از پدر و پدربُزرگشان که 140 سال زود تر زندگی میکردند، آگاه بودند.
هنگامیکه ما یوهان باپتیست، John the Baptist، را درمینگریم که از او گواهی های نوشتاری برجای مانده است، نه تنها در نَسک «عهد جدید»، وآنکه در نوشتارهای تاریخی، همانند نوشتارهایِ جوزفوس فلاویوس، Josephus Flavius، گذشتهنگاران یهودی- رومی، ما میبینیم که یاداشت های رسا (کامل) و پیوسته، همراه با پاشَن (سند) و گواهی های تاریخی در پیوند با تبارنامه-ی مسیح در دسترس داریم.
در سنجش با تبارنامه-ی رسای مسیح، میان محمد و اسماعیل یاداشتی در دست نیست که بتواند داوش (ادعای) مُسلمانان را برپایه سرچشمه گرفتن محمد از اسماعیل، پُشتیبانی کُند. از سویی دیگر، هنگامیکه ما خانواده-ی محمد را زیر ذره بین میگیریم، که کُهن ترین نیای او (که جای شک و گفتگو دارد) 21 نسل از محمد بازه (فاصله) داشت، و در یمن و در سده-ی یکم پس از زایش مسیح زندگی میکرد، چگونه میتوانیم بیست و یکمین نیای محمد را به اسماعیل پیوند بزنیم که در بیابان سینایی و 2000 سال پیش از محمد زندگی میکرد؟ تا پیش از محمد هیچ دَستَکی (سندی) در عربستان به چنین داوشی (ادعایی) اشاره نکرده است.
اسلام همچنین میداود (ادعا میکُند) که ابراهیم و اسماعیل بُنیانگُزار شهر مکه بوده اند، ولی راستی این است که شهر مکه پیش از سده-ی چهارم پس از زایش مسیح هَستی نداشته است. هیچ پاشَن (سند) تاریخی نوشته شده در سراسر 2000 سال میان بیست و یکُمین نیای محمد و دوران اسماعیل در دست نیست، که بداود (ادعا کُند) بیست و یکم نیای محمد، نواده-ی اسماعیل بوده است. و هیچ سند نوشته شده و باورمندی میان دوره-یِ خودِ محمد و دوره-ی بیست و یکمین نیای او نیز در دست نیست.
انگار که سندهای بَسنده (کافی) در دسترس نباشند که نشان دهند محمد نمیتوانسته است نواده-ی اسماعیل باشد، ما گواهی از هزاران سنگ نبشته و برنوشت داریم، از رویدادها تاریخی و یاداشت های باستانی که درباره-ی سدها فرمانروا در عربستان گُزارش میدهند، که به دُوتاکمان های (قبیله های) گوناگونی وابسته بودند، ولی هیچ برنوشت یا یاداشتی یافت نمیشود که دربرگیرنده-ی گُزارشی درباره-ی نیاکان محمد باشد.
این نشان میدهد که خانواده-ی محمد یک خانواده-ی ناشناخته و روامندی (عادی ای) بوده است، همانند دیگر خانواده ها در یمن، که هیچگاه در یک شهر در باختر عربستان فرمانروایی نکرده است، با آنکه بازگویی های (روایت های) اسلامی میداوند (ادعا میکُنند) که خانواده-ی محمد در مکه فرمانروایی میکرد.
این شایش پذیر (امکان پذیر) نیست که داویده شود (ادعا شود)، بیست و یکمین نیایِ محمد نواده-ی اسماعیل بوده است: برای اینکه محمد از یک خانواده-ی بهنجار (عادی) یمنی سرچشمه میگرفت؛ از اینرو چگونه بیست و یکُمین نیای محمد میتوانست داده هایی درباره-ی نیاکانی داشته باشد که در دوران ابراهیم زندگی میکردند؟ با آنکه فن آوری چاپ در سده-ی پانزدهم نوآوری (اختراع) شُد، و هُنر بایگانی پاشن ها (سندها) از آن زمان با سازمان تر و آسانتر از سده های پیشین شُده است، هیچکدام از خانواده هایِ زایک (نسل) ما از نام نیاکانش آگاهی ندارد که 1000 سال پیش زندگی میکردند.
پس، چگونه یک آدم بهنجار، همانند بیست و یکمین نیای محمد که پیرامون سده-ی یکم پس از زایش مسیح زندگی میکرد، میتوانست هرچیزی را درباره-ی یکی از نیاکانش بداند که 2000 سال پیش از او زندگی میکرد؟
از یاداشت های آشوریان که از سده-ی نهم و هفتم پیش از زایش مسیح سرچشمه میگیرند، ما میدانیم که دُوتاکمان های (قبیله های) اسماعیلی به نام کوچ نشین در بیابانِ سینا و بیابان داسه-ی بارور، Fertile Crescent، زندگی میکردند. ولی هیچکدام از این یاداشت ها دربرگیرنده-ی نام اسماعیل نیستند. هیچکدام از این برنوشت ها و سنگ نبشته ها نشان نمیدهند که آنها از اسماعیل با نامش یاد کرده باشند.
