آیا مُحَمّد پیامبر اسلام نواده-یِ اسماعیل است؟

نویسنده: دکتر رفعت عماری

برگردان: خشایار رُخسانی

چکیده:

با هدفِ بدست آوردن وَرسَنگ (اعتبار) برای گُفته هایش، محمد در آغاز پیامبریش داوش (ادعای) خویشاوندی و نوادگی با اسماعیل را کرد، بدون اینکه پاشَنی (سندی) را ارایه کُند. شاید در آن دوران این گونه داوش ها را مردم ساده دل و ناآگاه به آسانی میپذیرفتند برای اینکه دانش تبارشناسی و باستانشنای وجود نداشت، ولی امروز که دانش گُذشتهنگاری و باستانشناسی بسیار گُسترده شده است، پذیراندن یک گفته-ی بدون سند به دیگران کار ساده ای نیست. در این نوشتار دکتر رفعت عماری این داوش (ادعای) محمد را از دو راه واکاوی میکُند:

1) بررسی آن تبارنامه ای که ابن اسحاق برای محمد نگاشت. با آنکه ابن اسحاق در ساختن تبارنامه های دروغین نام آور بود، ولی تا به امروز تبارنامه-ی او تنها سرچشمه-ی دانستنی های مسلمانان از تبار محمد است.
2) بررسی آن تبارنامه ای که نویسندگان نَسک (کتاب) «عهد عتیق (Old Testament)» برای پیامبران یهودی و همچنین مسیح فراهم آوردند.

وابستگی خویشاوندی با پیامبران یهودی برای عرب هایی که در دوران محمد داوش (ادعای) پیامبری میکردند، ترفند تازه ای نبود، هتا پسر دایی محمد، اُمیه بن ابی الصالت، Ummyya bin Abi al-Salet، نیز که داوش پیامبری داشت، خود را خویشاوند با پیشکسوتانِ دین یهود و پیامبرانِ «عهد عتیق» نامید. با هدفِ ساختن تبارنامه ایِ برای محمد که هماهنگ با داستان های قرآن باشد، ابن اسحاق تبارنامه-ی «عهد عتیق» ترسایان (مسیحیان) را الگوی خود ساخت و به «معرب» کردنِ نام های آن به عربی پرداخت. در اینجا ابن اسحاق و کسانیکه کار او را سپس تر دُنبال کردند، دست به ماندک های (خطاهای) بزرگی زدند که امروز نمیتوانند از چشم تیزبین تبارشناسان پنهان بمانند.
نخست، ابن اسحاق برای جایگزینی نام ها در تبارنامه-یِ محمد، از آن نام های عربی بهره بُرد که ویژه-ی دوران خودش بودند؛ نیاز به یادآوری است که نام «عرب» تا سده-ی دهم پیش از زایش مسیح هنوز وجود نداشت.
دوم، از آنجا که ابن اسحاق نمیدانست که بازه-ی زمانی (فاصله-ی زمانی) میان محمد و اسماعیل 2670 سال است، او میپنداشت که بتواند با گُنجاندن 40 تا نیا (جد) در تبارنامه-ی محمد، کارش را رسا (کامل) سازد. و این درهالی است که برای پُر کرن چنین شکاف زمانی به 133،5 تا نیا نیاز است.
سوم، ابن اسحاق برای نشان دادن پیوند محمد با اسماعیل این گزارش دروغین را به تبارنامه اش افزود که «دُوتاکمان های (قبیله های) اسماعیلی در گذشته های دور در مکه زندگی میکردند، و این درهالی است که برپایه-ی سندهای استوار باستانی که در دست هَستند، شهر مکه در سده-ی چهارم پس از زایش مسیح در باختر عربستان ساخته شد، ولی دوتاکمان های (قبیله های) اسماعیلی برپایه-ی سندهای تاریخی در بیابان سینا و بیابان داسه-ی بارور، Fertile Crescent، زندگی میکردند و پس از سده-ی هفتم پیش از زایش مسیح از پهنه-ی گیتی ناپدید گشتند. و از آنجا که خانواده-ی محمد پیش از آمدن به مکه تا سده-ی پنجم پس از زایش مسیح در یمن زندگی میکرد، هیچ پیوندی نمیتوانسته است میان خانواده-یِ محمد و دوتاکمان های (قبیله های) اسماعیلی پدید آمده باشد، زیرا آنها 1100 سال پیش از آمدن خانواده-ی محمد به مکه ناپدید شُده بودند.
از اینرو پذیرفتنی نیست که داویده شود (ادعا شود)، چهلومین نیایِ محمد نواده-ی اسماعیل بوده است: برای اینکه محمد از یک خانواده-ی روامند (عادی) یمنی سرچشمه میگرفت، چگونه چهلومین نیای محمد میتوانست داده هایی (اطلاعاتی) درباره-ی نیاکانی داشته باشد که در دوران اسماعیل با یک بازه-ی زمانی (فاصله-ی زمانی) نزدیک به 2670 سال در سرزمین کنعان، بیابان سینا و بیابان داسه-ی بارور، Fertile Crescent، زندگی میکردند؟ با آنکه فن آوری چاپ در سده-ی پانزدهم نوآوری (اختراع) شُد، و هُنر بایگانی پاشن ها (سندها) از آن زمان با سازمان تر و آسانتر از سده های پیشین شُده است، هیچکدام از خانواده هایِ زایک (نسل) ما از نام نیاکانشان آگاهی ندارند که 1000 سال پیش زندگی میکردند.

یادآوری

با آنکه بسیاری از پیامبران «عهد عتیق» بیشتر به افسانه نزدیک هَستند تا به آدم های تاریخی، ولی این پژوهش از اینرو ارزنده است که میتواند رونوشت برداری هایِ دروغین دین اسلام از نَسک های (کتاب های) دین هایِ سامی دیگر و دستبرد در تبارنامه های آنها را با پاشَن های (سندهای) استوار آشکار سازد.

سرآغاز:

مُسلمانان بر این باورند که مُحَمّد نواده-ی اسماعیل است. برای نشان دادنِ یک پاشَن (سندی) بر دُرُست بودنِ دیدگاهشان، آنها پُرسشگران را به آن تبارنامه ای بازبُرد میدهند (ارجاع میدهند) که پیرامون سال های 775-770 پس از زایش مسیح بدست ابن عباس نوشته شُده است.
آنچه که ابن عباس نوشته است، آشکارا نادُرُست است. دُوتاکمان های (قبیله-ی) اسماعیلی، به ویژه دوتاکمان نبَیوث، Nebaioth، که برپایه-ی گفته-ی ابن اسحاق، محمد از آن سرچشمه گرفته است، چادر نشین هایی بودند که در بیابان سینا و بیابان «داسه-ی بارور (هلال حاصلحیز)» زندگی میکردند [1]. این دُوتاکمان ها پس از سده-ی هفتم پیش از زایش مسیح ناپدید شُدند.
خانواده-ی مُحَمّد از خانواده صابئین، Sabaean، یمنی بود، درهالیکه اسماعیلی ها که در بیابان های «داسه-ی بارور (هلال حاصلخیز) زندگی میکردند، سده ها پیش از اینکه خانواده-ی محمد یمن را رها کُند، از پَهنه-یِ گیتی ناپدید گشتند. گُذشتهنگاران میگویند که خانواده-یِ مُحَمد در بخش سبا-یمن زندگی میکرد. در سده-ی پنجم پس از زایش مسیح، کوسای بن کلاب، Qusayy Bin Kilab، هشتمین نیای مُحَمد، از راه ساختن یک همبستگی میانِ بسیاری از خانواده هایِ یمنی، دُوتاکمان (قبیله-ی) قریش را بُنیان گذاشت که محمد از آن سرچشمه میگرفت. این خانواده ها در سده-ی پنجم پس از زایش مسیح، شهر مکه را اشغال کردند که بدستِ دُوتاکمان (قبیله-ی) خوزه، Khuzaa’h، در سده-ی چهارم پس از زایش مسیح ساخته شُده بود.
خانواده-ی مُحمد هیچ پیوندی با دُوتاکمان (قبیله-ی) اسماعیلی نداشت، برای اینکه خانواده-ی مُحَمد تا سده-ی پنجم پس از زایش مسیح یمن را ترک نکرد، و این تاریخ برابر است با 1100 سال پس از اینکه اسماعیلی ها از پهنه-ی گیتی ناپدید گشتند. دیگر اینکه در سراسر آن دورانی که دوتاکمان های (قبیله های) اسماعیلی زندگی میکردند، دُوتاکمانِ محمد نمیتوانسته است در همان جایگاه زندگی کُند.
آن تبارنامه که بدستِ ابن اسحاق سرهم بندی شُده است، در پارادُخش (تناقض) با گُفته هایِ خودِ محمد است که پیوسته ناآگاهیش را درباره-ی نیاکان خودش بیان میداشت که از هفدهمین نیایِ او پیش تر زندگی میکردند: ادیبان اسلامی که هم دوره-ی ابن اسحاق بودند، او را به دستکاری و ساختن تبارنامه هایِ دروغین می اِراختند (متهم میکردند). سال ها پیش از ابن اسحاق، مُسلمانانی که در زمان محمد زندگی میکردند نیز، در راستای کوششی برای پیوند زدن محمد به نواده های اسماعیل، به ساختن تبارنامه هایِ دروغین روی آوردند. محمد خودش، همه-ی این تبارنامه هایِ دروغین را رد میکرد، و در پیوند با تبارنامه-ی نیاکانش، مرز گذاشت.
در پیوند با پذیرفته نشدنِ تبارنامه های دروغین از سوی محمد، عمرو بن آل-از ، Amru bin al-As، نوشت: محمد تبارنامه ای را در پیوند با نیاکانش نگاشت که به آل نضر ابن کنانه، al-Nather bin Kinaneh، میرسید. سپس او گفت:«اگر کسی داوش (ادعای) دیگری کُند یا نیاکان دیرینه تری را به این تبارنامه بیافزاید، او دروغ گفته است.» با این گفته، مُحمد خَستو شُد (اعتراف کرد) که نه او، و نه کس دیگری، چیزی درباره-ی نیاکانش پیش از ال نضر ابن کنانه، al-Nather bin Kinaneh، نمیداند. نضر ابن کنانه، هفدهمین نیای محمد در آن تبارنامه است که محمد دُرُست بون آنرا پذیرفت. بازگویی های (روایت های) دیگر و سُخنانی که به نام «حدیث» به محمد بربسته میشوند، نشان میدهند که محمد ساختن تبارنامه به زمان پیش از «معد» را رد میکرد، کسیکه برخی گمان میبُردند که نیای چهارم محمد پس از ال نضر بن کنانه بوده است.
با نگاهی به تبارنامه-ی مُحَمد، ما میتوانیم دوره-ی زندگی هر زایک (نسل) از 17 نیایِ محمد را 30 سال برآورد کُنیم. ازاینرو، ما میتوانیم به این برآیند برسیم که محمد از تبارنامه-ی دُوتاکمان (قبیله-ی) خودش آگاه بود که نزدیک به 510 سال دیرینگی (قدمت) داشت. و اگر که ما بخواهیم آن چهار نیای دیگر محمد را هم به پهرست تبارنامه-ی او بیافزاییم، پیشینگی (قدمت) تبارنامه-ی او به 630 سال خواهد رسید.
راستی (واقعیت) این است که هیچکس از گُزارش های پیش از این تاریخ آگاهی ندارد. پس، چگونه ابن اسحاق و پیروانِ او توانستند یک تبارنامه ای را به بافند که به اسماعیل میرسید، کسیکه در سال 2050 پیش از زایش مسیح میزیسته است؟ به سُخن دیگر، کمابیش 2000 سال میان بیست و یکمین نیای محمد و اسماعیل بازه (فاصله) بوده است. چگونه ابن اسحاق میداود (ادعا میکُند) که اسماعیلی ها در این دوران در مکه زندگی میکردند و هتا درباره-ی ریزگان (جزییات) تاریخ آنها مینَگیزد (توضیح میدهد)، آنهم هنگامیکه محمد خودش میگوید که هیچکس درباره-ی خویشاوندان او پیش از هفدهُمین یا بیست و یکمین آنها، آگاهی ندارد؟ همانگونه که ما پیش از این به روشنی نشان داده ایم، شهر مکه در این دوران ساخته نشُده بود. تبارنامه-ی ابن اسحاق در پارادُخش (تناقض) با سُخن خودِ محمد ایستاده است که میگفت او از نیاکانش پیشتر از ال نضر ابن کنانه، al-Nather bin Kinaneh، هیچ آگاهی ندارد که نیای هفدهم خودش بوده است.
همه-ی تبارنامه هایی که در دوران محمد نمایان گشتند، از سوی محمد و پیروانِ نزدیکش، دروغین خوانده شُدند: بازگویی های فراوانی از پیروانِ نزدیک محمد رسیده اند که گُزارش میدهند: محمد به آن تبارنامه هایِ ساختگی روی خوش نشان نمیداد که نیاکان او را به اسماعیل میرساندند.
همه-ی پیروانِ نزدیک محمد که همزمان با او زندگی میکردند، تبارنامه هایی را که در دورانِ محمد هویدا میشُدند، دروغین میدانستند. در میانِ کسانیکه پَتیاراکی (مخالفتِ) محمد با اینچنین تبارنامه هایی را گزارش کرده اند، میتوان از همسر او عایشه و پسر اَپَدر (عموی) او ابن عباس نام برد که یکی از مِهَندترین (مهمترین) گُزارشگرانِ حدیث های محمد بود. به واژگونه، ابن اسحاق از راه ساختن تبارنامه هایی که نیاکانِ محمد را به اسماعیل پیوند میزدند، در برابر همه-ی آنچیزها رو در رویی نشان میداد که این خویشاوندان نزدیک محمد میگفتند.
ابن اسحاق آن تبارنامه را که در نَسک (کتاب) جِنسیز، Genesis، [2] برای موسی گردآوری کرده اند، دستکاری کرد؛ او نام های عربی دوران خودش را در این تبارنامه، گُنجاند و با اینکار آن بخش از تاریخ را ندیده گرفت که به عمالک، Amalek، رویکرد نشان میدهد (توجه میکُند): دروغپردازی ابن اسحاق از این هم فراتر میرود. آن تبارنامه هایی که بدست ابن اسحاق و دیگرانی که پس از او آمدند، ساخته شُدند، نام های عربی را در تبارنامه هایی اندر کردند که ما آنها را در نَسک (کتاب) جنسیز، Genesis، میبابیم.
برای نمونه، ابن اسحاق نام عربی «یارب، Ya’rab، را که از واژه-ی «عرب» سرچشمه میگیرد، به نام پسر «خاهتان، Khahtan،» به تبارنامه افزوده است. ابن اسحاق سپس نام جوکتان، Joktan، را جانشین نام خاهتان، Khahtan، کرده است، که در نَسک (کتاب) جنسیز، Genesis، از او به نام پسر اِبر، Eber، پسر ارفاکساد، Arphaxad، و پسر سوم شم، Shem، پسر نوح یاد شُده است. ما میدانیم که واژه-ی «عرب» تا سده-ی دهم پیش از زایش مسیح وجود نداشت. پس، چگونه چنین نامی میتوانست در زمانی کوتاه پس از نوح در تاریخ اندر شود؟ [3].
ابن اسحاق باز ادامه میدهد. او نام لود، Lud، را به لوث، Luth، دگرگون میکند که چهارمین پسر شم، Shem، است. او سپس لوث، Luth، را پدر عمالک، Amalek، مینامد، کسیکه پدر عمالکی ها، Amalekites، بود. ابن اسحاق میداود (ادعا میکُند) که عمالک، Amalek و دُوتاکمان (قبیله-ی) او در مکه زندگی میکردند و مصری های باستان نیز نوادگانِ عمالک، Amalek بوده اند. او سپس نام بُنیادین (اصلی) عمالک، Amalek را به «عریب» وامیگرداند، تنها برای اینکه او را به عرب ها پیوند بزند. به کُمک این تبارنامه های دروغین، ابن اسحاق میداوید که شهر مکه در زمان نوح و نوه-ی او، لود، Lud، وجود داشت. این داوش (ادعا) در پارادُخش (تناقض) با آن نشانه های تاریخی است که ما پیش از این بررسی کردیم که نشان میدهند شهر مکه تا سده-ی چهارم پس از زایش مسیح وجود نداشت.

عمالک نوه-ی اِساو، Esau، و پسر اسحاق است

جنسیز، Genesis، در آیه-یِ 36:12 میگوید که تیما، Timma، یکی از زنان اِلیفاز، Eliphaz، بوده است، که فرزند نُخست اِساو، Esau، بود، و اینکه او عمالک را برای اِلیفاز، Eliphaz، زایید. عمالک پدر عمالِکی ها، Amalekites، شد، ولی او به سوی خاور رفت که بخشی از بیابان سینا بود، همانگونه که در زمان موسی برای آن گواهی هست. عمالِکی ها، Amalekites پس از سده-ی دهم پیش از زایش مسیح از میانرفتند. و هیچ سُخنی درباره-ی عمالک، Amalek، در هیچ سنگ نبشته یا نوشتارهای گذشتهنگاران یونانی یافته نمیشود، که نشان دهد این دُوتاکمان (قبیله) در میانه و باختر یا اَپاختر (شمال) عربستان میزیسته است.

نشانه ای برای رد داوش (ادعای) ابن اسحاق درباره-ی یورهوم، Jurhum

این اسحاق میداوید (ادعا میکرد) که دُوتاکمان (قبیله-ی) یورهوم، Jurhum، از دوران ابراهیم در مکه زندگی میکردند. او همچنین میداوید که یورهوم، Jurhum، نوه-ی جوکتان، Joktan، است، که پسر اِبر، Eber، بود. او در ادامه میگوید که نام بُنیادین (اصلی) یورهوم، Jurhum، «هاتهرم، Hathrem» است. وَهاک (اهمیت) نام هاتهرم، Hathrem ازاینروست که یک نام ویژه-ی عربی است که در دوران ابن اسحاق، که سده-ی هشتم پس از زایش مسیح بود، بکاربُرده میشُد.
آن نام هایی که در نوشتارهای برجای مانده از یمن و اَپاختر (شمال) عربستان بدست آمده اند، سراسر ( به کلی) ناهمسان با آن نمونه از نام هایی هَستند که تبارنامه های ابن اسحاق در خودشان گُنجانده اند، که به کرده (عملا) نشان میدهد که او نام هایِ زایَک (نسل) خودش را در این تبارنامه ها بازتاب داده است. راستی این است که هیچ سنگ نبشته، و هیچ گذشتهنگار یونانی یا رومی، و هیچ گیتاشناس (جغرافی دان) که از عربستانِ باستان دیدن کرده است، سُخنی از یک دُوتاکمانی (قبیله ای) نگفته است که یورهوم، Jurhum، نامیده میشُده است. نُخستین یادآوری از نام یورهوم، Jurhum، را ما در یک چکامه ای از اُمیه بن ابی ال صالت، Ummyya bin Abi al-Salet، پیدا کردیم، از پسر دایی محمد، که همچنین داوش (ادعای) پیامبری کرد.
آن چکامه که به اُمیه، Ummyya، بربرسته شُده است، میگوید:
« سرور اد، Ad، و یورهوم، Jurhum.»
پیش از همه اینکه، این چکامه (شعر) با شایمندیِ (احتمال) فراوان پس از رویدادهای اسلام نگاشته شُده است، برای اینکه ما در دوران «جاهلیت» پیش از اسلام، هیچ اشاره ای درباره-ی یورهوم، Jurhum پیدا نکرده ایم. این پنداشت که بسیاری از سروده های دوران «جاهلیت» پس از اسلام گردآوری و به آنها افزوده شُده اند، از سوی پژوهشگران بُزرگ همانند تاه حسین، Tah Hussein، پژوهشگر نام آور مصری، پذیرفته شُده است.
دوم، برای اینکه بتوانیم فرنودآوری کُنیم (استدلال کُنیم)، اگر ما هتا بخواهیم گُهرداشتِ (اصالت) این سروده را هم بپذیریم، ما نخواهیم توانست با پُشتیبانی به این چکامه (شعر) یک تاریخی را بسازیم که یک تیره ای به نام یورهوم، Jurhum از زمان ابراهیم در عربستان هَستی داشته است، برای اینکه اُمیه، Ummyya، هم دوره-ی مُحَمد بود، و او نمیتواند سرچشمه-ی پاشَن هایی (سندهایی) درباره-ی یک تیره ای باشد که 2700 سال پیش از دوران او میزیسته است.
از آنجا که در دورانِ کُهن روش بایگانی و رونوشت برداری همانند امروز وجود نداشت، دُرُستی یک بازگویی (روایت) زمانی میتواند در پیش دید همگانی پذیرفته شود که تاریخ آن روایت، بیشتر از چهار سده از زمانِ زندگی گزارشگر، بازه (فاصله) نداشته باشد. اگر یورهوم، Jurhum به نام یک دُوتاکمان (قبیله) در عربستان هَستی میداشت، میبایستیکه یک دُوتاکمان (قبیله-ی) کوچکی میبود که در یک زمانی پس از دوران پیدایش دین ترسایی نمایان میشُد.
از آنجا که هیچ گُزارشگر در دوران باستان یادآوری از این دُوتاکمان (قبیله) نکرده است– تازه اگر وجود میداشت–، اینچنین بازگویی هایی (روایت هایی) بی ارزش هَستند. سُروده های اُمیه، Ummyyia، سرشار از افسانه هَستند: برای نمونه اینکه: «شهبانو سبا، Saba، که از سلیمان دیدن کرد، دایه-ی (خاله) او بود؛» او چنین داویده است (ادعا کرده است) تا بتواند داوش (ادعا) و نقش خودش را در پیشگویی، بویچارد (توجیه کُند). افزون بر آن، اُمیه، Ummyyia میداوید (ادعا میکُرد) که وابستگی به «اجنه» داشته است، که به آموزش او میپرداختند؛ چنین باوری نشان میدهد که اُمیه، Ummyyia پیوند با بخشی از دین های اسرارآمیز در عربستان داشته است. اگر ما بخواهیم چنین چکامه ای (شعری) را بپذیریم، که بدست اُمیه، Ummyyia نگاشته شده است، چگونه میتوانیم برای بازسازی یک تاریخی که به دوره-ی 2700 سال پیش از زمان اُمیه، Ummyyia برمیگردد، به سُروده های چنین آدمی باور کُنیم؟

در قرآن لغزش هایِ هنگُفتی وجود دارند، و هَدف از تبانامه هایی که پس از برآمدن اسلام ساخته شُدند، پُشتیبانی از این ماندک های (خطاهای) قرآن بود. برخی از آنها نمونه هایی هَستند که به ثمود و نیمرود، Thamud and Nimrod، اشاره میکُنند.
در پیوند با ثمود، Thamud، ماندَک هایِ (خطاهای) سختِ دیگری در تبارنامه های اسلامی وجود دارند. ثمود، Thamud یک دُوتاکمان (قبیله-ی) عرب است که در سده-ی هشتم پیش از زایش مسیح نمایان گشت؛ همانگونه که در زمان پادشاه آشوری، سَرگُن دوم، Sargon II، به کُمک سنگ نوشته ها و برنوشته هایِ بجای مانده از او گواهی شُده است. این دُوتاکمان (قبیله) سپس تر قدرت سیاسیش را پیرامون سده-ی پنجم پس از زایش مسیح از دست داد. تبارنامه های اسلامی کوشش میکردند از داوش هایی (ادعاهایی) که ساخته-ی قرآن بودند، پُشتیانی کُنند تا ثمود، Thamud و اد، Ad، [4] را دُوتاکمان هایی (قبیله هایی) بشناسانند که بیدرنگ پس از نوح برآمدند. بدینسان این تبارنامه ها یک پدری را برای دُوتاکمان (قبیله-ی) ثمود، Thamud ساختند و نام او را «ثمود، Thamud» گذاشتند. سپس آنها داویدند (ادعا کردند) که او نوه-ی شم، Shem، پسر نوح بوده است. همه-ی این دستکاری ها تنها برای این بود تا داستان های قرآن را باورمند سازند.
قرآن میداود که دُوتاکمان ثمود، Thamud سومین زایک (نسل) نوح بوده است [5]، و این دُوتاکمان از سوی الله نفرین شُد که با نیروی باد کیفر داده شود [6].
ما میدانیم که این گفته نیز یکی از لغزش هایِ بی اندازه بُزرگ تاریخی است. نه تنها دُوتاکمان (قبیله-ی) ثمود، Thamud تا سده-ی هشتم پیش از زایش مسیح در پهنه-ی گیتی نمایان نَشُدَ، وآنکه تاریخ رَستادی (رسمی)، همانگونه که به کُمک سنگ نبشته های آشوری آشکار شُده است، نشان میدهند که دُوتاکمانِ (قبیله-ی) ثمود، Thamud زندگیش را در سراسر سده-ی هفتم پیش از زایش مسیح ادامه داد. همچنین، نوشتارهایِ بدست آمده از گُزارشگرانِ گوناگون یونانی و گیتاشناسان (جغرافی دانان) رومی ، که درباره-ی عربستان نوشته اند، گفته اند که ثمود، Thamud در جایگاه یک دُوتاکمان (قبیله-ی) سازمان یافته-ی سیاسی تا سده-یِ پنجم پس از زایش مسیح به هَستی خودش ادامه داد و بخش بُزرگی از اَپاختر (شمال) عربستان را فروگرفت. به سُخن دیگر، در پَتیاراکی (مخالفت) با داوش (ادعای) قرآن، هیچ بادی این دُوتاکمان (قبیله) را نابود نساخت. این راستینه-ی (واقعیت) تاریخی باید بَسنده کُند (کافی باشد) تا ما را با فرنود (دلیل) خُرسند سازد، ولی با اینهمه در تبارنامه های اسلامی لغزش های آسیم (عظیم) تاریخی دیگری نیز هَستند. یکی از این ماندَک ها (خطاها) درباره-ی نمرود، Nimrod، است. برپایه-ی گُزارش آمده در جنسیز، Genesis، (10:8-11)، نمرود نُخستین سازنده-یِ شهر باستانی در میانرودان (بین النهرین) بود. او پسر کوش، Cush بود، پسر هام، Ham، پسر نوح. ما تاریخ زندگی او را میان سال های 5000 تا 4500 پیش از زایش مسیح برآورد میکُنیم.
تبارنام های اسلامی به دُرُستی گُزارش میکُنند که نمرود پسر کوش، Cush، بود، ولی با نادُرُستی میگویند که او پیرامونِ دوران ابراهیم میزیست. این داوش (ادعای) نادُرُست درباره-ی نمرود برای هایش (تائید) یک لغزش در قرآن انجام گرفته است که میگوید نمرود در زمان ابراهیم فرمانروایی میکرد. قرآن میگوید «نمرود ابراهیم را پیگرد کرد و او را در آتش افکند، ولی آتش ابراهیم را نسوزاند.» ما این گُزارش را در سوره-ی انبیا میخوانیم، سوره-ی 21 آیه-ی 70-51 و سوره-ی ال صفات، al-Safat، سوره-ی 37 آیه-ی 95. این داستانِ قرآن از یک نَسکِ (کتاب) یهودی به نام میدراش رَبَه، Midrash Rabbah، فرگرد (فصل) 17 سرچشمه میگیرد.
ما با پافشاری از مُسلمانان میخواهیم که تاریخ بخوانند، تا بتوانند میان راستینه (واقعیت) با آنچه که قرآن و داستان های اسلامی به آنها گفته اند، بسنجند. داوش های (ادعاهای) محمد و قرآن به روشنی بی پایه هَستند. هتا اگر اینچنین ماندَک هایِ (خطاهای) تاریخی از سوی پیروانِ محمد در زمانِ او پذیرفته شُده باشند، ما نشانه های فراوانی داریم که میتوانند با فرنود (دلیل)، نادُرُستی باور آنها را نشان دهند. چگونه آدم میتواند این لغزش های هنگفت را بپذیرد، هنگامیکه یک پژوهش ساده در تاریخ، نشان میدهد که تا چه اندازه آنها میرَمژَکَند (اشتباه میکُنند).
هیچکس هاگ (حق) چنین داوشی (ادعایی) را ندارد که او از یک آدم ویژه ای سرچشمه میگیرد که 2000 سال پیش از او میزیسته است، مگر اینکه نیای او پاشَن هایی (سندهایی) را برجای گذاشته باشد که گواهی بر چنین داوشی (ادعایی) باشند. در پیوند با نهاده-ی (موضوع) محمد، این سندها وجود ندارند. ما هیچ فرنودی (دلیلی) نیافتیم که نشان دهد نیاکانِ محمد، نوادگانِ اسماعیل بوده اند.
در اینجا من میخواهم به واکاوی (تجزیه و تحلیل) تبارنامه های اسلامی ادامه بدهم که در سده-ی هشتم پس از زایش مسیح نمایان گشتند، و کوشش فراوانی برای پیوند زدن محمد با اسماعیل انجام دادند. من هم اکنون از گفته هایِ محمد نمونه ای را آوردم که او هر تبارنامه ای را نهی میکرد که بخواست نیای او را پیش تر از نضر ابن کنانه، Nather bin Kinaneh، نشان دهد که در زایک (نسل) هفدهم پیش از او زندگی میکرد.
حدیث هایِ دیگر محمد میگویند که او نمیخواست در این تبارنامه گُنجانده شود که نیای او از معد، Maad، فراتر روند؛ برخی میگویند که معد چهارمین کَس پیش از نضر ابن کنانه است. بسیاری از تبارنامه هایی که در سده-ی هشتم پس از زایش مسیح نمایان گشتند، همین داده ها را میهایند (تأیید میکُنند)، که تبارنامه-ی محمد با شایمندی (احتمال) به 17 نسل پیش از او مرزین میشود (محدود میشود)، ولی بیگمان نیاکان او از 21 زایک (نسل) فرارتر نخواهند رفت. چرا این بازده در پژوهش ما و بررسی تبانامه-ی محمد مِهَند (مهم) است؟ نُخست اینکه محمد خودش خَستو شُد (اعتراف کرد) که از هیچ نیایی که پیشتر از هفدهمین نیای او باشد، آگاهی ندارد. دوم، پس از هفدهمین زایک (نسل)، ناهمسانی ها در این تبارنامه ها آغاز میشوند و ما به آنها پی میبریم. پس از معد ابن عدنان، Maad bin Adnan، نیای شماره-ی 21، تبارنامه ها انکار همدیگر را با ناهمسانی بُزرگی میآغازند؛ این ناهمسانی ها این راستینه (واقعیت) را بازتاب میدهند که نویسندگانِ این تبارنامه ها نتوانستند بُنمایه هایی (منبع هایی) را بیابند که بر ستون آنها تبارنامه های خودشان را استوار سازند؛ فرنود (دلیل) آن نیز این است که محمد پیروانِ هم دوره-ی خودش را از ادامه-یِ پژوهش هایی که از نیای هفدهم او فراتر میرفتند، بازداشت. از اینرو، هرکس تبارنامه-یِ محمد را در ناهمسانی با دیگری ساخته است.
از دیگر ویژگی های «دل انگیز» در این تبارنامه ها این است که همه-ی سرگذشتنگاران، biographers، از نام های عربی سده-ی هشتم و نهم پیش از زایش مسیح بهره میبُردند، ولی آنها این نام ها را برای آن زایکی (نسلی) بکار میبردند که اسماعیل در آن زندگی میکرد. برای نمونه، ما در یک تبارنامه که تبری از آن یادآوری کرده است، مییابیم که نویسنده-یِ آن تبارنامه گفته است که نُخستین فرزند اسماعیل، دارای پسری به نام العوام، al-Awam، شُده است، و از العوام فرزندی به نام الصابوح، al-Saboh، به جهان آمده است.

یادآوری درباره-ی نام ها

همانگونه که یادآوری شُد، نام های العوام و الصابوح در این تبارنامه، به دُنبال دیگر نام ها آمده اند. ما این نمونه از نام ها را هتا در سنگ نبشته های اَپاختر (شمال) عربستان تا پیش از آغاز دوران دین ترسایی (مسیحی) نمیبابیم. با اینهمه، ما میبینیم که این نام ها از نمونه-یِ آن نام هایی هَستند که در دوران امویان و عباسیان پس از سده-ی هشتم و نهم پس از زایش مسیح، نام های روامند (عادی) بودند. دوران عباسیان در سال 750 پس از زایش مسیح آغازید.
هنگامیکه ما به آن تبارنامه ای بازمیگردیم که بدست ابن اسحاق ساخته شُد، که بسیاری از نویسندگان اسلامی تا زمان کنونی به آن باور دارند، ما عربی شُدنِ تبارنامه-ی او را درمینگریم (متوجه میشویم). همانگونه که من پیش از این گفتم، او نام پسر نَبَیوث، Nabaioth، فرزند نخستِ اسماعیل را به یَشجُب، Yashjub، واگردانده است و پسر او را یَعرُب، Yarob، نامیده است. و این درهالی است که یَعرُب یک واژه ای است که از واژه-ی «عرب» سرچشمه میگیرد. ابن اسحاق این دستکاری را انجام داده است تا اسماعیل را عرب نشان دهد.
از آنجا که ما میدانیم واژه-ی «عرب» تا پیش از سده-ی دهم پیش از زایش مسیح وجود نداشته است، این نمونه از نام ها همانند یَعرُب و یشجُب از نام های ویژه-ی آن دورانی هَستند که ابن اسحاق در آن زندگی میکرد. ویژگی اَنباز (مشترک) همه-ی این تبارنامه ها این است که آنها میداوند (ادعا میکُنند) محمد نواده-ی اسماعیل است، ولی با اینهمه آنها تنها از شُمار مرزینی (محدودی) از نیاکانی نام میبرند که میانِ محمد و اسماعیل بودند.

میان اسماعیل و محمد 2670 سال بازه-یِ زمانی (فاصله-ی زمانی) است

یک بازه-ی زمانی گُسترده ای میان محمد و اسماعیل هست که هتا با 40 زایک (نسل) هم نمیتوان آنرا پُر کرد: با اینهمه ابن اسحاق در تبارنامه-یِ خودش 40 نیایِ محمد را گُنجانده است. ولی او در هنگام ساختن تبارنامه اش آگاه نبود که 40 نیا بَسنده (کافی) نخواهند بود تا آن شکافِ زمانی بُزرگ میان اسماعیل و محمد را پُر کُنند. اسماعیل پیرامونِ سال 2050 پیش از زایش مسیح زندگی میکرد، درهالیکه محمد پیرامون سال 620 پس از زایش مسیح به مدینه فَرَوایید (مهاجرت کرد). از اینرو، یک بازه-ی (فاصله-ی) زمانی به اندازه-ی 2670 سال میان اسماعیل و محمد هست. چگونه میشود چنین دوران بُزرگی را تنها با 40 نیا پوشاند؟

ولی چهار نَسک (کتاب) «عهد جدید» انجیل تبارنامه-ی مسیح را تا ابراهیم دنبال میکُنند. ما 42 نیا میانِ ابراهیم و مسیح یافتیم، هرچند که این تنها یک پهنه-ی زمانی به اندازه-ی 1950 سال است. تبارنامه-ی محمد باید پاسخگوی آن 720 سال دیگر باشد.
از دیگر چیزهای مهمی که باید درنگیریست، این است که درازای زندگی زایک (نسل) یهودیان دراز تر از زایک عرب هاست. نگاهی به نیاکان مسیح از ابراهیم تا داود بیاندازید. بسیاری از این مردان نُخستین فرزند خودشان را هنگامیکه 40 تا 50 سال سن داشتند، بدست آوردند. ما میبینیم که میانِ دورانِ بردگی در بابل در سال 586 پیش از زایش مسیح، و زایش مسیح، 14 نسل وجود دارند.
این نشان میدهد که میانگین زایک (نسل) یهودیان در آن دوران 41 سال بوده است. ولی هنگامیکه ما زایک هایِ (نسل های) عرب ها را بررسی میکنیم، ما نمیتوانیم به میانگین 41 سال برای هر زایک (نسل) برسیم. پژوهشگران دریافته اند که میانگین زایک (نسل) عرب ها در آن دوران 20 سال بوده است، برای اینکه از بهر هوا و زیستبوم (محیط زیستِ) آنها، عرب ها زمانی زناشویی میکَردند که نزدیک به 17 تا 20 سال سن داشتند.
باستانشناسی عربستان، کوتاه بودن نسبی دوران زندگی زایک (نسل) عرب ها را میپذیرد: باستانشناسی پایین بودنِ آمار سن زایک ها (نسل ها) در عربستان را میهاید (تأیید میکُند). اگر ما زنجیره-یِ پادشاهانِ عربستان را بررسی کُنیم، هم در اَپاختر (شمال) عربستان و هم در یمن، ما میتوانیم کوتاهی سن زایک های (نسل های) عربی را در سنجش با زایک ها (نسل ها) در جاهای دیگر، همانند اسرائیل، بفرنودیم (ثابت کُنیم). برای نمونه زنجیره-ی فرمانروایان سبا و هیمیار، Himyar، در یمن، با پادشاهی کریبیل آ.، Karibil A.، در سده-ی نهم پیش از زایش مسیح میآغازد، و از پادشاهی معدی کریب سوم، Maadikarib III، پادشاه هیمیار، Himyar، گذر میکُند، کسیکه سد و دومین (102) فرمانروا و واپسین آنها در این زنجیره بود. او میان سال های 577-575 پس از زایش مسیح فرمانروایی کرد. ما 102 زایک (نسل) از پادشاهان را در یک گُستره-ی زمانی نزدیک به 1400 سال میبینیم. بیاد بیاورید که برخی از این فرمانروایان برادران پادشاهان دیگر در همان زایک (نسل) بودند؛ با این برآورد ما 75 تا 80 زایک (نسل) را مییابیم، و ما به این بازیافت (نتیجه گیری) میرسیم که میانگین درازای زندگی یک زایک (نسل) عربی در آن دوران 20-17 سال بوده است.
با درنگیریستن به کوتاهی زایک (نسل) عربها در آن دوران، بگُذارید گمان کُنیم که در تبارنامه-ی محمد میانگین سن هر زایک (نسل) 20 سال بوده است. از آنجا که بازه-ی (فاصله-ی) زمانی میان محمد و ابراهیم و اسماعیل 2670 سال است، میبایستیکه اندکی بیش از 133 زایک (نسل) میان آنها باشد. برایِ هَمار (حسابِ) شمار زایک ها (نسل ها)، ما باید 2670 سال بازه-ی زمانی میان محمد و ابراهیم را بر 20 سال که میانگین سن هر زایک (نسل) عربی است بخش کُنیم، که کمابیش نزدیک به 133،5 زایک (نسل) میشود، ولی نه 35 یا 40 زایک (نسل) همانگونه که ابن اسحاق و دیگران در تبارنامه های ساختگی شان برای نیاکانِ محمد برآورد کرده اند. ما میبینیم که نویسندگان این تبارنامه ها در داوش هایشان (ادعاهایشان) بر این پایه که محمد از ابراهیم و پسر او، اسماعیل سرچشمه گرفته است، تا چه اندازه بدون آمادگی و نابخرَد بوده اند.