این راستی (واقعیت) به ما نشان میدهد که آنها نمیدانستند که تبار آنها از اسماعیل سرچشمه میگیرد. سوای این، آنها بیگمان میبایستیکه سرافراز میبودند که نواده-ی اسماعیل هَستند، و آنها میبایستیکه نام اسماعیل را به هر زایکی (نسلی) که در پی آنها میآمد، گُزارش میکردند، همانگونه که یهودی ها نام اسحاق را در جایگاه بخشی از اَپَرماندِ (میراث) دین یهود در هر نَسکِ (کتاب) بباستانی که نوشتند، گُزارش کردند.
از آنجا که اسماعیل از سوی خدا هیچ پیام آسمانی دریافت نکرد، تنها نواده های تاریخی او دوازده دُوتاکمان (قبیله) بودند که از پسرهای او سرچشمه میگرفتند. در زایک های (نسل های) سپسین، هتا نواده هایِ پسرانش، اسماعیل و نام او را فراموش کردند، با آنکه زمان، میان اسماعیل و این دُوتاکمان ها (قبیله ها) تنها 1200 سال بود (میان سده-ی هفتم تا سده-ی نهم پیش از زایش مسیح).
از آنجا که این نهاده (موضوع) برای نواده هایِ راستین اسماعیل روشن است، چگونه یک آدمی که در یمن زندگی میکرد، به دور از آنجایی که اسماعیل میزیست، به این بازیافت (نتیجه گیری) رسید که او از اسماعیل شرچشمه میگیرد، کسیکه 2000 سال پیش از او زندگی میکرد؟ اگر دُوتاکمان های (قبیله های) اسماعیلی خودشان نمیدانستند که نیای آنها از اسماعیل سرچشمه میگیرد، چه کسی باید به بیست و یکُمین نیای محمد گفته باشد، که او از اسماعیل سرچشمه گرفته است؟
هیچ سندی در دست نیست که نشان دهد هفدهمین یا بیست و یکمین نیای محمد هتا داویده باشد (ادعا کرده باشد) که نواده-ی اسماعیل بوده است. پیش از محمد پاشن (سند) نوشته شُده ای در دست نبود که چنین داوشی (ادعایی) کُند. هتا اگر این چنین دَستَکی (سندی) وجود میداشت، باز اینچنین «نیایی» این هاگ (حق) را نمیداشت که بدون سندهایِ نوشته شده برای هر زایک (نسل)– تا دُرُستی گفته اش را با فرنود (دلیل) نشان دهد،– داوش (ادعای) نواده بودن از کسی را بکُند که 2000 سال پیش از او میزیسته است.
روشن است که داوش (ادعای) اسلام درباره-ی سرچشمه گرفتن محمد از نواده هایِ اسماعیل از این راستی بیشتر به دور است که من بداوم (ادعا کُنم) که من از تبار جولیوس سزار، Julius Cesar، سرچشمه میگیرم، کسیکه 2000 سال پیش از زمان من زندگی میکرد. به سُخن دیگر ، با آنکه من داویده ام (ادعا کرده ام) که بیست و یکُمین نیای من از جولیوس سزار سرچشمه گرفته است، ولی من هیچ پاشَنی (سندی) برای اسُتوار کردن داوش (ادعای) خودم ندارم. این امکان پذیر نیست که کسی بخواهد «دُرُستی» چنین سُخنی را به زایک (نسل) ما بفرنودد (ثابت کُند). اکنون میدانیم که چرا امروز هیچکس، هتا در روم، داوش (ادعای) نوادگی جولیوس سزار را ندارد، و هتا نه آن ایتالیایی هایی که 1000 سال پیش زندگی میکردند، گُرمک (جرأت) چنین داوشی (ادعایی) را داشتند. این پذیرفتنی است که هتا 1000 سال بازه-یِ زمانی (فاصله-ی زمانی)، بدون هیچ سندِ گواهی شده ای، هر داوشی را خنده دار نشان میدهد.
پشیماریِ (ادعایِ) سرچشمه گرفتن از پیشکسوتانِ دین یهود، رسم همگانی در عربستان در زمان محمد برای همه-ی آن کسانی بود که داوش (ادعای) پیامبری داشتند. اینچنین داوشی، اگر کسی آنرا بپذیرد، از مرز اَرتی (صداقت) و کرویز (منطق) پافراتر گُذاشته است.
با اینهمه، کسانی در عربستان بودند، به ویژه در زمان محمد، که آگاهانه خودشانرا نوادگانِ نامورانِ دین یهود میشناساندند. مردانی که داوش پیامبری داشتند، بیشتر، خودشان را نواده-ی یک شخصیت تاریخی نشان میدادند، یا سرچشمه گرفته از مردمی که انجیل از آنها نامی بُرده است.
اُمیه بن ابی الصالت، Umayya bin abi al-Salt، پسر دایی محمد، داوش (ادعای) پیامبری کرد. او گفت شهبانو سبا که از سلیمان بازدید کرد، عمه-ی او بوده است. او چنین سُخنی را بیان داشت تا با «فرنود (دلیل)» نشان دهد که از تبار برادران شهبانو سبا است. همچنین توبا، Tubb’a، [7] داوش پیامبری کرد و اینکه شهبانو سبا، عمه-ی او بوده است.
در سراسر تاریخ ما کسانی را همانند اُمیه بن ابی الصالت میشناسیم که میخواستند پیامبر مردمانشان شوند. آنها چنین داوش هایی را میکردند، زیرا میدانستند که بسیاری از مردم پیرامون آنها ساده دل و ناآگاه هَستند و پشیماری (ادعای) آنها را زیر پُرسش نخواهند بُرد.
با آنکه پیامبران دروغین در عربستان این پُررویی را داشتند که داوش نوادگی کسی را کُنند که 1000 سال پیش از آنها میزیست، مُحمد داوید (ادعا کرد) که از اسماعیل سرچشمه میگیرد، کسیکه 2700 سال پیش از او زندگی میکرد، آنهم بدون نشان دادن هیچ پاشَن (سندِ) نگارش شُده-ی تاریخی. من برای دوستان مسلمان خودم افسوس میخورم که سرنوشت جاودانی شان را به یک داوشی (ادعایی) واسپرده اند که در پارادُخش (تناقض) با خَرَد و سندهای تاریخی است.
مُحمد داوید (ادعا کرد) که او به آسمان رفت و در بهشت از ابراهیم بازدید کرد، و آگاه شُد که او یک رونوشت دُرُست از خود ابراهیم است؛ محمد چنین سُخنی گفت تا بتواند به پیروانش نشان دهد که او از ابراهیم سرچشمه گرفته است. ما دیدیم که چگونه محمد داوید (ادعا کرد) که اسماعیل نیای او بود. محمد چنین سُخنی گفت، با آنکه یک بازه-ی زمانی (فاصله-ی زمانی) برای 2700 سال میان او و اسماعیل وجود داشت، و هیچ پاشَن (سند) نگارش شده ای نیز برای پُشتیبانی از داوش خودش نشان نداد.
ولی در اینجا گفته فراتر از نبودنِ یک تکیه گاه برای یک داوش (ادعای) افسانه ای است. محمد با این گفته که یک رونوشت راستین از ابراهیم است، خودش را به ابراهیم پیوند زد، چونکه به گفته-ی خودش « او به آسمان رفت، به جاییکه که او از بسیاری از پیشکسوتان و بُزرگان دین یهود دیدن کرد—و در میان آنها همچنین از ابراهیم.
محمد همچنین داوید (ادعا کرد) که آسمان از هفت لایه ساخته شده است، این اندیشه را محمد از دین ها و کیش های زمان خودش پذیرفته بود، همانند گُنوستیک ها، Gnosticism، [8]، مانوی ها و زرتُشتیان. نوشتارهای گُنوستیکی رفتار آدم ها پیش از مرگ را شَوَندِ (علت) وجودِ هر لایه-یِ آسمان میکرد. محمد نیز همینگونه میداوید (ادعا میکرد). محمد ابراهیم را در لایه-ی هفتم آسمان نشاند، جاییکه او بر دینباوران فرمانروایی میکرد، بر کسانیکه بیشتر کار میکردند، و آیین های دینی را بیشتر از ماندگاران (ساکنین) در لایه های پایین تر، بجا میآوردندَ.
همانگونه که پیش از این گفتم، برای اینکه محمد به پیروانش نشان دهد که نواده-ی ابراهیم است، او داوید (ادعا) کرد که رونوشت راستین ابراهیم است. و هنگامیکه پیراوان محمد از او پرسیدند که چهره-ی ابراهیم چگونه بوده است، او به آنها پاسخ داد که ابراهیم یک رونوشت از خود محمد بوده است. محمد به آنها گفت:«من هیچکس را همانندتر از دوست شما [9] به ابراهیم ندیدم، و این دوست شما بجز ابراهیم، به هیچکس دیگر همانند نیست.»
البخوارایی، نویسنده-ی حدیث های محمد، یادآوری کرده است که محمد گفته است:«من همانندترین پسر به ابراهیم هستم.» برای اینکه میخواست به پیروانش نشان دهد که او نواده-ی ابراهیم است، محمد داوید (ادعا کرد) که او رونوشت ابراهیم است، و این درهالی بود که اسحاق با آنکه پسر ابراهیم بود و مادرش ناخواهری ابراهیم، او گُرمک (جرأت) چنین چنین داوشی (ادعایی) را نداشت. نه یاکوب، یا نوادگانِ دیگری که به ابراهیم نزدیک بودند، چنین داوشی نکردند که رونوشتی از ابراهیم هَستند.
اکنون این پرسش پیش میآید که: چگونه یک آدمی که 2700 سال پس از ابراهیم میزیست، میتوانست اینچنین داوشی کُند؟