بجز تبار مسیح، که به کمک نَسک های (کتاب های) نگارش شده-یِ انجیل در سراسر سده ها نشان داده شُده اند، هیچ خانواده-ی دیگر در تاریخ هرگز نتوانسته است نیاکان خودش را در یک پهنه-ی زمانی به اندازه-ی 2000 سال باُستواند (با دلیل ثابت کُند): بگُذارید تا ما این پُرسش را از دریچه-ی دیگری نگاه کُنیم. اگر ما بپنداریم که بیست و یکمین نیایِ محمد شناخته شُده است، و اگر ما میانگین سن هر زایک (نسل) از نیای محمد را 25 سال بجای 20 سال درنگریم، پس نیای شماره-ی 21 محمد هنوز 525 سال بازه (فاصله) با محمد خواهد داشت. این بدین چم (معنی) است که بیست و یکمین نیای محمد در میان سال های 70-50 پس از زایش مسیح زندگی میکرده است. و این برآورد باز یک شکافی به اندازه-ی 2000 سال میان محمد و اسماعیل میسازد.
بجز دودمان مسیح، هیچ خانواده ای در تاریخ هرگز نتوانسته است نیاکان خودش را در یک دورانی به اندازه-ی 2000 سال با پاشَن (سند) نشان دهد. خانواده-ی یوسف که از خاندان پادشاهی یوداه، Judah، سرچشمه میگرفت، و خانواده-ی مری، Mary، که از همان دُوتاکمان (قبیله) بود توانستند نیاکان خودشان را تا دوران ابراهیم نشان دهند. از آنجا که در هر زایک (نسل) سندها و نَسک های نگارش شُده وجود داشته است، این راستینه (واقعیت) پیوسته اُستوانیده شده است (ثابت شده است).
این تبارنامه ها گواهی به آن نویدی میدهند که خداوند به ابراهیم و اسحاق، پسر ابراهیم و سپس کمابیش به هر هموند از تبار مسیح، داد. این نویدِ سِپَندِ (مقدس) خدایی پیوسته همراه دیگر دودمان مسیح بود، همانند اسحاق، پسر او، Jacob، و پسر یاکوب، یوداه، Judah، همانگونه که از سوی موسی در نَسک (کتاب) جنسیز، Genesis، نُخستین نَسک (کتاب) انجیل گزارش شُده است.
این تبارنامه ادامه مییابد و در بسیاری از نَسک های (کتاب های) انجیل آگاشته شُده است (ثبت شده است). برای نمونه، ما میبینیم که خداوند در نَسک (کتاب) روث، Ruth، از راه بوآز، Boaz، ادامه-ی تبار مسیح را میهاید (تأیید میکُند)، که یکی از نیایِ داود، David، بود. نویدِ خداوند به داود در پیوند با زایش سلیمان که یک فرزندِ ورجاوند (مقدس) و نجات دهنده بود، بجاآورده شُد، و سپس این نوید در هاگ (حق) پادشاهان دیگر انجام گرفت، تا ما به واپسین پادشاه میرسیم، کسیکه یوداه، Judah، را پیرامون سال 586 پیش از زایش مسیح، در زمان بردگی یهودیان در بابل، اداره میکرد. بجا آورده شُدن نویدهای خداوندی پس از بردگی در بابل نیز ادامه پیدا کرد. به راستی، خداوند نویدش را به دیگر فرمانروایان در دودمان پادشاهی داود از سرگرفت، همانند زروبابل، Zerubbabel، که پیرامون سال 538 پیش از زایش مسیح فرماندار یوداه، Judah، شد.
پس از اینکه زروبابل، Zerubbabel فرماندار شَوَد، بسیاری از پیامبران، نمایان شدنِ خداوند در پیکر یک آدم را پیشگویی کردند. زنجیره-ی پیشگویی ها ادامه میبابد تا ما به پیامبر ملاچی، Malachi، میرسیم، کسیکه واپسین نَسک (کتاب) «عهد عتیق» را پیرامون سال 436 پیش از زایش مسیح نگاشت. نُخستین فرگرد (فصل) نَسک ملاچی، Malachi با این واژه ها آغاز میشود: «نگاه کُن! من پیک خودم را میفرستم، و او راه را پیشاپیش من آماده میسازد. و آن سرور، کسیکه شما آنرا جُستجو میکنید، ناگاهان به پرستشگاهش باز خواهد گشت.»
روشن است که آن خُدایی که با ملاچی، Malachi و همه-ی پیامبران سُخن گفت، آن خُدایی بود که نوید آمدنش را داد، و دیگران را آگاه کرد که پیکی را از پیش میفرستد تا راه را به نشانه-ی آمدنش، برای او آماده سازند. این پیک، یوهان باپتیست، John the Baptist، بود، کسیکه خداوند او را فراخواند در همان زمانی که در پیکر مسیح نمایان شُده بود، و آن خدایی که نشانه های مسیح را به یوهان، John، داد. او گفت: «من با آب غسل میدهم، ولی کسی در میان شما ایستاده است که شما او را نمیشناسید. این آدم، آنکسی است که پس از من میآید، بر من برتری دارد، و من ارزش آنرا ندارم که بند کفش او را باز کنم.»
در پیوند با تبارنامه-ی مسیح یک یاداشت پیوسته و رسا (کامل) و همچنین گواهی های تاریخی وجود دارند. آن دودمانِ پادشاهی را همه میشناختند که از زمان ملاچی، Malachi تا مسیح ادامه یافت. راستی این است که فرمانروایان یوداه، Judah، در زمان دودمان مکابی ها، Maccabees، در سراسر سده-ی دوم پیش از زایش مسیح، در اورشلیم به فرمانروای شان ادامه دادند. چم (معنی) این سخن این است که آن دوره، که گُزارش های آن تنها از راه دهان به دهان پراکنده میشُد، تا اینکه ما به زمان مری و یوسف، Mary and Joseph، رسیدیم، از 140-120 سال فراتر نمیرود. این یک زمان کوتاهی بود که در آن خانواده ها از پدر و پدربُزرگشان که 140 سال زود تر زندگی میکردند، آگاه بودند.
هنگامیکه ما یوهان باپتیست، John the Baptist، را درمینگریم که از او گواهی های نوشتاری برجای مانده است، نه تنها در نَسک «عهد جدید»، وآنکه در نوشتارهای تاریخی، همانند نوشتارهایِ جوزفوس فلاویوس، Josephus Flavius، گذشتهنگاران یهودی- رومی، ما میبینیم که یاداشت های رسا (کامل) و پیوسته، همراه با پاشَن (سند) و گواهی های تاریخی در پیوند با تبارنامه-ی مسیح در دسترس داریم.
در سنجش با تبارنامه-ی رسای مسیح، میان محمد و اسماعیل یاداشتی در دست نیست که بتواند داوش (ادعای) مُسلمانان را برپایه سرچشمه گرفتن محمد از اسماعیل، پُشتیبانی کُند. از سویی دیگر، هنگامیکه ما خانواده-ی محمد را زیر ذره بین میگیریم، که کُهن ترین نیای او (که جای شک و گفتگو دارد) 21 نسل از محمد بازه (فاصله) داشت، و در یمن و در سده-ی یکم پس از زایش مسیح زندگی میکرد، چگونه میتوانیم بیست و یکمین نیای محمد را به اسماعیل پیوند بزنیم که در بیابان سینایی و 2000 سال پیش از محمد زندگی میکرد؟ تا پیش از محمد هیچ دَستَکی (سندی) در عربستان به چنین داوشی (ادعایی) اشاره نکرده است.
اسلام همچنین میداود (ادعا میکُند) که ابراهیم و اسماعیل بُنیانگُزار شهر مکه بوده اند، ولی راستی این است که شهر مکه پیش از سده-ی چهارم پس از زایش مسیح هَستی نداشته است. هیچ پاشَن (سند) تاریخی نوشته شده در سراسر 2000 سال میان بیست و یکُمین نیای محمد و دوران اسماعیل در دست نیست، که بداود (ادعا کُند) بیست و یکم نیای محمد، نواده-ی اسماعیل بوده است. و هیچ سند نوشته شده و باورمندی میان دوره-یِ خودِ محمد و دوره-ی بیست و یکمین نیای او نیز در دست نیست.
انگار که سندهای بَسنده (کافی) در دسترس نباشند که نشان دهند محمد نمیتوانسته است نواده-ی اسماعیل باشد، ما گواهی از هزاران سنگ نبشته و برنوشت داریم، از رویدادها تاریخی و یاداشت های باستانی که درباره-ی سدها فرمانروا در عربستان گُزارش میدهند، که به دُوتاکمان های (قبیله های) گوناگونی وابسته بودند، ولی هیچ برنوشت یا یاداشتی یافت نمیشود که دربرگیرنده-ی گُزارشی درباره-ی نیاکان محمد باشد.
این نشان میدهد که خانواده-ی محمد یک خانواده-ی ناشناخته و روامندی (عادی ای) بوده است، همانند دیگر خانواده ها در یمن، که هیچگاه در یک شهر در باختر عربستان فرمانروایی نکرده است، با آنکه بازگویی های (روایت های) اسلامی میداوند (ادعا میکُنند) که خانواده-ی محمد در مکه فرمانروایی میکرد.
این شایش پذیر (امکان پذیر) نیست که داویده شود (ادعا شود)، بیست و یکمین نیایِ محمد نواده-ی اسماعیل بوده است: برای اینکه محمد از یک خانواده-ی بهنجار (عادی) یمنی سرچشمه میگرفت؛ از اینرو چگونه بیست و یکُمین نیای محمد میتوانست داده هایی درباره-ی نیاکانی داشته باشد که در دوران ابراهیم زندگی میکردند؟ با آنکه فن آوری چاپ در سده-ی پانزدهم نوآوری (اختراع) شُد، و هُنر بایگانی پاشن ها (سندها) از آن زمان با سازمان تر و آسانتر از سده های پیشین شُده است، هیچکدام از خانواده هایِ زایک (نسل) ما از نام نیاکانش آگاهی ندارد که 1000 سال پیش زندگی میکردند.
پس، چگونه یک آدم بهنجار، همانند بیست و یکمین نیای محمد که پیرامون سده-ی یکم پس از زایش مسیح زندگی میکرد، میتوانست هرچیزی را درباره-ی یکی از نیاکانش بداند که 2000 سال پیش از او زندگی میکرد؟
از یاداشت های آشوریان که از سده-ی نهم و هفتم پیش از زایش مسیح سرچشمه میگیرند، ما میدانیم که دُوتاکمان های (قبیله های) اسماعیلی به نام کوچ نشین در بیابانِ سینا و بیابان داسه-ی بارور، Fertile Crescent، زندگی میکردند. ولی هیچکدام از این یاداشت ها دربرگیرنده-ی نام اسماعیل نیستند. هیچکدام از این برنوشت ها و سنگ نبشته ها نشان نمیدهند که آنها از اسماعیل با نامش یاد کرده باشند.
این راستی (واقعیت) به ما نشان میدهد که آنها نمیدانستند که تبار آنها از اسماعیل سرچشمه میگیرد. سوای این، آنها بیگمان میبایستیکه سرافراز میبودند که نواده-ی اسماعیل هَستند، و آنها میبایستیکه نام اسماعیل را به هر زایکی (نسلی) که در پی آنها میآمد، گُزارش میکردند، همانگونه که یهودی ها نام اسحاق را در جایگاه بخشی از اَپَرماندِ (میراث) دین یهود در هر نَسکِ (کتاب) بباستانی که نوشتند، گُزارش کردند.
از آنجا که اسماعیل از سوی خدا هیچ پیام آسمانی دریافت نکرد، تنها نواده های تاریخی او دوازده دُوتاکمان (قبیله) بودند که از پسرهای او سرچشمه میگرفتند. در زایک های (نسل های) سپسین، هتا نواده هایِ پسرانش، اسماعیل و نام او را فراموش کردند، با آنکه زمان، میان اسماعیل و این دُوتاکمان ها (قبیله ها) تنها 1200 سال بود (میان سده-ی هفتم تا سده-ی نهم پیش از زایش مسیح).
از آنجا که این نهاده (موضوع) برای نواده هایِ راستین اسماعیل روشن است، چگونه یک آدمی که در یمن زندگی میکرد، به دور از آنجایی که اسماعیل میزیست، به این بازیافت (نتیجه گیری) رسید که او از اسماعیل شرچشمه میگیرد، کسیکه 2000 سال پیش از او زندگی میکرد؟ اگر دُوتاکمان های (قبیله های) اسماعیلی خودشان نمیدانستند که نیای آنها از اسماعیل سرچشمه میگیرد، چه کسی باید به بیست و یکُمین نیای محمد گفته باشد، که او از اسماعیل سرچشمه گرفته است؟
هیچ سندی در دست نیست که نشان دهد هفدهمین یا بیست و یکمین نیای محمد هتا داویده باشد (ادعا کرده باشد) که نواده-ی اسماعیل بوده است. پیش از محمد پاشن (سند) نوشته شُده ای در دست نبود که چنین داوشی (ادعایی) کُند. هتا اگر این چنین دَستَکی (سندی) وجود میداشت، باز اینچنین «نیایی» این هاگ (حق) را نمیداشت که بدون سندهایِ نوشته شده برای هر زایک (نسل)– تا دُرُستی گفته اش را با فرنود (دلیل) نشان دهد،– داوش (ادعای) نواده بودن از کسی را بکُند که 2000 سال پیش از او میزیسته است.
روشن است که داوش (ادعای) اسلام درباره-ی سرچشمه گرفتن محمد از نواده هایِ اسماعیل از این راستی بیشتر به دور است که من بداوم (ادعا کُنم) که من از تبار جولیوس سزار، Julius Cesar، سرچشمه میگیرم، کسیکه 2000 سال پیش از زمان من زندگی میکرد. به سُخن دیگر ، با آنکه من داویده ام (ادعا کرده ام) که بیست و یکُمین نیای من از جولیوس سزار سرچشمه گرفته است، ولی من هیچ پاشَنی (سندی) برای اسُتوار کردن داوش (ادعای) خودم ندارم. این امکان پذیر نیست که کسی بخواهد «دُرُستی» چنین سُخنی را به زایک (نسل) ما بفرنودد (ثابت کُند). اکنون میدانیم که چرا امروز هیچکس، هتا در روم، داوش (ادعای) نوادگی جولیوس سزار را ندارد، و هتا نه آن ایتالیایی هایی که 1000 سال پیش زندگی میکردند، گُرمک (جرأت) چنین داوشی (ادعایی) را داشتند. این پذیرفتنی است که هتا 1000 سال بازه-یِ زمانی (فاصله-ی زمانی)، بدون هیچ سندِ گواهی شده ای، هر داوشی را خنده دار نشان میدهد.
پشیماریِ (ادعایِ) سرچشمه گرفتن از پیشکسوتانِ دین یهود، رسم همگانی در عربستان در زمان محمد برای همه-ی آن کسانی بود که داوش (ادعای) پیامبری داشتند. اینچنین داوشی، اگر کسی آنرا بپذیرد، از مرز اَرتی (صداقت) و کرویز (منطق) پافراتر گُذاشته است.
با اینهمه، کسانی در عربستان بودند، به ویژه در زمان محمد، که آگاهانه خودشانرا نوادگانِ نامورانِ دین یهود میشناساندند. مردانی که داوش پیامبری داشتند، بیشتر، خودشان را نواده-ی یک شخصیت تاریخی نشان میدادند، یا سرچشمه گرفته از مردمی که انجیل از آنها نامی بُرده است.
اُمیه بن ابی الصالت، Umayya bin abi al-Salt، پسر دایی محمد، داوش (ادعای) پیامبری کرد. او گفت شهبانو سبا که از سلیمان بازدید کرد، عمه-ی او بوده است. او چنین سُخنی را بیان داشت تا با «فرنود (دلیل)» نشان دهد که از تبار برادران شهبانو سبا است. همچنین توبا، Tubb’a، [7] داوش پیامبری کرد و اینکه شهبانو سبا، عمه-ی او بوده است.
در سراسر تاریخ ما کسانی را همانند اُمیه بن ابی الصالت میشناسیم که میخواستند پیامبر مردمانشان شوند. آنها چنین داوش هایی را میکردند، زیرا میدانستند که بسیاری از مردم پیرامون آنها ساده دل و ناآگاه هَستند و پشیماری (ادعای) آنها را زیر پُرسش نخواهند بُرد.
با آنکه پیامبران دروغین در عربستان این پُررویی را داشتند که داوش نوادگی کسی را کُنند که 1000 سال پیش از آنها میزیست، مُحمد داوید (ادعا کرد) که از اسماعیل سرچشمه میگیرد، کسیکه 2700 سال پیش از او زندگی میکرد، آنهم بدون نشان دادن هیچ پاشَن (سندِ) نگارش شُده-ی تاریخی. من برای دوستان مسلمان خودم افسوس میخورم که سرنوشت جاودانی شان را به یک داوشی (ادعایی) واسپرده اند که در پارادُخش (تناقض) با خَرَد و سندهای تاریخی است.
مُحمد داوید (ادعا کرد) که او به آسمان رفت و در بهشت از ابراهیم بازدید کرد، و آگاه شُد که او یک رونوشت دُرُست از خود ابراهیم است؛ محمد چنین سُخنی گفت تا بتواند به پیروانش نشان دهد که او از ابراهیم سرچشمه گرفته است. ما دیدیم که چگونه محمد داوید (ادعا کرد) که اسماعیل نیای او بود. محمد چنین سُخنی گفت، با آنکه یک بازه-ی زمانی (فاصله-ی زمانی) برای 2700 سال میان او و اسماعیل وجود داشت، و هیچ پاشَن (سند) نگارش شده ای نیز برای پُشتیبانی از داوش خودش نشان نداد.
ولی در اینجا گفته فراتر از نبودنِ یک تکیه گاه برای یک داوش (ادعای) افسانه ای است. محمد با این گفته که یک رونوشت راستین از ابراهیم است، خودش را به ابراهیم پیوند زد، چونکه به گفته-ی خودش « او به آسمان رفت، به جاییکه که او از بسیاری از پیشکسوتان و بُزرگان دین یهود دیدن کرد—و در میان آنها همچنین از ابراهیم.
محمد همچنین داوید (ادعا کرد) که آسمان از هفت لایه ساخته شده است، این اندیشه را محمد از دین ها و کیش های زمان خودش پذیرفته بود، همانند گُنوستیک ها، Gnosticism، [8]، مانوی ها و زرتُشتیان. نوشتارهای گُنوستیکی رفتار آدم ها پیش از مرگ را شَوَندِ (علت) وجودِ هر لایه-یِ آسمان میکرد. محمد نیز همینگونه میداوید (ادعا میکرد). محمد ابراهیم را در لایه-ی هفتم آسمان نشاند، جاییکه او بر دینباوران فرمانروایی میکرد، بر کسانیکه بیشتر کار میکردند، و آیین های دینی را بیشتر از ماندگاران (ساکنین) در لایه های پایین تر، بجا میآوردندَ.
همانگونه که پیش از این گفتم، برای اینکه محمد به پیروانش نشان دهد که نواده-ی ابراهیم است، او داوید (ادعا) کرد که رونوشت راستین ابراهیم است. و هنگامیکه پیراوان محمد از او پرسیدند که چهره-ی ابراهیم چگونه بوده است، او به آنها پاسخ داد که ابراهیم یک رونوشت از خود محمد بوده است. محمد به آنها گفت:«من هیچکس را همانندتر از دوست شما [9] به ابراهیم ندیدم، و این دوست شما بجز ابراهیم، به هیچکس دیگر همانند نیست.»
البخوارایی، نویسنده-ی حدیث های محمد، یادآوری کرده است که محمد گفته است:«من همانندترین پسر به ابراهیم هستم.» برای اینکه میخواست به پیروانش نشان دهد که او نواده-ی ابراهیم است، محمد داوید (ادعا کرد) که او رونوشت ابراهیم است، و این درهالی بود که اسحاق با آنکه پسر ابراهیم بود و مادرش ناخواهری ابراهیم، او گُرمک (جرأت) چنین چنین داوشی (ادعایی) را نداشت. نه یاکوب، یا نوادگانِ دیگری که به ابراهیم نزدیک بودند، چنین داوشی نکردند که رونوشتی از ابراهیم هَستند.
اکنون این پرسش پیش میآید که: چگونه یک آدمی که 2700 سال پس از ابراهیم میزیست، میتوانست اینچنین داوشی کُند؟

یاداشت ها

[1] هلال حاصلخیز به عربی: «هلال خصیب » یا  «داسه بارورم» به پارسی، نام بخش تاریخی از خاور میانه و دربرگیرندهٔ بخش‌های خاوری دریای مدیترانه، میانرودان و مصر باستان می‌باشد. این نام نخستین بار از سوی جیمز هنری بریستد باستانشناس دانشگاه شیکاگو بر این بخش از جهان گذارده‌شد.

داسه بارور با رودهای نیل، دجله، فرات و رود اردن سیراب می‌شود. این منطقه از باختر به دریای مدیترانه، از شمال به بیابان سوریه و از دیگر سویها به شبه جزیره عربستان و خلیج فارس و دیگر بخش‌های مدیترانه محدود می‌شود. داسه بارور امروزه کشورهای مصر، اسرائیل، لبنان و نیز کرانه باختری رود اردن و نوار غزه و بخش‌هایی از اردن، سوریه، عراق، جنوب شرقی ترکیه، غرب و جنوب غربی ایران را دربرمی‌گیرد. جمعیت داسه بارور را امروزه نزدیک به ۱۲۰ میلیون یا دست کم یک‌چهارم جمعیت کل خاور میانه تخمین می‌زنند.

[2] دومین نَسک (کتاب) «عهد عتیق» (Old Testament)، جنسیز، Genesis، نام دارد.

[3] اگر اینگونه گمانه زنی کُنیم که نوح 5500 سال پیش از زایش مسیح زندگی میکرده است.

[4] اد، Ad یکی دیگر از دُوتاکمان های (قبیله های) عرب بود که پس از ثمود، Thamud پدیدار گشت.

[5] قرآن دُوتاکمان عرب اد، Ad، را به نام دومین زایک (نسل) پس از نسل نوح شناسانده است؛ و ثمود، Thamud را به نام سومین زایک (نسل). برای آشنایی با گفته-ی قرآن آیه-ی 69 از سوره-ی هفتم را بخوانید.

[6] در باور زرتشتیان باد یکی از ابزارهایی است که خداوند به کُمک آن داد را از بیدادگران میستاند.

[7] توبا ، Tubb’a، رهبر یمنی بود که در سال های میان 410 تا 435 پس از زایش مسیح فرمانروایی میکرد و مکه را اشغال کرد.

[8]

http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%AF%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C%DA%A9

[9] فردید (منظور) محمد در اینجا از «دوست شما» خودش بوده است.

چهارشنبه، 7 دی، 3749 دین بهی

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

امام زمان به چکار فقیهان میآید؟

اکبر گنجی

چکیده

آخوندها، شاید سُخن سنجی (انتقاد) از باورهایِ بُنیادین دین اسلام را برتابند، ولی آنها کمترین بُردباری در برابر هیچکس نشان نمیدهند اگر برای وجود امام زمان فرنودی (دلیلی) درخواست کُند. چرا؟ برای اینکه هَستی و نیستی آخوندها وابسته به این باور بدون فرنود (دلیل) است. دینکارانی که ایران ما را اشغال کرده اند  با پُشتگرمی به چنین باوری، مردم ایران را به گروگان گرفته اند. در ایران نماینده-یِ خودخوانده-ی امام زمان به چم (یعنی) «ولی فقیه»، با سرکوب، زندان و شکنجه هم نمیتواند مردم را ناگُزیر به نگهداری از نمادهای دینی کُند، از اینرو به فرمان «ولی فقیه» هزاران اراذل و اوباش به نام سربازان گمنام امام زمان و به همراهِ دیگر نیروهای سرکوبگر بسیجی و سپاهی در سراسر کشور درهال گز کردن خیابان ها برای وارسی جامه ها و ریختِ نمادین (ظاهری) مردم اند.

 همگی بازگویی ها (روایت ها) درباره-ی رستاخیز «مهدی موعود» و فرنامش های (اقدام های) سپسین او برای به چنگ آوردن قدرت سیاسی و سرکوب دُشمنانش، چنان افسانه پردازی شده اند که گویی همگی این رُخدادها در همان سده-ی نُخستین پیدایش دین اسلام پیش میآیند، و نه در آینده ای بسیار دور و در همبودگاه های (جامعه های) نوین؛ از آنجا که هیچیک از امامان شیعه، هیچ اَنگاشتی (تصوری) از همبودگاه های نوین در آینده در ذهن خود نداشتند و نمی توانستند داشته باشند، همگی بازگویی های آنها درباره-ی رستاخیز «امام زمان» بیانگر چنین پیشامدی در گُذشته های دور است و هماهنگ با آن، درگیری های «امام زمان» با دُشمنانش با ابزارهای جنگی پارینه (قدیمی) همانند شمشیر، سپر نیزه و تیر و کمان انجام میگیرند که در گذشته های بسیار دور کاربُرد داشته اند. از اینرو در بازگویی هایی (راویت هایی) که امان شیعه از رستاخیز «امام زمان» کرده اند، هیچ سُخنی درباره-ی بکارگیری توپ، تانک، بمب افکن های نوین، موشک های دور بُرد و قاره پیما و جنگ ستارگان نیست. گویی بزرگترین جنایتکاران تاریخ تنها دودمان بنی امیه و عباسیان بوده اند و خویشکاری (وظیفه-ی) «امام زمان» تنها رسیدگی به بیداد آنها بوده باشد.

 دوازدهمین امام شیعیان (حضرت مهدی) وجود ندارد؛ تنها انگیزه از ساختن افسانه-ی این امام پنهان، درگیری های خانوادگی بر سر رَخن ( ارث) و اَپَرماند (میراث) بوده است.

.این نوشتار ارزنده و روشنگرانه را میتوانید با دنبال کردن پیوند زیر بارگیری کنید:

http://www.divshare.com/download/17020675-d09

بخش نخست تا هفت

امام زمان به چه کار فقها می‌آید؟ (۱)

تأملاتی درباره‌ی تروریسم مقدس

چاپ نخست ـ  راديو زمانه

سرآغاز

جنجالی که بنیادگرایان حاکم بر ایران در خصوص «قرآن محمدی»، خصوصاً پرسش از دلایل وجود امام زمان، به راه انداختند، از جهات گوناگون، قابل تأمل است.

جدای از بنیاد‌گرایان، بسیاری از ایرانیان داخل و خارج از کشور، این پرسش را طرح می‌کنند:

چرا وارد حوزه‌هایی می‌شوید که قلمرو باورهای دینی مردم‌ است؟ آیا بدین ترتیب، مردم را در مقابل خود قرار نمی‌دهید؟ آیا این خواست قلبی رژیم نیست که مخالفان خود را عده‌ای بی‌دین معرفی کند؟ آیا در شرایطی که نظام جمهوری اسلامی‌، مردم ایران را از تمامی حقوق اساسی‌شان محروم کرده‌، دامن زدن به چنین بحث‌هایی، به تفرقه ‌در جبهه‌ی دموکراسی‌خواهان منتهی نخواهد شد؟

به مناسبت انتشار کتاب «راه ایران به سوی دموکراسی»، میزگردی در دانشگاه استنفورد با شرکت مارتا نسبام‌، جوشوا کوهن، عباس میلانی و نویسنده‌ی کتاب برگزار شد. در جلسه‌ای که با آن دو فیلسوف بزرگ معاصر داشتم، آن‌ها‌ پرسیدند: مباحث دینی ‌ای که تو طرح می‌کنی، چه ارتباطی به بحث «گذار ایران به دموکراسی» دارد؟ در مقاله‌هایی که طی چند شماره‌ منتشر خواهد شد، کوشش گردیده ‌تا ضمن طرح مسأله و پرسش اصلی «قرآن محمدی»، به برخی از این پرسش‌ها هم پاسخ گفته شود. اگر حقیقت مهم است، باید گوشه‌ی چشمی به آن معشوق مستور داشت. مسائل نظری، راه حل‌های معطوف به ‌حقیقت (صدق) را دنبال می‌کنند.

دین، باید، «معنا» ‌بخش به زندگی‌، «امید»‌ دهنده‌ی به آدمیان و معطوف به «صلح» و «تفاهم» باشد. اما این خدمات نباید با حقیقت تعارض داشته باشند.

۱- عقل‌گرایی دینی:

«قرآن محمدی» به تفکیک پروژه‌ی ایمان‌گرایی و عقل‌گرایی اشاره و گوشزد کرد که به رویکرد ایمان‌گرایی نخواهد پرداخت. اگر فرد یا گروهی‌، هم‌چون کیرگگور، باورهای دینی را نه عقلی‌، که ایمانی بداند، «قرآن محمدی» وارد نقد آن رویکرد نخواهد شد. برخی بر این گمانند که باور به خدا، آخرت، نبوت، عصمت انبیأ، ختم نبوت، کلام‌الله بودن قرآن و … مقوله‌ای ایمانی است و اعتقاد بدان‌ها، هیچ نیازی به قرائن و شواهد عقلی ‌ندارد. مؤمنان نباید نشان دهند که اعتقاد آنان به خدا، قابل اثبات عقلی است.

به نظر دی.زد. فیلیپس، «اگر فلسفه بخواهد به تبیین دین بپردازد، باید به آن‌چه‌ معتقدان دین می‌گویند و انجام می‌دهند، توجه کند … بنابراین، کل این تصور که دین به دلیلی موجه نیاز دارد، امری مبهم است … زیرا فلسفه، نه موافق دین است، نه مخالف آن.‌ فلسفه همه چیز را همان‌گونه که هست، به حال خود رها می‌کند. وظیفه‌ی فیلسوف این نیست که مشخص کند خدایی وجود دارد یا نه؛ بلکه وظیفه‌اش این است که سؤال کند، اثبات یا انکار وجود خدا چه معنایی دارد1

به گفته‌ی وی، باور به خدا، محصول ایمان است: «پرسش از وجود خدا، یک پرسش نظری نیست. اگر این پرسش، اساساً معنایی نظری داشته باشد، باید درباره‌ی ستایش و عبادت از خود پرسش کنیم و بپرسیم که آیا در همه‌ی این عبادات دینی، معنایی وجود دارد؟ به همین دلیل، فلسفه نمی‌تواند به این سوال که آیا خدایی وجود دارد، پاسخ دهد. خواه پاسخی اثباتی، خواه‌ نفی‌کننده… گزاره‌ی «خدایی وجود دارد» بیانی از ایمان است؛، هر چند که در ظاهر وجه اخباری دارد2

«قرآن محمدی» کاری به این مدعا ‌ندارد. قرآن محمدی ۲اعلام نمود که نقدش معطوف به پروژه‌ی عقل گرایی در قلمرو دین است. این نقد، متکی بر سه پیش فرض،‌ و محدود به یک حد است:

۱.۱- پیش‌فرض اول: مفسران عقل‌گرا، مدعیات متن را واقع‌گرایانه تفسیر می‌کنند. به نظر «قرآن محمدی» تفسیر واقع‌گرایانه‌ی کل مدعیات هستی‌شناسانه و تاریخی متن، مسائل حل ‌ناشدنی بسیاری پدید می‌آورد.

۱.۲- پیش‌فرض دوم: در ابتدای تمام رساله‌های عملیه گفته شده است که اصول دین یا عقاید، تحقیقی و عقلی است، نه تقلیدی و نقلی.

قرآن محمدی ۱ برای تأیید این مدعا به نقل جمله‌ای ‌از مرتضی مطهری اکتفا کرد که ‌گفته است «‌در دین مقدس اسلام، تقلید در اصول دین به هیچ وجه جایز نیست و منحصراً از راه تحقیق و استدلال باید تحصیل شود.»

۳.۱- پیش فرض سوم: عقل‌گرایان مسلمان مدعی‌اند که تمام باورهای دینی را می‌توان با دلایل عقلی اثبات کرد و باورهای دینی با دلایل عقلی اثبات شده‌اند.

قرآن محمدی ۱ برای مستند کردن مدعا به نقل این جمله از علامه طباطبایی اکتفا کرد که گفته است: «اعتبار قرآن و کلام خدا بودن آن (‌حتی وجود خدا)‌، به وسیله عقل برای ما ثابت شده است.»

۴.۱- محدوده‌ی نقد: معرفت،‌ باور صادق موجه (justified true  belief) است. قرآن محمدی ۲ تأکید کرد که نقدش ناظر به صدق باورهای دینی نیست، بلکه ناظر به دلایل صدق مدعیات است. ممکن است با دلایل و شواهد نتوان صدق مدعایی را احراز کرد، اما از نبود دلیل، نمی‌توان کذب مدعا را استنتاج کرد. من گرفتار کمردرد و پادرد شدیدی هستم؛ اما نمی‌توانم با شواهد و قرائن، درد خود را اثبات کنم. نبود شواهد قابل ارائه، نافی صدق مدعای من (کمردرد و پادرد) نیست. اگر ثابت شود که کلیه‌ی ادله‌ی اثبات وجود خدا مخدوش است، از این مقدمه نمی‌توان نتیجه گرفت که خدا وجود ندارد. کانت با این‌که ادله‌ی اثبات صانع را مخدوش می‌دانست، از راه اخلاق، وجود خدا را موجه می‌کرد. ‌به نظر او،‌ تحقق بخشیدن به خیر اعلی، ‌اقتضای اخلاق است ‌و تنها خدا می‌تواند موجب تحقق یافتن خیر اعلی شود، بنابر این خدا وجود دارد3.

۲- بی‌دلیلی کلام الله بودن قرآن:

مسأله‌ی اصلی «قرآن محمدی» این بود که قرآن سخن کیست؟ «قرآن محمدی» نشان داد که هیچ دلیلی بر کلام‌الله بودن قرآن وجود ندارد. درباره‌ی قرآن سه نظریه‌ی رقیب وجود دارد:

۱.۲- قرآن، متنی است که بعدها به‌وسیله‌ی مسلمان‌ها، از ترکیب چند گفتمان مختلف، ساخته شده است. شبهات وثاقت تاریخی متن (قرآن پیش از محمد، قرآن پس از محمد) ناظر به این مدعاست.

۲.۲- قرآن، سخن پیامبر گرامی اسلام است.

۳.۲- قرآن کلام‌الله است.

«قرآن محمدی» به صراحت تمام تکرار کرد: اگر قائلان به سخن پیامبر بودن قرآن بتوانند به کلیه‌ی شبهات تاریخی وثاقت متن پاسخ گویند، کار آنان تمام است و مدعای آنان تثبیت خواهد شد. اما اگر قائلان به کلام‌الله بودن قرآن بتوانند به کلیه‌ی شبهات وثاقت تاریخی متن پاسخ گویند، تازه اثبات کرده‌اند که تمام قرآن سخن پیامبر گرامی اسلام است؛ ولی اثبات کلام‌الله بودن قرآن، نیازمند ادله‌ی جداگانه است. به نظر «قرآن محمدی»، اثبات سخن خدا بودن قرآن ناممکن است.

۳- بی‌دلیلی وجود امام زمان:

«قرآن محمدی» مدعای وجود امام زمان را هم بی‌دلیل خوانده است. تا کنون حتی یک دلیل بر وجود «موجود مقدس و معصومی با عمر بیش از ۱۲۰۰ سال» (مهدی موعود) اقامه نشده و اساساً اقامه‌شدنی نیست. البته روشن است که از طلب «دلایل صدق مدعا» یا «مخدوش خواندن دلایل مدعا» یا «بی‌دلیل خواندن مدعا»، منطقاً نمی‌توان «انکار» یا «اهانت» را استنتاج کرد. آیا وقتی مسلمان‌ها خدایِ متجسد بودن عیسی مسیح را انکار می‌کنند، در حال اهانت به مسیحیان هستند؟ آیا انکار وجود شیطان یا جن، به معنای اهانت به یهودیان، مسیحیان و مسلمانان است؟‌ در هر صورت، باور به امام زمان، مسائلی پدید می‌آورد که نیازمند پاسخ‌اند.

۱.۳- مسأله‌ی تاریخی: معمولاً مدعیات تاریخی متون مقدس دینی توسط منابع مستقل تاریخی تأیید نمی‌گردد. و همچنین مدعیات تاریخی مذاهب هم توسط منابع مستقل تأیید نمی‌شوند. زاده شدن فرزند امام یازدهم (۱۵ شعبان ۲۵۵ هـ.) را غیر مسلمین، غیر شیعیان، شیعیان غیر دوازده امامی، تمام یاران امام یازدهم، و خواهر امام یازدهم هم تأیید نکرده‌اند. کنیز امام (نرجس یا دیگر کنیزان ایشان) که ادعا شد حامله هستند، به دستور قاضی در خانه‌ی یکی از بزرگان و سادات شیعه ماه‌ها تحت نظر قرار گرفت؛ اما فرزندی به دنیا نیاورد. کنیزانی که بعدها از سوی شیعیان به عنوان مادر حضرت مهدی معرفی شده‌اند، با این‌که سال‌ها زنده و در میان مردم بودند، اما ادعا نکردند که فرزندی به دنیا آورده‌اند.

مورخ بی‌طرف نمی‌تواند به ادعای کسی که در نزاع مالی برای به دست آوردن اموال امام درگیر است، یا کسی که به نام امامی که «غایب مطلق» است و از شیعیان سهم امام می‌گیرد، اطمینان کند. به تعبیر دیگر، فردی مدعی شده است که فرد غایب چند روزه (ادعای زاده شدن امام زمان پس از فوت امام یازدهم) یا پنج‌ساله‌ای (ادعای تولد امام زمان در سال 255) در عالم وجود دارد که فقط و فقط من با او در ارتباط هستم. شما باید به من پول بدهید تا به ایشان برسانم. آیا هیچ مورخی ادعای آن فرد را به عنوان «دلیل» وجود چنان موجود معجزه‌آسایی می‌پذیرد؟

وقتی با چنان مدعای بزرگی روبه‌رو هستیم، باید دلایل قوی و کافی برای صدق مدعا ارائه گردد؛ نه آن‌که تنها قرینه‌ی صدق مدعا، شخصی باشد که از مردم با اتکای به همین ادعا پول می‌گیرد. باز هم تکرار می‌کنیم؛ اگر کسی بگوید من به امام زمان «ایمان بلادلیل» دارم، نیاز به ارائه شواهد و قرائن برای باورش ندارد و «قرآن محمدی» هم به چنان باوری کاری ندارد. اما وقتی گفته می‌شود که اصول عقاید استدلالی است، اثبات تولد فرزند امام یازدهم را نمی‌تواند بر مبنای ادعای کسانی که بر این مبنا از مردم پول دریافت می‌کردند، مستند سازد.

۲.۳- مسأله‌ی علمی: به فرض آن‌که بتوان، از طریق تحقیقات تاریخی، اثبات کرد که امام یازدهم شیعیان فرزندی داشته‌اند، ادعای طول عمر بیش از ۱۲۰۰ سال، با علم تجربی مدرن تعارض دارد.

۳.۳- مسأله‌ی فلسفی: به فرض حل مسأله‌ی تاریخی و علمی، مسأله‌ی فلسفی اندیشه‌سوزی وجود دارد که نیازمند راه حل خردپسند است. اگر گفته شود که امام دوازدهم در عالم مجردات است، باید به این پرسش پاسخ گفته شود: چگونه موجودی مادی، به موجودی غیر مادی تبدیل شده و در عالم مجردات به حیات خود ادامه داده؛ و روزی دوباره تبدیل به موجودی مادی خواهد شد؟ «قرآن محمدی» تأکید کرد که حل مسأله‌ی تعارض علم و دین در گرو نظریه‌ای علم‌شناسانه و نظریه‌ای دین‌شناسانه است. اگر ادعا شود که علم و دین، هر دو در خصوص واقعیات خارجی واحد سخن می‌گویند، مسأله‌ی تعارض علم و دین بروز خواهد کرد.

«قرآن محمدی» ۱ و ۲ خبر داد که برخی بر این باورند که می‌توان بر مبنای نظریه‌ی ویتگنشتاین به حل تعارض علم و دین نائل آمد. ویتگنشتاین علم، دین و فلسفه را سه بازی زبانی متفاوت به شمار می‌آورد. به گفته‌ی او، باورهای دینی، بر خلاف فلسفه و علم، متکی بر هیچ گونه دلیل و شاهد و مدرک و قرائن نیستند: «هر کس رسائل عهد جدید را بخواند این مطلب را که در مورد این رسائل گفته شده، خواهد یافت که نه تنها این رسائل عقلانی و منطقی نیست، بلکه احمقانه (folly) است. این رسائل نه فقط عقلانی و منطقی نیست؛ بلکه وانمود هم نمی‌کند که عقلانی و منطقی باشد4.» به گمان ویتگنشتاین، دین قلمرو استدلال و برهان آوری نیست: «دین می‌گوید این کار را بکن! این طور فکر بکن! ولی قادر به مدلل ساختن این فرمان‌ها نیست؛ و اگر هم در این کار بکوشد، تبدیل به امری رماننده خواهد شد؛ زیرا به ازای هر دلیلی که پیش می‌نهد، ضد دلیلی منطقی (counter-reason) و معتبر وجود دارد5

ویتگنشتاین، باورهای تاریخی دینی را از واقعیت‌های تاریخی هم متمایز می‌کند. به گفته‌ی وی تردیدی وجود ندارد که شخصی به نام ناپلئون واقعیت تاریخی داشته و می‌توان با شواهد و قرائن کافی وجود او را تأیید کرد؛ ولی اثبات مدعیات تاریخی ادیان، ناممکن است. به نظر وی مسیحیت مبتنی بر وقایعی تاریخی چون تولد مسیح، به صلیب کشاندن او، رستاخیز مجدد وی و غیره نیست: «گفته‌اند مسیحیت بر شالوده‌ی تاریخی استوار است. انسان‌های هوشمند هزاران بار گفته‌اند که حتی اگر دلایل و شواهد برای وجود مسیحیت به اندازه‌ی شواهد مربوط به وجود ناپلئون وجود داشته باشد، باز هم در مورد مسیحیت، تردیدناپذیری کافی نیست. زیرا تردیدناپذیری کافی نیست برای این‌که باعث شود من کل زندگی‌ام را تغییر دهم6.» او به صراحت می‌گوید: «اگر از حیث تاریخی سخن بگوییم، گزارش‌های تاریخی اناجیل ممکن است به نحو قابل اثباتی نادرست باشد. اما وجود چنین گزارش‌های نادرستی، چیزی از اعتقاد نمی‌کاهد … زیرا برهان تاریخی … هیچ ارتباطی با اعتقاد ورزیدن ندارد. این پیام (اناجیل) از روی اعتقاد (یعنی از روی عشق) توسط انسان‌ها تلقی به قبول می‌شود7.» «مسیحیت مبتنی بر حقیقت تاریخی نیست؛ بلکه روایتی (تاریخی) را در اختیار ما قرار می‌دهد و می‌گوید: حالا باور کن … در این‌جا تو با روایتی مواجه هستی؛ اما نسبت به آن همان رویکردی را اتخاذ نکن که نسبت به روایت‌های تاریخی دیگر اتخاذ کردی. جایگاه کاملاً متفاوتی برای آن در زندگی ات قرار بده8

«قرآن محمدی» ۲ تأکید کرد که رویکرد ویتگنشتاینی مقبول عقل‌گرایان مسلمان، که مدعیات هستی‌شناختی و تاریخی قرآن را حقیقت محض قلمداد می‌کنند، نیست. رویکرد ویتگنشتاینی، حصار امنی برای باورهای دینی در برابر علم و فلسفه و تاریخ ایجاد می‌کند؛ اما بهایی که برای این حفاظت باید پرداخت شود آن قدر زیاد است که عقل‌گرایان مسلمان حاضر به پذیرش آن نیستند. آنان بر این گمانند که انکار علم و تاریخ (ظنی و ابطال‌پذیر و ابطال‌شده خواندن آن‌ها) هزینه‌ی کمتری به دنبال می‌آورد. محسن کدیور در مقاله‌ی «علم و دین، مطالعه موردی بازرگان» می‌نویسد: «گزاره‌های دینی، به ویژه در حوزه‌ی اعتقادات و امور ایمانی، ثابت، فرازمانی و غیرمتغیرند» اما: «روزی عمر فیزیک نیوتنی و اصول ترمودینامیک به سر خواهد رسید.»

بدین ترتیب، از نظر کدیور، در تمامی موارد و مصادیق تعارض بین فرآورده‌های وحیانی با یافته‌های انسانی (فیزیک، زیست شناسی و …) باید قوانین (تئوری‌های) علمی کنار نهاده شوند و باورهای دینی حفظ گردند. برای این‌که مطابق این نوع دین شناسی، باورهای دینی، گزاره‌های ثابت، فرازمانی و غیر متغیرند؛ اما نظریه‌های علمی، نظریه‌هایی موقتی و زودگذرند. پس به هیچ وجه نباید نگران موارد و مصادیق تعارض علم و دین بود. راه‌های دیگری هم برای حل مسأله‌ی تعارض وجود دارد. می‌توان به اقتفای پل فایرابند، علم را «ایدئولوژی» خواند و به هیچ وجه نگران تعارض باورهای دینی خود با این ایدئولوژی نبود. به نظر فایرابند، نظریه‌ی تحول داروین، هیچ مزیتی بر داستان خلقت کتاب مقدس ندارد.

۴- انکار امام زمان و پیامدهای آن:

فرض کنیم یک مسلمان شیعه پس از کاوش، تحقیق و درخواست ادله از قائلان، به این نتیجه منتهی شود که نه تنها هیچ دلیلی بر وجود امام زمان وجود ندارد، بلکه شواهد و قرائن حاکی از آن است که این مدعا را کسانی برای تأمین منافع خود برساخته‌اند. انصاف علمی، صداقت اخلاقی و وظیفه‌ی ایمانی او چه حکم می‌کند؟ آیا باید منافقانه و از سر ریا بگوید که امام زمان وجود دارد؟ مقتضای انصاف علمی و صداقت اخلاقی روشن است که چیست؛ پس باید دید که وظیفه‌ی ایمانی در چنین شرایطی چیست؟ قرآن فرمان می‌دهد: «و لا تقف ما لیس لک به علم: و آن‌چه به آن علم نداری پیروی نکن (اسرا، 36)»

طباطبایی در تفسیر این آیه نوشته است: «این آیه از پیروی و متابعت هر چیزی که بدان علم و یقین نداریم نهی می‌‏کند؛ و چون مطلق و بدون قید و شرط است، پیروی اعتقاد غیر علمی و هم‌چنین عمل غیر علمی را شامل گشته و معنایش چنین می‏شود: به چیزی که علم به صحت آن نداری، معتقد مشو؛ و چیزی را که نمی‌‏دانی، مگو؛ و کاری را که علم بدان نداری، مکن؛ زیرا همه این‌ها پیروی از غیر علم است …انسانی که سلامت فطرت را از دست نداده و در اعتقاد خود پیرو آن چیزی است که آن را حق و واقع در خارج می‌‏یابد؛ و در عملش هم آن عملی را می‌‏کند که خود را در تشخیص آن محق و مصیب می‌‏بیند … از این‌جا نتیجه می‌‏گیریم که انسان سلیم‌الفطرة در مسیر زندگیش هیچوقت از پیروی علم منحرف نمی‌‏شود، و دنبال ظن و شک و وهم نمی‌‏رود9

اما آیت‌الله مکارم شیرازی، بر خلاف صریح قرآنی و تفسیر طباطبایی، اخیراً فتوایی به شرح زیر صادر کرده است: «هر گاه ثابت شود کسی این گونه سخنان را گفته است، به یقین مرتد است و از نظر علمای اسلام پاک نمی‌باشد … ما جواب شبهاتی مانند شبهه فرد مزبور درباره امام زمان (ع) را در کتاب حکومت جهانی مهدی (ع) داده‌ایم؛ ولی بدانید این افراد از طرز سخنانشان پیداست که مغرض هستند و پاسخ به درد آن‌ها نمی‌خورد10

فقها اعتقاد به ضروریات دین را شرط مسلمانی دانسته و انکار ضروری دین را موجب خروج از مسلمانی و ارتداد تلقی می‌کنند. در خصوص مصادیق «ضروری دین» مابین فقها اختلاف نظر وجود دارد. آقای خمینی که استاد فقهای فعلی بود، در کتاب طهاره در این خصوص چنین نوشته است: «آن‌چه در حقیقت اسلام معتبر است و پذیرنده‌ی آن مسلمان محسوب می‌شود، عبارت است از اصل وجود خدا و یگانگی او، نبوت و احتمالاً اعتقاد به آخرت. بقیه قواعد عبارتند از احکام اسلام که دخالتی در اصل اعتقاد به اسلام ندارند. حتی اگر کسی به اصول فوق معتقد باشد، ولی به خاطر شبهاتی، به احکام اسلامی اعتقادی نداشته باشد، این فرد مسلمان است؛ به شرطی که عدم اعتقاد به احکام منجر به انکار نبوت نشود. نمی‌شود کسی هیچ یک از احکام اسلامی را قبول نداشته باشد، مع ذالک معتقد به نبوت باشد. پس اگر بدانیم کسی اصول دین را پذیرفته و اجمالاً قبول دارد که پیامبر احکامی داشته، ولی در وجوب نماز یا حج تردید داشته باشد و گمان کند نماز و حج در اوایل اسلام واجب بوده ولی در زمان‌های اخیر واجب نیستند، اهل دین، چنین فردی را نامسلمان نمی‌شمارند؛ بلکه دلایل کافی برای مسلمان بودن چنین شخصی وجود دارد که طبق مفاد آن دلایل، هر کسی که شهادتین را بگوید مسلمان است.» و در ادامه می‌افزاید: «انصاف در این است که ادعای این‌که اسلام عبارت است از مجموع آن‌چه از احکام و عقاید که پیامبر اسلام آورده است و عدم التزام به برخی از آن‌ها به هر دلیلی، موجب کفر می‌شود این از جمله ادعاهایی است که نمی‌توان تصدیق کرد11

بدین ترتیب، از نظر آقای خمینی فقط باور به توحید و نبوت، و احتمالاً آخرت، شرط مسلمانی است. اصل امامت شرط مسلمانی نیست؛ چه رسد به اعتقاد به امام زمان. اگر فقیهی، باور به امامت را شرط مسلمانی اعلام کند، با آن فتوا بیش از یک میلیارد مسلمان را مرتد به شمار آورده است. برای این‌که غیر شیعیان، اعتقادی به امامت ائمه شیعیان ندارند. اگر فقیهی اعتقاد به امام دوازدهم شیعیان را شرط مسلمانی اعلام کند، با این فتوا نه تنها بیش از یک میلیارد مسلمان را مرتد به شمار آورده، بلکه تمام شیعیان غیر دوازده امامی را هم مرتد محسوب کرده است. علاوه بر مسأله تعیین مواردی که انکار و نفی آن‌ها باعث ارتداد خواهد شد، مسأله‌ی دیگری هم مورد عنایت بوده است که توجه به آن، تقریباً حکم ارتداد را بلامصداق خواهد کرد.

مطابق فتوای آیت‌الله منتظری، اگر فردی پس از یقین به حقانیت دین اسلام، از سر عناد و لجاجت، اسلام را انکار و به مبارزه‌ی عملی با آن بپردازد، مرتد است. ایشان می‌فرمایند: «حکم مرتد یعنی کسی که با یقین به حقانیت اسلام، از روی عناد و لجاجت یا انگیزه‌های دیگر، آن را عملاً انکار می‌کند و در صدد مبارزه با آن بر می‌آید، اعدام است؛ ولی صرف اظهار نظر مخالف که ناشی از شک و شبهه به اسلام یا بعضی احکام آن باشد، موجب ارتداد نمی‌شود[12]

اما چه باید گفت وقتی که «مرجع دولتی»، «شریعت دولتی» می‌سازد؟ یعنی مطابق میل ولی فقیه فتوا صادر می‌کند. نکته‌ی جالب این است که مکارم شیرازی ادعا می‌کند که درخواست‌کننده‌ی دلیل «مغرض» است و پاسخ به دردش نمی‌خورد. این، یعنی بستن باب گفت و گو و اقامه‌ی دلیل و برهان، و گشودن باب خشونت و ترور. جنایت، جنایت است. صدور فرمان قتل دگراندیشان، عملی مؤمنانه و مقدس نیست. جنایت و ترور، تنها چاره‌ی بی‌چارگی فقدان دلیل و برهان است. مکارم شیرازی گمان می‌کند «مسلمانی» مسلمانان مشروط به تأیید اوست؛ اما اگر ایمان و دین‌داری و مسلمانی مشروط به تأیید «مراجع درباری» باشد، که نه تنها در برابر جنایات بی‌شمار (قتل عام هزاران زندانی سیاسی تابستان ۶۷، قتل‌های زنجیره‌ای وزارت اطلاعات یا به ادعای ولی فقیه: «سربازان گمنام امام زمان» و …) و ستمگری نظام جمهوری اسلامی سکوت کرده‌اند، بلکه خواهان گسترش سرکوب و ستمگری و حکومت ترور هستند، چنان ایمان و مسلمانی‌ای کمترین ارزشی ندارد. بی‌جهت نبود که امام محمد غزالی می‌گفت: «دل از ولایت فقیه خارج است[13].» ولایت فقیه، ولایت بر اجسام است و این ولایت با نیروهای نظامی – انتظامی – امنیتی به دست آمده است.

پاورقی‌ها:

 1-D.Z. Phillips, The Concept of Prayer (London, 1965). 1 ff.

2-D.Z. Phillips, Religion Without Explanation (Oxford, 1976), 174.

۳- کانت می‌گوید: «باید تلاش کنیم که خیر اعلی را اشاعه دهیم و بنابراین، اشاعه‌ی آن باید ممکن باشد. پس، وجود علت کل عالم طبیعت، نیز جدا از ماهیت آن و صرف نظر از محتوای اصل این ارتباط یعنی هماهنگی دقیق سعادت با اخلاق، مسلم فرض شده است … بنابر‌این خیر اعلی تنها با فرض موجودی متعالی که دارای علیتی همراه با خصلت اخلاقی باشد، در جهان ممکن است… اکنون این وظیفه ‌برای ما در نظر گرفته شده است که خیر اعلی را اشاعه دهیم، در نتیجه، این کار نه صرفاً امری جایز، بلکه ضرورتی مرتبط با وظیفه به عنوان شرط لازم است، که ما باید امکان خیر اعلی را از قبل فرض کنیم. و این تنها به شرط وجود خدا امکان‌پذیر است. این امر به ناچار فرض وجود خدا را با وظیفه ارتباط می‌دهد، یعنی از نظر اخلاقی فرض وجود خدا ضرورت دارد.»

Immanuel Kant, Critique of Practical Reason, trans. Thomas Kingsmill Abbott (London, New York and Toronto, 1909), PP 221 f.

4- Wittgenstein, Ludwig(1984). Lectures and Conversations On Aesthetics, Psychology and Religious Belief, ed. Cyril. Barrett, Basil Black Well. P 58.

5-Wittgenstein, Ludwig(1989). Culture and Value. Trans. P. Winch , Basil Black Well. P 29.

6- Lectures and Conversations On Aesthetics, Psychology and Religious Belief, ed. P 57.

7- Culture and Value. P 32.

8- Culture and Value. P 32.

 ۹- طباطبایی، المیزان، جلد 13 ، صص ۱۲۷-۱۲۶.

 ۱۰- رجوع شود به سایت شیعه نیوز مورخ شنبه ۲۷ مهرماه ۱۳۸۷.
البته پس از انتشار این فتوا، دفتر وی طی یک بیانیه رسمی اعلام کرد:
«در بعضی از اخبار آمده است که ما حکم ارتداد فرد یا افراد خاصی را صادر کرده‌ایم. باید توجه داشت که ما درباره اشخاص جز در موارد استثنایی سخن نمی‌گوییم و حکمی که ما در مورد ارتداد ذکر کرده‌ایم، یک حکم کلی است و انطباق آن بر افراد را کسانی که اطلاع دارند باید بر عهده بگیرند.»

۱۱- آیت الله خمینی، طهاره، ج ۳، صص ۳۲۸-۳۲۷.

۱۲- رجوع شود به سایت ایشان

۱۳- احیاء علوم الدین، ج اول، ربع اول، کتاب العلم باب دوم.

امام زمان به چه کار فقها می‌آید؟ (۲)

موعودگرایی ادیان و مهدی موعود شیعیان

«موعودگرایی»، یعنی نجات دهنده‌ای که در آخرالزمان ظهور و بشریت را از ظلم و درد و رنج نجات خواهد داد. اندیشه‌ای که خاص تشیع هم نیست. این اندیشه نه تنها در ادیان ابراهیمی، که در ادیان غیرابراهیمی هم وجود دارد. چپ‌ها (انگلس، کارل مانهایم، اریک هابسبام)، موعودگرایی را جنبش‌های انقلابی ماقبل مدرن کشاورزان علیه زمین‌داران تلقی می‌کردند. جنبش توماس مونتسر (Thomas  Munzer)، کشیش و حکیم الهی، توجه انگلس و مانهایم را به خود معطوف داشت. مونتسر، خواهان برابری و مالکیت اشتراکی بود. وی درماه مه سال ۱۵۲۵ در سخنرانی برای شورشیان کشاورز به آنان گفت: «چنین ساکت و صبور نباشید! مجیز این مدعیان دیوانه، تبهکاران کافر را نگویید! برای نبرد الهی آماده‌ی پیکار شوید! هنگام آن رسیده است، تابستان در آستانه‌ی فرارسیدن است.»

تابستان دوران سلطنت سوم بود. به گمان کسانی چون یواکیم، زمان بازگشت الیاس نبی فرا رسیده بود که مطابق روایت عهد عتیق زمین را در کالسکه‌ای آتشین ترک کرده بود و با همان کالسکه باز می‌گشت تا کارش را به فرجام برساند. مانهایم می‌گفت: «هرگاه تصور در واقعیت بیرونی موجود ارضا نشود، به مکان‌ها و دوره‌هایی پناه می‌جوید که برپایه‌ی آرزو بنا شده‌اند. اسطوره‌ها، افسانه‌های پریان، وعده‌های آن جهانی ادیان، خیال‌پردازی‌های دوستانه و سفرهای پنداری، همواره تجلیات تغییر شکل‌یافته‌ای بوده‌اند از آن‌چه زندگانی واقعی فاقد آن بود… در برخی دوره‌های تاریخی برآوردن آرزو از راه فرافکنی در زمان انجام می‌گیرد… آرزوهای زمانی را [باید] هزاره‌های شکوهمند (Chiliasm) نامید۱

وی هزاره باوری را نیروبخش به جنبش قشرهای ستم دیده به شمار می‌آورد. به گمان مانهایم، ایده‌ی هزاره‌ای، با جوش و خروش روحی و برانگیختگی جسمی روستاییان – قشر زنده‌ای که نزدیک‌ترین پیوندها را با زمین داشت – هماهنگ بود. مانهایم به اقتفای انگلس می‌نویسد: «جنبش زیر رهبری توماس مونتسر را باید به عنوان گامی در جهت جنبش‌های انقلابی جدید تلقی کرد… باید پذیرفت که مونتسر یک انقلابی اجتماعی بود که از انگیزه‌های دینی الهام می‌گرفت۲

مانهایم این جمله را از مونتسر نقل می کند که «خود خداست که داس‌اش را بر می‌دارد تا علف‌های هرزه را از جمع آدمیان برکند». به گفته‌ی مانهایم، هزاره باوری، دو ویژگی روحی دارد: آرزو و انتظار. هزاره باوران منتظر «لحظه‌ی موعود» هستند. آن‌ها به هزاره‌ای که در آینده خواهد آمد کاری ندارند، آن‌ها به دنبال هزاره‌ای هستند که «در اینجا و اکنون روی دهد». هزاره باوران امیدوارانه در انتظار لحظه موعود هستند و انقلاب، شوق به تحقق آرزوهای‌شان در این جهان است. مانهایم هزاره باوری را خصوصیت فکری پایین‌ترین قشرهای جامعه (روستاییان ستم‌دیده، کارگران مزدور، لمپن پرولتاریا، موعظه‌گران متعصب و کهنه‌پرستان عاطفی) به شمار می‌آورد.

حرکت مزدک در ایران، از همین زاویه از نظر مارکسیست‌ها مهم تلقی می‌گشت. آرزوی جهانی پر از عدل و داد، سرکوب ظالمان و حاکمیت مظلومان و مستضعفان، از ابتدا همراه بشر بوده و همه ادیان به پیروان خود وعده داده‌اند که فردی در آخرالزمان ظهور و جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد. از این جهت، یهودیان، مسیحیان و زرتشتیان بر شیعیان تقدم دارند. «موعودگرایی» نیازمند تبیین و تحلیل معرفت‌شناختی، جامعه‌شناختی، روان‌شناختی، الهیاتی و… است. درعین حال، بررسی تاریخی مساله‌ی موعودگرایی در تشیع، می‌تواند چگونگی برساخته شدن امام زمان را روشن سازد. کتاب محققانه‌ی اندیشمند و اسلام‌شناس بزرگ، جناب آقای مدرسی طباطبایی از این جهت بسیار مهم است.

همان‌طور که در «قرآن محمدی» هم گفته شد، مقتضیات درون متنی، مستقل از باورهای شخصی نویسنده است. در واقع مولف به حیات خود ادامه خواهد داد. «قرآن محمدی» هیچ سخنی درخصوص باورهای جناب مدرسی طباطبایی بیان نمی‌کرد. بحث «قرآن محمدی» ناظر به مقتضیات درون متنی کتاب «مکتب در فرایند تکامل» بود. ادعای «قرآن محمدی» این بود که آن کتاب نشان می‌دهد که امام دوازدهم شیعیان وجود ندارد و برخی از شیعیان امام حسن عسکری، در نزاعی مالی و درگیری بر سر جانشینی، آن ایده را برساختند. با این همه، تنها منبع این مدعا، کتاب جناب مدرسی نبود و نیست. مطابق ادعای شیعیان دوازده امامی، فرزند امام یازدهم، از سال ۲۶۰ ق تا ۳۲۹ ق، به مدت ۶۹ سال در غیبت صغری بوده و پس از آن وارد غیبت کبری شده است.

بهترین راه وقوف بر واقعیت، رجوع به متون همان دوره است، نه کتاب‌های ایدئولوژیک بعدی. تفاوت عمیق نگرش شیعیان حاضر در عصر ائمه به آنان، با نگرش شیعیان کنونی، حکایت از تغییر الگوی اساسی دارد. ابومحمد، حسن‌بن موسی نوبختی، یکی از شیعیانی است که شیخ طوسی، ابن داود، علامه حلی، میزا محمد باقر موسوی خوانساری و… او را ثقه و مورد اعتماد طایفه‌ی شیعه‌ی امامیه معرفی کرده‌اند. او نویسنده کتاب فرق الشیعه نوبختی است. کتاب وی متعلق به نیمه‌ی دوم قرن سوم است. یعنی متعلق به دوره‌ی غیبت صغری. برای اینکه دیگر نویسنده‌ی شیعی که کتاب خود را از روی کتاب وی نگاشته، یعنی سعدبن عبدالله ابی‌خلف اشعری نمیری قمی، یکی از بزرگان محدثان شیعه، در سال ۲۹۹ یا ۳۰۰ یا ۳۰۱ فوت کرده است. وی در زمان حیات خود با امام حسن عسگری هم ملاقات کرده است. نام کتاب وی المقالات و الفرق است. دکتر محمد جواد مشکور این کتاب را در سال ۱۳۴۱، پس از تصحیح، با مقدمه و تعلیقات مفصل، به وسیله‌ی انتشارات عطایی به طبع رساند. دکتر مشکور کتاب فرق الشیعه را هم ترجمه و در سال ۱۳۵۳ به وسیله‌ی بنیاد فرهنگ ایران به طبع رسانید. او در مقدمه‌ی کتاب نوبختی، نشان می‌دهد که المقالات و الفرق از روی فرق الشیعه رونویسی شده است.

توضیح این نکات معطوف به دو واقعیت است:

اول) شیعه بودن آن دو نفر

دوم) نگارش این دو متن در دوران غیبت صغری

دکتر مشکور، به کتاب فرق الشیعه پاورقی‌های بسیاری افزده و تقریباً مطالب اضافی المقالات و الفرق را در پاورقی‌های فرق الشیعه آورده‌اند. در اینجا با مرور این کتاب نشان خواهیم داد که اندیشه‌ی مهدی موعود در شیعه چگونه شکل گرفت؟  نگاه تاریخی به زاده شدن یک ایده، مراحل رشد و فربه شدن آن، آگاهی بسیار دقیق‌تری از سرشت آن ایده به آدمی می‌دهد. شیعیان، پس از شهادت علی‌بن ابی طالب، تعیین مصداق مهدی موعود را آغاز کردند. پس از شهادت علی‌بن ابی طالب، سباییه او را مصداق ایده‌ی مهدویت اعلام کردند و گفتند: «علی کشته نشده و نمرده و نمیرد و کشته نشود تا این‌که تازیان را به چوب دست خود براند، و زمین را که از ستم و بیدادگر انبار شود پر از دین و داد کند۳

گروه دیگری از پیروان علی‌بن ابی طالب، امامت را حق محمدبن حنفیه دانستند و پیرو او شدند. پس از شهادت حسن‌بن علی و حسین‌بن علی، گروه دیگری از شیعیان هم محمدبن حنفیه را شایسته‌ی امامت تشخیص دادند. «گروهی گقتند که محمدبن حنفیه امام مهدی و جانشین علی‌بن ابی طالب است[۴].» کثیر عزه شاعر اهل بیت که محمدبن حنفیه را مهدی موعود می‌دانست، شعر زیر را برای او سرود:

هدیت یا مهدینا ابن المهتدی
انت الذی ترضی به و نرتجی
انت ابن خیر الناس بعد النبی
انت امام الحق لسنا نمتری
یا بن علی سر و من مثل علی

یعنی:

راه یافتی ای مهدی ما پسر راه یافته
تو کسی هستی که ما به تو خوشنودیم و امیدواریم
تو پسر بهترین مردم پس از پیغمبری
تو امام برحق هستی و ما در آن شکی نداریم
ای پسر علی برو و چه کسی مانند علی است

پس از مرگ محمدبن حنفیه: «گروهی گفتند که محمدبن حنفیه مهدی موعود است و علی علیه السلام او را بدین نام خوانده است، او نمرده و نخواهد مرد و نیز نشاید که بمیرد، بلکه ناپدید شده و دانسته نیست در کجا باشد. به‌زودی بازگردد و زمین از آن او شود و بر جهانیان پادشاهی کند، و امامی پس از ناپدید شدن او نیاید مگر تا خود او باز گردد۵

«گروهی گفتند محمدبن حنفیه زنده است و نمرده و به کوه رضوی که میان مکه و مدینه می‌باشد جای دارد و آهوان بامداد و شامگاه پیش وی آیند و او از شیر آن‌ها بیاشامد و از گوشت‌شان بخورد، و دو شیر بر راست و چپ او جای دارند و تا آنجا که برانگیخته شود از وی پاسبانی کنند. برخی گفته‌اند که برسوی راست او شیری و بر جانب چپش پلنگی است. باری این دسته چشم به راه اویند و گویند که پیغمبر مژده‌ی آمدن او را داده و وی کسی است که زمین را پر از داد و برابری کند۶

گروه دیگری از پیروان او «گویند که هرکس به امامت نامزد شود باید از فرزندان محمدبن حنفیه باشد و مهدی قائم از پشت وی خواهد بود۷.»  بعدها، گروه دیگری از شیعیان پیرو محمدبن حنفیه «گفتند مهدی قائم ابوهاشم [فرزند محمدبن حنفیه] است و برآفریدگان ولایت یابد و باز گردد و به کارهای مردم رسیدگی کند و جهان از آن او شود و جانشینی پس از وی نباشد۸.» گروهی از پیروان محمدین حنفیه گفتند: «که عبدالله بن معاویه مهدی قائمی است که پیغمبر به آمدن وی مژده داده است. وی زمین را از آن خود سازد، و گیتی بیداد و ستم گرفته را پر از برابری و داد کند، و پیش از آنکه در گذرد امامت را به مردی از بنی هاشم از فرزندان علی‌بن ابی طالب بسپارد و آنگاه بمیرد۹

در سال ۱۲۰ هجری، زید فرزند امام سجاد، به اتفاق گروهی از شیعیان کوفه علیه بنی امیه قیام کرد و در سال ۱۲۱ در کوفه کشته شد. فرقه‌ی زیدیه، زید را امام پنجم شیعیان معرفی می‌کنند. همچنین کشور یمن مرکز اصلی شیعیان زیدی است. سیر حوادث، انتخاب‌های گوناگون و به راه‌های متفاوت رفتن، نشان می‌دهد که ماجرا به گونه‌ای نبوده است که شیعیان دوازده امامی کنونی گزارش می‌کنند. اگر از ابتدا باورهای روشنی وجود داشت که هرکس خود را شیعه تلقی می‌کرد، باید آن‌ها را می‌پذیرفت، آن همه اختلاف معنا نداشت. تشیع برساخته‌ای تاریخی است که با درگذشت هر امامی، اختلاف پیروان آن امام آغاز می‌شد و فرد خاصی مصداق مهدی موعود معرفی می‌گردید:

«چون ابوجعفر [امام باقر] در گذشت [در سال ۱۱۴ هجری] یاران او به دو دسته تقسیم گردیدند: گروهی از آن دو به امامت محمدبن حسن‌بن علی‌بن ابی طالب که در بیرون از مدینه جای داشت و در آن شهر کشته شد بگرویدند، و او را مهدی قائم دانستند. ایشان گفتند که او نمرده و نخواهد مرد… چه پیغمبر فرموده است که مهدی قائم، هم نام من است و پدر وی نام پدر مرا دارد۱۰.» پس از درگذشت ابوعبدالله جعفربن محمد (امام صادق)، «گروهی از ایشان گفتند که جعفربن محمد زنده است و نمرده، و نمیرد و او مهدی است. سرانجام آشکار شود و بر مردمان فرمانروایی کند۱۱.» گروه دیگری از شیعیان (اسماعیلیه خالصه) مدعی شدند که نصب اسماعیل از سوی امام صادق به امامت محرز است، لذا:

«پس از جعفربن محمد پسرش اسماعیل‌بن محمد امام بود و مرگ اسماعیل را در زمان پدرش انکار کرده… اسماعیل نمرده و نخواهد مرد تا اینکه زمین از آن وی گردد و به کار جهانیان پردازد. اسماعیل مهدی قائم است، زیرا پدرش پس از خود به امامت او اشاره کرده و پیروان خود را پایبند ولایت او ساخته و گفته است که وی خواجه و سرور ایشان است… و قائم آخرالزمان است[۱۲].»

شیعیان ۱۲ امامی، بعدها در متون خود اسماعیل را شخصی فاسق، شراب‌خوار و زن باره معرفی کرده و این عوامل را به عنوان دلیل خلع او از امامت ذکر کردند۱۳. ازامام صادق هم روایت کرده‌اند که خداوند به دلایلی امامت اسماعیل را نسخ کرده و درباره‌ی او بدا حاصل شده است: «ما بدالله فی شیء کما بداله فی اسماعیل ابنی.» اما این سخنان از سوی کسانی که اسماعیل را امام و مهدی موعود می‌دانستند، پذیرفته نشد. گروه دیگری از شیعیان (اسماعیلیه مبارکه) ضمن قبول درگذشت اسماعیل، اعلام کردند که چون امامت از برادر به برادر منتقل نمی‌شود، امام صادق پس از درگذشت اسماعیل، فرزندش محمد‌بن اسماعیل را به امامت منصوب کرد. به نظر اینان، مهدی قائم فرزند اسماعیل مقلب به مکنوم یا امام پنهان است: «ایشان پندارند که محمدبن اسماعیل نمرده و زنده است و در شهرهای روم همی زید، و وی قائم مهدی است[۱۴].»

پس از وفات موسی‌بن جعفر (امام کاظم)، گروهی از شیعیان وی: «گفتند که موسی‌بن جعفر نمرده و زنده است، و نمیرد تا این‌که شرق و غرب زمین از آن او گردد، و گیتی آکنده از ستم را پر از داد کند، و او مهدی قائم است[۱۵].» گروه دیگری از شیعیان گفتند: «او امام قائم است و بمرد، و امامی جز او نباشد، ولی پس از مرگ بازگشته و در جایی پنهان شده، و یاران او با وی دیدار کنند و او به ایشان امر و نهی می فرماید… [مطابق روایت] بدان جهت قائم را قائم نامند که پس از مرگ برمی‌خیزد۱۶.» برخی دیگر از پیروان وی، امامان بعدی شیعیان را جانشین وی می‌دانند، اما پس از برانگیخته شدن امام کاظم، آن‌ها باید کار را به او واگذار کنند.

پس از وفات امام رضا، گروهی به امامت احمدبن موسی بن جعفر، برادر امام رضا که قبرش در شاه‌چراغ است رفتند. اما گروه دیگری امامت محمدبن علی‌بن موسی‌بن جعفر، مقلب به امام جواد، را پذیرفتند. این امر، پرسش و گفت‌ و گوهای بسیاری در شیعیان ایجاد کرد. برای این‌که امام جواد در هفت سالگی به امامت رسید و در ۲۵ سالگی از دنیا رفت. پرسش این بود که چگونه کودکی که به سن تکلیف نرسیده است، می‌تواند امام و رهبر شود؟ از نظر شیعیان ۱۲ امامی فعلی، عصمت و علم لدنی اوصاف امامان هستند. بنابراین اگر عصمت و علم لدنی امری خدادادی باشد، ارزش چندانی برای فرد در پی نمی‌آورد. برای این‌که نتیجه جهد و کوشش فرد نیست، خدای پرسش‌ناپذیر، بی‌حساب و کتاب می‌دهد و می‌گیرد. اما اگر قرار شود این اوصاف مایه‌ی فضیلت شخص باشند، باید امری اکتسابی تلقی شوند. مرتضی مطهری چنین تلقی‌ای را تبیین می‌کرد. در این صورت پرسش این است که چگونه کودک خردسال واجد عصمت و علم لدنی می‌گردد و به همین دلیل، امام دیگران می‌شود. کودک هفت ساله باید کثیری از بزرگان دین و دانش را راهبری علمی و هدایت عملی کند.

امام جواد در سال ۲۰۳ درگذشت و همین مشکل برای فرزند ایشان هم پیش آمد. علی‌بن محمد مقلب به امام هادی، در هشت سالگی به امامت رسید. پس از وفات امام هادی، گروهی از شیعیان ایشان، محمد‌بن علی، فرزند او را امام و «مهدی قائم» خواندند۱۷. شماری از شیعیان، جعفربن علی، ملقب به جعفر کذاب را امام معرفی کردند. اما گروه دیگری از شیعیان امام دهم، حسن‌بن علی الهادی را امام خود نامیدند. امام یازدهم، حسن‌بن علی، در ۲۶۰ هجری درگذشت. شیعیان امام عسگری، پس از وفات ایشان به ۱۴ دسته تقسیم شدند. بر سر میراث او میان برادر و مادرش اختلاف افتاد و دعوای آن‌ها به حاکم کشیده شد:«چون در ظاهر فرزندی از او نیافتند، میراث او را در میان برادرش جعفر و مادرش تقسیم کردند۱۸

در آن زمان نزاع شدیدی میان شیعیان درگرفت. محور اساسی اختلاف آن‌ها، فرزند نداشتن امام یازدهم و تعیین تکلیف امامت پس از وفات او بود. سر درگمی شیعیان امام یازدهم، در گفت ‌و گوهای آنان به خوبی عیان است: «گروه نخستین گفتند حسن‌بن علی نمرده و زنده و مهدی قائم است و او را هیچ پسر نبود و غایب شد و نشاید بمیرد، چه هیچ‌گاه گیتی از امام تهی نیست… گروه دوم گفت که حسن‌بن علی در گذشت و پس از مرگ، زندگی از سر گرفت و او مهدی قائم است. زیرا بنا به روایتی که رسیده، قائم آن است که پس از مرگ برخیزد و قیام کند و فرزندی از وی نمانده باشد۱۹

«گروه سوم گفتند حسن‌بن علی درگذشت و برادرش جعفر پس از وی به امامت نشست. چه حسن وی را جانشین خویش ساخت… گروه چهارم گفتند امام پس از حسن، جعفر است و امامت به وی از پدرش رسیده است… گروه پنجم به امامت محمدبن علی که در روزگار پدرش در گذشت باز گشتند… و گفتند او مهدی قائم است[۲۰].»

«گروه ششم گفتند که حسن‌بن علی پسری داشت که او را محمد نامید… او مهدی قائم است[۲۱].» «گروه هفتم گفتند که چون هشت ماه از مرگ حسن بگذشت، او را پسری پدید آمد… او امام نادیده و پنهان است۲۲

«گروه هشتم گفتند که اصلاً حسن را فرزندی نبود، زیرا پس از آزمایش و جست‌وجوی بسیار او را پسری نیافتیم. اگر گوییم که او بمرد و وی را در نهان فرزندی بود، لازم آید که چنین سخنی را درباره‌ی هر مرد بی فرزندی که مرده باشد بتوان گفت، نیز ممکن است ادعا کنیم که پیغمبر را پسری بوده که پس از وی به جای او نشسته است. همچنین بگوییم که عبدالله‌بن جعفربن محمد فرزندی داشته و یا ابوالحسن رضا را به جز ابوجعفر سه فرزند بازمانده، که یکی از ایشان امام بوده است. زیرا همین‌سان که بنا به اخبار رسیده پیغمبر را پسری باز نماند و عبدالله‌بن جعفر فرزندی نداشت و رضا علیه السلام را چهار فرزند نبود، حسن نیز چون درگذشت از او فرزندی نمانده بود. ولی باید دانست که کنیز حسن در هنگام مرگش از وی بار داشت و به زودی پسری بزاید و او امام خواهد بود. زیرا نشاید که امامی بمیرد و از وی پسری بازنماند و امر امامت بطلان پذیرد، و زمین از حجت و راهبر تهی گردد۲۳

کسانی که باور داشتند امام حسن عسگری در زمان حیات خود دارای فرزند بوده است، به معتقدان به حامله بودن کنیز امام یازدهم، چنین پاسخ گفتند:

«اگر گویید که هرچند کوشیدید از وی فرزندی نیافتید، و زن او را از وی باردار دیدید، سخن به دروغ گویید. زیرا ما در آبستنی آن زن پژوهش و جست‌وجوی بسیار کردیم و از بهر اندریافتن حقیقت آن داستان کوشش فراوان نمودیم، و آن زن را پس از مردن وی باردار نیافتیم. حال ما در فرزند داشتن حسن پیش از مرگ وی از شما راست‌گوتریم، زیرا از روی خرد و عادت روا بود که مردی را در نهان فرزندی باشد، و او از مردم پنهان باشد و سپس آشکار شود و تبار خویش بدرستی نشان دهد.» اینان نقد دیگری هم بر معتقدان به حامله بودن کنیز امام عسگری وارد آوردند. گفتند:

«با روایات بسیار و درستی که از امامان راست‌گو رسیده است، آبستنی زن بیش از نه ماه نتواند بود. اکنون از آن زمان سال‌ها می‌گذرد و شما به هیچ دلیل و نشانی هنوز چشم به راه زاییده شدن آن کودک هستید۲۴.» هر دو سوی گفتگو، در نقد یک‌دیگر به «واقعیت خارجی» استناد می‌کردند، یعنی نه امام عسگری فرزندی در زمان حیات خود داشته، و نه کنیز او حامله بوده و فرزندی به دنیا آورده است. اما هر دو سوی گفتگو، برای اثبات باور خود، به «شواهد و قرائن خارجی» استناد نمی‌کردند. یعنی نه فرزند امام را به کسی نشان می‌دادند یا کسی او را دیده بود و نه کنیز او را حامله یا در حال وضع حمل کردن و به دنیا آوردن فرزند نشان می‌دادند. درواقع هر دو سوی گفتگو، براساس پیش‌فرض‌های کلامی نامدلل، برای امام یازدهم فرزندی برمی‌ساختند.

پیش فرض آن‌ها این بود:

الف) زمین هرگز از حجت خدا (امام) خالی نخواهد بود

ب) محال است امامی از دنیا برود و فرزندی از خود به یادگار نگذارد

به عبارت دیگر این مدعا از مدعای اول استنتاج می‌شد.

گروه نهم، از دو واقعیت خارجی، نتیجه‌ی مهمی استنتاج کردند:

واقعیت اول: درگذشت امام یازدهم، پدر و نیاکانش

واقعیت دوم: فرزند نداشتن امام یازدهم

نتیجه: امامت مثل نبوت پایان یافته است: «صحیح است که امامی پس از حسن نبود. همان‌سان که پیغمبری پس از محمد قطع گشت، روا بود که امامت نیز قطع شده، رشته‌ی آن بگسلد۲۵.» این گروه هم برای تحکیم مدعای خود، به باورهای درون دینی و واقعیات خارجی استناد کرد.

باور دینی) امامان پیشین گفته‌اند که زمین هیچ‌گاه از حجت خدا خالی نخواهد بود، مگر آن‌که خداوند به دلیل گناهان مردم، بر آن‌ها خشم گیرد و تا زمانی که خود تشخیص دهد، دیگر حجتی برای آن‌ها نفرستد.

باور دینی) امام صادق فرموده‌اند: ان الفتره هی الزمان الذی لایکون فیه رسول و لاامام: فترت زمانی است که در آن پیغمبر یا امامی نباشد.

واقعیت خارجی) بین پیامبران الهی هم فترت‌هایی چند قرنه وجود داشته است، چنانچه بین عیسی و محمد پیامبر جدیدی نیامد. اینان براساس باورهای درون دینی و واقعیت بی‌فرزندی امام یازدهم، پرسشی را مطرح کردند و سپس پاسخ مهمی به آن داداند.

پرسش: اگر با درگذشت امام یازدهم فترتی در ارسال امام ایجاد شده و امامت تا زمانی که خداوند امام جدیدی تعیین کند، پایان یافته است، تکلیف شیعیان چیست؟

پاسخ: شیعیان باید «بدانچه را که پیشینیان ما فرموده‌اند کار کنیم و از آنچه ما را باز داشته‌اند بپرهیزیم و دانشی را که از بزرگان دین به ما رسیده است کار بندیم، و بدانیم که پیغمبران و امامان پیشین مرده، و رخت از این جهان بربستند. چنانکه حجت و راهبر مردم پیش از پدید آمدن پیغمبر ما [محمد] دستورهای عیسی و دانشی بود که از بزرگان دین وی در دست داشتند و به پیغمبری عیسی و مردن او راهبری جانشینان وی معتقد بودند۲۶

گروه دهم گفتند که امام یازدهم، جعفر بوده است و نه حسن عسگری. اینان جعفر را قائم می‌خواندند. هواخواهان امامت حسن‌بن علی، یک شب مروج اصلی این ایده، یعنی نفیس، را در حوض بزرگی غرق می‌کنند.

گروه یازدهم گفتند چون نمی‌دانند امام کیست، همچنان بر امامت حسن‌بن علی پایدار باقی می‌مانند. در شرایطی که شیعیان نه فرزندی از امام یازدهم در دوران حیاتش دیده بودند و نه نظارت بر کنیز امام یازدهم منجر به زایمان او شد، تکلیف شیعیان چه بود. در اینجا بود که گروهی از شیعیان ایده‌ی «فرزند نادیده، پنهانی و غایب» را مطرح کردند.

گروه دوازدهم شیعیان امام حسن عسگری، ضمن قبول درگذشت آن امام، گفتند امامت باید در نسل امام یازدهم ادامه یابد. هیچ فرد یا گروهی از شیعیان حق ندارد امامی برای جانشینی امام یازدهم تعیین کند. هم‌چنین هیچ‌کس مجاز نیست درخصوص فرزند داشتن یا نداشتن آن امام کاوش و پرس‌وجو کند. حتماً امامی از پشت این امام وجود خواهد داشت و در وقت خود پدیدار خواهد شد. بنابراین هیچ‌کس نباید درباره‌ی قائم، گفت‌ و گو کند: «و نیز روا نباشد تا فرمان خدا نرسد نام قائم را یاد کنند، و یا از جای وی پرسند. چه او تنها و ترسان در پرده‌ی خدا پنهان است. ما را نشاید که درباره‌ی او گفتگو کرده و از کار او جست‌وجو کنیم و جست‌وجوی از او، هیچ‌گاه روا و شایسته نیست، زیرا اگر آنچه بر ما پوشیده شده آشکار گردد، به ریختن خون وی و ما انجامد… اخبار بسیاری رسیده که ولادت قائم بر مردم پوشیده است، مگر این‌که ظهور کند و شناخته گردد، و معلوم شود که او امام و پسر امام و وصی پسر وصی است [۲۷].»

گروه سیزدهم گفتند که حسن‌بن علی درگذشته است و چون فرزندی ندارد، پس از وی، جعفربن علی امام است: «اگر امامی درگذرد و از او پسری باز نماند، ناگزیر امامت به برادرش خواهد رسید۲۸.» برسازندگان امام غایب، مجبور بودند به پرسش مهمی پاسخ گویند: دلیل یا دلایل غیبت فرزند امام یازدهم چیست؟

پاسخ اول: پنهان شدن امام، بهترین تدبیر برای حفظ جان وی از توطئه‌های عباسیان برای شهید کردن ایشان است۲۹. مخالفان می‌گفتند اولاً همه‌ی امامان شهید نشده‌اند. ثانیاً امام باید شجاع و آماده شهادت باشد. ثالثاً امام غایب چگونه می‌تواند مردم را هدایت کند؟

پاسخ دوم: اگر امام زمان حاضر باشد، مجبور است با طاغوت‌های زمانش بیعت کند. بیعت تعهدآور است و غیبت، بهترین راه گریز از بیعت است.

مخالفان می‌گفتند امام دوازدهم می‌تواند حاضر باشد و مثل امام حسین از بیعت خودداری کند. در واقع قائلان به غیبت، پاسخی از جانب امام دوازدهم ارائه می‌کردند. گفته شد امام دوازدهم در توقیعی به اسحاق‌بن یعقوب، علت غیبت را چنین تعلیل کرده‌اند: «اما درباره‌ی علت غیبت، خداوند متعال می‌فرماید: ای کسانی که ایمان آورده‌اید! از چیزهایی پرسش نکنید که اگر [پاسخ آن] بر شما آشکار شود، برایتان ناخوشایند است، همه‌ی پدران من، بیعت طاغوت زمان برگردن‌شان بود، ولی من درحالی ظهور خواهم کرد که بیعت هیچ طاغوتی برگردنم نباشد.۳۰.» این پاسخ اولاً با عمل امام حسین تعارض دارد. ثانیاً همه‌ی امامان یازده‌گانه، شیعیان را به بیعت با طاغوت‌های زمانه متهم می‌کنند و دامان خود را از این امر منفی پاک می‌دارند. بعید است امام دوازدهم درباره‌ی پدران خویش چنان سخنی گفته باشند. به احتمال زیاد، این توقیع را دیگران ساخته‌اند.

پاسخ سوم: شیعیان علت غیبت امام هستند.

خواجه نصیر طوسی در تجرید الاعتقاد به اقتفای شریف مرتضی می‌نویسد: «انحصار اللطف فیه معلوم للفضلاء و وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا۳۱.» وجود امام لطف است و تصرفش لطف دیگری است و ما علت غیبت او و عدم تصرفش شدیم. یک تعبیر از این مدعا این است که به علت سست ایمانی مردم و گناهان آنان، امام غیبت کرده است. قائلان به وجود فرزند امام دوازدهم، وقتی در توجیه دلایل غیبت، خود را ناتوان احساس کردند، خودِ مردم را مقصر جلوه داده و علت غیبت به شمار آوردند تا دهان پرسش کنندگان بسته شود. در متون روایی، آزمایش مردم به عنوان علت غیبت مهدی موعود ذکر شده است. امام صادق هم گفته‌اند: «این امر (فرج مهدی موعود) پیش نخواهد آمد، مگر پس از ناامیدی، و به خدا سوگند این کار رخ نخواهد داد، مگر آن‌که شما از یک‌دیگر شناخته شوید و مورد آزمایش قرار گیرید تا آن‌که سعادتمند به سعادت برسد و شقاوتمند به شقاوت۳۲

نگرش تاریخی به تاریخ تشیع نشان می‌دهد که وقتی امامی فوت می‌کرد، پیروان او به چند فرقه و گروه تقسیم می‌شدند. برخی از گروه‌ها، امام متوفی را، مهدی قائم می‌خواندند. گروه‌های دیگر هم که پیرو یکی از فرزندان یا برادر امام متوفی می‌شدند، مهدی موعود خاص خود را داشتند. چندین «پیغمبر» و «مهدی موعود» در این دوران (از شهادت علی‌بن ابی طالب تا وفات امام یازدهم) ظهور کرده است. حتی عباسیان هم یک مهدی داشته اند. روشن است که گزارش‌های تاریخی هیچ شاهد و قرینه‌ای برای فرزند داشتن امام حسن عسگری ارائه نمی‌دهند. تنها متکای این برساخته، موعودگرایی ادیان و آدمیان است. هم‌چنین با دلایل عقلی هم نمی‌توان وجود فردی با طول عمر بیش از ۱۲۰۰ سال را اثبات کرد. ضمن آن‌که این ادعا با علم تجربی هم سازگار نیست. شیعیان ۱۲ امامی فقط می توانند باور خود را به ایمان و تعبد متکی کنند. در این صورت باید به این پرسش پاسخ گفت که مهدی موعود ۱۲ امامی‌ها با مهدی موعود دیگران چه تفاوتی دارد؟ چگونه می توان میان این مدعیات متعارض به حقیقت نزدیک شد؟ آن‌ها هم ادعاهای بسیار عجیبی درباره‌ی مهدی موعود خود کرده‌اند که به اندازه‌ی ادعای شیعیان ۱۲ امامی نامدلل است.

بنابراین دو راه بیشتر وجود ندارد:

اول) داوری عقلی درخصوص این‌گونه باورها و پذیرش مدعای مدلل

دوم) چوبین خواندن پای استدلال و پناه گرفتن در سنگر ایمان

در این صورت هیچ فرقی میان مدعیات گوناگون وجود نخواهد داشت، برای این‌که همه‌ی آن‌ها نامدلل هستند. هرکس در این عالم به چیز یا چیزهایی ایمان بلادلیل دارد. تعطیل کردن عقل به معنای تعطیل کردن داوری و انتخاب است. تفکیک «جعلی» و «واقعی»، و تمایز آن دو از یک‌دیگر، فقط با عقل و علم امکان‌پذیر است. صدق و کذب، مستقل از دین و ایمان است. فروکاستن صدق، حقیقت و واقعیت به ایمان و دین، به معنای نابود کردن همه‌ی آن‌ها است. برای این‌که صدها دین و هزاران ایمان وجود دارند، در این صورت هر مومنی، دین خود را حقیقت و ادیان دیگر را جعلی و کاذب خواهد خواند. اگر امامت یکی از اصول عقاید شیعیان است و از اصول عقاید عقلی (استدلالی) آنهاست، پس چاره‌ای جز مدلل کردن مدعا وجود ندارد.

شیعیان ۱۲ امامی تعجب می‌کنند که چرا آنان‌که اسماعیل را امام و مهدی موعود تلقی می‌کردند، مرگ او را باور نکردند؟ غیرشیعیان ۱۲ امامی هم تعجب می‌کنند که چرا وقتی امام عسگری فرزندی نداشت و هیچ یک از کنیزانش هم حامله نبود، این افراد او را دارای فرزند می‌دانند؟ در هر دو مورد، شواهد موثق خارجی انکار شد. در مورد اول، اسماعیل با تایید رسمی مقامات وقت به خاک سپرده شد. در مورد دوم، به دلیل نزاع بر سر ارث و میراث میان مادر و برادر و خواهر امام یازدهم، به دستور مقامات وقت، جست‌وجوی بسیاری صورت گرفت، اما نه فرزندی از پیش یافت شد و نه در طول مدت دو سال نظارت، هیچ یک از کنیزان امام عسگری فرزندی به دنیا آورد. این واقعیت نشان می‌دهد که وقتی پای باورهای دینی در کار است، چشم‌ها به روی واقعیت‌های معارض بسته می‌گردد و مومنان، واقعیت را آن‌گونه که خود می‌خواهند، «می سازند». طبری نوشته است که در دوران غیبت صغری شخصی ادعا می‌کند که محمدبن عسگری، یعنی همان مهدی موعود است. خلیفه عباسی، المقتدر، دستور می‌دهد تا بزرگان و شیوخ شیعیان جمع گردند تا تکلیف این مسأله مشخص شود. تمامی بزرگان گرد آمده او را کذاب خوانده و می‌گویند امام حسن عسکری فرزندی نداشته است. به دستور خلیفه، مدعی را زندانی و حدود یک ماه در حضور مردم او را تعزیر می‌کنند.

در پایان این بخش، جلب توجه خواننده به یک تفکیک، بسیار مهم است. باید میان «مفهوم» دینی مهدی موعود و «مصادیق»ای که در طول تاریخ از سوی افراد و فرق مختلف به عنوان مهدی موعود معرفی شده‌اند، تمایز قائل شد. هر فرقه‌ای، کاندیدای خود را مصداق حقیقی مهدی موعود همه‌ی ادیان معرفی می‌کند. شیعیان ۱۲ امامی در این خصوص، گوشه چشمی به وعده‌ی مسیحیان و یهودیان هم داشته‌اند و برای این‌که بیرق موعود نجات‌دهنده را از دست آنان درآورند، مدعی شده‌اند که مسیح با امام زمان ما خواهد آمد و پشت سر او نماز خواهد گذارد.

سید محمد خاتمی اخیراً در کنفرانس دین در دنیای جدید در تهران به میهمانانش همین نکته را گوشزد کرد و گفت: «دیگر نیازی به آمدن پیامبر جدید نخواهد بود و اگر ظهوری در آخرالزمان هست، چنان‌که مسیحیت به ظهور مجدد حضرت عیسی مسیح (ع) معتقد است و مسلمان نیز در انتظار ظهور حضرت مهدی (عج) است که همراه او مسیح نیز خواهد آمد، نه برای ارائه و بیان دین جدید، بلکه برای تحقق دین به گونه‌ای است که خداوند خواسته و درخور شأن والای آدمی است۳۳

این ادعا بلا دلیل است. مسیحیان تاکنون نتوانسته‌اند با شواهد مستقل تاریخی، وجود تاریخی عیسی را اثبات کنند. حال خاتمی به آن‌ها می‌گوید که مسیح شما به همراه فرزند امام یازدهم ما ظهور خواهد کرد. ولی او فراموش کرده است که اول باید دلایل صدق این مدعا (وجود فرزند امام یازدهم) را عرضه بدارد. ممکن است فردی وجود مهدی موعود شیعیان دوازده امامی را انکار کند، ولی موعودگرا باشد و ایمان داشته باشد که در نهایت عدل بر ظلم پیروز خواهد شد و سیر حرکت جمیع آدمیان به سوی فضایل اخلاقی و بسط عدالت خواهد بود.


پاورقی‌ها:

۱- کارل مانهایم، ایدئولوژی و اوتوپیا، ترجمه فریبرز مجیدی، انتشارات دانشگاه تهران، ۲۵۳۵، ص ۲۱۱- ۲۱۰

۲- پیشین، ص ۲۱۷.

۳- ترجمه فرق الشیعه نوبختی، به خامه دکتر محمد جواد مشکور، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، تهران، ۱۳۵۳، ص ۴۰.

۴- پیشین، ص ۴۷.

۵- پیشین، ص ۴۸.

۶- پیشین، صص ۵۱- ۵۰.

۷- پیشین، ص ۵۵.

۸- پیشین، ص ۵۷.

۹- پیشین، ص ۶۰.

۱۰- پیشین، ص ۹۴.

۱۱- پیشین، ص ۱۰۰.

۱۲- پیشین، ص ۱۰۱.

۱۳- عطا ملک جوینی دراین خصوص می‌نویسد: «شیعه گفتند امام معصوم جعفر است و او نص بر پسر خود اسماعیل کرد و بعد از آن اسماعیل شراب مسکر می‌خورد.

جعفر صادق بر آن فعل انکار کرد و روایت است از او که گفت اسماعیل نه فرزند من است، شیطانی است که در صورت او ظاهر آمده است و نقلی دیگر است که که فرمود:

«بدالله فی امر اسماعیل»، بر پسر دیگر، موسی نص کرد. قوم مذکور که از کسانیان به روافض نقل کرده بودند خود را به اسماعیل بستند و از روافض جدا شدند و گفتند اصل نص اول است، و بدا بر خدا روا نیست و هر که باطن شریعت بدانست اگر به ظاهر تغافلی کند معاقب نباشد، و امام خود آنچه فرماید و کند حق باشد. اسماعیل را از آن شراب خوردن خللی و نقصانی نیست، ایشان را اسماعیلی نام نهادند…

اسماعیل پیش از جعفر صادق در سنه ۱۴۵ وفات کرد. جعفر صادق رضی‌الله عنه والی مدینه را که از قبل خلفای عباسی حاکم آنجا بود با جمعی انبوه از معارف و مشایخ مدینه حاضر کرد و اسماعیل را بعد از آن‌که از دیه عریض که بر چهار فرسنگی شهر است و آنجا وفات کرده بود بر دوش‌های مردمان به شهر آورده بودند با ایشان نموده و محضری بست بر وفات او موشح به خطوط آن جماعت و او را به بقیح دفن کرد.»

(تاریخ جهانگشای جوینی، جلد سه، صص ۱۴۶- ۱۴۵).

۱۴- ترجمه فرق الشیعه نوبختی، پیشین، ص ۱۰۷.

۱۵- پیشین، ص ۱۱۸.

۱۶- پیشین، ص ۱۱۹.

۱۷- پیشین، ص ۱۳۸.

۱۸- پیشین، ص ۱۳۹.

۱۹- پیشین، صص ۱۴۱- ۱۴۰.

۲۰- پیشین، صص ۱۴۵- ۱۴۲.

۲۱- پیشین، ص ۱۴۶.

۲۲- پیشین، ص ۱۴۶.

۲۳- پیشین، صص ۱۴۸- ۱۴۷.

۲۴- پیشین ص ۱۴۸.

۲۵- پیشین پیشین ، ص ۱۴۹.

۲۶- پیشین،صص ۱۵۰- ۱۴۹.

۲۷- پیشین، صص ۱۵۴- ۱۵۲.

۲۸- پیشین، ص ۱۵۶.

۲۹- محمدبن علی صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، تصحیح علی اکبر غفاری، قم، موسسه النشر الاسلامی، ص ۴۸۱.

۳۰- احمدبن علی طبرسی، الاحتجاج علی اهل اللجاج، ج دوم، ص ۴۷۱.

۳۱- خواجه نصیر طوسی، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، شرح جمال‌الدین حسن مشهور به علامه حلی، موسسه اعلمی، بیروت، ۱۹۷۹، ص ۳۸۸.

۳۲- الکافی، ج اول، ص ۴۳۱.

۳۳- رجوع شود به سایت محمد خاتمی.

امام زمان به چه کار فقها می‌آید؟ (۳)

نقد دین، نقد دولت

بسیاری از افراد، صادقانه و مومنانه به امام زمان باور دارند. هیچ‌کس مجاز نیست به مردم یا باورهای آنان اهانت کند. احترام به دیگری، بخشی از دموکراسی است. از این جهت باید بین زمام‌داران سیاسی و مردم تمایز قائل شد. هرجا پای منافع درمیان بود و دین‌داری به اوراق بهادار تبدیل شد، باید به هوش بود تا به نام دین، «استبداد دینی» حاکم نگردد. در این خصوص دلایل پرخاشگری و اتهام زنی روحانیون حاکم بر ایران به نویسنده‌ی مقالات «قرآن محمدی»، روشن است. آن‌ها ادعا می‌کنند که ولی‌فقیه جانشین برحق امام زمان است. بنابراین اگر دوازدهمین امام شیعیان وجود نداشته باشد، زمام‌داری ولی‌فقیه و روحانیت تحت امر وی و نیز تمام فقها بلادلیل و بی‌پایه خواهد بود.