یاداشت ها

[1] هلال حاصلخیز به عربی: «هلال خصیب » یا  «داسه بارورم» به پارسی، نام بخش تاریخی از خاور میانه و دربرگیرندهٔ بخش‌های خاوری دریای مدیترانه، میانرودان و مصر باستان می‌باشد. این نام نخستین بار از سوی جیمز هنری بریستد باستانشناس دانشگاه شیکاگو بر این بخش از جهان گذارده‌شد.

داسه بارور با رودهای نیل، دجله، فرات و رود اردن سیراب می‌شود. این منطقه از باختر به دریای مدیترانه، از شمال به بیابان سوریه و از دیگر سویها به شبه جزیره عربستان و خلیج فارس و دیگر بخش‌های مدیترانه محدود می‌شود. داسه بارور امروزه کشورهای مصر، اسرائیل، لبنان و نیز کرانه باختری رود اردن و نوار غزه و بخش‌هایی از اردن، سوریه، عراق، جنوب شرقی ترکیه، غرب و جنوب غربی ایران را دربرمی‌گیرد. جمعیت داسه بارور را امروزه نزدیک به ۱۲۰ میلیون یا دست کم یک‌چهارم جمعیت کل خاور میانه تخمین می‌زنند.

[2] دومین نَسک (کتاب) «عهد عتیق» (Old Testament)، جنسیز، Genesis، نام دارد.

[3] اگر اینگونه گمانه زنی کُنیم که نوح 5500 سال پیش از زایش مسیح زندگی میکرده است.

[4] اد، Ad یکی دیگر از دُوتاکمان های (قبیله های) عرب بود که پس از ثمود، Thamud پدیدار گشت.

[5] قرآن دُوتاکمان عرب اد، Ad، را به نام دومین زایک (نسل) پس از نسل نوح شناسانده است؛ و ثمود، Thamud را به نام سومین زایک (نسل). برای آشنایی با گفته-ی قرآن آیه-ی 69 از سوره-ی هفتم را بخوانید.

[6] در باور زرتشتیان باد یکی از ابزارهایی است که خداوند به کُمک آن داد را از بیدادگران میستاند.

[7] توبا ، Tubb’a، رهبر یمنی بود که در سال های میان 410 تا 435 پس از زایش مسیح فرمانروایی میکرد و مکه را اشغال کرد.

[8]

http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%AF%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C%DA%A9

[9] فردید (منظور) محمد در اینجا از «دوست شما» خودش بوده است.

چهارشنبه، 7 دی، 3749 دین بهی

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s