حجت‌الاسلام مهدی طائب، از مسئولین اطلاعات موازی، در مصاحبه‌ای ضمن نقد مدعای «قرآن محمدی»، علت نیاز مبرم زمام‌داران جمهوری اسلامی به امام زمان را آشکار کرده است. وی می‌گوید: «این افراد برای اجرای دستورات استکبار جهانی ابتدا باید به انکار جزییات می‌‌پرداختند تا به اصل برسند… با حضور امام معصوم، قرآن به جایگاه اصلی خود بازگردانده می‌شود اما وقتی امام انکار شد، دیگر قرآن هم کارآیی ندارد. در شرایط فعلی اگرچه قرآن وجود دارد، اما به این دلیل که از ثقل ولایت جداست، حاکمیت ندارد. استکبار جهانی به همراه مزدورانش اگر بخواهند انقلاب اسلامی را شکست دهند، باید نقطه امید شیعه را بزنند، نقطه امید امروز ما رهبر انقلاب است که از او به عنوان نایب عام امام زمان تبعیت می‌کنیم و اگر کسی بخواهد نایب امام زمان را از کار بیندازد، لازم است تا امام زمان را به خیال پوج خود از اعتبار ساقط کند. این افراد در حقیقت اکنون با خود امام زمان کاری ندارند، بلکه می‌خواهند رهبر موجود را که علمدار خیمه است بزنند و علم این خیمه اعتبارش به آن امام غایب از نظر است1

آیت‌الله جوادی آملی هم می‌گوید: «رهبر از آنجا که فقیه جامع‌الشرایط و نایب امام زمان است، دارای شخصیت حقوقی است و مرجعیت، قضا، ولایت و حکومت دارد و در حقیقت، خدای سبحان در امر حکومت، شخصیت حقوقی یعنی فقاهت و عدالت را حاکم کرده است2

پس امام زمان فقط به کار تثبیت و تحکیم ولایت مطلقه فقیه (نظام سلطانی) و مریدانش می‌آید. بی‌جهت نیست که «ولی امر مسلمین جهان» هر روز بر چاه‌های جمکران می‌افزاید و میلیاردها تومان بیت‌المال مردم فقیر را بجای آنکه صرف رفع مشکلات‌شان و فقرزدایی از جامعه کند، خرج گسترش چنان مکان‌هایی می‌کند که حتی روحانیون بزرگ هم آن را بی‌اساس می‌دانند. میلیاردها دلار درآمد نفت به علت ادعای بی‌اساس و کاذب جانشینی امام زمان در دست ولی‌فقیه است، تا از آن برای دشمن‌تراشی و افزایش درد و رنج مردم مظلوم ایران استفاده کند و اعلم و افقه فقهای زمانه (آیت‌الله منتظری) را، به دلیل آزادی‌خواهی و عدالت ‌طلبی و دفاع از حقوق مخالفان (ایستادن در برابر اعدام‌ها، شکنجه‌ها، زندان‌ها و…)، در بیت‌اش زندانی کند. آیا همگان شاهد آن نیستند که در ایران خداناباوری تحمل می‌شود و خوشبختانه کتاب‌هایی که خدا و دیگر باورهای دینی را انکار می‌کنند با مجوز ارگان‌های تحت امر ولی‌فقیه منتشر می‌شوند، اما اگر کسی دلایل صدق مدعای وجود امام زمان را درخواست کند، یک‌باره همگان بر او می‌تازند؟

معاون ستاد کل نیروهای مسلح مدعی می‌شود که این پرسش «برخلاف امنیت ملی» ایران است، باید با گنجی برخورد شود و اصلاح‌طلبان باید درمقابل او بایستند3، امام جمعه تهران، که عضو هیأت رئیسه مجلس خبرگان رهبری و عضو جامعه مدرسین حوزه علمیه قم هم هست، درخواست دلیل را «ملحدانه» خوانده و خواستار مرزبندی با نویسنده شده است: «چرا امروز در مقابل اهانت‌های آشکار وی موضع بایسته نمی‌گیرد… روی سخن با متدینینی است که در جریان اصلاح‌طلبی هستند. معتقدم باید بالاترین فریادها را علیه این عنصر هتاک داشته باشند و این جبران کوتاهی است که در گذشته داشته‌اند… اکنون سخن این است که موضع بگیرند و این اظهارات را به شدت محکوم کنند زیرا که در اینجا سخن از امام زمان (ع) است که از مبانی استوار اعتقادات شیعه و اهل سنت محسوب می‌شود. …این پیشنهاد درحقیقت نصیحتی دلسوزانه به متدینین جریان اصلاح‌طلبی است… ای کاش این جریان هرچه زودتر مرز خود را با جریان سکولاریزم و جریان بی‌دینی و دین‌ستیزی مشخص می‌کرد4

آنان که باید این پیام را می‌گرفتند، به سرعت به وظیفه‌ی سیاسی خود عمل کردند و این درخواست را اجابت کردند.

۱- سید محمدعلی ابطحی، رئیس دفتر سید محمد خاتمی در دوران ریاست جمهوری، در مقاله‌ای که در صفحه اول روزنامه‌ی اعتماد ملی منتشر کرد، طلب دلیل درباره‌ی وجود امام زمان را اشتباه و نادرست خواند و گفت: کار نادرست گنجی به اصلاح‌طلبان ربطی ندارد.

۲- سپس، آن کسی که شعار سر می‌داد «درود بر مخالف من» و خود را آزادی‌خواه قلمداد می‌کرد و می‌کند، طلب دلیل درباره‌ی وجود امام زمان را «حرف‌های بی‌ربط و بی‌اساس» خواند.

اکنون پُرسش این است که اگر طلب دلیل از سوی یک مسلمان شیعه، بی‌ربط، بی‌اساس و نادرست است، شما با مخالفان واقعی چه خواهید کرد؟ ولی‌فقیه جانشین امام زمان، که دائماً او را «رهبر معظم و فرزانه انقلاب» می‌خوانید و به صراحت تمام می‌گویید که هرچه می‌کنید برای آن است که وی «در اوج عزت باشد»، فقط به مرزبندی با «غیرخودی‌ها» و دست‌بسته درمقابلش نشستن، اکتفا نخواهد کرد، او بیش از این‌ها از شما طلب خواهد کرد و تا شما را کاملاً در پیش مردم بی‌آبرو نکند، عطش انتقام‌گیری‌اش سیراب نخواهد شد.

خبرنگاری به سید محمد خاتمی می‌گوید: اکبر گنجی طی یک مقاله گفته است، مهدویت با اصلاح‌طلبی منافات دارد. خاتمی در جواب می‌گوید: «واقعا جالب است که هرکس در هر موضوعی حرفی می‌زند و یک روز و روزگاری هم ادعایی داشته است آن را به تفکر اصلاح‌طلبی منتسب می‌کنند. بزرگ‌ترین متفکر اصلاح‌طلب امام خمینی(ره) است. علامه نایینی و آیت‌الله مطهری هم از جمله اصلاح‌طلبان بزرگ بودند. مراد ما از اصلاح‌طلبی اتفاقا بیان درست مفاهیم دینی است، از جمله مساله انتظار و مهدویت. وقتی بنا شد سوء استفاده و هیاهو باشد، از همه چیز این گونه برداشت می‌شود. این حرف‌ها همیشه زده می‌شود و بسیاری از افرادی که امروز درباره‌ی امام زمان (عج) حرف‌های بی‌ربط می‌زنند قبلا هم حرف‌های بی‌اساسی درباره افراد مختلف، از جمله خود من زده‌اند. این نسبت دادن‌ها، شانتاژ کردن و ارتباط دادن مسائل به هم، کار نادرستی است5

سید محمد خاتمی، چندی است که درحال تعیین حدود اصلاح‌طلبی مقبول خود و مرزبندی با دیگر انواع اصلاح‌طلبی است. او این اقدام را بسیار مهم تر از آن می‌داند که اصلاح‌طلبان برنامه‌ی مدونی برای پیش‌برد تحول سیاسی و اصلاحات در نظام به مردم ارائه نمایند. دلیل این امر، نفوذ «عوامل نفوذی» به درون اصلاح‌طلبان است که «هیچ نسبتی با امام و انقلاب ندارند». پس از آنکه سال‌ها ولی‌فقیه و «تک تیراندازش»، یعنی روزنامه کیهان، به دنبال شکار «نفوذی‌ها» بودند و هستند، اینک نوبت سید محمد خاتمی است که نفوذی‌های به درون طیف اصلاح‌طلبان را معرفی کند. وی می‌گوید: «به نظر من مهم‌تر از ارائه برنامه، ارائه جمع‌بندی روشنی از جریان و تفکر اصلاح‌طلبی است که معتقدم از متن انقلاب، اندیشه‌های امام و با توجه به شرایط و نیازهای امروز جامعه ما مطرح شده و دوبار هم به رأی مردم گذاشته شده و عملاً مورد تأیید قرار گرفته است. ارائه این جمع‌بندی کمک خواهد کرد که همه‌ی نیروهای معتقد به این مبانی حول محور واحدی انسجام یافته و به فعالیت بپردارند. البته در جریان این جمع‌بندی ناگزیریم حدود و مرزهای خود را در مقابل تحجر، واپس‌گرایی، عوامل نفوذی – که هیچ نسبتی با امام و انقلاب ندارند – و گرایش‌ها و اندیشه‌هایی که با دین و مصالح ملی در تعارض‌اند مشخص کنیم. اگرچه به نوبه‌ی خود این مبانی را بارها در نوشته‌ها و گفته‌هایم بیان کرده‌ام، اما در این مقطع تدوین و بیان روشن و مجدد آن را لازم می‌بینم6

خاتمی پس از چند سال تلاش و تحقیق، اصلاح‌طلبی را تعریف و به اطلاع همگان می‌رساند. مهم‌ترین ویژگی‌های اصلاح‌طلبی خاتمی به شرح زیر است:

۱-۲- به گفته‌ی وی: «بزرگ‌ترین متفکر اصلاح‌طلب امام خمینی است.»

آقای خمینی، تئوریسین نظریه‌ی ولایت مطلقه فقیه است. مطابق این نظریه، ولی‌فقیه قدرت نامحدودی دارد. همچنین در این نظریه، دین تابع دولت (تابع میل ولی‌فقیه) می‌شود. او می‌گفت ولی‌فقیه دارای اختیارات پیامبر است و می‌تواند کلیه احکام اولیه اسلام را هم تعطیل کند. وی به صراحت تمام نوشت که حکومت، برکلیه‌ی احکام اولیه اسلام تقدم دارد.

آقای خمینی می‌گفت: «حکومت به معنای ولایت مطلقه … بر جمیع احکام شرعیه الهیه تقدم دارد… حکومت … یکی از احکام اولیه اسلام است، و مقدم بر تمام احکام فرعیه حتی نماز و روزه و حج است. حاکم [سلطان] می‌تواند مسجد یا منزلی را که در مسیر خیابان است خراب کند وپول منزل را به صاحبش رد کند. حاکم [سلطان] می‌تواند مساجد را در موقع لزوم تعطیل کند ومسجدی که ضرار باشد، درصورتی که رفع بدون تخریب نشود، خراب کند. حکومت می‌تواند قراردادهای شرعی را که خود با مردم بسته است، در موقعی که آن قرارداد مخالف مصالح کشور و اسلام باشد، یک جانبه لغو کند. و حکومت اسلامی می‌تواند هر امری را، چه عبادی و یا غیرعبادی است که جریان آن مخالف مصالح اسلام است، مادامی که چنین است از آن جلوگیری کند. حکومت می‌تواند از حج، که از فرایض مهم الهی است، در مواقعی که مخالف صلاح کشور اسلامی دانست موقتا جلوگیری کند… آنچه گفته شده است که شایع است، مزارعه و مضاربه و امثال آنها را با آن اختیارات از بین خواهد رفت، صریحا عرض می‌کنم که فرضا چنین باشد، این ازاختیارات حکومت است. و بالاتر از آن هم مسائلی است، که مزاحمت نمی کنم7

آقای خمینی به صراحت می‌گوید اگر با این اختیارات، کل احکام اولیه‌ی اسلام (عبادی و غیرعبادی) هم از بین برود، مهم نیست، این از اختیارات حکومت است. «وبالاتر از این هم مسائلی است» که از گفتن آنها خودداری می‌کند. این نوع دین‌داری، یعنی اسلام فدای قدرت، قدرتی که می‌تواند تمام اسلام را تعطیل کند. مگر آقای خمینی برهمین مبنا در تابستان ۱۳۶۷ فرمان قتل عام چند هزار زندانی سیاسی را صادر نکرد؟ آقای خاتمی که در آن زمان وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و مسئول تبلیغات جنگ بود، بیش از دیگران از آن جنایت تاریخی اطلاع دارد. جنایتی که اسناد آن به وسیله آیت‌الله منتظری منتشر شد8. اصلاح‌طلبی‌ای که آقای خمینی نظریه‌پرداز و بهترین مصداقش باشد، هیچ نسبتی با دموکراسی، آزادی وحقوق بشر ندارد. او نظریه‌پرداز دولت مطلقه بود، دولت مطلقه‌ای که دین و همه چیز تابع او می‌شد و می‌توانست «تمام قراردادهایی را که خود با مردم بسته است» را به طور «یک جانبه لغو کند».

۲-۲- می‌گوید: «اصلاحاتی که ما بدان معتقدیم این است که تحقق مردم سالاری، جامعه‌ی مدنی، پیشرفت و توسعه فقط و فقط از طریق دین امکان پذیر است9

در کدام تجربه‌ی بشری تحقق دموکراسی، جامعه‌ی مدنی و توسعه از طریق دین بوده است که در ایران، «فقط و فقط» از طریق دین باشد؟ این‌گونه پدیده‌ها معلول علل و دلایل بسیار عدیده‌ای هستند. اگر فروکاستن «جامعه‌ی مدنی» به «مدینة النبی» درست بود، این مدعای تازه هم درست است. سخن درست این است که در جوامعی که دولت دینی در آن بر سر کار است، بدون تمایز نهاد دین از نهاد دولت، دموکراسی محقق نخواهد شد. در چنین جوامعی، نقد و اصلاح دین، عین نقد دولت است، و این نقد، مهم‌ترین بخش ساحت معرفتی گذار به دموکراسی است.

۳-۲- خاتمی شاخص اصلاح‌طلبی

او می‌گوید: «رسانه‌های مخالف درحالی تلاش می‌کنند اظهارات نادرست برخی از افراد درخصوص دین و نظام را به من و به اصلاحات منتسب کنند که اینها ابتدا از من و اصلاحات عبور کردند و در مرحله بعدی از دین و قانون اساسی و نظام10 در اینجا خاتمی، اصلاح‌طلبی را به شخص خود فرو می‌کاهد، و کسانی را که درک دیگری از اصلاح‌طلبی داشته باشند، به عبور از اصلاح‌طلبی متهم می‌کند. اما حقیقت آن است که همان‌ها که توسط خاتمی به عبور از اصلاح‌طلبی متهم می‌شوند، سال‌ها قبل از او، از اصلاح‌طلبی، جامعه‌ی مدنی، تکثرگرایی، مردم سالاری وغیره سخن گفته‌اند. او از نظرات این افراد به طور مستقیم استفاده کرد و اینک به همان افراد می‌گوید: عبور از من یعنی عبور از اصلاح‌طلبی.

۴-۲- خاتمی، ملاک و معیار دین‌داری

او می‌گوید: «رسانه‌های مخالف درحالی تلاش می‌کنند اظهارات نادرست برخی از افراد درخصوص دین و نظام را به من و به اصلاحات منتسب کنند که اینها ابتدا از من و اصلاحات عبور کردند و در مرحله‌ی بعدی، از دین و قانون اساسی و نظام.»

معرفی کردن خود به عنوان معیار دین‌داری، بسیار مهم است. اقتدارگرایان و سرکوب‌گران حاکم بر ایران، مخالفان را به بی‌دینی متهم می‌کنند. اما این فقط و فقط خاتمی است که مدعی شده است که آنان که از شخص من عبور کرده‌اند، از دین هم عبور کرده‌اند. آیا استفاده از این شیوه‌ها و سبقت گرفتن از بازجویان و اقتدارگرایان در متهم کردن مخالفان خود به عبور از دین، با ادعای آزادی‌خواهی، دموکراسی‌خواهی و حقوق بشر سازگار است؟ آیا خاتمی می‌تواند در آخرت اثبات کند که اصلاح‌طلبانی که از او عبور کرده‌اند، از دین هم عبور کرده‌اند؟ انصاف آن است که خاتمی در متهم کردن به بی‌دینی کسانی که درک دیگری از مسلمانی دارند، از تمام اقتدارگرایان پیشی گرفته است. حداقل این است که هیچ‌کدام از اقتدارگرایان (خامنه‌ای، احمدی نژاد، محسنی اژه‌ای، مصطفی پورمحمدی، سعید مرتضوی و…) تاکنون نگفته‌اند که هرکس از من عبور کند، از دین هم عبور کرده است؟

خاتمی، فردی را متهم به عبور از دین می‌کند، که دغدغه‌های دینی و تعهدات معنوی او هرگز کاستی نپذیرفته است. اتهام بی‌دینی به کسی که خود را شورمندانه به آداب و مناسک عبادی متعهد می‌داند، کاری خلاف مروت و ادب دین‌ورزی است. از نظر من کار دین، بسی خطیرتر از آن است که بازیچه‌ی مصلحت‌اندیشی‌های سیاسی یا منفعت‌جویی‌های دنیایی شود. ایمان بالنده از مسیر آزادگی و شجاعت فکری و اخلاقی می‌گذرد. آنان که می‌پندارند که درخت ایمان را می‌توان با آب جبن، انقیاد و ملاحظه‌کاری سیراب کرد، درواقع درخت ایمان را در شوره‌زار می‌نشانند. اگر جرأت ایمان دلیرانه ندارید، باری، از کسانی که مرد این طریق‌اند، جرأت ستانی نکنید. گویی در روزگار ما، مسلمانان آزاداندیش، همچنان باید در دفاع از حرمت مسلمانی خود، در برابر طعن طاعنان، با خود زمزمه کنند که:

کفر چو منی گزاف و آسان نبود

محکم تر از ایمان من ایمان نبود

در دهر چو من یکی و آنهم کافر

پس در همه دهر یک مسلمان نبود

خاتمی حق دارد با هر فرد و گروهی مرزبندی داشته باشد، او حق دارد سخنان دیگران را نادرست و غلط بخواند، اما وی حق ندارد با متهم کردن دیگران به بی‌دینی، برای آن‌ها پرونده‌سازی کند و مسلمانی آنان را زیر سوال بُرد. ایمان، تعلق وجودی، دل‌ربایی، ناز و کرشمه، احتیاج و اشتیاق و … است، نه ماندن در خاتمی. تحویل دین به پاره‌ای باورهای متافیزیکی اثبات ناشده، و از آن بدتر، فروکاستن دین‌داری به شخص خاتمی، به هیچ‌وجه رویکردی قابل دفاع نیست. در کشور ما، دین، به ابزار دست‌یابی به قدرت و ثروت تبدیل شده است. و برای رسیدن به قدرت، باید «دین‌فروشی» کرد. درواقع دین را به سفته و چک بانکی تبدیل کرده‌اند. فهم این نکته که آیین‌ها و ایدئولوژی‌ها، فاقد «ذات» و «ماهیت» هستند و همان‌طور که انواع و انحای مارکسیسم (مارکسیسم‌ها) و لیبرالیسم (لیبرالیسم‌ها) و فمینیسم (فمینیسم‌ها) وجود دارد، انواع و انحای مسیحیت و اسلام هم وجود دارد. این مکاتب نه ‌تنها به درک بهتری از «دیگری» منتهی می‌شود، بلکه، نوعی رواداری در آدمی ایجاد می‌کند.

هر آیینی یک طیف وسیع از پیروان، با تفاوت فهم و عمل، را در برمی‌گیرد. درواقع هیچ‌کس نقطه‌ی پرگار دین‌داری و مسلمانی نیست. آدمی باید چه تلقی‌ای از «خود» و «اسلام» داشته باشد تا چنین ادعاهایی را بر زبان آورد. قلمرو دین، آیین و ایدئولوژی، بهترین وادی‌ای است که رواداری و نارواداری آدمیان را برملا می‌کند.

۳- دبیر کل سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی درخصوص پرسش‌های مطرح شده در «قرآن محمدی» درباره‌ی امام زمان، گفته است: «اظهارنظرهای گنجی ارزش بحث کردن ندارد11اما پس از گذشت چند روز از این اظهار نظر، سخن‌گو و عضو شورای مرکزی سازمان، احساس کرد که آن پرسش‌ها واجد ارزش پاسخ دادن هستند. سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی احساس می‌کرد که دبیرکل‌اش به حد کافی پرسش‌گر را تحقیر نکرده است، لذا سخن‌گوی سازمان باید با بیان سخنانی تازه، تکلیف پرسش‌گر را یکسره کند. او می‌گوید: «وقتی بزرگان ما [یعنی عبدالکریم سروش، محمد مجتهد شبستری و مصطفی ملکیان] برخی مطالب را که نه دغدغه‌ای روشنفکرانه که دغدغه‌ای ویژه یک عالم و یا فیلسوف است این چنین مطرح می‌کنند، برای برخی افراد فاقد صلاحیت که توانایی ترجمه‌ی ساده آیات قرآنی را نیز ندارند و حتی در فهم ترجمه آیات نیز مشکل دارند، زمینه فراهم می‌شود تا با اظهار فضل خود خاک به چشم حقیقت بپاشند و آب گل‌آلود کنند12

سخن‌گوی سازمان، آرای سروش، شبستری و ملکیان را فاقد استدلال جلوه می‌دهد و سایت سازمان این نظر را «جالب» تلقی کرده است: «این استاد دانشگاه که مطالعاتش درخصوص اندیشه‌‏های اسلامی است، در ادامه به نکته جالبی اشاره کرد و گفت: بسیاری از نقدهای که به باورهای دین می‌‏شود از استدال‌‏ها و استحکام قوی برخوردار نیستند، ولی پذیرش این نقدها از سوی جامعه به دلیل وجود فضای سیاسی – روانی مساعد با استقبال مواجه می‌شود.» اینها مواضع کسانی است که مدعی دفاع از آزادی بیان و حقوق مخالفان هستند. وقتی فردی مسلمان و شیعه، پرسش‌هایی مطرح می‌کند، این چنین با او برخورد می‌کنند تا دیگران هم حد تحمل اینان را دریابند. به محض آنکه کسی سخنی دگراندیشانه بیان کند، «بی سواد»، «نفهم»، «خودنما»، مشتاق «اظهار فضل»، «خاک بر چشم حقیقت پاش»، «گل‌آلود کننده‌ی آب» و… معرفی می‌شود تا همه بدانند که پرسش‌گری و استقلال فکر در قلمرو دین چه هزینه‌هایی به دنبال دارد.

 مسأله این است: یا نباید در گفت‌وگوی علمی شرکت کرد و یا باید آداب گفتگو را رعایت کرد. هرکس مجاز است نظر خود را به طور مستدل در فضای عمومی عرضه کند، نه آنکه بجای عرضه‌ی نظر خود، دیگران را تحقیر و بی‌سواد نشان دهد. دین که «باید» پشتوانه‌ی اخلاق و معنویت باشد، اگر به ابزار بداخلاقی، تحقیر و تخفیف تبدیل شود، چه چیز از آن باقی خواهد ماند؟ به فرض آنکه بیان این‌گونه سخنان، فقط و فقط به انگیزه دفاع از دین باشد، آیا تنها راه دفاع از دین، نفی و طرد و نابودی پرسش‌گران و دگراندیشان دینی است؟ مومنان بیش از حد از اخلاق و معنویت و پاکی دم می‌زنند، اما به محض آنکه با نقد و پرسش در قلمرو دین مواجه می‌شوند، به شیوه‌های غیراخلاقی با «دیگری» روبرو می‌شوند تا او را از میدان بدر کنند. نقد این رویکرد غیراخلاقی و غیردموکراتیک را به مجالی دیگر واگذار می‌کنیم.

سخن‌گوی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی با تأکید بر اینکه پرسش درباره‌ی امام زمان «مسأله اصلی جامعه‌ی ایران نیست»، پرسیده است: «نقد اعتقادات رایج درباره‌ی امام زمان و مسأله‌ی وحی، ناظر به کدام مسأله‌ی جامعه‌ی ماست و کدام مشکل در گرو حل این مسأله است؟13»

پاسخ روشن است:

یکم: مومن واقعی دائماً درصدد پالایش ایمان خود از خرافات است. ایمان همه‌ی آدمیان آغشته‌ی به شرک است. این پرسش‌ها که:

 دین‌داری چیست؟

مومنانه زیستن چه معنایی دارد؟

آیا دغدغه‌های وجودی داشتن و اخلاقی زیستن، گوهر دین‌داری است، یا اعتقاد به باورهای نامدلل متافیزیکی کهن؟ این سوالات، مستقل از ربط‌شان به سیاست، مهم و اساسی‌اند، حتی اگر هیچ نقشی در قلمرو سیاست نداشته باشند. هیچ دین‌داری با دین شوخی نمی‌کند. به عبارت دیگر پرسش‌هایی که کل وجود آدمی را در بر می‌گیرند، نه تنها اندیشه، که تمام وجود او را می‌سوزانند، بر بستر خودنمایی و گل‌آلود کردن چشمه نمی‌رویند.

دوم: ارائه‌ی تصویری دل‌پذیر (اخلاقی- عقلی) از دین، وظیفه‌ی همه‌ی مومنان، و به خصوص روشنفکران دینی است.

سوم: فرض کنیم که حل مسائل و رفع مشکلات جامعه، وظیفه‌ی اصلی متفکران باشد، آیا استنبداد دینی حاکم (ولایت مطلقه‌ی فقیه)، خود را جانشین برحق امام زمان معرفی نمی‌کند؟

آیا مگر غیر از این است که ولی فقیه براساس خرافات بی‌شماری که حول «وجود مقدس امام زمان» ساخته شده است، سلطه‌ی خود بر مردم، جامعه و کشور را توجیه می‌کند؟ اگر «حکومت خودکامه‌ی دینی» مسأله و مشکل اصلی جامعه ماست، ناگزیر، نقد ریشه‌هایی که به حکومت دینی مشروعیت ‌میبخشند، حلال مسائل و رافع مشکلات بی‌شماری خواهد بود. در جوامعی که نظام دینی حاکم است، نقد دین، همانا نقد دولت است. اگر دین وارد قلمرو دولت نگردیده بود (جدایی نهاد دین از نهاد دولت)، مدافعان دموکراسی و عدالت و آزادی، کار چندانی با دین نداشتند. اما دینی که مدعی حکومت است یا به تعبیر دقیق‌تر، روحانیت که دین را وسیله و ابزار «حکومت کردن» کرده است، از این منظر هم باید نقد شود.

این منظر محسن کدیور را تا آنجا پیش رانده که تمام احکام قرآنی معارض با دموکراسی و حقوق بشر را «موهن»، «خشن» و «موقتی» خوانده است که «مفاسدشان بیش از مصالح‌شان» است.

تصویر و تصور امامیه از امام زمان، با دموکراسی و حقوق بشر تعارض بنیادین دارد. یعنی این تصور که حکومت، حق جانشین امام زمان است و مشروعیت ولی‌فقیه به دلیل جانشینی از سوی امام زمان است. حال اگر کسی بگوید که ولی‌فقیه جانشین امام زمان نیست و مشروعیت زعامت‌اش دلایل دیگری دارد، در آن صورت نظریه‌ی ولایت فقیه بی‌مبنا خواهد شد و دیگر نیازی به ولی‌فقیه نخواهد بود. مردم به جن و فرشتگان هم باور دارند. اما این باور آنها با باور به وجود امام زمان تفاوت دارد. اجنه و فرشتگان به قلمرو سیاسی کاری ندارند و در آن دخالت نمی‌کنند، اما امام زمان به قلمرو سیاسی کار دارد و در آن دخالت می‌کند.

چهارم: پروژه‌ی اصلی نواندیشی دینی (روشنفکری دینی، روشنفکری مذهبی)، «عقلانی- اخلاقی- عادلانه» کردن دین است. مقتضیات این پروژه، آنان را به حوزه‌های اصلی می‌کشاند. باید به لوازم منطقی این پروژه پایبند بود. هیچ‌کس نمی‌تواند از بیرون برای روشنفکران دینی تعیین تکلیف کرده و به آن‌ها بگوید مجاز به ورود به چه حوزه‌هایی هستند و مجاز به ورود به چه حوزه‌هایی نیستند. سیدجمال‌الدین اسدآبادی، نائینی، عبده، طالقانی، مطهری، بازرگان و شریعتی را به عنوان روشنفکری دینی معرفی می‌کنند، اما به سخنان اقبال لاهوری و مطهری توجهی ندارند14.

پنجم: دو نوع نواندیشی دینی را باید از یک‌دیگر تفکیک کرد: اولی آن است که در مقابل ولی‌فقیه و قرائت سلطانی و فاشیستی از دین می‌ایستد و ایستاده است، اما دومی، «نواندیشی دینی سلطانی» است. این نوع نواندیشی، ساخته‌ی دربار سلطان است. سایت «انتخاب» که مرکز نواندیشی دینی سلطانی است، وقتی خود را ناتوان از استدلال می‌بیند، به شیوه‌ی سلطان با دگراندیشان برخورد می‌کند. یعنی به جای آنکه با اقامه‌ی برهان نشان دهد امام زمان وجود دارد، می‌نویسد گنجی گفته است: «قرآن، متنی است که بعدها به وسیله‌ی مسلمان‌ها، از ترکیب چند گفتمان مختلف، ساخته شده است.» آنان که سلسله مقالات «قرآن محمدی» را تعقیب کرده‌اند می‌دانند که این مدعا کذب محض است. «قرآن محمدی» به صراحت بارها گفته است که فقط «امکان» اثبات سخن پیامبر بودن قرآن وجود دارد. اما به نظر نویسنده، هیچ راه بشری (عقلی – تجربی) برای اثبات صدق مدعای کلام الله بودن قرآن وجود ندارد. حداکثر ادعایی که می‌توان به «قرآن محمدی» نسبت داد، سخن پیامبر بودن قرآن است، یعنی آیات قرآن بر زبان پیامبر جاری شده است. این کجا و دروغ ‌پردازی‌های پیروان صدیق سلطان کجا؟

«انتخاب» با تقلید از روزنامه کیهان می‌نویسد: «به گزارش خبرگزاری «انتخاب»، این یادداشت‌ها که بنابرشنیده‌های خبرنگار ما با هماهنگی کامل دکتر سروش و برخی نزدیکانش و گاهاً توسط شخص سروش، نگارش می‌شود، بار دیگر مباحث مربوط به الهی بودن قرآن و همچنین دلایلی در رد وجود امام زمان را مطرح کرده است15.» زمام‌داران حاکم بر ایران، شاید نقد باورهای اصلی دین را برتابند، اما طلب دلیل بر وجود امام زمان را برنمی‌تابند، چرا که حیات و ممات آنان وابسته و متکی بر این باور بلادلیل است. روحانیون حاکم بر ایران که با اتکا بر این باور، مردم ایران را به اسارت گرفته‌اند، اینک گرفتار رئیس جمهوری زرنگ‌تر از خود شده‌اند که مدعی‌ست امام زمان همه جا همراه اوست، و حتی در مجمع عمومی سازمان ملل هم او را تنها نمی‌گذارد. اگر قرار بر سوء استفاده از «باورهای مقدس» مردم برای حکمرانی و به زنجیر کشاندن آن‌ها باشد، زرنگ‌تر از شما هم پیدا خواهد شد که مدعی ارتباط مستقیم با امام زمان و مدیریت مستقیم دولت نهم به وسیله‌ی مهدی موعود خواهد شد. اگر این مدعیان درست بگویند، حتماً سلول‌های انفرادی سپاه و وزارت اطلاعات را هم امام زمان مدیریت می‌کند و وزیر جاعل و دروغ‌گو را هم امام زمان انتخاب کرده بود. وزرات اطلاعات جمهوری اسلامی، امروز در حال شکار مدعیان ارتباط با امام زمان است. مسأله روشن است: هیچ‌کس جز ولی‌فقیه و کسانی که او صلاح بداند، نباید مدعی ارتباط با امام زمان شوند. و مطمئن باشید که اگر روزی امام زمان ظهور کند، همین ولی‌فقیه دستور بازداشت او را صادر خواهد کرد. هر نشان و دلیلی که او بر صدق خود ارائه کند، از نظر اینان پذیرفتنی نخواهد بود16.

جدایی نهاد دین از نهاد دولت در ایران، نه تنها شرط لازم گذار به دموکراسی، بلکه شرط لازم حفظ دیانت در ایران است. هیچ‌کس به اندازه‌ی جمهوری اسلامی و روحانیون حاکم بر آن، به دین اسلام ضربه و صدمه وارد نیاورده است. چطور است که در جوامعی چون ترکیه که امام زمان ندارند، اسلام‌گرایان از طریق نشان دادن چهره‌ای دموکرات و کارآمد از خود، درحال افزایش نفوذ خود هستند، اما در ایران مبلغ امام زمان، یعنی ولی‌فقیه، با سرکوب و زندان و شکنجه هم نمی‌تواند مردم را ملتزم به دین نگاه دارد و هزاران سرباز گمنام امام زمان به همراه دیگر نیروهای نظامی و انتظامی در سراسر کشور در حال بالا و پایین کردن لباس و وضع ظاهری مردم هستند؟ چگونه است که مسلمان‌های ترکیه غیرمعتقد به امام زمان، از طریق انتخابات آزاد و رقابتی با لاییک‌های دشمن دین و متکی به ارتش به پیروزی دست می‌یابند؟ اما ولی‌فقیه جانشین امام زمان حتی به اصلاح‌طلبان معتقد به امام زمان، قانون اساسی و ولایت‌فقیه هم اجازه‌ی شرکت در انتخابات را نمی‌دهد؟ البته مخالفان واقعی (مارکسیست‌ها، لیبرال‌ها و فمینیست‌های خداناباور) و دیگر مخالفان که جای خود دارند!

اگر امام زمانی وجود داشته باشد و اگر ولی‌فقیه جانشین برحق امام زمان است، خود را به داوری آزادنه و رقابتی با مخالفان واقعی بسپارید، اگر راست گفته باشید، قطعاً امام زمان شما را در مقابل مشتی لامذهب تنها رها نخواهد کرد و دوام حکومت جانشین برحق‌اش را تضمین خواهد کرد. تنها نتیجه‌ی سه دهه تجربه‌ی حکومت ولایت مطلقه فقیه، مخالفت با نظام ولایت‌فقیه نیست، بلکه این نظام، به عنوان عامل دین‌گریزی هم عمل کرده است.


پاورقی‌ها:

۱- رجوع شود به این سایت.

۲- جوادی آملی، تنسیم، تفسیر قرآن کریم، جلد ۱۱، ص ۶۲۴.

۳- رجوع شود به این سایت.

۴- رجوع شود به این سایت.

۵- رجوع شود به سایت خاتمی

آقای خاتمی وقتی می‌گوید «قبلا هم حرف‌های بی‌اساسی درباره افراد مختلف، از جمله خود من زده‌اند»، شاید خواننده نداند منظور وی ناظر به چه موضوعی است. بنابر دستور صریح «مقام معظم رهبری» و «رهبر معزز انقلاب» به آقای خاتمی، قرار شد قتل‌های زنجیره‌ای محدود به چهار قتل شود و از مدیر کل وزارت اطلاعات هم بالاتر نرود، برای اینکه در آن صورت این پروژه به نقطه اصلی خود که رهبر باشد وصل می‌شد.

بنابراین، کسانی که پای افراد دیگر و دیگر قتل‌ها را به میان می‌کشیدند، حرف‌های بی‌اساسی می‌زدند.

خاتمی برای اجرای دستور رهبر، در مسائلی دخالت مستقیم کرد که منجر به زندانی شدن مظلومان شد. او در زمان قتل‌های زنجیره‌ای طی نامه‌ای به وزیر اطلاعاتش، به شدت نسبت به مسائلی که عماد‌الدین باقی درباره‌ی مصطفی پورمحمدی بیان کرده بود اعتراض کرد و بیانات باقی را مستوجب تعقیب دانست.

سعید مرتضوی از نامه خاتمی برای محکومیت باقی در دادگاه استفاده کرد. بخشی از حکم محکومیت عمادالدین باقی که توسط سعید مرتضوی صادر شد، در روزنامه کیهان و رسالت همان زمان انتشار یافت، و باقی ۲۸ ماه از زندگی‌اش را با آن حکم در زندان سپری کرد،

بخشی از این حکم به شرح زیر است:

«قابل ذکر است که ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران درخصوص یکی از مطالب متهم عمادالدین باقی که به نظر ایشان رسیده طی نامه‌ی شماره ۶۸۵۰۶ در تاریخ ۲۲/۱۲/۷۸ خطاب به وزیر محترم اطلاعات دستوری صادر که به لحاظ قرائت آن توسط شاکی در جلسه علنی دادگاه عیناً متن نامه دفتر ریاست محترم جمهوری به شرح بین الهلالین درج می‌گردد.

(بسمه تعالی: حجت الاسلام و المسلمین جناب آقای یونسی وزیر محترم اطلاعات با سلام: مطلب مندرج در روزنامه فتح مورخ ۱۶/۱۲/۷۸ تحت عنوان «اسرار قتل بانو برقعی» به استحضار ریاست محترم جمهوری رسید پی نوشت فرموند:

«به نام خدا»

بسیار متاسفم که این اظهارات زیان‌بار این‌طور دست‌آویز پاره‌ای مطبوعات و ……. لسان بعضی از سیاسیون شده است. بیان این ادعاها اولا: به این صورت خود خلاف و درخور پیگیری است بخصوص اگر درست نباشد. ثانیاً: به هرحال اتهام زدن به افراد قبل از ثبوت امری در دادگاه خود جرم است. بنده به انگیزه‌ها کار ندارم و خواستار برخوردهای خشن و نادرست نیستم ولی حفظ فضای امن جامعه و نیز رفتن به سوی فضایی که در آن اخلاق نه بداخلاقی و انتقام‌گیری، حاکم باشد لازم است. به هر حال بر وزارت اطلاعات است که بررسی کند: سید محمد علی ابطحی).

خاتمی، افشاکنندگان قتل‌ها را محکوم می‌کرد تا از امثال پورمحمدی دفاع کند.

پورمحمدی در جنایات بسیاری مشارکت داشته است. آیت‌الله منتظری درخصوص اعدام‌های تابستان ۱۳۶۷ در خاطراتش می‌گوید:

«اول محرم شد من آقای نیری که قاضی شرع اوین و آقای اشراقی که دادستان بود و آقای رئیسی معاون دادستان و آقای پورمحمدی که نماینده اطلاعات بود را خواستم و گفتم الان محرم است حداقل در ماه محرم از اعدام‌ها دست نگه دارید، آقای نیری گفت: ما تا الان هفتصد و پنجاه نفر را در تهران اعدام کرده‌ایم، دویست نفر را هم به عنوان سر موضع از بقیه جدا کرده‌ایم کلک اینها را هم بکنیم بعد هرچه بفرمایید و…! من بسیار ناراحت شدم.»

۶- منبع: سایت سید محمد خاتمی: ۱۱ آبان ۱۳۸۷

۷- روح الله خمینی، صحیفه نور، جلد ۲۰، ص ۴۵۲- ۴۵۱.

۸- آقای خاتمی تاکنون هیچ اشاره‌ای به آن جنایت تاریخی نداشته و هیچ‌گاه توضیح نداده است که در هیأت دولت آن زمان و ستاد تبلیغات جنگ درباره‌ی این موضوع چه گفت‌وگوهایی صورت گرفته است؟

حکم آقای خمینی که یک روز پس از آغاز حمله سازمان مجاهدین خلق از عراق در عملیات فروغ جاویدان در تاریخ ۶ مرداد ۱۳۶۷ صادر شد، به قرار زیر است:

« بسم الله الحمن الرحیم.
از آنجا که منافقین خائن به هیچ‌وجه به اسلام معتقد نبوده و هرچه می‌گویند از روی حیله و نفاق آنهاست و به اقرار سران آنها از اسلام ارتداد پیدا کرده‌اند، و با توجه به محارب بودن آنها و جنگ‌های کلاسیک آنها در شمال و غرب و جنوب کشور با همکاری‌های حزب بعث عراق و نیز جاسوسی آنان برای صدام علیه ملت مسلمان ما، و با توجه به ارتباط آنان با استکبار جهانی و ضربات ناجوانمردانه آنان از ابتدای تشکیل نظام جمهوری اسلامی تاکنون، کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سر موضع نفاق خودپافشاری کرده و می‌کنند، محارب و محکوم به اعدام می باشند و تشخیص موضوع نیز در تهران با رای اکثریت آقایان حجت الاسلام نیری دامت افاضاته (قاضی شرع) و جناب آقای اشراقی (دادستان تهران) و نماینده‌ای از وزارت اطلاعات می‌باشد، اگر چه احتیاط در اجماع است، و همین‌طور در زندان‌های مراکز استان کشور، رای اکثریت آقایان قاضی شرع، دادستان انقلاب و یا دادیار و نماینده اطلاعات لازم الاتباع می‌باشد، رحم بر محاربین ساده‌اندیشی است.

قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردیدناپذیر نظام اسلامی است. امیدوارم با خشم و کینه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام، رضایت خداوند متعال را جلب نمایید. آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است، وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند «اشدا علی الکفار» باشند. تردید در مسائل اسلام انقلابی، نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا می‌باشد. والسلام. روح الله الموسوی الخمینی.»

رجو ع شود به خاطرات آیت‌الله منتظری، ص ۵۲۰.

۹- رجوع شود به سایت خاتمی.

۱۰- روزنامه کارگزاران، ۲۲ آبان ۱۳۸۷ و این سایت.

۱۱- رجوع شود به این سایت.

۱۲- رجوع شود به سایت سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی.

۱۳- پیشین.

۱۴- اقبال لاهوری می‌گوید:

«چون هنوز روش علمی برای بررسی آن نوع از تجربه نداریم که حکمی چون حکم حلاج بر آن بنا شده است، نمی‌توانیم از قابلیت و امکانی که چنان تجربه‌ها برای تحصیل معرفت دارد بهره‌مند شویم، و نیز مفاهیم دستگاه‌های علوم الاهی، که با الفاظ و مصطلحات متافیزیکی عملاً مرده بیان شده، به کسانی که زمینه‌ی عقلی متفاوتی دارند، هیچ مددی نمی‌تواند برساند.

بنابراین وظیفه‌ای که مسلمان این زمان در پیش دارد، بسیار سنگین است. باید، بی‌آنکه کاملا رشته ارتباط خود را با گذشته قطع کند، از نو در کل دستگاه مسلمانی بیندیشد، شاید نخستین مسلمانی که ضرورت دمیدن چنین روحی را در اسلام احساس کرد، شاه ولی الله دهلوی بوده است.

ولی، آن کسی که کاملا به اهمیت و عظمت این وظیفه متوجه شد، وبصیرت عمیق در تاریخ اندیشه و حیات اسلامی، همراه با وسعت نظرحاصل از تجربه‌ی وسیع در مردم و اخلاق و آداب ایشان، او را حلقه اتصال زنده‌ای میان گذشته و آینده ساخته، جما ل‌الدین اسدآبادی (افغانی ) بوده است.

اگر نیروی خستگی‌ناپذیر وی تجزیه نمی‌شد، و خود را تنها وقف تحقیق درباره‌ی اسلام به عنوان دستگاهی اعتقادی و اخلاقی می‌کرد، امروز جهان اسلام از لحاظ عقلی بر پایه محکم تری قرار می‌داشت.

تنها راهی که برای ما باز است این است که به علم جدید با وضعی احترام‌آمیز ولی مستقل نزدیک شویم، و تعلیمات اسلام را در روشنی این علم ارزشیابی کنیم، حتی اگر این کار سبب آن شود که با کسانی که پیش از ما بوده‌اند اختلاف پیدا کنیم»
(اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ترجمه احمد آرام، صص ۱۱۳- ۱۱۲).

۱۵- پیش از این هم سایت انتخاب بارها مطالبی کذب و سراسر اهانت علیه نویسنده‌ی قرآن محمدی انتشار داده است. نویسنده از مدیر سایت درخواست نمود تا پاسخ وی را هم انتشار دهد، ولی مدیر مسئول سایت به نویسنده نوشت که نمی‌تواند پاسخ بنده را انتشار دهد.

مقاله جدید انتخاب.

۱۶- داستایفسکی در بخشی از رمان برادران کارامازوف، به داستان «مفتش اعظم» می‌پردازد. عیسی مسیح، در اسپانیای قرون وسطی، همزمان با دادگاه‌های تفتیش عقاید، درست یک روز پس از آن که مفتش بزرگ یکصد نفر را در آتش سوزانده است، ظهور می‌کند. او با معجزات مسیحایی‌اش نشان می‌دهد که همان مسیح موعود است. مفتش اعظم او را بازداشت می‌کند. سپس در زندان به تنهایی به ملاقات او می‌رود و به او می‌گوید:

«فردا حکم محکومیت‌ات را صادر خواهم کرد و به عنوان پست‌ترین ملحد زمان بر صلیبی خواهمت سوزاند… تو همه چیز را به پاپ سپردی و دیگر نیازی به آمدنت نیست… تو با دست خالی به جهان می‌روی و نوید آزادی می‌دهی و انسان‌ها، به اعتبار ساده‌انگاری و بی‌بند و باری طبیعی خود، حتی از درک معنای این آزادی عاجزند و از آن بیمناک و بیزارند زیرا برای انسان و جامعه انسانی هیچ چیز غیرقابل تحمل‌تر از آزادی نیست…

چرا آمده‌ای و مانع کارمان شده‌ای؟… تنهاهشت قرن پیش آنچه را او [شیطان] ارزانی‌ات کرد و تو به تحقیر نپذیرفتی، برگرفتیم، واپسین خدیه‌اش را به تو که به ملکوت زمین راهبرت می‌شد پذیرفتیم. از او روم و شمشیر قیصر را پذیرفتیم و خود را حکام منحصر به فرد جهان خواندیم…

براستی متقاعدشان خواهیم کرد که تنها با واگذاشتن آزادی‌شان به ما و تنها از طریق اطاعت از ما به آزادی خواهند رسید…. فردا خواهی دید که چگونه رمه‌ی مطیع، به اشاره دستی از سوی من، هیمه‌های سوزانی را که به آتش آن تو را به عقوبت آمدن و آزار ما خواهم سوزاند، فراهم خواهند آورد. اگر تنها یک کس سزاوار آتش ما است، آن یک کس تویی. فردا خواهمت سوزاند.»

(مباحثی در باب توتالیتاریسم، ترجمه عباس میلانی).

امام زمان به چه کار فقها می‌آید؟ (۴)

امام زمان- قدرت- ثروت

مرتضی مطهری اسلام را نیازمند روحانیتی آزاداندیش (در برابر باورهای مردم) و قدرتمند (در برابر دولت‌ها) می‌دانست. به جرأت می‌توان گفت که او تنها فرد در میان روحانیون شیعی است که رابطه‌ی نهاد روحانیت را با دو متغیر قدرت سیاسی (دولت) و قدرت اقتصادی (ثروت) بررسی کرده است. به گمان وی بزرگ‌ترین مشکل روحانیت سنی، وابستگی آنها به نهاد دولت است و بزرگ‌ترین مشکل روحانیت شیعی‌، ارتزاق آنها از سهم امام است:

«علت اصلی و اساسی نواقص و مشکلات روحانیت، نظام مالی و طرز ارتزاق روحانیین است… علت‌العلل همه‌ی خرابی‌ها سهم امام است1

به گفته‌ی مطهری، طبق «تفسیر شیعی» از آیه‌ی خمس (انفال، ۴۱)، مردم باید خمس درآمد سالیانه‌شان را پرداخت کنند. نیمی از خمس، «سهم امام» نامیده می‌شود: «در حال حاضر یگانه بودجه‌ای که عملاً سازمان روحانیت ما را می‌چرخاند و نظام روحانی ما روی آن بنا شده و روحانیت ما طرز و سبک سازمانی خود را از آن دریافته و تأثیر زیادی در همه‌ی شئوون دینی ما دارد «سهم امام» است2.»  به گمان مطهری، ارتزاق از سهم امام: «نقطه‌ی ضعف روحانیت شیعه… است… روحانیون شیعه… ناگزیرند سیلقه و عقیده‌ی عوام را رعایت کنند و حسن ظن آنها را حفظ نمایند. غالب مفاسدی که در روحانیت شیعه هست از همین جا است3.» از نظر مطهری، مهم‌ترین پیامد نان خوردن از راه دین (سهم امام)، از دست دادن «حریت» و آزاداندیشی روحانیت است. در چنین وضعیتی روحانیت قادر به «نبرد با عقاید و افکار جاهلانه‌ی مردم» نخواهد بود. به گفته‌ی وی: «اگر اتکأ روحانی به مردم باشد، قدرت به دست می‌آورد اما حریت را از دست می‌دهد و اگر متکی به دولت‌ها باشد قدرت را از کف می‌دهد اما حریتش محفوظ است، زیرا معمولاً توده مردم معتقد و با ایمانند اما جاهل و منحط و بی‌خبر، و در نتیجه با اصلاحات مخالفند، و اما دولت‌ها معمولاً روشنفکرند ولی ظالم و متجاوز. روحانیت متکی به مردم، قادر است با مظالم و تجاوزات دولت‌ها مبارزه کند اما در نبرد با عقاید و افکار جاهلانه‌ی مردم، ضعیف و ناتوان است، ولی روحانیت متکی به دولت‌ها در نبرد با عادات و افکار جاهلانه نیرومند است و در نبرد با تجاوزات و مظالم دولت‌ها ضعیف4

پیامد بعدی نان خوردن از راه دین، عوام‌زدگی روحانیت است.

به گفته‌ی مطهری: «آفتی که جامعه‌ی روحانیت ما را فلج کرده و از پا در آورده است «عوام‌زدگی» است. عوام‌زدگی از سیل‌زدگی، زلزله‌زدگی و مار و عقرب زدگی هم بالاتر است. این آفت عظیم معلول نظام مالی ما است. روحانیت ما در اثر این آفت عوام‌زدگی نمی‌تواند چنان‌که باید، پیشرو باشد و از جلو قافله حرکت کند و به معنی صحیح کلمه، هادی قافله باشد، محبور است در عقب قافله حرکت کند. خاصیت عوام این است که همیشه با گذشته و آنچه به آن خو گرفته پیمان بسته است، حق و باطل را تمیز نمی‌دهد. عوام، هر تازه‌ای را بدعت یا هوا و هوس می‌خواند، ناموس خلقت و مقتضای فطرت و طبیعت را نمی‌شناسد، از این رو با هر نویی مخالفت می‌کند و همیشه طرفدار وضع موجود است5

به نظر مطهری، مار و عقرب عوام‌زدگی، روحانیت را گرفتار آفات اخلاقی بسیار و «کتمان حقیقت» کرده است. او می‌گوید عوام‌زدگی: «منشأ رواج ریا و مجامله و تظاهر و کتمان حقایق و آرایش قیافه و پرداختن به هیکل و شیوع عناوین و القاب بالا بلند در جامعه‌ی روحانیت ما شده که در دنیا بی‌نظیر است6.» مطهری به چشم خود می‌دید که افرادی که نسبتی با دنیای جدید ندارند، فاقد کمترین نوآوری در معرفت دینی و التزام به اخلاق هستند، «حجت اسلام» و «آیت عظمای خداوند» لقب می‌گیرند. او بر این باور است که «غل و زنجیرهایی به دست و پای» روحانیت بسته شده است که باید آنان را از این غل و زنجیر، یعنی نان خوردن از راه دین، «آزاد کرد7

در اینجا انسان خشنود می‌شود که مطهری با قطع بند ناف روحانیت به سهم امام، این غل و زنجیر را از پای آنها باز خواهد کرد. خصوصاً با توجه به اینکه او خودش می‌گوید که براساس طرح دیگری گفته شده است که بهتر است روحانیت هم مثل دیگر اقشار اجتماعی کار کند، درآمد مستقلی داشته باشد و از راه دین (سهم امام) نان نخورد. او این پیشنهاد را «بسیار خوب» ارزیابی می‌کند، اما می‌گوید اکثریت روحانیت زیر بار این طرح نخواهند رفت.  مطهری می‌نویسد: «حقیقت این است که اگر افرادی زندگی خود را از راه دیگری تأمین و با این حال متصدی شئون روحانی بشوند بسیار خوب است، همیشه افراد کمی از این قبیل بوده و هستند. »8 تنبلی و بیکاری یک صنف، منتهی به ابداع نظریه‌‌ی «نان خوردن از راه دین» شده است.

متأسفانه مطهری که «علت‌العلل» مشکل روحانیت (نان خوردن از راه دین) را به خوبی دریافته بود و طرح اشتغال روحانیت را هم «بسیار خوب» تلقی می‌کرد، اما این ایده‌ی «بسیار خوب» را تا نهایت منطقی‌اش پیش نبرد و به دلیل تنبلی اکثر آقایان، نان خوردن از راه دین را پذیرفت و فقط پیشنهاد کرد که دریافت پول از مردم سازمان یافته و با حساب و کتاب باشد. و برای اینکه خود را با واکنش آنان روبرو نسازد، می‌گوید: «البته مقصود من این نبوده و نیست که علت‌العلل نواقص ما وضع و تشریع ماده‌ای در دین و مذهب به نام سهم امام است. به عقیده‌ی من وضع و تشریع این چنین ماده‌ای برای چنان منظوری، یعنی ابقأ و احیأ دین و اعلاء کلمه اسلام بسیار حکیمانه است9

در اینجا بهتر است ملاک امتیاز روحانیت شیعی بر روحانیت سنی، از نظر مطهری، مورد ارزیابی قرار گیرد. از نظر وی بزرگ‌ترین مشکل روحانیت سنی وابستگی آنان به دولت است و از این جهت روحانیت شیعه بر آنان برتری چشمگیری دارد. مطهری می‌گوید: «مجتهدین شیعه بودجه خود را از دولت دریافت نمی‌کنند و عزل و نصب‌شان به دست مقامات دولتی نیست. روی همین جهت همواره استقلال‌شان در برابر دولت‌ها محفوظ است، قدرتی در برابر قدرت دولت‌ها به شمار می‌روند و احیاناً در مواردی، سخت مزاحم دولت‌ها بوده اند10

مطهری آنقدر زنده نماند تا شاهد وابستگی تام روحانیت شیعی به دولت باشد. وابستگی روحانیت و حوزه‌های دینی شیعه به دولت، ابعاد گوناگونی دارد. یکی از ابعاد دولتی شدن روحانیت، میزان بودجه‌ای است که دولت به نهادهای دینی اختصاص می‌دهد. در اینجا به عنوان نمونه به بودجه‌ی دستگاه‌های غیردولتی فعال در زمینه‌های «دینی- تبلیغی» در بودجه سالانه کشور اشاره می‌کنم.  برای دیدن این جدول اینجا را کلیک کنید. توضیح اینکه ارقام این جدول به میلیارد ریال است. بودجه‌های یاد شده مستقل از پول‌هایی است که ولی‌فقیه به طور مستقم و غیرمستقیم در حوزه‌ها خرج می‌کند و به طلاب و مدرسین و مراجع می‌دهد.

بُعد دیگر «روحانیت دولتی»، مجتهدسازی و مرجع‌سازی دولت است.

ولی‌فقیه (آقای خامنه‌ای) ابتدا با اعزام نیروهای نظامی – امنیتی و محاصره‌ی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، اعلامیه‌ای به امضای آنان رساند که براساس آن اعلامیه، وی را به عنوان یکی از مراجع تقلید معرفی کردند.  اما کار بدینجا ختم نشد. دولتی شدن روحانیت شیعی تا آنجا پیش رفته است که اینک دولت تعیین می‌کند چه کسی مجتهد است و چه کسی مجتهد نیست. شخص ولی‌فقیه و افراد منصوب از سوی او (فقهای شورای نگهبان) معین می‌کنند که چه کسی مجتهد است. در سال‌های اخیر شاهد بوده‌ایم که بسیاری از کسانی که اجتهادشان از سوی مراجع تقلید تائید شده است، از سوی شورای نگهبان رد شده‌اند. از سوی دیگر، وزیر اطلاعات باید مجتهد باشد. ولی‌فقیه محسنی اژه ای را مجتهد کرده است. روحانیتی که از راه دین نان می‌خورد و می‌خورد، و به این دلیل گرفتار هزاران مشکل و مسأله است، اینک کاملاً دولتی شده و از بودجه‌ی عظیم دولت هم استفاده می‌کند. یعنی به تعبیر مطهری، روحانیت شیعی فعلی، نقاط ضعف روحانیت شیعه و سنی را یک جا در خود جمع کرده است.

مطهری با ناراحتی تمام می‌گوید: «در سه سال پیش در یکی از روزنامه‌ها عکس علامه شیخ محمد شلتوت مفتی اعظم و رئیس جامع ازهر را در اتاق کار خودش دیدم در حالی که بالای سرش عکس جمال عبدالناصر بود. در ایران ممکن نیست حتی در اتاق محقر یک طلبه عکس یکی از مقامات را ببینید11.» افسوس که مطهری زنده نماند تا ببیند که عکس‌های ولی‌فقیه امروز در دفتر کار روحانیون و مراجع و منزل آنان دربالای سرشان نصب شده است و آقایان شبانه روز در حال دعاگویی و مجیزگویی سلطان هستند. مطهری به ولایت فقیه هم اعتقادی نداشت و وقتی پس از پیروزی انقلاب این مسأله مطرح شد، او در یک برنامه تلویزیونی به صراحت اعلام کرد:

«ولایت فقیه به این معنی نیست که فقیه خود در رأس دولت قرار بگیرد و عملاً حکومت کند… تصور مردم آن روز دوره مشروطیت و نیز مردم ما از ولایت فقیه این نبود و این نیست که فقها حکومت کنند و اداره مملکت را به دست گیرند12

اما فقهای تماماً دولتی شده‌ی فعلی، که خادم ولی‌فقیه هستند، حوزه‌های علمیه را هم مطابق میل رهبر می‌سازند. آیت الله شیخ محمد یزدی، عضو فقهای شورای نگهبان و دبیر شورای عالی حوزه، به صراحت تمام می‌گوید: «شورای عالی در دوره‌ی جدید… سیاست‌های کلی حوزه را با توجه به منویات مقام معظم رهبری… آغاز کرده است13

پیش از این به طور مبسوط درخصوص هویت تاریخی دین سخن گفته‌ام. تشیع، برساخته‌ای تماماً تاریخی است. این برساخته، در طول تاریخ، با تغییر الگو (paradigm shift) های اساسی روبرو شده است. برساخته‌ی امام زمان، در ابتدا، تقیه، سکوت در برابر ظالمان، تعطیلی امر به معروف و نهی از منکر، تعطیل شدن نماز جمعه، تعطیل شدن اجرای حدود و… در عصر غیبت را توجیه می‌کرد. گفته می‌شد که وقتی امام معصوم (امام زمان) حضور نداشته باشد، مبارزه و جهاد و امر به معروف ظالمان و حکام تعطیل است. امام محمد غزالی در باب چهارم کتاب امر به معروف احیاء علوم الدین، به موضوع «امر و نهی سلاطین و امرا» می‌پردازد. بنابر نظر غزالی، درشت سخن گفتن با سلاطین و ظالمان‌، به شرط آنکه پیامدهایش آسیبی به دیگران نرساند و فقط شخص گوینده و ناقد را در خطر قرار دهد (هزینه‌ی مخالفت فقط توسط مخالف پرداخت شود)، جایز و مستحب است. پاکان، کسانی هستند که به پیشواز این نوع خطرها و هزینه دادن‌ها و زندان‌ها می‌روند، و در صورتی که به دلیل درشت‌گویی با سلطان، کشته شوند، در زمره‌ی شهیدانند14.

ملا محسن فیض کاشانی در پاسخ غزالی در المحجه البیضاء، می‌نویسد: «دانستی که قرآن و اخبار اهل بیت چنین کاری را روا نمی‌شمارند و ائمه‌ی شیعه علیهم السلام، مومنان را نهی کرده‌اند که خود را به ذلت افکنند و به کارهای بیش از توان خود همت گمارند15.» فیض به روایات بسیاری اشاره می‌کند. به عنوان نمونه، از قول امام صادق می‌نویسد: «هرکس با سلطانی ستمگر در افتد و گرفتار رنجی شود پاداشی ندارد و خداوند به او صبر عطا نخواهد کرد» یا «روا نیست که مومنان خود را به ذلت افکنند» پرسیدند: به ذلت افکندن چگونه است؟ گفت: «پا نهادن به کاری که برتر از توان آدمی است.» و چون از او پرسیدند که پس آن حدیث نبوی که می‌گوید: «برترین جهاد کلمه عدل است در روی پیشوای ستمگر» به چه معناست فرمود: «آن برای کسی است که معروف و منکر را می‌شناسد و می‌داند که سلطان از او می‌پذیرد16

فیض کاشانی تمام داستان‌هایی که غزالی از علمای گذشته در توصیه به امر به معروف سلاطین آورده است را حذف می‌کند. به گمان فیض، درشت سخن گفتن با سلاطین ظالم، محصول انگیزه‌های پستی چون شهوات پنهان، کفر خفی، جاه طلبی و شهرت طلبی است. فیض می‌گوید کسی که مقابل سلطان جابر می‌ایستد، نه تنها گرفتار عجب است، بلکه: «من می‌ترسم گرفتار آتش جهنم شود چرا که با نهی خداوند مخالفت ورزیده است که می‌گوید: ولا تلقوا بایدیکم الی التهلکه17

غزالی که پیش از فیض کاشانی می‌زیست، می‌دید که «برساخته»ی امام زمان شیعیان، امر به معروف و دیگر احکام الهی را تعطیل کرده است. این رویکرد مطلقاً برای او قابل قبول نبود و آن راسازگار با کتاب و سنت نبوی نمی‌دانست. لذا از این زاویه، نقد گزنده‌ای بر شیعیان وارد می‌آورد. وی می‌گوید: «عجب آن است که روافض (شیعیان) بر این شرط چیز دیگری هم افزوده‌اند و آن اینکه تا امام معصوم که امام حق است خروج نکند، امر به معروف جایز نیست.

اینان پست‌تر از آنند که با ایشان گفتگو شود و جواب‌شان این است که وقتی برای مطالبه‌ی حقوق جانی و مالی خود به دیوان قضا مراجعه می‌کنند بدانان بگویند که نصرت شما امر به معروف است و گرفتن حق‌تان از دست ظالمان نهی از منکر است و شما که حقوق‌تان را مطالبه می‌کنید نیز کاری نیکو انجام می‌دهید، اما اکنون زمان نهی از ستم و طلب حق نیست چرا که امام حق هنوز خروج نکرده است18

برساخته‌ی تشیع و امام زمان، در عصر جدید، متأثر است از ایدئولوژی‌های دوران مدرن، و تغییر الگو داد. علی شریعتی، انتظار را به مکتب اعتراض تبدیل کرد و از آن سلاحی انقلابی برای انقلاب و تغییر رژیم برساخت. تشیع پیشین، به تشیع جدیدی تبدیل شد که در آن، تمام زمین‌ها، کربلا، و تمام روزها، عاشور تلقی شد. در این تشیع، هر شیعه‌ای، یا حسین است، یا زینب. اگر این دو نباشد، حتماً یزید است. شریعتی، تشیع پیشین را «تشیع صفوی» نامید، و تشیعی را که خود برمی‌ساخت، «تشیع علوی» خواند. او می‌گفت تشیع صفوی خون را به تریاک تبدیل کرده است. برساخته‌ی او، تشیعی بود که به امام حسین فروکاسته (reduce) می‌شد. امام حسینی که بیش از آنکه به سال 60 هجری تعلق داشته باشد، یکی از انقلابیون قرن بیستم میلادی بود.

روحانیون هم از دوره‌ی قاجار شروع به برساختن تشیع جدید کردند. مرجعیت و ولایت‌فقیه به محور این برساخته‌ی جدید تبدیل شد. تکنولوژی مدرن کمک بسیاری به رشد این برساخته‌ی جدید کرد. ورود تلگراف این امکان را برای روحانیت فراهم آورد تا مرجعیت مرکزی بسازد و با استفاده‌ی از این نوع وسایل، وجوه شرعی جمع‌آوری کند. اگر کسی به دقت احادیث جلد سیزدهم بحارالانوار ملامحمد باقر مجلسی و اصول کافی کلینی را از نظر بگذراند، درخواهد یافت که برساخته‌ی امام زمان (فرزند امام یازدهم)، برساخته‌ای کاملاً تاریخی است. یعنی، متعلق به فرهنگ و جامعه عربی است. یکی از علائم ظهورش، خروج سفیانی است. سفیانی، فردی زشت چهره، پر آبله و از فرزندان ابوسفیان است که در ماه رجب در بیابان خشکی به نام «یابس» ظهور خواهد کرد.

سلطنت بنی عباس در این دوره منقرض خواهد شد. یکی از علائم ظهور آن است که نهر فرات شکاف برمی‌دارد و آب آن به کوچه‌ها و محله‌های کوفه سرازیر می‌شود. بدعت گزاران در دین به خوک و میمون تبدیل می‌شوند و غیره و غیره. تمام روایات ظهور مهدی موعود و اقداماتش، چنان قصه پردازی شده‌اند، که گویی تمام حوادث در همان قرون اولیه‌ی ظهور اسلام اتفاق می‌افتد، نه در آینده‌ای دور و در جامعه‌ای مدرن. این امر دلیل روشنی دارد. تصور شیعیان این بود که مهدی موعود به سرعت ظهور خواهد کرد. طولانی شدن غیبت امام زمان، برساخته‌ی دیگری را به برساخته‌های پیشین، افزود. چون توجیهی برای غیبت طولانی حجت خدا از مردم وجود نداشت، گفته شد که مردم علت طولانی شدن دوران غیبت هستند.

خواجه نصیرالدین طوسی در این باره می‌گوید: «انحصار اللطف فیه معلوم للفظلاء و وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا19.»  وجود امام لطف است، تصرفش لطف دیگری است، و ما سبب غیبت و عدم تصرف او شدیم. امام غایب شد، برای اینکه: مردم قدر امام را ندانستند، کسانی اقدام به قتلش کردند، و غیره. هیچ یک از امامان شیعیان، تصوری از جامعه‌ی مدرن آینده در ذهن نداشتند، و نمی‌توانستند داشته باشند. تمام درگیری‌های امام زمان با ابزارهای جنگی گذشتگان است. از توپ، تانک، بمب افکن‌های فوق مدرن، موشک‌های بالستیک و جنگ ستارگان خبری نیست. گویی بزرگ‌ترین جنایت‌کاران تاریخ، بنی‌امیه و عباسیان هستند. به طور طبیعی، برسازندگان آن نوع روایات، هیچ تصوری از دوران مدرن و ظهور امپریالیسم نداشتند. اگر آنان کوچک‌ترین تصوری از آینده می‌داشتند، به جای احادیث فعلی که وقایع پس از ظهور امام زمان را بازگو می‌کنند، و انتقام از بنی‌امیه و بنی‌عباس را مطرح می‌کنند، احادیثی برمی ساختند که تماماً ناظر به جنگ امام زمان با امپریالیسم و صهیونیسم باشد. آنهم نه با ابزارهای جنگی دوران صدر اسلام، که با تکنولوژی‌ای بسیار مدرن‌تر از تکنولوژی امپریالیست‌ها.

این امر نباید موجب نکوهش گذشتگان شود. هیچ‌یک از امروزیان هم نمی‌تواند در خصوص صد یا دویست یا سیصد یا هزار سال بعد کوچک‌ترین تصوری داشته باشد. به احتمال بسیار، آنها هم وقتی به ما نگاه کنند، فاصله عمیق و پرناشدنی‌ای را به چشم خواهند دید. برساخته‌ی امام زمان، مدلل شود یا نشود، یک واقعیت مهم نباید فراموش شود. این ایده، قدرت ساز و ثروت ساز است. کسانی از این طریق نان می‌خورند و کسانی از این طریق به قدرت می‌رسند. آنان که از این طریق ثروت اندوزی و قدرت اندوزی می‌کنند، حق دارند مدعی دیدار با امام زمان شوند، اما کسانی که از این دایره بیرونند، اگر مدعی ملاقات با امام زمان شوند، کذاب‌اند و باید حساب پس دهند. در چنین مواقعی، آن حدیثی که دیدار با امام زمان در دوران غیبت کبری را دروغ محض می‌خواند، علم می‌شود.

در دوره زعامت ولی‌فقیه فعلی، قدرت، تولید دانش دینی هم می‌کند. برساخته‌های این دولت درباره‌ی امام زمان، رفته رفته به تغییر الگو منتهی خواهد شد. اینک باید روشن شده باشد که بحث امام زمان ناظر به حل چه مسائلی در جامعه ایران است. به این ترتیب وقتی می‌پرسند: «نقد اعتقادات رایج درباره امام زمان و مسأله‌ی وحی، ناظر به کدام مسأله‌ی جامعه‌ی ماست و کدام مشکل در گرو حل این مسأله است؟ »، می‌گوییم، اگر شما ولایت مطلقه فقیه را مسأله نمی دانید، اگر نان خوردن از راه دین را مسأله نمی‌دانید، اگر عوام‌زدگی روحانیت را مسأله نمی‌دانید، اگر جهالت و خرافات را مسأله نمی‌دانید، بحث در خصوص امام زمان هیچ ارتباطی با مسائل جامعه‌ی ما نخواهد داشت. اما باید گفت که هویت نظام سلطانی ولایت فقیه و نان از راه دین خوردن، ارتباط وثیقی با امام زمان دارد. آنان که مطهری را یکی از روشنفکران دینی مقبول خود معرفی می‌کنند، کافی است که مقاله‌ی «مشکل اساسی سازمان روحانیت» و نظر وی درخصوص ولایت فقیه را از نظر بگذرانند تا به ارتباط امام زمان با مسائل جامعه‌ی ما واقف شوند.

سید محمد خاتمی ضمن بی‌اساس خواندن پرسش‌های قرآن محمدی درباره‌ی امام زمان، گفته است: «مراد ما از اصلاح‌طلبی اتفاقاً بیان درست مفاهیم دینی است، از جمله مسأله‌ی انتظار و مهدویت.» در «اصلاح‌طلبی دینی» خاتمی هم، ولی‌فقیه جانشین امام زمان است و تا ظهور امام زمان به همراه عیسی میسح، که البته مسیح دنباله رو و پیرو امام زمان خواهد بود، باید به حکومت خود ادامه دهد. او هم از این برساخته استفاده می‌کند، چرا که اگر این برساخته نباشد، هیچ دلیلی بر حکومت نامشروع ولی‌فقیه و مریدان و یارانش وجود نخواهد داشت.

چاپ اول در راديو زمانه


پاورقی‌ها:

۱- مرتضی مطهری، ده گفتار (مقاله‌ی «مشکل اساسی روحانیت»)، انتشارات صدرا، ص ۲۸۱- ۲۸۰.

۲- پیشین، ص ۲۹۳.

فقهای شیعه برای اثبات خمس و تعلق آن به بنی‌هاشم (ذوی القربای پیامبر) به دو آیه زیر استناد می‌کنند:

واعلموا انما غنمتم من شیء فان لله خمسه و للرسول: و بدانید که از هر غنیمتی که بدست می‌آورید، یک پنجم آن خاص خداوند و پیامبر است (انفال، ۴۱).

و نیز:

و ایتاء ذی القربی (نحل، ۹۰)

ابوالفتوح می‌نویسد: «در تفسیر اهل بیت چنان است که مراد به «ذی القربی» اهل بیت رسول‌اند و مراد به «ایتاء» دادن خمس است.»

طباطبایی هم می‌نویسد: «در تفسیر ائمه اهل بیت رسیده است که مراد از ذی القربی، امام از قرابت رسول الله است و مراد از ایتاء، دادن خمس است.»

اما مفهوم خمس فقط در آیه ۴۱ سوره نفال به کار رفته است. طباطبایی در شرح این آیه می‌نویسد:

«معنای آیه این می‏شود: بدانید که آنچه شما غنیمت می‏برید هر چه باشد یک پنجم آن از آن خدا و رسول و خویشاوندان و یتیمان و مسکینان و ابن السبیل است و آن را به اهلش برگردانید اگر به خدا و به آنچه که بر بنده‏اش محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در جنگ بدر نازل کرده ایمان دارید و در روز بدر این معنا را نازل کرده بود که انفال و غنیمت‏های جنگی از آن خدا و رسول او است، و احدی را در آن سهمی نیست، و اینک همان خدایی که امروز تصرف در چهار سهم آن را بر شما حلال و مباح گردانیده دستورتان می‏دهد که یک سهم آن را به اهلش برگردانید.

و از ظاهر آیه برمی‏آید که تشریع در آن مانند سایر تشریعات قرآنی ابدی و دائمی است ، و نیز استفاده می‏شود که حکم مورد نظر آیه مربوط به هر چیزی است که غنیمت شمرده شود، هر چند غنیمت جنگی ماخوذ از کفار نباشد، مانند استفاده‏های کسبی و مرواریدهایی که با غوص از دریا گرفته می‏شود و کشتی‏رانی و استخراج معادن و گنج ، آری، گو اینکه مورد نزول آیه غنیمت جنگی است، و لیکن مورد مخصص نیست.

و همچنین ازظاهر مصارفی که برشمرده و فرموده: لله خمسه و للرسول و لذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل برمی‏آید که مصارف خمس منحصر در آنها است، و برای هر یک از آنها سهمی است، به این معنا که هر کدام مستقل در گرفتن سهم خود می‏باشند، همچنانکه نظیر آن از آیه زکات استفاده می‏شود، نه اینکه منظور از ذکر مصارف از قبیل ذکر مثال باشد.»
(المیزان، جلد ۹، ص ۱۲۰)

«اخباری که از ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) رسیده متواتر است در اینکه خمس مختص به خدا و رسول و امام از اهل بیت و یتیمان و مسکینان و ابن سبیل سادات است، و به غیر ایشان داده نمی‏شود.»
(پیشین، ص ۱۳۶)

«و ظاهر روایات سابق که از ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) نقل کردیم این است که ائمه (علیهم‏السلام‏) ذی القربی را به امامان از اهل بیت تفسیر کرده‏اند. و ظاهر آیه شریفه هم همین معنا را تایید می‏کند، چون از ذی القربی به لفظ مفرد تعبیر کرده و نفرموده ذوی القربی.»
(پیشین، ص ۱۳۷)

برادران اهل تسنن در تفسیر این آیه با شیعیان اختلاف نظر دارند. طباطبایی می‌گوید براساس روایات اهل تسنن:

«از مسلمات این روایات است که خمس مختص به غنیمت‏های جنگی است، و این نیز با روایات وارده از طرق ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) مخالف است، زیرا اهل سنت روایات خمس را در غنیمت‏های دیگری که به حسب لغت غنیمت شمرده می‏شود واجب نمی‏داند، و لیکن این روایات در آنها نیز واجب می‏داند.»
(پیشین، ص ۱۳۹)

از نظر سنی‌ها خمس فقط به غنائم جنگی تعلق می گیرد. شیعیان معتقدند که خمس را شش قسمت باید کرد: سه قسمت آن «سهم امام» است و سه قسمت دیگر «سهم سادات» است.

اهل تسنن خمس را پنج قسمت می‌دانند. چهار قسمت غنیمت جنگی به خود فرد می‌رسد و یک قسمت‌اش را باید خمس بدهند. بعد از پیامبر و خلفا، خمس باید به امیرالمومنین پرداخت شود.

اگر تفسیر اهل تسنن از این آیه درست باشد، این منبع قطع خواهد شد. جنگ امری است که بسیار کم اتفاق می‌افتد. ضمن آنکه پرداخت خمس به روحانیت امری بسیار جدید است و به دوران قاجار باز می‌گردد.

شیعیان، پس از وفات امام یازدهم و ادعای غیبت امام دوازدهم، به این امید که امام دوازدهم به سرعت ظهور خواهد کرد، خمس‌شان را در زمین دفن می‌کردند تا پس از ظهور امام زمان، ایشان بتوانند از آنها استفاده کنند. برخی از شیعیان هم به وارثان خود وصیت می‌کردند، هر وقت امام زمان ظهور کرد، خمس‌شان را به ایشان تحویل دهند.

۳- پیشین، ص ۲۹۵ و ۲۹۶.

۴- پیشین، ص ۲۹۸.

۵- پیشین، ص ۲۹۹.

۶- پیشین ، ص ۳۰۰.

۷- پیشین، ص ۳۱۴.

۸- پیشین، ص ۲۹۱- ۲۹۰.

۹- پیشین، ص ۲۸۱.

۱۰- پیشین، ص ۲۹۵ و ۲۹۶.

۱۱- پیشین، ص ۲۹۶.

۱۲- مرتضی مطهری، پیرامون انقلاب اسلامی، انتشارات صدرا، ص ۵۸.

۱۳- روزنامه رسالت، ۲۱ آبان ۱۳۸۷.

۱۴- احیاء علوم الدین، ج ۲، فی الامراء و السلاطین بالمعروف و نهیهم عن المنکر.

۱۵- المحجه البیضاء، ج ۴، کتاب الامر بالمعروف، باب چهارم ، ص ۱۱۲.

۱۶- پیشین، ج ۴، ص ۱۰۸.

۱۷- پیشین، ص ۱۱۱.

۱۸- احیاء علوم الدین، ج ۲، کتاب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر.

۱۹- خواجه نصیر طوسی، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، موسسه اعلمی، بیروت، ۱۹۷۹، ص ۳۸۸.

 

امام زمان به چه کار فقها می‌آید؟ (5)

امام، مصداق انسان کامل عرفا

شیعیان، امامت را یکی از اصول مذهب تشیع به شمار می‌آورند، اما مطابق نظر اهل تسنن، امامت یکی از فروع دین است1. امامیه بر این گمانند که امام به واسطه‌ی پیامبر از سوی خدا تعیین می‌شود2. درواقع امامت چیزی جز زمامداری سیاسی نیست. اما شیعیان، امام را «حجت خدا»، «خلیفة الله» و «انسان کامل» معرفی می‌کنند. به نظر اهل سنت، امام فقط زمامدار سیاسی است و با توجه به اینکه پیامبر پس از خود فردی را به عنوان جانشین تعیین نکرد، شورا و بیعت، ملاک‌های انتخاب خلیفه‌ی مسلمین هستند. اما به گمان امامیه، برمبنای قاعده‌ی لطف معتزله، بر خداوند «واجب» است تا امام را تعیین و او را از طریق پیامبر به مردم معرفی کند.

 خواجه نصیر طوسی هم می‌گوید: «الامام لطف»3. نظریه‌ی اهل تسنن که مشروعیت زمامدار سیاسی را منوط به انتخاب شورا و بیعت مردم با او می‌داند، نظریه‌ای است که به نظام‌های دموکراتیک نزدیک است. اما برساخته‌ی تشیع کنونی، مطلقاً دموکراتیک نیست، برای اینکه مطابق این برساخته، امام را خداوند انتخاب کرده است و مردم هیچ نقشی در انتخاب یا عزل او از زعامت سیاسی ندارند. امام، معصوم و دارای علم لدنی است و عصمت و علم لدنی وی هم اکتسابی نیست. چنان موجود مقدسی را نه مردم به عنوان حاکم انتخاب می‌کنند (وجه اثباتی دموکراسی) و نه مردم می‌توانند او را از زمامداری سیاسی عزل کنند (وجه سلبی دموکراسی که مهم‌تر از وجه ایجابی آن است).

نظریه‌ی زعامت سیاسی تشیع کنونی، از جهت دیگری هم با دموکراسی تعارض دارد. در نظام‌های دموکراتیک، ریاست و زمامداری سیاسی، «حق ویژه» هیچ فرد، طبقه، صنف یا دودمانی نیست. درحالی که نظریه‌ی امامت تشیع، زمامداری سیاسی را «حق ویژه»‌ی یک خاندان می‌داند که از طریق خون از پدر به فرزند منتقل شده است. بحث کنونی ما، ناظر به زعامت سیاسی ائمه نمی‌باشد، بلکه ناظر به ولایت معنوی امامان است.

۱- ولایت معنوی

از نظر عرفا، انسان کامل، مظهر همه‌ی اسماء الهی است. آنان انسان کامل را «مظهر اسم جامع الهی»، «منظر الهی»، «خلیفه بحق خدا»، «ولی اعظم خداوند» و «مظهر اسم اعظم الهی» تلقی و معرفی می‌کنند. در تشیعی که از نیمه قرن پنجم به بعد برساخته شد، شیعیان با اقتباس این نظریه از عرفای سنی – محی‌الدین عربی، صدرالدین قونوی، داوود قیصری، مولوی و غیره – ائمه را مصداق انسان کامل و ولی اعظم خداوند معرفی کردند. بحث عرفا مفهومی است و آنها در غالب موارد مصداقی برای ولی خدا معرفی نمی‌کنند. اما شیعیان، ائمه را مصداق این مفهوم می‌دانند.

جوادی آملی در این خصوص می‌گوید: «اینان [عرفا] بیش از دیگران درباره‌ی خلافت و هماهنگی آن با انسان کامل و تبیین کمال انسانی در خلافت الهی قدم برداشته و قیام کردند… سعی بلیغ اینان درباره‌ی اثاره‌ی دفاین نصوص منقول در تدوین تألیفات قیم ستودنی است، زیرا انسان‌شناسی عارفانه، معرفت اهل نظر و بصر است4.» مطابق نظر جوادی آملی، انسان کامل، از یک‌سو، مدیر مسئول موسسه‌ی منظم نظام هستی است و از سوی دیگر: «آفرینش پهنه گیتی برای تأمین قلمرو خلافت انسان کامل است و هستی غیر او، مطلوب در مقام فعل نبوده و نیست5.» به گمان جوادی آملی، انسان کامل (خلیفة الله)، اولاً به جزییات اشیای مادی احاطه دارد، همه‌ی آنها را از قوه به فعل می‌رساند و صنایع و ابزارها را اختراع می‌کند. بنابراین انسان کامل (که پیامبران و ائمه‌ی شیعیان هستند] خالق علوم و ابداع کننده‌ی تکنولوژی هستند: «بسیاری از فنون و صنایع همانند علوم و سنن به دست پیامبران، یا با هدایت آنان به وجود آمده است.»

ثانیاً: امام معصوم، باران می‌باراند، جلوی اصابت آسمان به زمین را می‌گیرد، رافع غم و اندوه آدمیان و بلایای طبیعی است و هدایت تکوینی همه‌ی عالم امکان هم با او می‌باشد: «با هدایت او باران می‌بارد و با امساک او آسمان و اجرام آسمانی به زمین اصابت نمی‌کند. غم و اندوه با عنایت او بر طرف می‌شود، مشکلات و بلایا با لطف او مرتفع می‌گردد، درخت به واسطه وجود او میوه می‌دهد: بکم فتح الله و بکم یختم و بکم ینزل الغیث و بکم یمسک السماء ان تقع علی الارض الا باذنه و بکم ینفس الهم و یکشف الضر (زیارت جامعه).  به واسطه‌ی او گیاهان می‌رویند و درختان میوه می‌دهند و بکم تنبت الارض اشجارها و بکم تخرج الارض ثمارها (زیارت اول از هفت زیارت مطلق امام حسین).

از طریق او، خداوند آنچه را بخواهد محو یا اثبات می‌کند و بکم یحمو الله ما یشاء و بکم یثبت (همان، بحار، ج ۹۸، ص ۱۵۳)، و در یک جمله، اراده‌ی خداوند در همه‌ی امور و همه‌ی مقدرات، نزد او بار می‌یابد و هبوط پیدا می‌کند و از بیت او صادر می‌شود: اراده الرب فی مقادیر اموره تهبط الیکم و تصدر من بیوتکم (همان)… خلیفه‌ی کامل خدا و رسول باید «مظهر العجائب» و «مظهر الغرائب» و خلاصه‌ی عوالم جسمانی و روحانی و جامع حقایق علوی و سفلی و برتر از همه‌ی ادانی و اقاصی باشد و کسی که جامع این صفات نباشد لیاقت خلافت خدا و رسول را ندارد و از این رو نصب خلیفه و پیامبر به اعلام خداوند است، چنان که … درباره‌ی آخرین خلیفه‌ی کامل، یعنی صاحب‌الزمان فرمود: لیستخلفنهم فی‌الارض (نور، ۵۵) و همچنین هر یک از ائمه‌ی معصوم به اعلام حضرت رسول، یک‌دیگر را به خلافت تعیین کرده‌اند6.» جوادی آملی براساس چند زیارت‌نامه، تمام امور عالم را کار ائمه معرفی می‌کند. به این ترتیب، شیعیان نظریه‌ی انسانِ کامل را از عرفای اهل تسنن اخذ کردند، و ائمه را برترین مصداق این نظریه معرفی نمودند.

به گفته‌ی جوادی آملی، انسان کامل، خلیفة الله زمین و همه‌ی عوالم غیبی و شهودی است. مطابق داستان قرآن، فرشتگان به خدا اعتراض می‌کنند که آیا کسی را جانشین خود در زمین می‌کنی که در آن فساد می‌کند و خون‌ها خواهد ریخت؟ خداوند به آنان پاسخ می‌دهد: من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید. مفسران و عرفا در طول تاریخ بحث‌های متعارض بسیاری درخصوص معنای این آیه کرده‌اند. اما رأی شیعی جوادی آملی قابل توجه است. وی می‌گوید: «معلوم خداوند در جمله‌ی انی اعلم ما لا تعلمون، پیامبران، صالحان و امامان معصوم هستند و به بیان دیگر… همان ذوات مقدسی که مقصود از اسمای تعلیم داده شده به حضرت آدم‌اند» هستند7.

انسان کامل، خلیفة الله، همان امامان شیعیان دوازده امامی هستند.

موارد زیر به خوبی این نگرش را نمایان می‌کنند: «رسول گرامی اسلام، حضرت محمدبن عبدالله که صادر اول یا ظاهر اول و خلیفه جامع الهی است، حتی در اسم استخلاف، آنچه را که درباره‌ی حضرت امیرالمومنین علی‌بن ابی طالب در ساحت غدیر و صحنه‌های فراون دیگر انجام داد و آن حضرت والا را بر کرسی خلافت نشاند و نشان ولایت را بر صدر مشروح او نصب فرمود و مدال رهبری و امامت اسلامی را بر بازوان خبیر گشای او بست همگی از سنخ مظهریت رسول اکرم و خلافت آن ذات اقدس الهی در اسم استخلاف و صفت جعل خلافت است8

«انسان کامل و خلیفه‌ی جامع الهی حضرت علی‌بن ابی طالب» است9. جوادی آملی ائمه را مظهر همه‌ی اسمای فعلیه‌ی خداوند معرفی می‌کند: «آنچه از خلق و قبض و بسط و احیا و اماته و مانند آن در جهان تکوین ظهور می‌کند (که از مقام فعل خدا انتزاع می‌شود و ممکن‌الوجود است، نه واجب) مظهری می‌طلبد که همان خلیفة الله و انسان کامل است و امام صادق در ذیل آیه ولله الاسماء الحسنی می‌فرمایند: اسمای حسنا ما هستیم، نحن الاسماء الحسنی (بحار، ج ۲۵، ص ۴، ح ۷)10

۲- شیعیان غالی

در کتب کلامی و تاریخی شیعیان از جریانی به نام «غلات شیعه» (گزافه گویان) سخن رفته است. امروزه توجه چندانی به آن مباحث نمی‌شود. گویی غالیان جریانی متعلق به اعصار گذشته‌اند که دیگر اثری از آنان در میان شیعیان دوازده امامی یافت نمی‌شود. اما انصاف آن است که تصور و تصویری که امروزه از سوی مراجع تقلید، فقها، مفسران، روحانیون و…، درباره‌ی ائمه در جامعه ترویج می‌شود، سراسر غلو و آغشته به خرافات بسیار است.

۱-۲- قرآن و غلو

قرآن غلو در دین را رد کرده است:

یا اهل الکتاب لاتغلوا فی دینکم و لاتقولوا علی الله الا الحق: ای اهل کتاب در دین خود غلو نکنید و از حد تجاوز ننمایید و به خداوند جز سخن راست نسبت ندهید (نسأ، ۱۷۱).

قل یا اهل الکتاب لاتغلوا فی دینکم غیر الحق و لاتتبعوا اهواء قوم قد ضلوا من قبل و اضلوا کثیراً و ضلوا عن سواء السبیل: بگو ای اهل کتاب در دین خود غلو نکنید، و از هوی و هوس کسانی که هم خود گمراه شدند و هم بسیاری را گمراه کردند و از راه راست به دور افتادند، پیروی نکنید (مائده، ۷۷).

مطابق گزارش قرآن، خدای متشخص انسان وار سلطانی، به اهل کتاب فرمان می‌دهد که از غلو در دین خودداری کنند.

بنابراین وقتی مومنان مجاز به غلو درباره‌ی کتاب خدا نباشند، مجاز به غلو درباره‌ی پیامبر و ائمه‌ی خود هم نخواهند بود.

۲-۲- سنت معتبر و غلو

از پیامبر گرامی اسلام روایت شده است که به علی‌بن ابی طالب گفته‌اند: گروهی از پیروانت درباره‌ی تو غلو خواهند کرد، آنان منکر حق‌اند و جای‌شان در دوزخ است. علی بن ابی طالب در نهج البلاغه می‌فرماید: یهلک فی رجلان، محب مفرط، یضعنی غیر موضعی، و یمدحنی بما لیس فی، و مبغض مفتر یرمینی بما انا منه بری: دو گروه درباره‌ی من به هلاکت می‌افتند: عاشقان گزافه گوی که مرا در غیر جایگاه خود قرار می‌دهند و به چیزی که ندارم می‌ستایند و دشمنان نارواگو، که مرا به چیزی که از آن بیزارم نسبت می‌دهند11

امام جعفر صادق گفته‌اند که غالیان «بدتر از یهود، نصاری و مجوس و مشرکان‌اند12.» همچنین از ایشان روایت شده است: «گوش و چشم و موی و پوست و گوشت و خون من از اینان (غلاه) بیزار است. خدا و پیغمبرش نیز از ایشان بیزارند. غلاه بر دین من و دین پدران من نیستند13.» و «لاتقاعدوهم و لاتوا کلوهم و لاتشاربوهم و لاتصافحوهم: با غلات نشست و برخاست نکرده، هم غذا نشده، همراه‌شان چیزی ننوشید و با آنها مسافحه نکنید14.» همچنین درخصوص جوانان فرموده‌اند: «از اینکه غلات، جوانان شما را فاسد کنند بترسید. غلات بدترین دشمنان خدا هستند15

برساخته‌های غلات درباره‌ی ائمه، مشاجرات بسیار ایجاد کرده بود. افراد زیادی به امام صادق رجوع و اختلاف نظرها را به اطلاع ایشان می‌رساندند و خواستار نظر صریح امام بودند. به عنوان مثال، سدیر صیرفی به امام صادق می‌گوید: شیعیان می‌گویند در گوش شما سخن گفته می‌شود، بعضی گویند به شما وحی می‌شود، بعضی گویند به قلب شما الهام می‌شود، بعضی گویند در خواب می‌بینید، کدام یک از اینها درست است؟ امام در پاسخ می‌گویند: آنچه را می‌گویند رها کن، ما حرام و حلال قرآن را بیان می‌کنیم. وقتی یکی از افراد چیزهایی را که غلات درباره‌ی ائمه می‌گفتند، به اطلاع امام صادق می‌رساند، او آن‌قدر می‌گرید که قطرات اشک بر محاسن‌اش جاری می‌شود، سپس می‌گوید: «ان امکننی الله من هولاء فلم اسفک دمائهم سفک الله دم ولدی علی یدی: اگر خداوند مرا بر آنان مسلط کرد و خون آنان را نریختم، خداوند خون فرزند را به دستم بریزد16

در موارد دیگری به صراحت گفته‌اند: هر حدیثی از ما نقل شد، اگر با قرآن و سخن پیامبر تعارض داشت، جعلی به شمار آورید. همچنین از امام رضا روایت شده است: «غلات کافرند… هر که با ایشان بنشیند و بیامیزد و بخورد و بیاشامد و بپیوندد و ازدواج کند… از ولایت خداوند و ولایت ما اهل بیت بیرون است17.» امام صادق غلات را لعن و تکفیر کردند و در مواردی حکم قتل برخی از سران آنان را صادر کردند18. مطابق برخی از روایات، ائمه دستور قتل برخی از غلات را صادر کرده‌اند19. امام هادی برخی از سران غلات را مهدورالدم معرفی کردند، و بهشت را برای قاتل آنها تضمین نمودند20. شیعیان پرسش‌های بسیاری از ایشان درخصوص غلات می‌کردند و امام به پرسش‌های شیعیان پاسخ می‌گفتند21. امام هادی حکم قتل ابن‌حاتم را صادر کرد و یکی از شیعیان، به نام جنید، پس از کسب اجازه شفاهی از امام، ابن‌حاتم را به قتل رساند.

۳-۲- تشیع قرون اولیه و غالیان

شهید ثانی می‌گوید که بسیاری از شیعیان معاصر ائمه، و بسیاری از شیعیان راوی احادیث ائمه، به «عصمت امامان» اعتقاد نداشته‌اند، بلکه امامان را «علمای ابرار» به شمار می‌آورده‌اند. ائمه هم این‌گونه شیعیان را مومن و عادل به شمار می‌آورده‌اند: «بسیاری از ایشان به عصمت ائمه اعتقاد نداشته‌اند، به واسطه مخفی ماندن این امر از آنها، بلکه معتقد بودند که ائمه علمای ابرار هستند، این مطلب از تتبع سیره و احادیث ائمه دانسته می‌شود و در کتاب ابوعمرو کشی- که رحمت خدا بر او باد- مطالبی است که اطلاع بر این امر می‌شود، با اینکه از سیره‌ی ائمه با ایشان این است که ائمه به ایمان بلکه به عدالت این افراد حکم می‌کرده‌اند22.» به گفته‌ی وی، از نظر آنان، عصمت، علم لدنی، نص الهی، نفی سهو، غیبت امام مهدی و…، جزو باورهای ضروری تشیع نبوده است.

مکتب حدیثی قم، متأثر از واکنش تند ائمه به غلات، تعدادی از نزدیک‌ترین یاران ائمه (حسین‌بن عبیدالله قمی، سهل‌بن زیاد آدمی، ابو سمینه محمدبن علی قرشی) را به جرم غلو از شهر قم اخرج کردند و تصمیم داشتند که محمدبن اورمه قمی (از یاران امام جواد و امام هادی و امام عسکری) را به اتهام غلو، به قتل برسانند، ولی وقتی وی را یافتند، از اول شب تا آخر شب در حال نماز بود، از کشتن‌اش صرف نظر کردند. در نهایت احمدبن محمدبن عیسی اشعری شهادت داد که او غالی و دروغگوست، و بدینترتیب او را از شهر قم اخراج کردند23.

غلات در آن دوره بسیار بدنام بودند. شیعیان هم امامان را عالمان پرهیزکار به شمار می‌آوردند. از این رو، اگر کسی کوچک‌ترین سخنی فراتر از این می‌گفت، جزو غلات به شمار می‌رفت. آن چنان که برخی از شیعیان، قمی‌ها را متهم به تشبیه کردند؛ شیخ مرتضی می‌گفت: قمی‌ها، به استثنای شیخ صدوق، از مشبهه و مجبره‌اند. تشیع کلامی سید مرتضی، تشیع اخباری قم را نمی‌پذیرفت. شیخ مفید و سید مرتضی، خبر واحد را حجت به شمار نمی‌آوردند، اما شیخ صدوق اخبار آحاد را حجت می‌دانست و به آنها عمل می‌کرد. تشیعی که پس از قرن پنجم برساخته شد، عصمت، علم لدنی، نص الهی و… را به اوصاف ائمه افزود و جزء ضروریات تشیع به شمار آورد.


پاورقی‌ها:

۱- ابوحامد محمد غزالی، الاقتصاد فی الاعتقاد، قاهره: مکتبه الجندی، ۱۳۹۳ ق، ص ۲۳۶.

۲- مرتضی مطهری، امامت و رهبری، انتشارات صدرا، ص ۹۲.

۳- حسن‌بن یوسف حلی، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، ص ۳۸۴.

۴- آیت‌الله جوادی آملی، تنسیم، تفسیر قرآن کریم، جلد ۳، ص ۱۳۸.

۵- پیشین، ص ۱۹۷.

۶- پیشین، صص ۱۲۸- ۱۲۵.

۷- پیشین، ص ۸۳.

۸- پیشین، ص ۱۰۱.

۹- پیشین، ص ۱۰۳.

۱۰- پیشین، ص ۲۰۷.

۱۱- شرح نهج البلاغه، ج ۵، ص ۵.

۱۲- محمد جواد مشکور، فرهنگ فرق اسلامی، با مقدمه کاظم مدیر شانه‌چی، مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، ۱۳۷۲ ش، ص ۳۴۴.

۱۳- حاج میزا خلیل کمره‌ای، کتاب آراء ائمه الشیعه الامامیه فی الغلاه، ص ۷۷.

۱۴- محمدبن حسن طوسی، رجال الکشی (اختیار معرفه الرجال)، تصحیح مصطفوی، حدیث ۵۲۵.

۱۵- شیخ طوسی، الامالی، ج ۲، ص ۲۶۴.

۱۶- تاریخ جرجان، السهمی، تحقیق محمد عبدالمعیدخان، بیروت، عالم الکتب، صص ۳۲۳- ۳۲۲.

۱۷- حاج میزا خلیل کمره‌ای، کتاب آراء ائمه الشیعه الامامیه فی الغلاه، ص ۱۴۳.

۱۸- رجوع شود به: محمدحسین زین عاملی، شیعه در تاریخ، ترجمه محمد رضا عطایی.

۱۹- سید ابوالقاسم خویی، معجم رجال الحدیث و تفضیل طبقات الرواه، بیروت، منشورات مدینه العلم، ۱۹۸۹ م، ج ۲۱، ص ۱۸۰ – جلد ۱۳، ص ۲۴۰.

عبدالله مامقامی، تنقیح المقال فی علم الرجال، نجف اشرف، ۱۳۵۰ ق، ج ۲، ص ۱.

۲۰- اختیار معرفه الرجال، ص ۵۱۹، حدیث ۱۰۰۶.

۲۱- محمدبن حسن حرعاملی، وسائل الشیعه، کتاب حدود، ابواب حد المحارب، باب ۷. به اضافه منبع پیشین.

۲۲- شهید ثانی، حقایق الایمان، تحقیق سید مهدی رجایی، قم ۱۴۰۹، مکتبه آیت‌الله العظمی المرعشی النجفی، صص ۱۵۱- ۱۴۹.

رجوع شود به مقاله محققانه محسن کدیور: قرائت فراموش شده، مدرسه، شماره دوم، اردیبهشت ۱۳۸۵.

۲۳- محمدبن حسن طوسی، اختیار معرفه الرجال (رجال الکشی)، تصحیح سید حسن المصطفوی، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۴۱، ص ۵۵۶.

آیت‌الله خویی نسبت غلو به او (محمدبن اورمه قمی) را اثبات نشده تلقی کرده است. رجوع شود به: معجم رجال الحدیث، ج ۱۶، ص ۱۲۵.

ضمیمه: پیشینه‌ی نظریه‌ی «علمای ابرار» در دوران اخیر

مرحوم حیدرعلی قلمداران، کتابی نوشته است زیر عنوان راه نجات از شر غلات. این کتاب، از نظر منابع و نیز نشان دادن تعارض تشیع فعلی با تشیع دوران ائمه، کتاب مهمی در این موضوع است.

درواقع این کتاب نقدی است بر کتاب امراء هستی، نوشته‌ی سید ابوالفضل نبوی قمی. فرد یاد شده در روی جلد کتاب، خود را آیت‌الله العظمی خوانده بود. ناقد در کتاب خویش نامی از مدعی آیت‌الله العظمی بودن نمی‌برد.

کتاب حیدرعلی قلمداران در سال ۱۳۵۳ یا ۱۳۵۴ منتشر شده است. در سال ۱۳۵۸ برخی از متعصبین قصد ترور او را داشتند. وی در این واقعه زخمی شد، اما خوشبختانه زنده ماند. او شرح این واقعه را در جلد دوم کتاب حکومت در اسلام نوشته است.

قلمداران در ۱۵ اردیبهشت سال ۱۳۶۸ درگذشت و در قبرستان بهشت (امام زاده علی بن جعفر) قم مدفون است. ابوالفضل نبوی هم در سال‌های اول انقلاب درگذشت.

انتشار یک فصل از کتاب (۱۸۶- ۱۶۵) وی در اینجا، از چند جهت مهم است:

اول: این مقاله نقدی است بر برساخته‌های شیعیان غالی‌ای چون آیت‌الله جوادی آملی. در این نقد، به خوبی تغییر الگوی تشیع در طول تاریخ، نشان داده می‌شود. برساخته تشیع فعلی، هیچ نسبتی با تشیع اولیه ندارد.

دوم: حق این است که آن مرحوم ۳۵ سال پیش، نظریه «علمای ابرار» را در کتاب خویش، همراه با مستندات آن، مطرح کرد.

سوم: ادای احترام به کسی است که بسیار زودتر از امثال ما، حقیقت را بیان کرد و به دلیل بیان این حقیقت، تا پای مرگ پیش رفت.

آنچه پس از این از نظر خواننده خواهد گذشت، متن کامل صفحات یاد شده است. راقم این سطور، در حین تایپ این فصل، ترجمه‌ی آیات قرآن را به متن افزود و رسم الخط فعلی را رعایت کرد.

اکبر گنجی


علمای بزرگ شیعه نیز امامان را عالم به غیب نمی‌دانستند

در بحث گذشته گذشت که اصحاب خاص ائمه چون قیس بن سعد و سلیمان صرد و مسیب بن نجیه و زراره و امثال ایشان نه تنها امامان را عالم به غیب نمی‌دانستند، بلکه در احکام دین هم درپاره‌ای مراحل آنان را کامل نمی‌شمردند! و چنان که دانشمندان و علمای بزرگ شیعه چون ابن جنید و شهید ثانی و علامه ی مجلسی و بحرالعلوم طباطبایی نیز تصریح کرده‌اند که اصحاب خاص امامان، ائمه علیهم السلام را فقط علمای ابرار می‌دانستند که طاعت ایشان واجب است و اعتقاد به عصمت ایشان از خطا نداشتند!

چنان که علامه‌ی مجلسی در حق الیقین و جلد پانزدهم بحارالانوار، کتاب الایمان و الکفر، و مرحوم شیخ عبدالله مامقانی در تنقیح المقال، ص ۶۸، جلد ۲، ضمن احوال محمدبن احمد الجنید آورده است، و شهید ثانی فرموده است که در ایمان، تصدیق به امامت ائمه علیهم السلام و اعتقاد به فرض طاعت ایشان کافی است، هر چند از تصدیق به عصمت از خطا، خالی باشد.

و ادعا کرده است که این معنی از مجموع روایات ایشان علیهم السلام، و عقیده شیعیان‌شان، واضح و ظاهر است که آنان معتقد بودند که امامان علمای ابراری هستند که خدا طاعت ایشان را، با عدم اعتقاد به عصمت ایشان، فرض شمرده است. و مع ذالک ائمه علیهم السلام به ایمان و عدالت شان حکم می‌فرمودند.

این حال اصحاب ائمه علیهم السلام در زمان حیات ایشان بود. اما پس از فوت و غیبت ایشان، از دانشمندان بزرگ شیعه کسانی را که تا هنگام تألیف این کتاب می‌شناسیم، بسیارند که اعتقاد به علم غیب ائمه نداشتند، سهل است، حتی سهو و غفلت و ظن و اجتهاد را درباره‌ی ایشان، جایز و روا می‌دانستند.

ولی از باب اختصار ناچار نام ده نفر از ایشان و عقایدشان را، تیمناً در این رساله می‌آوریم، و بقیه را انشاءالله لدی الفرصه و عندالاقتضاء در رساله معرفی می‌نماییم تا دانسته شود که این غلو و افراط از متأخرین بوده، و شاید سیاست سلاطین، مانند سلسله ی صفویه و امثال آن، نیز در آن دخالت داشته و گرنه علما و دانشمندان متقدم هرگز چنین عقاید شرک آمیز را نیز نداشتند.

۱- محمد بن الحسن بن الولید القمی رحمه الله علیه، استاد شیخ صدوق بزرگترین عالم شیعه در زمان خود که مورد توثیق و تعظیم عموم علمای شیعه و اصحاب رجال است.

آن جناب نه تنها ائمه علیهم السلام را عالم به غیب نمی‌داند بلکه سهو و نسیان را بر ایشان که سهل است، بر پیغمبر بزرگوار اسلام که امین وحی و مأمور رسالت است، جایز و روا می‌شمارد! و معتقد است که اول درجه‌ی غلو نفی سهو از پیغمبر است. چنانکه مرحوم صدوق این عقیده را از او در من لایحضره الفقیه آورده است.

احتراز آن جناب از عقیده‌ی عالم به غیب بودن امامان تا آن حد بود که کتاب بصائر الدرجات صفار را که حاوی پاره‌ای از این اخبار غلوآمیز است، روایت آن را جایز ندانسته، تحریم فرموده!

۲- مرحوم صدوق محمدبن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه القمی، رئیس المحدثین و به طور کلی تمام علمای بزرگ شیعه در قم، که اکثر آنان معاصر ائمه علیهم السلام و با ایشان مربوط و معاشر بودند، نسبت علم غیب و صدور معجزه را از ائمه علیهم السلام منکر بوده، سهل است حتی نفی سهو و نسیان را از ایشان غلو شمرده و قائل به آن را غالی و غالی را بدتر از مشرک می‌دانستند و در این خصوص کتاب‌ها نوشته‌اند.

و مرحوم صدوق صدور سهو و نسیان را از پیغمبر تا چه رسد به امام، جایز و لازم می‌شمرد و خود در کتاب من لایحضره الفقیه وعده می‌دهد که کتابی خاص در این باب تألیف نماید و احتمالاً آن را تألیف کرده باشد و دست حوادث آن را از دسترس ما دور داشته باشد!

زیرا آن مرحوم دارای بیش از سیصد تألیف است که کمتر از نصف آن در دسترس ما است، و بقیه متأسفانه ناپیداست، هرچند اخبار بسیاری دراین خصوص (سهو النبی) در سایر آثار آن مرحوم باقی مانده است که جمع آن خود کتاب مستقلی را تشکیل می‌دهد. و خود آن جناب در من لایحضره الفقیه از کثرت اخبار در این موضوع فرموده است:

«و لو جازان تردد الاخبار الوارده فی هذا المعنی لجاز ان ترد جمیع الاخبار و فی ردها ابطال الدین و الشریعه.»

یعنی اگر جایز باشد که اخبار وارده در این معنی (سهو النبی) رد شود، در آن صورت رد جمیع اخبار جایز خواهد بود و در چنین صورت، دین و شریعت باطل است (زیرا بنای شریعت براین اخبار است).

جای تعجب است که پاره‌ای از علمای شیعه چون شیخ مفید و شیخ بهایی به خیال شیخ صدوق به نوشتن چنین کتابی در موضوع (سهو النبی) توفیق نیافته است، خدای را شکر کرده‌اند، در حالی که:

اولاً: چنانکه گفتیم ممکن است آن جناب توفیق یافته باشد و آن کتاب، مانند پاره‌ای از سایر آثار آن مرحوم، دستخوش حوادث شده باشد.

ثانیاً: درهمین کتبی که از او باقی مانده است، به قدر کفایت این مطلب را اثبات می‌نماید. و در هر صورت از دست دادن آثار صدوق جای تأسف است، نه جای تشکر!

مرحوم شیخ مفید که پاره‌ای از آثارش رد بر صدوق است،در این باره نیز رساله ای پرداخته و بر عقیده‌اش تاخته است و به تصور خود، او را در این عقیده محکوم و مردود ساخته است.

لکن در زمان ما علامه‌ی محقق، آقای حاج شیخ محمد تقی شوشتری ادام الله بقاعه، رساله‌ای در سهوالنبی نگاشته و به خط شریف‌اش افست و به ضمیمه‌ی جلد یازدهم قاموس الرجال آن بزرگوار چاپ و منتشرگردیده است.

آن جناب در این کتاب این مطلب را به نحو اوفی ثابت کرده است، طالبین بدان مراجعه فرمایند.

عقیده‌ی علمای بزرگ شیعه در جواز سهو و نسیان بر ائمه تا چه رسد به ندانستن علم غیب، آن چنان شهرت داشته است که بنا به نقل علامه‌ی مجلسی در جلد پانزدهم بحارالانوار، و نیز در کتاب تصحیح الاعتقاد، ص ۶۵، چاپ تبریز، شیخ مفید فرموده است:

گروهی از مردم قم بر ما وارد شدند که دیدیم آشکارا در دین مقصراند و چنین گمان می‌کنند که آنان علیهم السلام بسیاری از احکام دین را نمی‌دانستند، تا اینکه در قلب ایشان نکته شود و در میان علمای قم کسانی را دیدیم که می‌گویند ائمه در احکام دین و شریعت به رأی و ظنون ملتجی می‌شدند:

«جماعه و ردوا الینا من قم یقصرون تقصیراً ظاهراً فی الدین و ینزلون الائمه عن مراتبهم و یزعمون انهم کانوا الایعرفون کثیراً من الاحکام الدینیه حتی نیکت فی قلوبهم و رأینا فی اولئک من یقول: انهم یلتجئون فی حکم الشریعه الی الرأی و الظنون.»

مجلسی علیه الرحمه در تحقیق و تبیین خود در موضوع سهوالنبی ۴ مطلب را به این عبارت خاتمه داده است:

«و یظهر منه عدم انعقاد الاجماع من الشیعه علی نفی مطلق السهو من الانبیاء.»

یعنی از تمام این گفتارها ظاهر می‌شود که در شیعه، اجماع بر نفی مطلق سهو از انبیأ منعقد نشده است! آری شیعه چگونه می‌توانست چنین عقیده‌ای داشته باشد و حال آن که، آن مخالف صریح با آیات قرآن است. زیرا پروردگار عالم درباره‌ی حضرت آدم در سوره‌ی مبارکه طه آیه ۱۱۵ می‌فرماید:

«ولقد عهدنا الی آدم من قبل فنسی و لم نجد له عزماً: و از پیش به آدم سفارش کردیم، ولی فراموش کرد، و در او عزمی استوار نیافتیم.»

و درباره‌ی موسی و یوشع بن نون که هر دو پیغمبر خدا بودند در سوره‌ی کهف آیه ۶۱ می‌فرماید:

«فلما بلغا مجمع بینهما نسیاً حوتهما: و چون به مجمع بین آن دو[دریا] رسیدند ماهی‌شان را فراموش کردند.»

و در آیه ۶۳ همین سوره از قول یوشع بن نون می‌گوید:

«فانی نسیت الحوت و ما انسانیه الا الشیطان ان اذکره: من [داستان] ماهی را فراموش کردم و جز شیطان آن را از یاد من نبرد.»

و در آیه ۷۳ همین سوره از قول جناب موسی به عالم زمان خود می‌گوید:

«لاتواخذنی بما نسیت: مرا به خاطر آن چه فراموش کردم مواخذه مکن.»

در حالی که قبلاً به او تعهد سپرده بود که ولا اعصی لک امراً

و در سوره یوسف آیه ۴۲، بنابر بعض از تفاسیر حضرت یوسف علیه السلام را دستخوش نسیان می‌شمارد:

«فانساه الشیطان ذکر ربه فلبث فی السجن بضع سنین: آنگاه شیطان یاد سرورش را از خاطر او برد، لذا [یوسف] چند سال در زندان ماند.»

و در آیه ۲۴ سوره الکهف، خداوند عالم به پیغمبر اکرم در غیر مورد وحی، چون وحی را به اعتبار وعده خدا و القاء و اقراء او از یاد نمی‌برد، نسبت نسیان می‌دهد و می‌فرماید:

«واذکر ربک اذا نسیت و قل عیسی ان یهدین ربی لا قرب من هذا رشدا: و چون [ان شاء الله گفتن را] فراموش کردی [هنگامی که به یاد آوردی] پروردگارت را یاد کن و بگو باشد که پروردگارم مرا به راهی نزدیکتر از این به صواب هدایت کند.»

و در سوره الاعلی به آن جناب اخطار می‌نماید که:

«سنقرئک فلا تنسی: زودا که تو را به خواندن آوریم و از یاد مگذاری.»

که معلوم می‌شود جز وحی را فراموش می‌کند. پس سهو و نسیان به حکم عقل و قران بر پیامبران جایز است، تا چه رسد به امامان! و آن کس که سهو و نسیان بر او جایز نیست، تنها ذات پروردگار عالم است. چنان که در آیه ۵۲ طه می‌فرماید:

«لا یضل ربی و لا ینسی: و پروردگار من نه فرو می‌گذارد و نه فراموش می‌کند.»

و بنا بر روایت منقوله در عیون الاخبار الرضا علیه السلام، هروی می‌گوید که به حضرت رضا علیه السلام عرض کردم : یابن رسول الله (ص) گروهی در کوفه هستند که می پندارند که بر رسول خدا (ص) سهو و اشتباهی عارض نمی‌شد!

حضرت فرمود: کذبو العنهم الله ان الذی لا یسهو هو الله.

یعنی دروغ می‌گویند خدا ایشان را لعنت کند آن کس که سهو نمی‌کند او خداست!
راستی جای تعجب است که آیات خدا با آن صراحت نفی علم غیب از همه و حتی انبیا می‌کند و خود پیغمبران بالصراحه نفی این علم از خود می‌نمایند، چنان که نوح علیه السلام می‌گوید: و ما علمی بما کانو یعلمون و شعیب علیه السلام می‌گوید: و ما انا علیکم بحفیظ و خدا به پیغمبرش می‌فرماید: تو منافقین پیرامون خودت را نمی‌شناسی و بدان‌ها علم نداری.

لا تعلمهم نحن نعلمهم و ده ها آیات دیگر که برخی از آن‌ها با شرحش گذشت و با این همه آیات سهو و نسیان درباره پیغمبران کسی نمی‌داند که باز هم این عاشقان کفر و نفاق چه می‌خواهند که می‌گویند پیغمبران و امامان عالم به غیب‌اند و سهو و نسیان را بر ایشان راه نیست! و علم غیب‌شان همان اندازه علم خداست که:

«عالم الغیب لا یعزب عنه مثقال ذره فی السموات و لا فی الارض: همو که دانای نهان است، و همسنگ ذره‌ای در آسمانها و زمین از او پنهان نیست (سبأ، ۳).»

قاتلهم الله انی یوفکون.

عقیده شیعه در زمان ائمه علیهم السلام، عقیده توحیدی خالص بود. اما چون در زمان خلفاء بنی عباس به علت شیوع خرافات یونانیان و افسانه خدایان و موهومات یهود و مجوس عقاید غلو آمیزی که آمیخته با بت‌پرستی بود در بین مسلمانان پیدا شد، با آن مبارزه شدیدی که اسلام با بت‌پرستی و خرافات دارد در مقابل آن عکس العمل شدیدی از بت‌پرستی صورت گرفت به طوری که ادعاهای گزاف، حتی ادعای الوهیت از پاره‌ای از افراد سر زد، چنانچه در بسیاری از اقطاب و مراشد صوفیه چون بایزید بسطامی و منصور حلاج و شلمنعانی و امثال ایشان، این قبیل ادعاها شد تا جاییکه درباره منصور دوانیقی که ستمکارترین و لئیم‌ترین فرد زمان خود بود، طائفه‌ای بنام راوندیه درباره او ادعای الوهیت کردند!

در چنین محیط مسموم و زهرآلود، نشر اینگونه عقاید تدریجا در پاره‌ای از شیعیان هم نفوذ کرد. لذا چنین ادعاهای خلاف و گزاف را درباره ائمه علیه السلام قائل شدند.

با اینکه آن بزرگواران به شدید‌ترین صورت با چنین عقاید غلوآمیز، فتنه انگیز مبارزه کرده و از قائلین به آن اظهار برائت و به آنان لعن و نفرین می‌کردند، چنان که شرح آن خواهد آمد.

اما روح بت‌پرستی که به قول روانشناسان در عامه قوی است، به طوری که با همه مبارزاتی که انبیای بزرگوار با این روح خبیث نمودند، هنوز هم آثار مرگبار آن در اکثر ملل عالم مشهود است، نگذاشت توحید اسلامی به همان سادگی خود باقی بماند و هر روز خرافه ای بر خرافات افزوده شد، تا جایی که در ازمنه متاخر به پاره‌ای از علمای شیعه چنان تاثیر کرد که دانشمندان بزرگ شیعه قم را درباره ائمه مقصر شمردند! و عقیده‌ی شیعیان صدر اول را تخطئه کرده و خود را مکمل این عقیده دانسته به خیال خود نقض آن را به کمال رسانیدند!!

مرحوم ممقانی در کتاب تنقیح المقال در چند مورد در ذیل احوال رجال حدیث، این معنی را یادآور شده است. چنان که در مقباس الهدایه،ص ۸۸، مضمون گفتارش این است:

چه خوب گفته است وحید بهبهانی آنجا که گفت: بدان که بسیاری از قدما، خصوصاً قمی ها و از جمله غضائری درباره ائمه علیهم السلام منزلتی خاص از رفعت و جلال و مرتبه ای معین از عصمت و کمال را بر حسب رأی و اجتهاد خود اعتقاد داشتند. و به کسی اجازه نمی‌دادند که از آن حد تجاوز کند و تعدی از آن حدود را بر حسب اعتقاد خودشان غلو و ارتفاع می شمردند تا جایی که مانند نفی سهو را از ایشان غلو می‌دانستند بلکه بسا می شد مطلق تفویض را یا مبالغه در معجزات ایشان را و نقل عجائب از خوارق عادت از ایشان را یا اغراق در شأن و اجلال ایشان و تنزیه ایشان را از بسیاری از نقائص و اظهار کثرت قدرت برای ایشان و ذکر علم ایشان را به مکنونات آسمان و زمین ارتفاع دانسته و سورت تهمت می شمردند…!

و در جلد سوم تنقیح المقال، ص ۲۳۰، ضمن ترجمه‌ی معلی بن خنیس می‌نویسد:

«همانا آنچه را که ما امروز از ضروریات مذهب شیعه می‌شماریم، قدماء شیعه آن را غلو و ارتفاع دانسته و اوثق رجال را بدان بدنان شمرده، رمی به غلو می‌کردند.»

و در ذیل ترجمه‌ی محمدبن الفرات، ص ۱۷۰، آنچه می‌نویسد حاصل‌اش این است که: کشی در ترجمه‌ی محمدبن الفرات دو حدیث آورده است، که گمان می‌کنم قصد از نقل آن دو حدیث این است که استدلال کند به غلو او هرچند در آن حدیث‌ها چنین دلالتی نیست بلکه مضمون آن دو حدیث از ضروریات مذهب است.

و در ذیل ترجمه‌ی محمدبن سنان، ص ۱۲۵، جلد ۳، می‌نویسد:

«و قد بینا مراراً عدیده لاوثوق لنا برمیهم رجلاً بالغلولان ما هوالان من الضروری عندالشیعه فی مراتب الائمه کان یومنذ غلواً حتی ان مثل الصدوق عد نفی السهو عنهم علیهم السلام غلواً مع ان نفی السهو عنهم الیوم من ضروریات المذهب.»

و همچنین در موارد متعدده دیگر از این کتاب، این اعتقادات را جزو ضروریات مذهب می‌داند و قمی‌یان را در معرفت ائمه مقصر می‌شمارد.

آری شیعیان قم که در زمان ائمه علیهم السلام آن قدر ممدوح ایشان بودند که تنها در جلد ۱۴ بحار الانوار از صفحه ی ۳۳۷ تا صفحه ی ۳۴۱، چاپ کمپانی، بیش از چهل حدیث در مدح ایشان وارد شده است که امام علیه السلام درباره‌ی ایشان تصریح می‌کند که: هم اهل رکوع و سجود و قیام و قعودهم الفقهاء العلماء الفهماء هم اهل الدرایه و الروایه و حسن العباره…

اینان درباره‌ی ائمه مقصرند! اما غالیان کوفه و بغداد که آلوده به هزار گونه اوهام و خرافات اند، شیعیان کاملند!!؟ اگر در اخبار گاهی مذمتی از قمی یون شده است، از غالیان آنها بوده است، مانند علی بن حسکه و قاسم بن یقطین. چنانکه در رجال کشی، ص ۴۳۸، فرموده است:

وذکر ابومحمد الفضل بن شاذان فی کتبه: ان من الکذابین المشهورین ابن بابا القمی.

و بنابر روایتی که سعد کرده است که حضرت عسکری علیه السلام به او نوشته است:

«ابر الی الله من الفهدی و الحسن بن محمدبن بابا القمی… زیرا اینان از غالیان بودند.»

پس تخطئه شیعه قم و نسبت تقصیر به ایشان دور از انصاف است. و اینکه مذهب شیعه در زمان ایشان ناقص بوده و امروز کامل است، غلط است. چگونه آنان که معاصر ائمه بودند و با ایشان معاشرت می‌کردند، در شناخت ایشان مقصر بودند؟ زیرا این معجزات خارج از منطق و ادعاهای دور از عقل و شرع را درباره آنان نپذیرفتند، و بعد از صدها سال، کسانی که آنان را ندیده و معاصرین ایشان را درک نکرده و آلوده به هزار گونه خرافات و اوهام شده‌اند و خدا می‌داند که چه سیاست‌هایی به نشر اینگونه خرافات پرداخته است، با داشتن چنین عقاید باطله شیعیان کامل شده‌اند؟

مگر اینکه بگوییم العاذبالله پیغمبر دیگری آمده و مذهب ناقص آن روز شیعه را برای امروز کامل کرده است، یعنی به غلو امروز رسانیده است: نعوذ بالله من هذه الضلاله و نسئله الهدایه لنا و لجمیع المومنین.

۳- یکی دیگر از علمای بزرگ شیعه که علم غیب را درباره‌ی ائمه شیعه و هیچکس باور ندارد، مرحوم محمدبن احمدبن الجنید است که قبلاً به آن اشاره شد. و آن جناب در زمان سلاطین آل بویه، مخصوصاً معزالدوله دیلمی بود.

معزالدوله علاوه برداشتن سلطنت، مردی دانشمند بود و در تشیع آن قدر متعصب بود که در زمان خلافت الطائع لله عباسی، در روز عاشورا مردم بغداد را وادار به نوحه و عزاداری حضرت سید الشهداء علیه السلام کرد، و در عید غدیر مردم را به تهنیت و سرور واداشت و برای نماز عید فطر آنان را به صحرا برد.

شیخ ابن جنید در نزد او بسیار معزز و محترم بود. معهذا آن جناب درباره‌ی ائمه علیهم السلام قائل بود که آن بزرگوران به رأی و اجتهاد خود فتوی می‌دادند، چنان که کتاب‌هایی دراین باره نوشته و از کسانی که اینگونه اعتقاد را صحیح نمی‌دانستند، انتقاد کرده و از عقیده‌ی خود دفاع نموده است.

در کتابی که از عقیده‌ی خود دفاع نموده است، نام آن را اظهار ماستره اهل العناد من روایه عن ائمه العتره فی امر الجهاد نهاده است. و نیز کتابی به نام کشف التمویه و الالباس عن اغمار الشیعه فی امر القیاس تألیف فرموده که در آن قیاس در احکام را بر حسب اعتقاد شیعه آورده است.

این عقیده که به نظر پاره‌ای از علمای متأخر مشکل می‌نمود، علامه‌ی طباطبایی، بحرالعلوم، از آن دفاع کرده و فرموده است: «و اما اسناد القول بالرأی الی الائمه فلایمتنع ان یکون کذلک فی العصر المتقدم»:

یعنی اینکه ابن جنید درباره‌ی ائمه قائل شده است که آنان علیهم السلام به رأی خود فتوی می‌دادند، بعید نیست که در زمان گذشته در بین شیعیان چنین عقیده‌ای شایع بوده است.

چنان که ما نیز قبلاً یادآور شدیم که شیعیان قدیم و اصحاب ائمه علیهم السلام ایشان را جز علمای ابراری نمی‌دانستند.

۴- دیگر از دانشمندان بزرگ شیعه که علم غیب را درباره‌ی ائمه علیهم السلام قائل نیست، شیخ بزرگوار مرحوم محمدبن النعمان الحارثی معروف به شیخ مفید است که ما عقائد آن جناب را به شرح ذیل از کتب مختلفه می‌آوریم:

الف- مرحوم مجلسی در کتاب بی نظیر خود مراه العقول، ص ۱۸۹، عباراتی به این مضمون دارد:

از شیخ سدید محقق شیخ مفید در کتاب مسائل العکبریه مسائلی پرسیده شده است:

«سوال: در نزد ما شیعیان اجماع منعقد است بر اینکه امام عالم بما کان و ما یکون است پس چه علت دارد که امیرالمومنین علیه السلام به مسجد آمد در حالی که می‌دانست مقتول می‌شود و حال اینکه هم قاتل خود را و هم وقت زمانی را که کشته خواهد شد، می‌دانست؟

و نیز چه علت دارد که حسین بن علی به سوی کوفه رفت در حالی که می‌دانست اهل کوفه او را واگذارده، یاری نخواهند کرد و او در این سفر کشته خواهد شد…؟.»

تا آخر سوال. شیخ رحمه الله چنین پاسخ داده، فرموده:

«جواب از اینکه امام عالم بما و مایکون است، اجماع شیعه برخلاف آن است (یعنی اجماع شیعه بر آن است که امام نمی‌داند که آینده و گذشته چه خواهد شد یا چه شده است) و هرگز شیعه بر چنین قولی اجماع نکرده است، و همانا اجماع فقط در این مسئله ثابت است که امام حکم (یعنی مسئله شرعی) حوداثی را که در آینده رخ می‌دهد می‌داند، بدون آنکه به عین حوادثی که در آینده رخ خواهد داد، به تفصیل و تمییز عالم باشد. پس بنابر این آن اصلی که مسائل برآن بنا شده از بیخ ساقط است (یعنی چنین اصلی نبوده و نیست).

بلی ما محال نمی‌دانیم که خدا امام را به بعضی از حوادث آینده اعلام نماید، اما اینکه قائل شویم به اینکه امام هرچه را که واقع شود می‌داند، نه خیر، چنین قولی را قبول نداریم و قائل به چنین ادعایی را که بدون حجت و بیان است در خطا دانسته به صواب نمی‌شماریم…

اما اینکه حسین علیه السلام می‌دانست که اهل کوفه با او خدعه می‌کنند، چنین چیزی را ما قطعی نمی‌دانیم، زیرا هیچ دلیلی از عقل و نقل بر ان نیست.»

ب- و نیز آن مرحوم در کتاب الارشاد می‌فرماید:

«واقبل الحسین علیه السلام لایشعر بشیئی حتی لقی الاعراب فسئلهم…» یعنی حسین علیه السلام روی به کوفه آورد در حالی که هیچ اطلاعی نداشت تا هنگامی که به اعراب برخورد و از انها سئوال کرد.

ج- در بحارالانوار، ص ۳۱۸، جلد ۷، از مسائل العکبریه شیخ مفید آورده است که او می‌فرماید:

«و قد تغیب عنه بواطن الامور فیحکم فیها بالظواهر و ان کان علی خلاف الحقیقه عندالله.» یعنی در نزد من جایز است که بواطن امور از امام پوشیده و پنهان باشد و او به ظاهر حکم کند، هر چند برخلاف حقیقت باشد.

د- در کتاب اوائل المقالات شیخ مفید، ص ۳۸، می‌فرماید:

«و اما اطلاق القول بانهم یعلمون الغیب فانه منکر بین الفساد لان الوصف بذلک انما یستحقه من علم الاشیاء بنفسه لابعلم مستفاد و هذا لایکون الالله عز وجل و علی قولی هذا جماعه اهل الامامه الامن شذعنهم من المفوضه و من انتمی الیهم من الغلاه»

یعنی اینکه به طور مطمئن بگوییم که ائمه علیهم السلام علم غیب می‌دانند، این عقیده منکر و زشتی است که فساد آن بسی ظاهر و روشن است. زیرا چنین وصفی در خور کسی است که اشیأ را به نفس خود بداند، نه اینکه به علم مستفاد (زیرا ممکن نیست) و چنین وصفی جز برای خدای عز و جل ممکن نیست بر این عقیده‌ی من (که امام علم غیب نمی‌داند)، تمام جماعت امامیه قائلند، مگر افراد نادری از مفوضه و کسانی که خود را بدیشان منسوب می‌دارند از غالیان.

حال باید دید کسانی که امامان را عالم به غیب می‌دانند، از شیعیان‌اند یا از غالیان و مشرکان؟

ه- در کتاب العیون و المحاسن شیخ مفید، داستان بحثی است که آن جناب با شیخی از معتزله داشته است، که آن شیخ با وی درخصوص غیبت امام عصر عج گفت‌وگو می‌کند، که چرا امام عصر عج ظاهر نمی‌شود؟

شیخ به او می‌گوید: علت آن ترس و تقیه مردم است. و هنگامی که او می‌گوید: پس چرا از شیعیان خود تقیه می‌کند؟ تا بحث به آنجا می‌کشد که چرا امام حتی از تو شیخ مفید هم تقیه می‌کند؟ و بر تو ظاهر نمی‌شود؟ او که دوستان خود را می‌شناسد و لااقل تو را شناخته و از دوستی و ارادت توخبر دارد، شیخ می‌نویسد:

«فقلت له اول ما فی هذا الباب انی لا اقول لک ان الامام یعلم السرائر…» یعنی اولین سخنی که در این باب است آن است که من قائل نیستم که امام سرائر را می‌داند و او کسی است که ضمائر بر وی پوشیده نیست که تو بتوانی به من ایراد کنی که اوهر چه را که من در نفس خود از ارادت به او می‌دانم، او هم می‌داند. نخیر. مذهب من این نیست و چون مذهب من این نیست و من قائلم به اینکه امام فقط ظواهر را می‌داند و اگر فرضاً باطنی را هم بداند باز به اعلام خدای تعالی است که بر زبان پیغمبر و به وسیله‌ی او مخصوصاً به امام اعلام شده است.

یعنی آن علومی است که از جانب خدا به پیغمبر و از جانب پیغمبر به پدران او علیهم السلام به امانت رسیده است، یا اینکه به وسیله‌ی رویای صادقه است که هرگز خلاف نمی‌شود.

پس سئوال تو از اصل ساقط است. زیرا همین که امام فاقد علم باطن بود پس حق دارد که از من نترسد، چنان که از غیر من می‌ترسد و تقیه از من هم بر او واجب می‌شود. و تقیه آن جناب از من نیز بنابر همان شرایطی است که قبلاً یادآور شدم. من هرگز قائل نیستم که خدای عز و جل امام را بر باطن من مطلع کرده است و او حقیقت حال مرا می‌داند.

این پنج فقره از عقیده‌ی مرحوم شیخ مفید درباره عالم به غیب بودن امام است که بر دوست و دشمن اظهار کرده است. از کتبی که از آن بزرگوار در دسترس ما بود. زیرا در فقره ی اول به شیعه گفت که امام عالم به غیب نیست و در این فقره همین عقیده را به سنی گفته است، مخفی نماناد که مرحوم شیخ مفید از شدیدترین شیعیان در اعتقاد به طهارت و عصمت و علم امام است، به طوری که آثار موجود او بدان گواهی می‌دهد و وی آن کسی است که آثار موجود او بدان گواهی می‌دهد و وی آن کسی است که ردی سخت و تند و حتی دور از رعایت ادب و احترام بر شیخ و استاد خود مرحوم صدوق علیه الرحمه در موضوع سهوالنبی که صدوق معتقد بوده است و آن بزرگوار و استادش محمدبن الحسن بن الولید را به حشوی بودن متهم کرده و نسبت داده است.

معهذا این عقیده اوست در اینکه امامان عالم به غیب نیستند. حال این بیچارگان گمراه و درماندگان در نیمه راه با این موهومات و خرافات غالیانه چه می‌گویند؟! اینان می خواهند با این چرندها برای شیعیان آخرالزمان عقیده درست کنند و مذهب ناقص قدیم را جدیداً تکمیل نمایند؟!

5- مرحوم سید مرتضی علم الهدی رحمه الله علیه، که از اعلام عالی مقام شیعه است، از منکرین و مخالفین عقیده عالم به غیب بودن امامان است. آن جناب در کتاب تنزیه الانبیأ، ص ۱۷۶، چاپ ۱۳۵۲ قمری، در جواب اشکالاتی که در خصوص رفتن حضرت حسین علیه السلام به کربلا و کشته شدنش داده است، می‌نویسد:

«قد علمنا ان الامام متی غلب فی ظنه انه یصل الی حقه و القیام بما فرض الله الیه بضرب من الفعل وجب علیه ذلک و ان بضرب من المشقه….»

یعنی: «می‌دانم اگر امام ظن قوی پیدا کرد که می‌تواند به حق خود نائل شده، خلافت را قبضه نماید و به وظائف زمامداری که بر وی واجب است قیام کند، و اگر مشقت قابل تحملی هست که می‌تواند آن را تحمل نماید، در چنین صورت بر او واجب می‌شود که بدان کار اقدام کند، و آقای ما حضرت حسین به سوی کوفه حرکت نکرد، مگر وقتی که مردم کوفه داوطلبانه و ابتدا به وی نامه نوشتند و از روی علاقه و رغبت با وی عهد و پیمان بستند….»

تا آنجا که می‌نویسد:

«و امام علیه السلام اندیشید و دید کسانی که او را دعوت کرده‌اند آن قدر قدرت و نیرو دارند که در مقابل یزید لعین مقاومت نمایند، با آن همه کینه‌هایی که در دل ایشان نسبت به یزید بود، و ضعف حکومت در مقابل آن.

اینها چیزهایی بود که در ظن آن جناب قوت گرفت که حرکت وی به سوی کوفه برای تصرف خلافت واجب عینی است و آن چه انجام داد از روی اجتهاد بود. او هیچ حساب نمی‌کرد و تصور نمی‌نمود که پاره‌ای از اهل کوفه بی وفایی و غدر می‌کنند و اهل حق از نصرت او ناتوان می‌گردند و آن امور غریبه اتفاق می‌افتد….»

تا آنجا که می‌نویسد:

«و اما مخالفت ظن آن حضرت با ظن جمیع کسانی که او را از این مسافرت منع می‌کردند، از ناصحان مانند ابن عباس و غیر او، برای این است که پیدایش ظن در موضوعات به وسیله ی قرائن است که گاهی آن قرآئن در نزد کسی قوی است و نزد دیگری ضعیف، و شاید ابن عباس از نامه ها و پیمان ها و میثاق های مردم کوفه خبر نداشت و تنها به طور سر بسته می‌توان اشاره کرد، نه به طور تفصیل.»

پس چنان که می‌بینیم، سید مرتضی نیز از کسانی است که نه تنها قائل به عالم به غیب بودن امام نیست، بلکه اعمال ائمه را علیهم السلام روی ظن و اجتهاد می‌برد.

۶- دیگر از بزرگان علمای شیعه که قائل به عالم غیب بودن پیغمبر و امام نیست، حضرت شیخ الطائفه محمدبن الحسن الطوسی رحمه الله علیه است، که ما عقیده‌ی آن جناب را در عالم به غیب نبودن پیغمبر از تفسیر تبیان آن بزرگوار از صفحات ۶۱۳ تا ۷۷۳ و ۸۵۴ جلد اول و ص ۲۹۷ و ۵۱۱ جلد دوم آن کتاب در صفحات ۹۸ تا ۱۰۸ قسمت اول این کتاب آوردیم که صریحاً بیان می‌کند که پیغمبر عالم به غیب نبوده است.

و اما در خصوص علم امام عقیده شیخ طوسی همانند استادش مرحوم سید مرتضی است، زیرا عین نظر آن مرحوم را در تلخیص الشافی با کمی اختلاف در عبارت آورده است و در صفحه ۴۰۰ تلخیص الشافی چاپ قدیم می‌نویسد:

«ان الحسین علیه السلام اظهر الخلاف لما وجد بعض الاعوان علیه و طمع فی معاضده من خذله و قعد عنه ثم ان حاله الت مع اجتهاد من اجتهد معه فی نصرته الی ما انت الیه.»

یعنی «همانا حسین علیه السلام هنگامی که به پاره‌ای از یارانی که او را علیه یزید نصرت و یاری می‌کردند دست یافت، مخالفت خود را با یزید ظاهر نمود و به کمک و پشتیبانی کسانی که او را واگذاشتند طمع بست، آنگاه وضع و حال او با اجتهاد خود آن جناب و کوشش و اجتهاد کسانی که با او بودند بدانجا کشید که کشید.»

مرحوم شیخ در همین عبارات مختصر می‌رساند که امام عالم به غیب نبود و از روی اجتهاد خود عمل کرد.

۷- دیگر از علمای بزرگ شیعه که قائل به عالم به غیب بودن انبیأ و اولیا نیست، بلکه مراتب سهو و نسیان را بیش از سایر دانشمندان درباره‌ی ایشان قائل است. مرحوم شیخ طبرسی صاحب تفسیر شریف مجمع البیان است.

جناب ایشان در جلد چهارم مجمع البیان، ص ۳۱۷، چاپ اسلامیه، در تفسیر آیه شریفه ۶۸ سوره انعام:

«و اذا رایت الذین یخوضون فی ایاتنا فاعرض عنهم یخوضوا فی حدیث غیره و اما ینسینک الشیطان فلاتقعد بعد الذکری مع القوم الظامین: و چون کسانی را که در آیات ما کند و کاو می‌کنند دیدی از آنان روی بگردان تا به سخنی غیر از آن بپردازند و اگر شیطان تو را به فراموشی انداخت، بعد از آن که به یاد آوردی با قوم ستمکار منشین.»

هنگامی که اشکال جبائی را در بطلان قول امامیه در جواز تقیه بر انبیاء و ائمه می آورد و اینکه امامیه قائلند که نسیان بر انبیأ جایز نیست، آن اشکال را رد می‌کند، می‌نویسد:

«این ادعا صحیح و مستقیم نیست، زیرا امامیه تقیه را در صورتی بر امام جایز می‌دانند، که در آن به مسأ له دلالت قطعیه وجود داشته باشد که مکلف را به علم برساند و بتواند به وسیله غیر امام از خود رفع شبهه کند، اما در مسأله‌ای که، به جز گفته‌ی امام، آن حکم دانسته نمی‌شود و دلیلی بر آن جز از طریق و جهت امام نباشد، در آن صورت بر امام تقیه جائز نیست.»

و هم چنین در وظیفه پیغمبر در بیان مطالبی از مسائل شرعیه که بر او جایز است که در حالت دیگری آن را بر امت خود بیان نکند، همین که مقتضای مصلحتی باشد.

و اما نسیان و سهو: در آنچه که پیغمبر و امام مأمورند از جانب خدا که آن را انجام دهند، امامیه برای ایشان سهو و نسیان را جائز نمی‌شمارند، اما در سوای آنها امامیه سهو و نسیان را مادامی که منجر به اخلال به عقل نشود، امامیه، بر ایشان جائز می‌دانند.

چگونه ممکن است که شیعه بر پیغمبر و امام سهو و نسیان را جائز نشمارد و حال اینکه خواب و بی هوشی را بر ایشان جایز می‌دانند. خواب و بی هوشی نیز از قبیل سهو است و این گمانی را که جبائی بر امامیه برده است که آنان سهو و نسیان را بر پیغمبر و امام جائز نمی‌دانند، ظن فاسدی است و ان بعض الظن اثم…

این نسبت نسیانی که شیخ طبرسی به پیغمبر خدا داده است چنان بر دانشمندان شیعه زمان صفویه گران آمده است که علامه ی مجلسی رحمه الله علیه در جلد ششم بحارالانوار ، باب سهوه و نومه عن الصلوه ، گفته است:

این مطلبی که شیخ طبرسی گفته است غرابتی است که مخفی نیست، زیرا من در میان اصحاب خودمان(شیعه) کسی را سراغ ندارم که سهو و نسیان را به طور مطلق حتی در امر تبلیغ جائز شمارد.

همانا صدوق و استادش به سهو افکندن انبیأ را از جانب خدا برای نوعی مصلحت جائز می‌شمارند، اما من کسی را ندیدم که سهو ناشی از شیطان را بر امام و پیغمبر تجویز کند. در حالی که ظاهر کلام طبرسی موهم است که خطاب در این باره با خود پیغمبر است.

۸- دیگر از دانشمندان شیعه که ائمه علیهم السلام را نه تنها عالم به غیب نمی‌داند، بلکه این عقیده را به منزله کفر می‌شمارد، حضرت الصدر الامام و رکن الاسلام سلطان العلما ملک الوعاظ نصیر الدین ابی الرشید عبدالجلیل بن ابی الحسین ابی الفضل القزوینی و الرازی است.

جناب ایشان در کتاب گرانقدر خود النقض معروف بنقض مثالب النواصب فی نقض بعض فصائح الروافض، ص 304 به بعد، فرموده است، آن که گفته است، یعنی نویسنده بعض فضائح الروافض، و محمد بن النعمان الاحوال در کتابی آورده است که امامان همه غیب دان باشند و همه در گور غیب دانند بدان حد که اگر کسی به زیارت ایشان رود بدانند که منافق است یا موافق و عدد نام‌ها و گام‌های همه کس دانند.

اما جواب این کلمات که خالی از معنی است و دور از عقل و خلاف شرع است و نقل، آن است که از قرآن و اجماع مسلمانان معلوم است که غیب الا خدای تعالی نداند هو یعلم السرواخفی- و لا یعلم الغیب الا الله قال الله تعالی فلا یظهر علی غیبه احدا- و عند مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو، و مصطفی با جلالت و رفعت و درجه نبوت در مسجد مدینه با آنکه زنده بود نمی‌دانست که در بازارها چه می‌کنند، و احوال‌های دیگر تا جبرئیل نیامدی و معلوم نکردی، ندانستی، پس ائمه که درجه‌ی انبیا ندارند و در خاک خراسان و بغداد و حجاز و کربلا خفته‌اند، و از قید حیات برفته، چگونه دانند که احوال جهانیان بر چه حد است؟

این معنی هم از عقل و هم از شرع بیگانه، و جماعتی حشویان که پیش از این خود را بر این طائفه بسته اند، این معنی گفته‌اند، بحمدالله از ایشان بسی نماند و اصولیان شیعه از ایشان و از چنین دعاوی تبری کرده‌اند، تا هیچ مجبری و مشبهی را جای طعنی نماند.

در ص ۲۷۲ همین کتاب، در داستان دروغ وام خواهی که از ابوبکر طلبکار بود و به محمد بن ابوبکر رجوع کرد و علی علیه السلام به محمد فرمود: محراب پدر بشکاف و بتی که در آنجاست به وام ده. شیخ بزرگوار در جواب نوشته است: علی (ع) غیب دان نبود، پس چه دانست که بتی جایی نهان است؟

۹- یکی دیگر از دانشمندان بزرگ شیعه که به عالم به غیب بودن امامان اعتقاد ندارد، شیخ رشیدالدین محمد شهرآشوب، متوفای سال ۵۸۶ می‌باشد. آن جناب در کتاب متشابه القرآن و مختلفه، ص ۲۱۱، جلد ۱، چاپ تهران، می‌نویسد:

«النبی و الامام یجب ان یعلما علوم الدین و الشریعه و لا یجب ان یعلما الغیب و ما کان و ما یکون لان ذلک یودی انهماشار کان للقدیم تعالی.»

یعنی: پیغمبر و امام را واجب می‌نماید که علوم دین و شریعت را بدانند و لازم نیست که غیب را دانسته، و عالم به آنچه گذشته و آنچه خواهد شد، بوده باشند زیرا در آن صورت مطلب به آنجا می‌کشد که پیغمبر و امام با خدای تعالی شریک باشند!

اگر آیت‌الله العظمی این عصر این چیزها را بفهمد!

۱۰- ما در این فصل نام نه نفر از علمای بزرگ و دانشمندان سترگ شیعه قبل از صفویه را، که حداکثر تا قرن ششم هجری بوده‌اند، و اصلا اعتقادی به عالم غیب بودن ائمه نداشتند، آوردیم و عقیده آنان را به قدری که کفایت کند بیان کردیم، تا دانسته شود که شیعیان پاک متقدم از اینگونه عقاید بیزار بودند و اگر می‌خواستیم ممکن بود نام دانشمندان بیشتری را بیاوریم. لیکن چون بنای ما بر این است که در هر فصلی به ده دلیل اکتفا کنیم لذا دهمین نفر را از علمای قرن معاصر می‌آوریم، برای آنکه دانسته شود که پس از تسلط صفویه، باز هم در قرون اخیر دانشمندان بزرگ شیعه همین عقیده را داشته‌اند، لیکن از ترس عوام و عالم نماهای بدتر از عوام، نتوانسته‌اند عقاید خود را ابراز دارند.

چنان که خود ما هم اکنون در این عصر به اصطلاح روشنی و آزادی افکار شاهد این اوضاع ناگوار، اختناق افکار، هستیم. معهذا، از کلمات پاره‌ای از آنان جسته و گریخته در آثارشان یافت می‌شود، معلوم است که این حقیقت در قلب و سینه آنان موج می‌زده است، که گاهی از آن قطره‌ای یا رشحه‌ای آشکار می‌شده است، که مشت آن نمونه خروار است و اندک نشانه بسیار! از آن جمله حضرت علم العلیم و البحر الخضم خاتم المجتهدین شیخ محمد حسن النجفی صاحب کتاب بزرگ و بی نظیر جواهر الکلام است. جناب ایشان در کتاب طهارت جواهر، در باب وزن و مساحت کر، که در آن اختلاف است، می‌نویسد:

«ان دعوی علم النبی و الائمه علیهم السلام بذلک ممنوعه و لاغضاضه لان علمهم علیهم السلام لیس کعلم الخالق عزو جل فقد یکون قدروه باذهانهم الشریقه و اجرای الله الحکم علیه.»

یعنی: «ادعای اینکه علم پیغمبر و ائمه علیهم السلام در وزن و مساحت کر تام و تمام است، چنین ادعایی ممنوع است و چندان عیبی هم ندارد، برای اینکه علم پیغمبر و امام چون علم آفریدگار جهان نیست، پس بسا باشد که آن را با اذهان شریفه‌ی خودشان اندازه کرده باشند، آنگاه خدا حکم را در آن مسأله به آن کیفیت جاری کرده باشد.»

خوب پیغمبر و امامی که حتی اندازه و مساحت آب کر را بدرستی ندانند، آن وقت چنین کسانی از وزن دریاهای عالم و موجودات و ذرات حاصله در آنها، تا چه رسد به موجودات جهان هستی، خبر دارند و بدان عالم‌اند؟ آن‌گونه علمی که لایعزب عنه مثقال ذره فی الارض و لافی السماء؟

این ده تن از دانشمندان و علمای بزرگ شیعه که نه تنها طائفه‌ی امامیه ،بلکه جهان اسلام به وجود آنان افتخار می‌کند، که تمام آنان معتقدند، که ائمه علیهم السلام دارای علم غیب نبوده‌اند، بلکه پاره‌ای از این دانشمندان به صراحت اظهار کرده‌اند که ائمه حتی در احکام دین هم دارای نظر و اجتهاد خاص بوده‌اند.

هر چند از کتاب الهی و سنت نبوی استنباط کرده‌اند و ما اگر می‌خواستیم نام شریف دانشمندان دیگر شیعه و عقائدشان را در این موضوع، نداشتن علم غیب، بیاوریم، کار به تفصیل و تطویل می‌کشید، و همین‌قدر برای اهل انصاف کافی است و کسانی که طالب بیش از این باشند، آنان را به کتب ذیل‌الذکر حواله می‌کنیم:

شرح نهج البلاغه ابن میثم بحرانی، ص ۲۰۹، جلد ۳.

قوانین مرحوم میرزای قمی، بحث خاص و عام.

الشیعه و التشیع، محمد جواد مغنیه، ص ۴۲.

الفصول المختاره، شیخ مفید، ص ۸۰.

الغدیر، ص ۴۰۷، جلد ۵.

اصل الشیعه و اصولها، ص ۹۳.

مجمع البیان، ص ۲۰۵، و…

عجیب است که با اینکه آیات شریفه‌ی قرآن و اخبار و احادیث اهل بیت علیهم السلام و سیر و قضایای زندگی آن بزرگوران و اعتقاد صحابه و یاران ایشان و عقیده‌ی علما و دانشمندان بزرگ شیعه، که ما از هر کدام به قدر کافی، عشره کامله، در این رساله آوردیم، و معلوم شد که شیعیان پاک اهل بیت، هرگز چنین عقیده‌ی سخیفه‌ای که این غالیان آخرالزمان دارند و می‌گویند، نداشته‌اند، بلکه با آن جداً مخالف بودند.

معهذا در زمان ما همین که مرد فاضلی [صالحی نجف آبادی] کتاب شهید جاوید می‌نویسد، یا دانشمندی درسی از ولایت که در آنها اندکی از حد غلو پایین می‌آیند، غوغا و ضوضائی از خاص و عام برمی‌آید که چنان که قبلاً گفتیم: از انکار خالق و معاد برنمی‌آید! و در رد آنها کتاب‌هایی نوشته و فتواهایی صادر می‌شود که بی‌سابقه است.

و عجب‌تر آنکه از کسان معروفی جزوه‌ها و رساله‌هایی به نام علم امام منتشر می‌شود، که در آن با عرفان‌بافی و فلسفه و سفسطه خواسته‌اند همین مزخرفات غالیان را به صورتی عارفانه و فیلسوفانه تحکیم کنند.

کسی نمی‌داند داعی کار کیست؟ و فایده‌ی اثبات علم غیب برای ائمه چیست

امام زمان به چه کار فقها می‌آید؟ (۶)

غالیان و برساختن تشیع کنونی

شاید گمان رود که غالیان جریانی متعلق به قرون گذشته است. اما متاسفانه باید اعتراف کرد که تشیع فعلی، تشیع غلات است. تشیع برساخته‌ی اینان، امام شان همان انسان کامل عرفاست، با این تفاوت که غالیان کنونی برای افزایش قدرت و کرامات امامان، نظریه‌ی انسان کامل عرفا را بسیار فربه کرده‌اند. برای تثبیت این مدعا، به برساخته‌های یکی از فلاسفه و عرفا و فقهای کنونی حوزه‌ی علمیه قم، یعنی آیت‌الله جوادی آملی، استناد خواهیم کرد. آنچه در پی می‌آید، مدعیات فقیه، فیلسوف و عارف حوزه‌ی علمیه‌ی قم است. چهارده جلد از تفسیر قرآن ایشان تاکنون منتشر شده است. گزارش ما صرفاً محدود به تفسیر چهارده جلدی او است. به احتمال زیاد، نواندیشان دینی این کتاب را نخوانده‌اند، اما پخش درس‌های مختلف ایشان از سیمای جمهوری اسلامی، حاکی از آن است که آرای آیت‌الله جوادی آملی از طریق رسانه‌های دولتی، و شاگردان‌اش، در سطحی وسیع منتشر می‌شود.

ممکن است به دلایل مختلف، افراد به نظرات ایشان عنایت نداشته باشند، اما آرای او، یکی از پشتوانه‌های مهم نظریه سازی دینی برای نظام سیاسی حاکم است.

۱- ائمه برتر از پیامبران و صالح کننده آنان

اگر تعارفی که برسازندگان تشیع رسمی با پیامبر گرامی اسلام دارند نادیده گرفته شود، آنان، امامان خود را از همه‌ی انبیای الهی بالاتر به شمار می‌آورند. جوادی آملی می‌گوید: «اهل بیت عصمت و طهارت انواری هستند که مردم در پرتو هدایت آنان خدا را می‌شناسند و به بهشت دست می‌یابند، پس آنها عقل منفصل امت و جامعه هستند، از این رو هنگام زیارت به آن ذوات نورانی عرض می کنیم: السلام علی من به یعبد الرحمان، و این سخن مجاز نیست… رسول اکرم در بیانی نورانی، که ناظر به مهیمن بودن آن حضرت بر سایر پیامبران است، فرمود: همه‌ی پیامبران زیر پرچم من هستند: آدم و من دونه تحت لوائی یوم القیامه. با این بیان، سبقت امیر مومنان بر پیامبران پیشین را نیز می‌توان ثابت کرد، زیرا طبق آیه شریفه مباهله، آن حضرت نفس و جان رسول اکرم است، چنان که از انضمام این دو نکته به روایتی که درباره‌ی عظمت صدیقه ی طاهره نقل شده، جایگاه رفیع آن حضرت در میان پیامبران و اولیای الهی روشن خواهد شد.

آن حدیث شریف این است که اگر امیر مومنان نمی‌بود، برای همسری حضرت فاطمه کفوی نبود و غیر از امام علی بن ابی طالب هیچ‌کس شایستگی آن را نداشت که حضرت زهرا به عنوان همسر از او اطاعت کند: «لو ان الله تبارک و تعالی خلق امیر المومنین لفاطمه ما کان لها کفو علی ظهر الارض من آدم و من دونه.» براین اساس، بعید نمی‌نماید که اگر سایر انبیا خواهان لحوق به مقام عترت باشند که مهیمن بر مقام آنهاست، دستیابی آنان به لحوق این مقام- مدتی طول بکشد، یا مراحلی بگذرد…اولین فیض صادر یا ظاهر از حق تعالی، نور این خاندان بود و دیگران در مراحل پایین‌تر و در پرتو و در شعاع آن نور اول‌اند و سرانجام ممکن است در آخرت به آنان ملحق شوند…[پس برهان ما این است]

الف- اهل بیت عصمت نور واحدند

ب- در داستان حضرت خلیل دعایی مأثور است که خواهان لحوق به صالحان است و چنین مضمونی از حضرت علی بن ابی طالب نقل نشده است

ج- برهان عقلی بر صادر یا ظاهر بودن اهل بیت طهارت در دسترس هست، ولی چنین دلیلی درباره‌ی حضرت خلیل خدا نیست

د- هر کس در آخرت از صالحان باشد حتماً در دنیا نیز از صالحان خواهد بود، بنابراین، آنچه درباره‌ی حضرت ابراهیم و حضرت امیر مومنان وارد شده تفاوت دارد1

برساختن «تشیع غالی» نیازمند ادعاهایی بیش از این است. لذا ادعا می‌شود قبل از اینکه حضرت آدم خلق شود، علی بن ابی طالب، پیامبری پیامبر گرامی اسلام را تصدیق کرده است:

«حارث بن عبدالله همدانی از حضرت امیرالمومنین علی بن ابی طالب نقل کرد که آن حضرت فرمود… من بنده ی خدا و برادر رسول خدا و اولین تصدیق کننده‌ی او بودم. من او را در حالی که آدم بین روح و جسد بود، تصدیق کردم: «صدقته و آدم بین الروح و الجسد» (بحار، ج 39، ص ۲۴۰، ح ۲۸) کسی که قبل از آدم رسول اکرم را به نبوت و رسالت تصدیق می‌کند انسان کامل است که در برابر کامل‌تر از خود قبل از تحقق آدم مصدقانه و صادقانه قرار می‌گیرد2

۲- قرائت وحی به محض تولد و آوردن اسرار و علوم الهی با خود

امام حسین، همچون عیسی بن مریم، به محض تولد به قرائت وحی پرداخته است و اسرار و علوم الهی را با خود به دنیا آورده است: «خلیفه الله کسی است که تغذیه‌ی علمی و عملی او از تعلیم اسماء تأمین می‌شود… از این رو وقتی محمدبن حنفیه انسان کاملی چون امام حسین را وصف می‌کند افزون بر بیان سه خصوصیت: «اعلمنا علماً، اثقلنا حلماً و اقربنا من رسول الله رحماً (۱- از همه‌ی ما عالم‌تر است ۲-در فضیلت‌های عقل عملی از همه‌ی ما حلیم‌تر و بردبارتر است ۳- از همه‌ی ما به رسول الله نزدیکتر است) دو وصف دیگر را نیز بیان می‌دارد که برتر از زمان است: نخست این که، او پیش از آن که آفریده شود فقیه بود: کان فقیها قبل ان یخلق، یعنی اسرار و علوم الهی را به همراه خود آورده و آنها را از کسی نیاموخت، بلکه به مکتب نرفته، با غمزه، مسأله آموز صدها مدرس شد. دوم این که، پیش از آن که به زبان بیاید وحی را قرائت کرد: و قرأ الوحی قبل ان ینطق، یعنی پیش از این که وحی به مقام لفظ تنزل کند و در کسوت کلمات و حروف درآید معلوم آن حضرت بود و یا پیش از آن که آن حضرت به سن تکلم بالغ شود، همانند عیسی آشنای به وحی بود، بدون آن که نیازمن مکتب و آموختن از راه سمع و بصر باشد3

جوادی آملی در تفسیر آیه ۱۲۴ سوره بقره، بحث مبسوطی ارائه کرده است که خداوند حضرت ابراهیم را در سن کهولت، پس از آزمایش‌های بسیار سنگین به امامت منصوب کرد. برای اینکه آن آزمون‌ها، زمینه سازی اعطای مقام امامت‌اند. اولین آزمون ابراهیم، افکنده شدن به درون آتش انبوه و پر حجم بود. دومین آزمون سخت تر از آزمون اول بود. ابراهیم در پیری صاحب فرزند شد. خدا به او فرمان داد تا سر فرزند خود را با چاقو از بدن جدا کند. در آن شرایط دشوار، ابرهیم از غیرخدا منقطع شد، تمام نیاز وجودی‌اش معطوف به خدا گشت، «آنگاه مقام امامت بهره‌ی او شد4.

حال خوب است جوادی آملی و دیگر مدعیان به این پرسش پاسخ گویند: دو امام هفت ساله (امام نهم، امام جواد، و همچنین امام دهم، امام هادی) پس از پشت سر نهادن کدام آزمون سخت، در هفت سالگی، مقام امامت، برای آنها حاصل شد؟ کودک هفت ساله چگونه «انسان کامل» و «ولی الله» می‌شود؟

۳- نازل شدن روح القدوس فقط بر پیامبر اسلام و ائمه

ادیان دارای متافیزیک بسیار بزرگی هستند که با جهان شناسی کهن سازگار است، اما پذیرش این متافیزیک نامدلل و باور نکردنی، برای دیندارانی که در دوران مدرن زیست می‌کنند، بسیار دشوار است. این متافیزیک، گره‌گشای هیچ‌یک از مسائل ایمانی نیست، چه رسد به مسائل حیات جمعی. روح القدوس، یکی از باورهای متافیزیکی گذشتگان است. اما برسازندگان تشیع کنونی، از این باور متافیزیکی هم به سود غالی‌گری بهره می‌جویند: «فرشته‌ای بزرگ‌تر از جبرییل و میکاییل، که تأیید به آن از مختصات برترین انسان‌های کامل، یعنی رسول اکرم و اهل بیت عصمت و طهارت است و بر پیشینان نازل نشده است، مطابق روایات متعددی پس از آن که فرشته‌ی مزبور برای اولین بار از آسمان هبوط یافت و بر رسول گرامی نازل شد، به آسمان صعود نکرد و هم اکنون با وصی دوازدهم آن حضرت، حضرت حجه بن الحسن العسکری همراه است5

اینها سخنان یکی از فلاسفه حوزه‌ی علمیه قم است. تمام مدعیات با چند روایتی که غلات ساخته‌اند، مدلل می‌شود.

۴- آگاهی ائمه از تمام کارهای روزانه مردم جهان و باطن افراد

فعل خداوند در عالم هستی از طریق قلب ائمه‌ی شیعیان در جهان جاری می‌شود. این اولین دلیل اطلاع ائمه از تمامی کارهای مردم جهان است. دومین دلیل، این است که باطن افراد، حوزه‌ی عمل ائمه است. پس باطن هیچ‌کس بر امام پوشیده نیست. سومین دلیل این است که تمام فرشتگان روازنه به خانه ائمه می‌آیند و می‌روند و تمام اخبار جهان را به اطلاع ایشان می‌رسانند:«باید از محدوده‌ی کار خود که باطن افراد است با خبر باشد6.» «خداوند هر کاری را در عالم اراده کند، از قلب امام می‌گذراند و امام با این روش از امور عالم آگاهی می‌یابد…قلب امام آشیانه‌ی اراده‌ی الهی است، از این رو امام از آنچه در جهان می‌گذرد آگاه است7.» یک دسته از روایات: «شئون معنوی امام را بیان می‌کنند، مانند آگاهی امام از اعمال مردم و شهادت او بر آنها، عرضه و ارائه اعمال مردم به پیشگاه امام در هر بامداد و شامگاه و واسطه‌ی فیض بودن امام و اینکه نیل دیگران به کمالات و فیوضات و مقامات به برکت امامت امام است8

«ائمه نه تنها شئون ظاهری جامعه را رهبری و هدایت می‌کنند بلکه آنان بر روح و جان افراد نیز احاطه علمی و اشراف حضوری دارند، از این رو از عقاید و اخلاق و اعمال دیگران آگاهند و آنها را می‌بینند9

۵- ائمه درهای علم و بهشت

شیعه غالی، ائمه را به «درهای علم و حکمت» و «بهشت» تبدیل می‌کند که بدون آنها کسی نمی‌تواند وارد بهشت شود: «نه در علوم ادبی می‌توان بهره‌ی صحیح از قرآن بدون حدیث اهل بیت برد… و نه در دانش‌های فقهی و حقوقی چنین بهره‌ای ممکن است و نه در معارف حکمی و کلامی میسور و نه در مشاهد عرفانی مقدور است… انسان کامل معصوم که امروز در مدینه‌ی علم و حکمت نبوی است، فردا در بهشت رضوان الهی است. آیا ممکن است کسی از غیر در بهشت بتواند وارد شود؟10

در این برساخته، ائمه به تنها «در ورودی بهشت» تبدیل می‌شوند. بدین ترتیب، غیرشیعیان، که اکثریت مسلمان‌ها را تشکیل می‌دهند، وارد بهشت نخواهند شد. سپس غلو را افزایش داده و مدعی می‌شود که بدون ائمه، مکاشفات عرفانی امکان‌پذیر نیست. یعنی مولوی و ابن عربی و غزالی و دیگر عارفان سنی مذهب، هرچه در این زمینه گفته‌اند، کذب محض بوده است، چه رسد به عارفان یهودی و مسیحی. جالب آن است که فقیهان، متکلمان و مفسران مسلمان، نظریه‌ی انسان کامل عرفای اهل سنت را گرفتند تا ائمه را مصداق حقیقی آن نظریه معرفی کنند. در گام بعد، به آنها گفته می‌شود، بدون توسل به ائمه، و دستگیری آنان، مشاهدات عرفانی مقدور نیست.

۶- ائمه تنها راه فهم و تفسیر قرآن

برسازندگان تشیع کنونی، در غلو گویی سبقت از همه‌ی غالیان گذشته ربوده، مدعی می‌شوند بدون ائمه، کسی قادر به فهم مسائل کلامی و فلسفی نیست، تا چه رسد به فهم قرآن. اگر کسی از سر انصاف به تفسیر های شیعیان و تفاسیر برادران اهل تسنن بنگرد، ناصواب بودن این مدعا بر او آشکار خواهد شد.

 جوادی آملی می‌نویسد:«آنان که بی‌«عترت» در پی فهم قرآن‌اند، رویا را تجزیه و ترکیب می‌کنند و چنین می‌پندارند که با کتاب لغت می‌توان آن را تعبیر کرد11.» «آگاهی از تأویل، پیوند تنگاتنگ با اهل بیت عصمت و طهارت را می‌خواهد که راسخان در علم‌اند12

«اهل بیت عصمت و طهارت تالی تلو و «ثانی اثنین» قرآن‌اند و هرگز از آن جدا نمی‌شوند… چون آنان مصداق کامل «مطهرون» هستند، به عالی‌ترین معارف قران کریم دست یافته‌اند13.» از سنی‌ها بگذریم، تفاسیری که نواندیشان معتقد به حقوق بشر، دموکراسی و آزادی از قرآن ارائه می‌کنند، با روایات منقول از ائمه به شدت تعارض دارد. نواندیشان دینی ایران، برای آن که به تفسیری سازگار با مدرنیته از قرآن دست یابند، روایات ائمه را کنار نهاده‌اند.

۷- همه‌ی علوم محصول برکت ائمه هستند

«علم کوثر روانی است که از سینه به گوش مخاطب جاری می‌شود، و چون همه علوم به برکت خاندان عصمت و طهارت است یکی از القاب نورانی امام زمان «ماء معین» است، زیرا در حقیقت، آن حضرت آب حیات بشریت است14

۸- رجعت: دوباره زنده شدن ائمه و انتقام گرفتن از قاتلان خود

رجعت یکی از باورهای شیعیان است. یعنی برخی از مظلومان و ظالمان، قبل از قیامت، پس از ظهور امام زمان، دوباره زنده خواهند شد تا از مظلومان و ستمکاران انتقام بگیرند. رجعت یکی از فروع اعتقاد به مهدویت است. مجلسی در بحار الانوار ج ۵۳ بیش از ۱۸۰ حدیث در اثبات رجعت نقل کرده است. حر عاملی در كتاب الایقاظ من الهجعه بالبرهان علی الرجعه، حدود ششصد آیه و روایت به عنوان شاهد و مثبت رجعت نقل کرده است. كلینی، صدوق، شیخ مفید و شیخ طوسی هم از جمله افرادی هستند که کتاب‌هایی در این زمینه تالیف کرده‌اند. مطابق روایات، علی بن ابی طالب و حسین بن علی به دنیا رجعت خواهند کرد، پس از انتقام گرفتن از دشمنان خود، قرن‌ها در جهان فرمانروایی خواهند کرد.

جوادی آملی در این زمینه می‌نویسد: «بازگشت همه امور به سوی خداست: والی الله ترجع الامور… تفسیر این آیه در برخی از روایات به رجعت یا ظهور حضرت مهدی نوعی تفسیر به باطن است… اهل بیت نبوت این آیه را گاهی به روز قیامت تفسیر کرده‌اند و زمانی به رجعت و گاهی به ظهور حضرت مهدی، و نظیر چنین تفسیری از ائمه اطهار در آیات قران فراوان است15.» این اندیشه در جهان اسلام مخالفان جدی داشته است. فردی به ابن عباس می‌گوید برخی از مردم عراق بر این باورند که علی بن ابی طالب پیش از قیامت دوباره زنده خواهد شد. ابن عباس در پاسخ می‌گوید: آنان دروغ می‌گویند، به جان خودم سوگند اگر علی پیش از قیامت زنده می‌شد ما زنانش را نکاح نمی‌کردیم و میراثش را قسمت نمی‌نمودیم16.

انتقام گرفتن از فرزندان قاتلان امام حسین، یکی دیگر از فروع مهدویت است.

جوادی آملی در این خصوص می‌نویسد: «امام باقر یا امام صادق فرزندان قاتلان سیدالشهداء را از مصادیق ظالمان برشمرده است. سر این تطبیق برپایه‌ی روایاتی که کشته شدن فرزندان قاتلان امام حسین به دست مبارک قائم آل محمد را بیان می‌کند آن است که آنها از کرده‌ی پدران‌شان خشنودند و به آن فخر می کنند17

اول: تاکنون دلیلی بر صدق وجود امام دوازدهم اقامه نشده است

دوم: هیچ دلیلی برای صدق رجعت (زنده شدن امامان و ظالمان در دوران ظهور امام زمان) وجود ندارد

سوم: آیا کشتن نوادگان قاتلان امام حسین و امام علی، پس از هزاران سال، اخلاقاً و به لحاظ حقوقی قابل دفاع است؟

چهارم: دین برای صلح و دوستی است، یا برای جنگ افروزی و انتقام گیری از نسل‌های بعدی، به جرم پدران‌شان؟

۹- تطبیق آیات قرآن بر ائمه

تطبیق آیات قرآن بر ائمه امری است که موجب اعتراض اهل تسنن در طول تاریخ شده است.

می‌گویند: «غیب چیزی است که با هیچ یک از حواس عادی و یا حواس مسلح قابل درک نباشد و در مقابل حضور و شهادت است و مصادیق فراوانی دارد و اگر در بحث روایی مفسران شیعه عنوان غیب، بر حضرت مهدی تطبیق شده است، از قبیل بیان مصداق است، نه تفسیر مفهوم، و از باب نمونه است، نه حصر. و مستند آن نص مورد قبول امامیه است، گرچه دیگران آن را نپذیرند. بنابراین، آنچه آلوسی به پیروی از امام رازی گفته است: «زعمت الشیعه انه القائم وقعدوا عن اقامه الحجه علی ذلک» (روح المعانی، ج ۱، ص ۱۰۷) ناصواب است18

«این گونه احادیث در تفاسیر روایی شیعه «تطبیقی» است، نه «تفسیری»، چنانکه مقصود، بیان برخی مصادیق است، نه حصر و تخصیص عام یا تقیید مطلق، و از این رو طعن امام فخر رازی بر شیعه به این که «تخصیص مطلق بدون دلیل، باطل است» (تفسیر کبیر، ج ۲، ص ۳۱)، بی‌مورد است.

مفسران شیعی نمی‌گویند: لفظ غیب در این معانی (مانند قیامت، رجعت و قیام حضرت مهدی به کار رفته یا مصداق آن منحصر به اینهاست، بلکه گفته‌اند: معنای غیب، جامع و کلی است و برخی از مصادیق آن در قرآن و برخی در کلمات معصومان بیان شده و امور یاد شده برخی از مصادیق غیب است، نه مفهوم آن19

«جمله این ما تکونوا یأت بکم الله جمیعاً ان الله علی کل شیء قدیر (بقره، ۱۴۸) ناظر به اصحاب حضرت ولی عصر است. آنان ۳۱۳ نفرند. هرگاه به این تعداد، افراد واجد شرایطی پیدا شدند، خدای سبحان آنها را در هر جا باشند گرد می‌آورد تا به حضور حضرت حجت مشرف شوند و آن حضرت حکومت جهانی خویش را تشکیل دهد20

۱۰- امام زمان مصداق انسان کامل

«گذشته از براهین عقلی بر ضرورت وجود انسان کامل و تام معصوم در هر عصر و دوره‌ای، شواهد متقن نقلی فراوانی بر حضرت مهدی شخصی نه نوعی و قائم غائب نه غائب صرف، و موجود موعود، نه موعود محض دلالت دارد21

مدعی فراموش کرده است، اولاً باید انسان کامل را تعریف کرده و ویژگی‌های آن را ذکر کند. «انسان کامل» شیعیان، نا انسان است. همه آدمیان خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده‌اند. همه‌ی آدمیان، کاملاً انسان هستند، نه «انسان کامل»:

جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد

ما را چگونه زیبد دعوی بی گناهی

ثانیاً: «با کدام براهین عقلی» ضرورت وجود انسان کامل اثبات شده است؟

ثالثاً: به فرض آنکه نیاز به وجود انسان کامل اثبات شود، و به فرض آنکه «مهدی موجود موعود» اثبات شود، متافیزیک، تعیین مصداق نمی‌کند. با چه روشی اثبات شده که امام زمان، انسان کامل ۱۲۰۰ سال اخیر و آینده است؟

۱۱- امام زمان و به زیر سلطه درآوردن یهودیان و مسیحیان

«اختلاف در دنیا پایانی ندارد و حتی در زمان ظهور حضرت ولی عصر نیز اختلاف هست، زیرا کفر، نفاق و یهودیت و مسیحیت، گرچه خاموش و زیر سلطه‌ی حکومت اسلامی است و یهودیان و مسیحیان جزیه می‌پردازند، اما حضور و اقدام نیز دارند و سرانجام نیز حضرت مهدی به دست مخالفان تبهکار به شهادت می‌رسد22

«کامل‌ترین مرحله‌ی علم شهودی و اخلاص در عمل نیز زمان حضرت ولی عصر ظهور می‌کند و در آن روز، دین حق بر ادیان باطل غلبه مطلق می‌یابد23

تصویری که اینان از حکومت امام زمان عرضه می‌دارند، هیچ نسبتی با کثرت‌گرایی، حقوق بشر، دموکراسی، و آزادی ادیان ندارد. غیر مسلمین، یا باید مسلمان شوند، و یا اینکه در عین ذلت در زیر سلطه حکومت اسلامی، جزیه بپردازند. این تصور که «دین حق» در زمان امام زمان بر «ادیان باطل» غلبه‌ی مطلق می‌یابد، بلادلیل است. پیروان ادیان هرچه دلیل در انبان داشته‌اند، به یک‌دیگر عرضه کرده‌اند، اما هیچ‌کس دلیل دیگری را نپذیرفته است. به تعبیری، به تکافوی ادله، رسیده‌اند. مگر آنکه گفته شود، غلبه‌ی مطلق اسلام بر یهودیت و مسیحیت و دیگر ادیان، غلبه‌ی نظامی است، نه غلبه‌ی فکری، متکی بر گفت‌وگو و اقامه برهان و دلیل.

۱۲- سرایت عصمت از ائمه به خانواده ائمه

شیعه غالی تا کنون حتی یک دلیل بر عصمت انبیأ اقامه نکرده است24. بعد، این ایده‌ی بلادلیل را به ائمه سرایت دادند و مدعی «عصمت ائمه» شدند. حال گام مهم بعدی برداشته می‌شود. عصمت ائمه، به برخی از اعضای خانواده‌ی آنها هم منتقل شده است:

«هیچ دلیلی بر انحصار «ولایت» و «عصمت» در امامان معصوم نیست، از همین‌رو می‌توان گفت زینب کبرا و حضرت ابوالفضل العباس نیز در حد خود معصوم و ولی الله بوده اند25

کارخانه شیعیان غالی اگر به همین سرعت معصوم تولید کند، چندی نخواهد گذشت که ولی فقیه را هم معصوم اعلام خواهند کرد، چون به صراحت نوشته‌اند که «هیچ دلیلی بر انحصار ولایت و عصمت در امامان» شیعیان وجود ندارد. آیا آوردن نام آقای خمینی در کنار نام یاران امام زمان، مقدمه‌ی معصوم‌سازی جدید نیست؟

«حضرت ولی عصر نیز هنگام ظهورشان سیصد و سیزده نفر یاور ویژه دارند و هر یک از آنان دست‌کم مانند حضرت امام خمینی است. آنان در رکاب آن حضرت و با رهنمود وحیانی وی توان اصلاح تمام جهان را دارند26

نتیجه
پیش از آنکه به داوری درباره‌ی تشیع غالی امروزین پرداخته شود، این قسمت، با ذکر یک نکته پایان می‌یابد. نظریه‌ی «انسان کامل» عرفا، انسانی را برمی‌ساخت که مظهر لطف، رحمت، عشق، صلح، دوستی و… است. اما «امام زمان»ی که غالیان برساخته‌اند، نماد جنگ و کشتار است. پس از ظهور امام زمان، دیگر غیرمسلمانی در کره‌ی زمین وجود نخواهد داشت. او همه‌ی آدمیان را با شمشیر به دین اسلام دعوت می‌کند، هرکس «نه» بگوید، گردن‌اش را با شمشیر قطع خواهد کرد27.

وارد شهر کوفه می‌شود و همه‌ی منافقان و شک باوران را خواهد کشت، همه‌ی کاخ‌ها را با خاک یکسان خواهد کرد،همه‌ی اعضای ارتش آنجا را نابود می کند، با کشتن همه‌ی ظالمان و یاران‌شان، خدای متشخص انسان‌وار را خشنود خواهد کرد28. تمام افرادی که زکات پرداخت نمی‌کنند را خواهد کشت. همه‌ی زناکاران دارای همسر را بدون دادگاه و شهادت شهود، سنگسار خواهد کرد29.

یکی از شیعیان از امام باقر می‌پرسد: آیا رفتار مهدی موعود با مردم مثل رفتار پیامبر خواهد بود؟ امام می فرمایند: هیهات! هیهات! پیامبر با ملایمت با مردم رفتار می‌کرد و می‌کوشید از طریق محبت قلوب را مجذوب و افراد را مسلمان کند؛ اما قائم با شمشیر و قتل با مردم مواجه خواهد شد. امر خدا این است که مهدی توبه‌پذیر نباشد و باید بکشد. وای به حال کسی که خیال ایستادن داشته باشد30. امام زمان فقط و فقط شمشیر می‌شناسد و از هیچ‌کس توبه نخواهد پذیرفت، فقط می‌خواهد دین و احکامش را پیاده کند، نه سخن کسی را می‌پذیرد، و نه گوش شنوایی در برابر نکوهش‌گران خواهد داشت31. جامه‌های درشتناک بر تن خواهد کرد و چون علی بن ابی طالب نان جو می‌خورد32. نفوذ و وجود یهودیان و مسیحیان را از بین خواهد برد. با ارائه نسخه‌ی اصلی تورات و انجیل آنان را مطیع خویش خواهد کرد33.

اما برخی از آنان در برابرش می‌ایستند. عیسی ظهور خواهد کرد و پشت سر مهدی نماز خواهد خواند. دجال با هفتاد هزار یهودی گرد می‌آیند، عیسی آماده جنگ با آنان می‌شود، دجال و یهودیان فرار خواهند کرد. عیسی دجال را می‌گیرد و می‌کشد. یهودیان مخفی می‌شوند، اما اشیای مادی آنها را لو داده و به مسلمان‌ها خواهند گفت: اینجا یک یهودی پنهان شده است، بیایید او را بگیرید و بکشید34.

این که این نوع اخبار توسط چه کسانی برساخته شده است، بسیار دشوار است. اما صدها روایت باورنکردنی دیگر از این نوع در متون اصلی شیعیان در این زمینه وجود دارد که فقهای شیعه آنها را می‌پذیرند.  برسازندگان، از مسیح که نماد محبت و صلح است، یک جنگ‌جوی تمام عیار ساخته‌اند. پیش از این گفته شد که امام زمان، در قد و قامت تصورات وتصدیقات شیعیان قرون اولیه ساخته شده است. تمام حوادث در آن منطقه می‌گذرد، و او با کسانی وارد جنگ خواهد شد که مردم آن دوران می‌شناختند و می‌توانستند به تصور درآورند.

سرشت تاریخی دین، به خوبی در برساخته‌ی امام زمان خود را به نمایش گذارده است. مهدی یکی از بنی هاشم است که خصوصاً از بنی امیه و بنی عباس انتقام می‌گیرد.

ادامه دارد

 چاپ اول در راديو زمانه


پاورقی‌ها:

۱ – آیت‌الله جوادی آملی، تنسیم، تفسیر قرآن کریم، جلد هفتم، مرکز نشر اسرا، ۱۳۸۶، صص ۱۳۸- ۱۳۴.

۲- تنسیم، ج ۳، ۱۳۹.

۳- تنسیم، جلد ۳، ص ۱۱۷.

۴- تنسیم، جلد۶، ص ۵۰۶- ۵۰۵.

۵- تنسیم، جلد ۵، صص ۴۷۱- ۴۷۰.

۶- تنسیم، ج ۶، ص ۵۰۱.

۷- تنسیم، ج ۶، ص ۵۰۱ و ۵۰۲.

۸- تنسیم، ج ۶، ص ۵۲۰.

۹- تنسیم، ج ۶، ص ۵۲۳.

۱۰- تنسیم، جلد ۹، صص ۵۶۵- ۵۶۴.

۱۱- تنسیم، جلد ۱۳، ص ۱۴۴.

۱۲- تنسیم، جلد ۱۳، ص ۱۶۸.

۱۳- تنسیم، جلد ۱۳، ص ۱۳۱.

۱۴- تنسیم، جلد ۱۰، ص ۶۳۶.

۱۵- تنسیم، جلد ۱۰، صص ۳۱۹ و ۳۲۴.

۱۶- تفسیر طبری، ج ۱۴، ص ۶۶.

۱۷- تنسیم، جلد ۹، ص ۶۳۹.

۱۸- تنسیم، جلد دوم، ص ۱۵۷.

۱۹- تنسیم، جلد ۲، ص ۱۸۲.

۲۰- تنسیم، جلد ۷، ص ۴۶۶.

۲۱- تنسیم، جلد ۵ – ص ۷۱۶.

۲۲- تنسیم، جلد اول، صص ۴۱۲- ۴۱۱.

۲۳- تنسیم، جلد ۱۱، ص ۷۳۶.

۲۴- رجوع شود به: «قرآن محمدی» ۴، بی‌دلیلی عصمت.

۲۵- تنسیم، جلد ۱۳، ص ۱۳۱.

۲۶- تنسیم، جلد ۱۱، ص ۶۱۷.

۲۷- المهدی الموعود، جلد ۱، ص ۲۷۹ و ۲۸۳- ۲۸۲.

۲۸- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۸.

۲۹- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۲۵.

۳۰- نعمانی، الغیبه، تحقیق علی اکبر غفاری، تهران، مکتبه الصدوق.
بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۵۵.

۳۱- پیشین.

۳۲- بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۵۹ و الغیبه نعمانی.

۳۳- المهدی الموعود، ج ۱، ص ۲۵۵- ۲۵۴.

امام زمان به چه کار فقها می‌آید؟ (۷)

تشیع فقها، در برابر قرآن و ائمه

تشیع کنونی که برساخته‌ی دوران اخیر است، با تشیعی که در دوران ائمه وجود داشت بسیار متفاوت است. آنان که در دوران حیات امامان زندگی می‌کردند و درحال ساختن بنای تشیع بودند، معنای دیگری بدان می‌بخشیدند. ابان‌بن تغلب به عنوان یکی از شیعیان امام جعفر صادق، تشیع را این‌گونه تعریف کرده است:

«الشیعه الذین اذا اختلف الناس عن رسول الله اخذوا بقول علی و اذا اختلف الاس عن علی اخذوا بقول جعفر بن محمد: شیعیان کسانی هستند که هرگاه مردم در قول رسول خدا اختلاف می‌کنند، سخن امیر مومنان را می‌گیرند و وقتی در سخن علی اختلاف می‌کنند، قول جعفربن صادق را می‌پذیرند1

پیش از آغاز داوری درخصوص برساخته‌ی تشیع فعلی، توجه به یک نکته مهم است. قرآن، علم غیب را تنها منحصر به خداوند می‌داند و به صراحت تمام اعلام می‌دارد که هیچ‌یک از انبیأ دارای علم غیب نبوده‌اند. بنابراین وقتی پیامبران و پیامبر گرامی اسلام فاقد علم غیب باشند، به طریق اولی امامان فاقد چنان علمی خواهند بود:

قل لا اقول لکم عندی خزائن الله و لا اعلم الغیب و لا اقول لکم انی ملک ان اتبع الا ما یوحی الی قل هل یستوی الا عمی و البصیر افلا تتفکرون: بگو من به شما نمی‌گویم که خزائن الهی نزد من است، و غیب نیز نمی‌دانم، و به شما نمی‌گویم که من فرشته‌ای هستم، من از هیچ چیز پیروی نمی‌کنم جز از آنچه به من وحی می‌شود، بگو آیا نابینا و بینا برابرند، آیا نمی‌اندیشند (انعام، ۵۰).

قل لا املک لنفسی نفعاً و لاضراً الا ماشاء الله و لو کنت اعلم الغیب لاستکثرت من الخیروما مسنی السوء ان انا الا نذیر و بشیر لقوم یومنون: بگو که برای خود اختیار سود و زیانی ندارم مگر آنچه خدا بخواهد، و اگر غیب می‌دانستم خیر فراوان برای خود کسب می‌کردم و هیچ ناگواری به من نمی‌رسید، من کسی جز هشدار دهنده و مژده‌آور اهل ایمان نیستم (اعراف، ۱۸۸).

و لا اقول لکم عندی خزائن الله و لا اعلم الغیب و لا اقول انی ملک: و به شما نمی‌گویم که خزائن الهی نزد من است، و غیب نیز نمی‌دانم، و نمی‌گویم که فرشته‌ام (هود، ۳۱).

ولله غیب السموات و الارض و الیه یرجع الامر کله فاعبده و توکل علیه و ما ربک بغافل عما تعلمون: و علم غیب آسمان‌ها و زمین از آن خداوند است و همه‌ی کارها به سوی او باز گردانده می‌شود، پس او را بپرست و بر او توکل کن و پروردگارت از کار و کردارتان غافل نیست (هود، ۱۲۳).

قل لایعلم من فی السماوات و الارض الغیب الا الله: بگو هیچ‌کس جز خداوند در آسمان و زمین غیب نمی‌داند (نمل، ۶۵).

قرآن به صراحت تمام می‌گوید که پیامبر منافقان پیرامونش را نمی‌شناسد، وقتی پیامبر اطرافیانش را نشناسد، یعنی فاقد علم غیب است. اگر پیامبر گرامی اسلام فاقد علم غیب است، ائمه چنان علمی را از کجا آورده‌اند؟

ومن حولکم من الاعراب منافقون و من اهل المدینه مردوا علی النفاق لاتعلمهم نحن نعلمهم سنعذبهم مرتین یردون الی عذاب عظیم: و از اعرابیان پیرامون شما و نیز از اهل مدینه منافقانی هستند که به نفاق خوگر شده‌اند، تو آنان را نمی‌شناسی، ما ایشان را می‌شناسیم، دوبار عذاب‌شان خواهیم کرد، سپس دچار عذابی سهمگین شوند (توبه، ۱۰۱).

پیامبر به صراحت، عدم اطلاع خویش از عالم مجردات را بیان می‌کند:

ما کان لی من علم بالملا الاعلی اذیختصمون: مرا هیچ آگاهی از ملا اعلی نیست، آنگاه که [فرشتگان] مجادله کردند (ص، ۶۹).

تمام قصه‌های قرآنی (آل عمران، ۴۴ – هود، ۹۴ – یوسف، ۱۰۲ و ۳) می‌گویند که پیامبر گرامی اسلام علم غیب نمی‌دانسته است. از این رو تمامی احادیثی که ائمه را خزائن علم، و دارای علم غیب معرفی می‌کنند، باید جعلی و برساخته غالیان به شمار آیند.

برساخته‌ی کنونی تشیع، از جهات گوناگون با آنچه ائمه گفته‌اند تعارض دارد. برخی از این موارد به شرح زیر هستند:

۱- انکار دانستن علم غیب

مردی کلبی از حضرت علی می‌پرسد: آیا شما دارای علم غیب هستید؟ حضرت پاسخ می‌دهند: «لیس هو بعلم غیب و انما من ذی علم… و انما علم الغیب: علم الساعه و ما اعددالله بقوله: ان‌الله عنده علم الساعه و ینزل الغیب و یعلم مافی الارحام و ماتدری نفس ماذا تکسب غداً و ما تدری نفس بای ارض تموت ان‌الله علیم خبیر (لقمان، ۳۴) فیلم سبحانه ما فی الارحام و انثی و قبیح او جمیل و سخی او بخیل و شقی او سعید و من یکون فی النار حطبا او فی الجنان للنبیین مرافقا فهذا علم الغیب الذی لایعلمه احد الا الله و ما سوی ذلک فعلم علمه الله فعلمینه و دعالی بان یعییه صدری و تضطم علیه جوانحی»:

«یکی از اصحاب امام گفت که ای امیر مومنان ترا علم غیب داده‌اند؟ امام خندید و به آن مرد که از قبیله‌ی بنی کلب بود گفت ای کلبی این علم غیب نیست، علمی است که از دارنده‌ی علم آموخته شده. علم غیب علم قیامت است و آنچه خدا در گفته خود شمرده است که پس خدای سبحان می‌داند آنچه در زهدان‌ها است از نر و ماده و زشت یا زیبا و جوانمرد یا بخیل و بدبخت یا نیک‌بخت و که هیزم آتش سوزان است یا در بهشت همرا پیامبران، پس این علم غیب است که جز خدا کسی آن را نداند و جز این علمی است که خدا آن را به پیامبرش آموخت و او مرا یاد داد و دعا کرد که سینه‌ی من آن را فرا گیرد و دلم آن علم را در خود پذیرد2

۲- عدم اطلاع از وقت مرگ

سخنان علی‌بن ابی طالب پس از ضربت خوردن از ابن ملجم، نشان از آن دارد که حضرت از شهادت خود اطلاع نداشته است.

می‌فرمایند:
«أَیهَا اَلنَّاسُ کلُّ اِمْرِئٍ لاَقٍ مَا یفِرُّ مِنْهُ فِی فِرَارِهِ اَلْأَجَلُ مَسَاقُ اَلنَّفْسِ وَ اَلْهَرَبُ مِنْهُ مُوَافَاتُهُ کمْ أَطْرَدْتُ اَلْأَیامَ أَبْحَثُهَا عَنْ مَکنُونِ هَذَا اَلْأَمْرِ فَأَبَى اَللَّهُ إِلاَّ إِخْفَاءَهُ هَیهَاتَ عِلْمٌ مَخْزُونٌ:

اى مردم هرکس مرگى را که از آن گریزان است به هنگام فرار خواهد دید. دوران زندگى انسان، میدان رانده شدن اوست در جهان، و گریختن از مرگ، رسیدن است بدان. چند که روزگار را از این سو بدان سو راندم، و به خاطر دانستن این راز پوشیده‏اش کاواندم، خدا نخواست، جز آنکه آن را بپوشاند، هیهات که این علمى است نهفته که هیچ‌کس آن را نداند3

۳- حدود دانش امام

از علی بن ابی طالب پرسیدند: «آیا جز قرآن چیز دیگری از وحی پیامبر نزد شما هست؟ فرمود به خدایی که دانه را می‌شکافد و آدمی را می‌آفریند نه چیزی نیست. لکن خداوند گاه به بنده‌ای از بندگانش فهمی ویژه از کتاب خود را عطا می‌کند4

۴- پذیرش برتری سخن درست دیگری و اعتراف به خطا بودن سخن خود

قرطبی نقل می‌کند: مردی از علی‌بن ابی طالب مطلبی پرسید. آن حضرت درباره‌ی آن، سخن گفت. آن مرد گفت یا امیرالمومنین این طور نیست، لیکن این چنین است. حضرت علی فرمود: تو به صواب سخن گفتی و من به خطا و بالاتر از هر عالمی، علیم دیگری است5.

۵- خطاپذیر و ایمن از خطا نبودن امام

حضرت علی در خطبه ۲۱۶ نهج البلاغه می‌فرماید:
«فَلاَ تُکلِّمُونِی بِمَا تُکلَّمُ بِهِ اَلْجَبَابِرَةُ وَ لاَ تَتَحَفَّظُوا مِنِّی بِمَا یتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ اَلْبَادِرَةِ وَ لاَ تُخَالِطُونِی بِالْمُصَانَعَةِ وَ لاَ تَظُنُّوا بِی اِسْتِثْقَالاً فِی حَقٍّ قِیلَ لِی وَ لاَ اِلْتِمَاسَ إِعْظَامٍ لِنَفْسِی فَإِنَّهُ مَنِ اِسْتَثْقَلَ اَلْحَقَّ أَنْ یقَالَ لَهُ أَوِ اَلْعَدْلَ أَنْ یعْرَضَ عَلَیهِ کانَ اَلْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَیهِ فَلاَ تَکفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ فَإِنِّی لَسْتُ فِی نَفْسِی بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ وَ لاَ آمَنُ ذَلِک مِنْ فِعْلِی إِلاَّ أَنْ یکفِی اَللَّهُ مِنْ نَفْسِی مَا هُوَ أَمْلَک بِهِ مِنِّی فَإِنَّمَا أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِیدٌ مَمْلُوکونَ لِرَبٍّ لاَ رَبَّ غَیرُهُ یمْلِک مِنَّا مَا لاَ نَمْلِک مِنْ أَنْفُسِنَا وَ أَخْرَجَنَا مِمَّا کنَّا فِیهِ إِلَى مَا صَلَحْنَا عَلَیهِ فَأَبْدَلَنَا بَعْدَ اَلضَّلاَلَةِ بِالْهُدَى وَ أَعْطَانَا اَلْبَصِیرَةَ بَعْدَ اَلْعَمَى.»

«پس با من چنان که با سرکشان گویند سخن مگویید و چونان که با تیزخویان کنند از من کناره مجویید، و با ظاهرآرایی آمیزش مدارید و شنیدن حق را بر من سنگین مپندارید، و نخواهم مرا بزرگ انگارید، چه آن کس که شنیدن سخن حق بر او گران افتد و نمودن عدالت بر وی دشوار بود، کار به حق و عدالت کردن بر او دشوارتر است.

پس، از گفتن حق، یا رأی زدن در عدالت باز مایستید، که من نه برتر از آنم که خطا کنم، و نه در کار خویش از خطا ایمن‌ام، مگر که خدا مرا در کار نفس کفایت کند که از من بر آن تواناتر است. جز این نیست که ما و شما بندگان و مملوک پروردگاریم و جز او پروردگاری نیست. او مالک ماست و ما را بر نفس خود اختیاری نیست. ما را از آنچه در آن بودیم بیرون کرد و بدانچه صلاح ما در آن بود درآورد، به جای گمراهی رستگاری‌مان نصیب نمود، و به جای کوری بینایی‌مان فرمود6

۶- قلب محل علم و دانش

«قرآن محمدی» نشان داد که گذشتگان، قلب را محل ادراک تلقی می‌کردند. قرآن، پیامبر و ائمه در گفتارشان از این نظریه‌ی غیرمنطبق با واقع استفاده کرده‌اند. موارد زیادی در «قرآن محمدی» به عنوان شاهد ارائه گردید. اینک به موارد دیگری در این خصوص استناد خواهیم کرد.

در کافی کلینی روایتی از حضرت علی نقل کرده که در آن مولا، رابطه‌ی ویژه خود با پیامبر گرامی اسلام را بازگو می‌کند. در آخر این روایت می‌فرمایند:

«ثم وضع یده علی صدری و دعا الله لی ان یملا قلبی علماً و فهماً و حکماً و نوراً فقلت: یانبی الله بابی انت و امی منذ دعوت الله لی بما دعوت لم انس شیئا و لم یفتنی شی لم اکتبه افتتخوف علی النسیان فیما بعد؟ فقال: لست اتخوف علیک النسیان و الجهل:

سپس دست بر سینه‌ی من نهاد و از خدا خواست که دلم را پر از علم و فهم و حکمت و نور نماید، من گفتم ای پیغمبر خدا، پدر و مادرم قربانت از آن وقت که دعا را درباره‌ی من کردی چیزی فراموش نکنم و آنچه هم ننویسم از دستم نرود. آیا پس از این بیم فراموشی برایم داری؟ فرمود: نه، من از فراموشی و نادانی نسبت به تو بیمی ندارم7

مسعودی و دیگران نوشته‌اند که علی‌بن ابی طالب مردی گندم‌گون، بزرگ شکم، سری بی موی، قامتی متوسط، شانه‌ای فراخ، بازوانی پیچیده و ستبر، چشمانی سیاه و درشت، ساق‌هایی باریک و چهره‌ای دل نواز داشت.

مورخان مسلمان نوشته‌اند که در آن دوران، بازار کوفه در دست ایرانیان بوده و در آن شهر حدود بیست هزار ایرانی زندگی می‌کرده‌اند.

امام علی هر وقت به بازار می‌رفتند، بازاریان می‌گفتند: «مرد شکنبه» آمد. یعنی شکم مولی بزرگ و فربه بود. حضرت هم در پاسخ به آنان می‌فرمود: «اعلاه علم و اسفله طعام» یعنی بالای آن علم است و پایین طعام است8.

قلب را محل علم و دانش معرفی کردن، با واقعیت منطبق نیست. یعنی این باوری کاذب است. این شاهد نشان می‌دهد که آنچه غالیان درباره‌ی دانش فرا بشری ائمه گفته‌اند و می‌گویند، سخنی کاذب بیش نیست. اگر قرآن و ائمه می‌فرمودند نفس یا مغز محل ادراک است، اعراب هم آن را می‌فهمیدند. دانش زمانه، قلب را محل ادراک می‌دانست.

مگر می‌شود کسی مدیریت کل نظام تکوین را در دست داشته باشد و نداند که قلب محل ادراک نیست؟

۷- نماز بدون وضو

«عن عبدالرحمن الغررمی عن ابیه عن ابی عبدالله قال: صلی علی علیه السلام بالناس علی غیر طهر و کانت الظهر ثم دخل فخرج منادیه: ان المومنین صلی علی غیر طهر فاعبدوا و لیبلع الشاهد الغائب9

«حضرت صادق فرمود: امیرالمومنین علی علیه السلام نماز جماعت را با مردم ندانسته بدون وضو یا غسل خواند و آن نماز ظهر بود پس داخل منزل شد، آن‌گاه منادی آن حضرت بیرون آمد و اعلام کرد که امیرالمومنین نماز بدون طهارت خوانده است، پس نماز را اعاده کنید و باید حاضر به غایب ابلاغ کند10

۸- داستان افک

پیامبر گرامی اسلام در غزوه‌ی بنی مصطلق عایشه را همراه خود می‌برد. پس از پایان کار در مراجعت به مدینه، عایشه از کاروان جا ماند. صفوان‌بن معطل سلمی، که او هم از کاروان جا مانده بود، عایشه را دیده و او را سوار شتر خود می‌کند، همه‌ی شب می‌راند تا آفتاب صبح به مدینه می‌رسند. منافقان شایعه می‌سازند و به عایشه تهمت ناپاکی می‌زنند. عایشه با اجازه‌ی پیامبر به خانه‌ی پدر خود می‌رود. پیامبر بسیار از این رویداد ناراحت شده بود، برای اینکه به جوان‌ترین همسرش، تهمت زنا زده بودند.

این ماجرا دهان به دهان می‌پیچد و شایعات تا جنگ و فتنه پیش می‌رود که پیامبر مانع آن می‌شوند. پیامبر گرامی اسلام در این خصوص با زید بن حارثه و علی‌بن ابی طالب مشورت می‌کند. زید به او می‌گوید همسرت را نگاه دار، اما امام علی به پیامبر می‌گوید: یا رسول‌الله زنان بسیارند و تو می‌توانی که یکی دیگر بخواهی.

حضرت علی در حضور پیامبر از کنیز عایشه (بریره) درباره‌ی عایشه سوال می‌کند و او را سخت می‌زند و به او می‌گوید ای سیاه راست بگو. بریره پاسخ می‌دهد که در کار عایشه هیچ عیبی ندیده‌ام جز اینکه گاهی که پیش او خمیر می‌گذاشتم غافل می‌شد و بز آن را می‌خورد. عایشه یک ماه در خانه‌ی پدرش بود. پس از این ماجرا، پیامبر به خانه‌ی ابوبکر می‌رود، و به عایشه می‌گوید اگر گناهی کرده‌ای توبه کن: «یا عایشه فانه بلغنی عنک کذا و کذا فان کنت بریئه فبرئک الله و ان کنت الممت بذنب فاستغفری الله و توبی فان العبد اذاعترف بذنب ثم تاب الی الله تاب الله علیه.»  سپس وحی بر پیامبر نازل می‌شود و پیامبر به عایشه می‌گوید: ای عایشه تو را بشارت باد که «حق تعالی برائت تو فرو فرستاد.»

آنگاه پیامبر به منبر رفته و آیات ۱۱ تا ۲۲ سوره‌ی نور را تلاوت می‌کند11.

در این آیات، قرآن برای این «بهتان بزرگ»، به شدت تهمت زنندگان را مواخذه و به برخی از آنان وعده‌ی «عذابی سهمگین» می‌دهد. اگر پیامبر دارای علم غیب بود، از همان ابتدا، جلوی دیگران می‌ایستاد و آنان را به دلیل این تهمت مواخذه می‌کرد. در آن صورت دیگر ضرورتی به رفتن عایشه به منزل پدرش، بیشتر از یک ماه نبود و وقایع بعدی هم اتفاق نمی‌افتاد. از سوی دیگر، نحوه‌ی برخورد امام علی با این ماجرا نشان دهنده‌ی آن است که ادعای غالیان درخصوص علم لدنی، بلادلیل و کاذب است.

چرا علی‌بن ابی طالب به پیامبر توصیه کرد تا عایشه را طلاق دهد؟

چرا از کنیز عایشه پرس ‌و جو کرد؟

چرا برای اینکه او حقیقت را بگوید، او را کتک زد؟

آیا مواخذه شدید قرآن درخصوص این واقعه، به هیچ‌وجه شامل علی‌بن ابی طالب نمی‌شود که در این ماجرا به سود عایشه رای نداد؟

۹- عزل ونصب‌های اشتباه

علی‌بن ابی طالب، افرادی را بر ولایت‌های مختلف نصب یا عزل کرد که خطا بودن آن در همان زمان یا بعدها روشن شد.

ایشان قیس‌بن سعدبن عباده را به ولایت مصر منصوب کرد. معاویه با توسل به دروغ و پخش شایعات بی‌اساس و جعل نامه، چنان نشان داد که گویی قیس به او پیوسته است. امام علی پس از شنیدن شایعات، با فرزندان خود ( امام حسن، امام حسین، محمدبن حنفیه) و عبدالله جعفر در این خصوص مشورت کرد، آنگاه قیس را عزل و به جای او، محمدبن ابی بکر را نصب کرد. قیس پس از شنیدن حکم، به سوی امام حرکت کرد، امام را از خبر کذب معاویه آگاه کرد و در نهایت در جنگ صفین در رکاب مولی شرکت کرد.

محمدبن ابی بکر به شهادت رسید. پس از آن امام مالک اشتر را به ولایت مصر منصوب کرد و در حکم اشتر به گونه‌ای از عزل و نصب اشتباه خود ابراز ندامت کرد. اگر امام دارای علم غیب یا علم لدنی بود، چنان حادثه‌ی ناگواری روی نمی‌داد و مصر برای همیشه از دست علی خارج نمی‌شد. مورد دیگر منصوب کردن زیادبن ابیه به ولایت بصره، اهواز، فارس و کرمان بود. او که پس از شهادت علی از سوی امام حسن بر منصب خویش ابقا شد، در طول این مدت شیعیان را شناسایی کرد، بعد که با معاویه هم دست شد، پدر شیعیان علی را درآورد.

اگر علم غیب یا علم لدنی در کار بود، معنی نداشت که دو امام با نصب چنین فردی، جان و مال و زندگی پیروان خود را نابود کنند.

مورد دیگر، نصب منذربن جارود بود. امام در همان زمان نامه‌ی توبیخی به او نوشت و گفت: خوبی پدرت باعث فریب و غفلت من شد و گمان کردم که تو راه او را ادامه خواهی داد، اما تو از طریق خراب کردن آخرت، دنیایت را آباد می‌کنی.

۱۰- استدلال دودمانی

حضرت علی حق زعامت سیاسی را برمبنای دودمان بنا کرده‌اند. اگر علم لدنی وجود داشت، حضرت به گونه‌ای استدلال می‌کردند که برای انسان‌های دوران بعدی، و خصوصآ امروزیان، قابل پذیرش باشد. امروزان حکومت را حق ویژه‌ی خاندان خاصی تلقی نمی‌کنند.

حضرت علی می‌فرمایند:

«کجایند کسانى که پنداشتند آنان نه ما دانایان علم قرآنند؟ به دروغ و ستمى که بر ما مى‏رانند، خدا ما را بالا برده و آنان را فرو گذاشته، به ما عطا کرده و آنان را محروم داشته، ما را در حوزه عنایت خود در آورد، و آنان را از آن برون کرد. راه هدایت را با راهنمایى ما مى‏پویند، و روشنى دل‌هاى کور را از ما مى‏جویند. همانا امامان از قریش‏اند که درخت آن را در خاندان هاشم کشته‏اند، دیگران درخور آن نیستند، و طغراى امامت را جز به نام هاشمیان ننوشته‏اند12

حضرت علی وقتی عُمر درباره‌ی جنگ با ایرانیان و حضور خودش در آن جنگ با ایشان مشورت کرد، در بخشی از پاسخ خود به مسائل ملیت اشاره فرمودند: «و عرب امروز اگر چه اندکند در شمار، امّا با یکدلى و یک سخنى در اسلام نیرومندند و بسیار. تو همانند قطب برجاى بمان، و عرب را چون آسیا سنگ گرد خود بگردان، و به آنان آتش جنگ را برافروزان که اگر تو از این سرزمین برون شوى، عرب از هر سو تو را رها کند، و پیمان بسته را بشکند، و چنان شود که نگاه‌دارى مرزها که پشت سر مى‏گذارى براى تو مهم‌ّتر باشد از آنچه پیش روى دارى.

همانا عجم اگر فردا تو را بنگرد، گوید این ریشه عرب است، اگر آن را بریدید آسوده گردیدید، و همین سبب شود که فشار آنان به تو سخت‏تر گردد و طمع ایشان در تو بیشتر13

۱۱- اداره عالم به وسیله‌ی ائمه

غالیان می‌گفتند خداوند اداره‌ی عالم هستی را به ائمه واگذار کرده است. شیخ صدوق آنها را مفوضه می‌نامید و رد می‌کرد. به گفته‌ی وی، مفوضه شهادت سه‌گانه را به اذان افزوده‌اند14.

آیت‌الله جوادی آملی، دقیقاً چنان باوری دارد. به عبارت دیگر، یک موسسه سهامی خاص برای اداره عالم هستی می‌سازد، سپس اداره‌ی عالم را به ائمه واگذار می‌کند. او می‌نویسد:

«خلیفه الله مدیر موسسه‌ی منظم نظام هستی است. آفرینش فرشتگان و نیز خلقت نظام کیهانی در شش دوره‌ی تحولی و تقدیر روزی‌ها در فصول چهارگانه و خلق جن و جانور و سایر موجودهای با روح و بی‌روح در پهنه‌ی گیتی، مجموعه‌ی منسجمی را تشکیل داد که می‌توان از آن به موسسه‌ی منظم یاد کرد، ولی به ذهن هیچ موجودی اعم از فرشته و غیر آن، نمی‌آمد که این مجموعه‌ی منسجم، محتاج به مدیری است که وی خلیفه‌ی خدا در اداره‌ی این نظام است و بر فرض ادراک احتیاج به مدبر، مصداق آن کیست، زیرا وقتی فرشتگان از این مطلب مهم غافل باشند دیگران به طریق اولی15

جوادی آملی توضیح نداده که وقتی هیچ موجودی نمی‌داند، و نمی‌تواند بداند، که ائمه عالم هستی را اداره می‌کنند، او این امر را ازکجا فهمیده است؟

مرحوم حیدرعلی قلمداران، در کتاب راه نجات از شر غلاه، این اندیشه را طرح و تعارض بارز آن را با قرآن نشان داده است. در اینجا فقط به ذکر آیات قرآن اکتفا خواهد شد. قرآن تدبیر عالم هستی را منحصراً به دست خداوند معرفی می‌کند:

ثم استوی علی العرش یدبر الامر: بر عرش استیلا یافت، کار [جهان] را تدبیر می‌کند (یونس، ۳).

یدبر الامر یفصل الایات:کار [و بار جهان] را تدبیر می‌کند و آیات [خویش] را روشن بیان می‌دارد (رعد، ۲).

یدبر الامر من السماء الی الارض: از آسمان کار و بار زمین را تدبیر می‌کند (سجده، ۵).

قرآن می‌گوید حتی اگر از مشرکان پرسیده شود: تدبیر امور عالم در دست چه کسی است؟ پاسخ خواهند داد: خدا.

قل من یرزقکم من السماء والارض امن یملک السمع و الابصار و من یخرج الحی من المیت و یخرج المیت من الحی و من یدبر الامر فسیقولون الله فعل افلاتتقون فذا لکم الله ربکم الحق فماذا بعد الحق الا الظلال فانی تصرفون:

بگو چه کسی شما را از آسمان و زمین روزی می‌دهد، یا کیست که بر گوش‌ها و چشم‌ها حاکم است؟ و کیست که زنده را از مرده و مرده را از زنده بر می‌آورد، و کیست که کار [جهان] را تدبیر می‌کند، زودا که خواهند گفت خدا، بگو پس چرا پروا نمی‌کنید؟ این چنین است که خداوند پروردگار راستین شماست، و پس از حق غیر از گمراهی چیست، پس چگونه به بیراهه می‌روید (یونس، ۳۱ و ۳۲).

نکته‌ی مهم‌تری هم در اعتقادات باورنکردنی آیت‌الله جوادی آملی درباره‌ی ائمه وجود دارد. ایشان بر این باورند که اگر هیچ امامی در قید حیات نباشد، عالم هستی پایان می‌پذیرد و قیامت آغاز می‌شود. برای اینکه عالم هستی بدون مدیر نمی‌تواند به کار خود ادامه دهد.

 ایشان می‌نویسند: «وقتی انسان کامل از نشئه‌ی دنیا به قیامت منتقل شود، دنیا نیز به آخرت تبدیل خواهد شد و اگر دنیای دیگری آفریده شود، خلیفه‌ی دیگری می‌طلبد16

چون عالم هستی به بقای خود ادامه داده است، پس می‌توان نتیجه گرفت که فرزند امام یازدهم (امام زمان) وجود دارد و درحال اداره‌ی عالم هستی است.

به این ترتیب، جوادی آملی به قرائن و شواهد تاریخی فرزند داشتن یا نداشتن امام یازدهم شیعیان، که در متون شیعی آمده است، عنایت نمی‌کند و آنها را جدی نمی‌گیرد17، برای اینکه، باورهای متافیزیکی نامدلل او را بدین سو رانده‌اند که عالم هستی بوسیله‌ی انسان کامل (ائمه) اداره و مدیریت می‌شود.

چاپ اول در راديو زمانه


پاورقی‌ها:

۱- ابوالعباس النجاشی، رجال النجاشی، تصحیح آیت‌الله زنجانی، قم، موسسه النشر الاسلامی، ص ۱۲.

۲- نهج البلاغه، دکتر شهیدی، خطبه ۱۲۸، ص ۱۲۷.

۳- نهج البلاغه، شهیدی، خطبه ۱۴۹.

۴- ملا محسن فیض کاشانی، تفسیر صافی، مقدمه چهارم.

۵- الجامع لاحکام القرآن (تفسیر قرطبی)، ج ۱، ص ۲۷۲.

۶- نهج البلاغه، شهیدی، خطبه ۲۱۶، ص ۲۵۰.

۷- کلینی، اصول کافی، جلد ۱، ص ۱۱۰.

۸- منابع زیر این روایت را نقل کرده‌اند:

مجلسی، بحارالانوار، موسسه الوفاء، بیروت، لبنان، جلد ۴۰، ص ۱۴۳.

ابراهیم بن محمد الثقفی الکوفی، الغارات، به تحقیق سید جلال الدین، سلسله انتشارات انجمن آثار ملی، جلد اول، صص ۱۱۱- ۱۱۰.

سفینه البحار، جلد اول، ص ۶۷۴ – چاپ قدیم.

طبقات ابن سعد، جلد ۳، ص ۲۷، چاپ بیروت.

انساب الاشراف، ۱: ۳۱۹.

تا آنجا که حافظه یاری می‌کند، راقم این سطور، اولین بار این روایت را در کتاب ولایت فقیه آیت‌الله منتظری مشاهده کرد، اما با توجه به عدم دسترسی به کتاب مذکور، منابع اصلی نقل گردید.

۹- شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، چاپ نجف، ج ۳، ص ۴۰، حدیث ۱۴۰.

بحارالانوار، جلد ۱۸، چاپ کمپانی، ص ۶۲۵.

۱۰- راه نجات از شر غلات، ص ۱۱۹.

۱۱- سیرت رسول الله، انتشارات خوارزمی، چاپ ۱۳۶۱، ص ۷۸۵ – ۷۹۷.

۱۲- نهج البلاغه، شهیدی، خطبه ۱۴۴، ص ۱۴۰.

۱۳- نهج البلاغه، شهیدی، خطبه ۱۴۶، ص ۱۴۲.

۱۴- شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص ۲۹۰.

۱۵- تسنیم، جلد ۳، ص ۱۹۷.

۱۶- تسنیم، جلد ۳، ص ۱۹۷.

۱۷- کلینی در کافی، داستان وفات امام یازدهم و فرزند نداشتن ایشان را در روایتى طولانى از احمدبن عبیدالله بن خاقان به شرح زیر گزارش کرده است:

«چون امام(حسن عسکری) بیمار شد، خلیفه نزد پدرم فرستاد که ابن الرضا بیمار شده و پدرم همان ساعت شب سوار شد و به دارالخلافه شتافت و شتابانه برگشت و پنج تن از خادمان امیرالمومنین با خود داشت که همه مورد وثوق بودند و از خواص به شمار می‌رفتند و نحریر در میان آنها بود (که از خواص خادمان خلیفه بود) و به آنها دستور داد در خانه حسن بمانند و خبر و حال او را خوب بفهمند و فرستاد نزد چند تن پزشک که نزد او رفت و آمد کنند و هر بام و شام او را معاینه کنند.

و چون دو سه روز گذشت خبر آوردند که ناتوان شده و دستور به پزشکان رسید که در خانه او بمانند و فرستاد قاضی القضات را احضار کرد و دستور داد ده تن از کسانی که میان اصحاب خود در دین و امانت و ورع به آنها وثوق دارد حاضر کند آنها را حاضر کرد و همه را به خانه‌ی حسن فرستاد و دستور داد شبانه روز در آن بمانند و آنجا ماندند تا آن حضرت وفات کرد و شهر سرمن رأی یک پارچه شیون و عزا شد و خلیفه فرستاد خانه او را بازرسی کردند و اتاق‌ها را بازدید نمودند و هرچه در آنها بود مهر کردند و دنبال پسر او گشت و زنانی که آبستنی را می‌فهمیدند آوردند و کنیزان او را بازرسی کردند و یکی از آنها گفت در یکی از کنیزان اثر حمل هست او را در اطاقی زندانی کردند و نحریر خادم را با یارانش و چند تن زن بر او گماشتند.

بعد از آن به تجهیز امام پرداختند، و بازارها را بستند و بنی هاشم و افسران و پدرم به دنبال جنازه او سوار شدند و شهر سرمن رأی در آن روز رستاخیز شد و چون او را آماده کردند خلیفه ابوعیسی پسر متوکل را فرستاد که بر او نماز بخواند و چون جنازه را بر زمین نهادند، ابوعیسی نزدیک او رفت و روی‌اش را باز کرد و او را به بنی هاشم و علویان و عباسیان و افسران و دفترداران و قاضیان و عدول وانمود کرد و گفت این حسن بن محمدبن علی بن محمدبن الرضا است که به مرگ خدایی در بستر خود مرده است و جمعی از خادمان امیرالمومنین و فلان و فلان از موثقین و قضات و فلان و فلان از پزشک ها بر بالین او بودند.

سپس روی آن حضرت را پوشید و دستور داد او را بر دارند و از میان خانه‌ی خودش او را برداشتند و در اطاقی که پدرش در آن دفن بود به خاک سپرده شد.

خلیفه و مردم در مقام بازرسی از پسر او بر آمدند و در خانه‌ها و اطاق‌ها بسیار گردش و بازرسی شد و از تقسیم ارث او خود داری شد و آنها هم که بر آن کنیزی که احتمال آبستنی داشت گماشته بودند در کار خود بودند تا روشن شد که حملی در کار نیست و چون روشن شد که حملی در کار نیست ارث او را میان مادرش و برادرش جعفر تقسیم کردند»

( کلینی، اصول کافی، ترجمه و شرح آیت‌الله محمد باقر کمره‌ای، انتشارات اسلامیه، ۱۳۷۹، جلد دوم، صص ۵۶۵- ۵۶۴).

این روایت در منابع زیر درج شده است:

مفید، الارشاد، ص ۳۳۸- ۳۳۹.

طبرسى، اعلام الورى، ص ۳۵۸- ۳۵۹.

أربلى، کشف الغمة، ج ۲، ص ۴۰۸- ۴۰۹.

مجلسى در جلاء العیون زیر عنوان: ذکر المهدى.

عباس قمى در منتهى الآمال نیز زیر همین عنوان آن را آورده‌اند.

نوشته‌شده در Uncategorized | بیان دیدگاه

دروغ پردازی خاورشناسان: زناشویی با خواهر و مادر در ایران باستان

نویسنده: دُکتر علیرضا شاهپور شهبازی

ویرایش و چکیده: خشایار رُخسانی

نزدیک به 2500 سال است که گذشتهنگارانِ باختر ایرانیان باستان را به زناشویی با خواهر و مادر (محارم) بدنام میکُنند. و این درهالی است که مردم ایران با چنین آیینی بیگانه بوده اند و دات های (قانون های) دینی و کشوری ایران چنین رفتاری را ناروا میدانستند. با اینهمه گُذشتهنگاران یونانی یا رومی که با آیین ایرانیان و زبان اوستایی و پهلوی آشنایی نداشته اند از 15 نمونه-ی تاریخی زناشویی با محارم نام بُرده اند، ولی بیشتر همین نمونه های تاریخی یا ریشه در کژبرداشتی (سوتفاهم) از درک آنها از واژگانِ دوپهلویی بوده است که آنها را به گُمراهی بُرده است و یا افسانه هایی هَستند که به سادگی میتوان دروغ بودن آنها را نشان داد و یا اگر براستی نمونه ای هم رخ داده باشد، آن مورد، بازتاب دهنده-ی رفتار یک خودکامه در ناسازگاری با قانون کشور و آیین های پسندیده در میان مردم بوده است که در چهارگوشه-ی جهان میتواند پیش بیایید و هیچ پیوندی با آیین ایرانیان و دین اشو زرتشت ندارد.

از راه بازنگری تاریخ نشان داده شُده است که در دوره-ی اشکانی سوای پذیرفتن یک مورد از زناشویی با محارم که آنهم سیاسی بوده است به چم (یعنی) زناشویی کنیز رومی «موزا» با پسرش فرهادک (فرهاد پنجم) پس از کشتن فرهاد چهارم که تنها انگیزه-ی سیاسی داشته است و نه دینی، دیگر نمونه های زناشویی با محارم بیشتر برآیند کژبرداشتی واژه-یِ یونانی «اَدِلفِه» است که در دوره-یِ یونانگرایی در ایران رسم شده بود و شاهان سلوکی و اشکانی در نوشته هایِ رسمی شان، «همسر» خود را با هدفِ خوشامدگویی (تعارف) «همسر و خواهر» (ادلفه) میخوانده اند به سُخن دیگر، در این دوره ها پاژنام (لقب) شهبانوی کشور «ادلفه» بوده است که «همسر و خواهر» شاه معنی می داده است. برای نمونه، هر کَس که اندکی با تاریخ آشنا باشد، میداند که «لائودیسه» همسر «آنتیوخوس سوم» دختر پادشاه ایرانی، مهرداد یکم و زادۀ پنتوس (در جنوب دریای سیاه) بود و هیچ پیوند نزدیکی، این زن را با «آنتیوخوس» سوم، که پسر «سلوکوس» دوم بود، نمیچسباند. با اینهمه «آنتیوخوس» در کتیبه های خود این «لائودیسه» را «خواهر و همسر» خود خوانده است. و «لائودیسه» هم در کتیبه ای «آنتیوخوس» را «برادر و همسر» خود نامیده است. اینگونه نوشتارهای کتیبه ای چیزی بیش از خوشامدگویی (تعارف) نیست و تنها جنبه-ی تشریفاتی داشته است، به این چم (یعنی) در دربار سلوکییان شهبانو از فردات های (امتیازهای) دختر شاه و فردات های زن شاه برخوردار میشده است.
نمونه دیگر داستانِ گشتاسپ در شاهنامه است ک برپایه-یِ یک داستان پهلوانی از پَهَلویِ اشکانی است. در داستان «ایادگار زریران»، از زن گشتاسپ به نام «همسر و خواهر» او نام برده شده است. این نهش (وضع) با توجه به اشکانی بودن زمان سُرودن «ایادگار زریران» بسیار فهمیدنی است، چه در آن زمان زبانزدها (اصطلاح ها) و واژگانِ یونانی رایج بوده و واژه-ی یونانی «خواهر و همسر» برای «شهبانو» رواج داشته است، بدون این که شهبانویِ یک پادشاه خواهر یا همسر او نیز بوده باشد.
رویهم رفته، ریشه-ی کژبرداشتی (سوتفاهم) زناشویی با محارم در ایران باستان را باید در درک نادُرُست از یک واژه-ی اوستایی به نام «خُوَئیت وَدَثَه» (پهلوی: خوئیتوک دس) جُستجو کرد که در آغاز به چم (معنی) زناشویی با خویشاوندان بوده است ولی سپس تر این واژه بدست برخی از موبدان زرتُشتی در پایان و پس از دوره-ی ساسانی و با هدف سیاسی یا ترس از ناپدید شُدن همبودگاه های (جامعه های) کوچک زرتشتی در میان ترسایان (مسیحیان) و مسلمانان به «زناشویی با محارم» واگردانده شُده است. واژه-ی «خُوَئیت وَدَثَه» یک واژه از زبان اوستایی است که چم (معنی) زناشویی با خویشاوندان را دارد، (همانند دختر عمو پسر عمو دختر دایی پسر دایی… ) ولی با اینهمه نه در اوستای کُهن و نه در گات های اشو زرتشت هیچ اشاره ای به این واژه نشده است. و زرتُشتیان با این واژه تا پایان دوره-ی ساسانی بیگانه بوده اند. نُخستین باری که با واژه-ی «خُوَئیت وَدَثَه» برمیخوریم در اوستای نوین در یسنای سیزدهم، بند ۲۸ است که در دوران ساسانی گردآوری شُد و برداشت تفسیر کُنندگان اوستا از این واژه «انجام کار نیک» بوده است بدون اینکه سرشت این «کار نیک» را روشن کُنند. سپس تر در پایان دوران ساسانی موبدانی که با زبان اوستایی آشنایی داشتند در هنگام برگردانِ اوستا به زبان پهلوی برای روا کردن آیین زناشویی با محارم، در تفسیر هایی که از اوستا بند 4 یسنای 44 میکردند، میکوشیدند که چنین برداشت های نادُرُستی را به آن بیافزایند. ایستادگی مردم در برابر چنین رسم ناشایستی سبب شده بود که برخی از موبدان خُشک مغز برای ارزش دادن به فتوایشان به ساختن افسانه های بی پایه-یِ آسمانی روی بیاورند، همانند زناشویی اهورامزدا با سپندارمذ (زمین) و پدیدار گشتن کیومرث از این زناشویی و جفت شدن کیومرث با مادرش اسپندارمذ (زمین)، و یا در تفسیر اوستا به سود این نوآیینی (بدعت) دستببرند. . پافشاری این بخشِ کوچک از مُوبدانِ خَشک مغز زرتشتی بر زناشویی با محارم در برابر آن بخش بزرگتر موبدان زرتشتی که همداستان (موافق) با چنین فتوایِ ناشایستی نبودند، سنجش پذیر است با رفتار آخوندهای شیعه که زناشویی گذرا (صیغه) را کار پسندیده و نیکو میپندارند، درهالیکه ملاهای سُنی چنین رفتاری را نشانگر روسپگیری میدانند.
شوربختانه بسیاری از پژوهشگران باختر و برخی از پژوهشگران ایرانی همانند «دوشن گیمن»، «آرتورکریستن سن» و منصور شکی (در حقوق خانواده در ایران باستان) با پُشتگرمی به برداشت های نادُرُست از روایت های برخی از اینگونه موبدان به بیراهه رفته اند و زناشویی با محارم را یک آیین روامند (عادی) در میان ایرانیان دانسته اند. راستی این است که مردم به هیچ روی به فتوای این دینکار (روحانی) خشک مغزی که چنین کار ناشایستی را روا میدانسته است، توجه نمیکردند، و همانگونه که پژوهشگر تاریخ «وست (West)» بیان داشته است، گواه آوری از این روایت ها و پاشن های (سندهای) دینی، بیهوده است چون که هیچ کدام از بُنمایه هایی که این دینکاران به آنها پُشتگرم بودند، ریشه در اوستای کُهن و گات های اشو زرتشت نداشتند.
همچنین پُشتگرمی پژوهشگران باختر همدوره-ی ما در بازکرد (تکرار) وجود آیین زناشوییِ با محارم در ایران باستان، بیشتر به گُزارش های گُذشتهنگاران یونانی و رومی است که نه ایران را از نزدیک دیده بودند و نه با آیین و زبان مردم ایران آشنایی داشتند. پاشن هایی (سندهایی) که گُذشتهنگاران باختر بر آنها تکیه میکُنند دربرگیرنده-ی سه دسته از سند هَستند. نُخُست سندهای فراگیر (کلی) که از وجود آیین خوئیت وَدَثَه در میان گروه های گوناگون هَنجُمَنی (اجتمایی) و خوبی های آن یاد میکُنند. سندهای دسته-ی دوم اشاره به وجود چنین آیینی در داستان های نمودناک (تمثیلی) دارد، برای نمونه در میان ایزدان، پهلوانان و شاهان افسانه ای، تا نیکو بودن این آیین را نشان دهد. پاشن های (سندهای) دسته-ی سوم ویژه-ی افراد تاریخی است که چنین آیینی را به آنها برمیبندند. در آنجا که وارسی درست بودن یا دروغ بودن سندهای دسته-ی نخست و دسته-ی دوم آسان نیست، زیرا بیشتر رونوشت برداری و بازکرد (تکرار) گفته های این یا آن گذشتهنگار یونانی بوده است که شنیده های خود را نگاشته اند، سندهای دسته-ی سوم را میتوان موشکافانه بررسی کرد.
از دریچه نگاه به ارزش این پاشن ها (سندها) که ایرانیان باستان را به زناشویی با محارم بدنام میکُنند، میتوان همگی آنها را چهار دسته بخشبندی کرد:
از دسته-ی نُخست، سراسر بدون ذره ای از راستی هَستند، مانند آنها که «زناشویی با محارم» را یک رسم گُسترده میدانند. اگر چنین بود، نسل ایرانی در همان آغاز ویران شُده بود و تباهی هَنجُمَنی (اجتمایی) از همان دوره-یِ هخامنشی، پیوندِ خانوادگی را درهم ریخته بود. اینگونه بازگویی ها برآیندِ اِرَنگ های (اتهام های) ناشی از بیزاری و دشمنی یکی دو نویسنده-ی نام آور است که دیگران با پُشتگرمی به گفته-ی آنها و یا با هدف چشم همچشمی با آنها، گفته هایشان را تکرار کرده اند. برای نمونه، نویسنده ای که در روم و یا مصر میزیست و از مَنِش و رسم های ایرانیان همدوره اش کوچکترین آگاهی نداشت، سُخن گُذشتهنگاری را که پیش از او میزیسته است را، یک گواهی برای راستی دانسته است. و از آنجا که در آن دوران درمیانِ گذشتهنگاران، زیاد هم رسم نبود که نام بُنمایه-ی (منبع) خود را ببرند، چنان مینمود که گفته های تکراریِ گُذشتهنگارانِ پیشین به کرده (عملا) سخن تازه و به گفته-یِ دیگر، سند دوگانَک (مضاعف) شُده باشند.
دسته-یِ دوم از شاهد ها- چه بیگانه و چه ایرانی- برپایه-یِ برگردانِ نادُرُستِ چند زبانزدِ (اصطلاح) و واژه-یِ ایرانی پدیدار گشته اند که دُرُست هوشیده نشده اند (فهیمده نشده اند).
دسته-یِ سوم از شاهدها، دروغ پردازی است. ولی دسته-ی چهارم، اندکی گواه از همسرگُزینی با محارم را دربر دارد که براستی رخ داده است، و در آن نمونه ها نیز هیچ ویژگی ایرانی در آنها نیست، وآنکه آیینی بوده است با پیشینه-ی بسیار کم که هالت نوآیینی (بدعتِ) آن بر رسمی بودن آن میچربیده است.
یک نمونه-ی برجسته از پنداربافی درباره-ی زناشویی با محارم در بازگویی یک مسیحی درباره-یِ یزدگرد دوم آمده است؛ بدینسان که یزدگرد دوم در هشتمین سال پادشاهی «دختر خود را که به همسری گرفته بود بکُشت.» شوربختانه گُذشتهنگاران نوین همانند «آرتو کریستن سن» نیز این بازگویی های بی پایه را به نام یک «راستی» پذیرفته اند. یک بررسی موشکافانه نشان میدهد که هنگامیکه یزدگرد دوم به پادشاهی رسید، بیشتر از پانزده سال نداشت (439-424 پیش از میلاد)، و او در سال هشتم از پادشاهی خود، بیست و سه سال بیشتر نداشت. پس چگونه یزدگرد دوم میتوانست در آن هنگام دختر خود را به همسری گرفته باشد، و سپس از دخترش بیزار شده و بگونه ایکه که او را بکشد؟ روشن است که این بازگویی تنها یک پنداربافی ناب است.
نمونه-یِ دیگر از اینگونه دروغ پردازی ها، داستان زناشویی کواذ (قباد) با دختر خود است. «تئوفانس بیزانسی» میگوید که «کاوس» پسر کواذ و برادر بزرگ انوشه روان از زناشویی کواذ با دخترش «سامبیکه» بوجود آمده بود. ولی «مارکوارت» نشان داده است که چنین امری از روزنِ گاهشماری (chronology) یا زمان بندی تاریخی درست نیست. از سوی دیگر تبری گفته است کواذ را خواهرش، از زندان فراری داد. ولی «پروکوپیوس بیزانسی» میگوید اینکار را همسر کواذ کرد. و گذشتهنگاران نوین با سر هم کردن این گزارش ها میگویند «کواذ را خواهرش فراری داد، که همسرش بود!.
همچنین گفته اند «بهرام چوبینه» با خواهر خود «گردیه» زناشویی کرد، که نادرستی این گزارش ریشه در کژبرداشتی (سوءتفاهم) از همانندی میان نام بهرام سیاوشان همسر راستین «گردیه» و نام بهرام چوبینه دارد.
برخی از نمونه هایی که گذشتهنگاران یونانی و رُمی به نام زناشویی با محارم از آنها یاد کرده اند، میتوانند زناشویی با دخترانی بوده باشند که یا در دربار پادشاهان بزرگ شده بودند و یا پادشاهان سرپرستی آنها را داشته اند و برای خوشامدگویی به آنها خواهر یا دختر یا مادر میگفتند، همانگونه که این رسم امروز نیز درمیان ما ایرانیان رواست که یک آدم کهن سال و ارجمند بدون هیچگونه چشمداشتی از یک دختر بیگانه که او را نمیشناسد، آن دختر را «دخترم یا خواهرم» بخواند. از اینرو میتوان گفت که زناشویی داریوش بزرگ با خواهر زاده-ی خود، یا داریوش دوم با دو خواهر خود و اردشیر دوم با دو دختر خود میتوانند برآیند چنین کژبرداشتی هایی نیر بوده باشند.
برآیند اینکه: تنها با پُشتگرمی به واژه-ی «خوئیتوک دس» در چند نَسک (کتاب) زرتشتی که درپایان دوران ساسانی نگاشته شده اند، و تنها با تکیه به گواهی های ناشی از برداشت های نادرست، نمیتوان پذیرفت که زناشویی در میان محارم در ایران باستان روا بوده است. و اگر دو چند موردی هم پیش آمده باشد، تنها ناشی از خودکامگی و شکستن قانون های کشور ایران بوده است و بس.

این نَسک (کتاب) ارزنده را میتوانید با دُنبال کردن پیوند زیر در فرمات «پی دی اف» نیز بارگیری کُنید:

http://www.divshare.com/download/17025867-9ad

سرآغاز:

دو هزار و پانسَد سال است که پُرسمان (مسئله-ی) زناشویی با محارم در میانِ ایرانیانِ باستان کشمکِش هایی را بر انگیخته و در فهمِ قانون هایِ دادیکی (حقوقی) و هَنجُمَنیِ (اجتمایی) نیاکانِ ما ابهام هایی را پدید آورده است. گروهی با پُشتگرمی به متن هایِ تاریخی، زناشوییِ ایرانیانِ کهن با نزدیکترین کسانشان را یک راستیِ انکار ناپذیر میپندارند، و برخی دیگر با نگرش به نیک مَنِشیِ بُلند بالایِ ایرانیانِ باستان و ارجی که آنها به قانون و دادیک های (حقوق) خانوادگی میگذاشته اند، چنان کاری را زاده-یِ اِرَنگِ (اتهام) بیگانگان و کج برداشتی (سؤتفاهم) پژوهشگرانِ باختر میدانند و میکوشند پدرانِ خود را از چنین بدنامی پاک نگهدارند. در این پژوهش، ما نخست تاریخچه ای از پژوهشهایِ پیشین را بدست میدهیم، آنگاه گواهی های نوشتاری را موشکافانه برمیرسیم، و سپس با نگرش به چند پُرسمانِ (مسئله-ی) ناشناخته، نشان خواهیم کرد که:
1. زناشویی با محارم در ایرانِ باستان روا نبوده است.
2. به رغم این ناروایی، چند نمونه-ی تاریخی از اینگونه زناشویی ها رخ داده است.
3. واژه-یِ خُوَئیت وَدَثَه (پهلوی: خوئیتوک دس) و ریختِ کتابی آن خوئیتودات که نُخُست چَم (معنی) «زناشویی با خویشاوندان» داشته است، و برابر با واژه هایی همانند «دختر، خویش و خواهر» بوده است، بر اثر کژبرداشتی (سؤ تعبیر) به واژه هایی واگردانده شُده است که به «زناشویی با محارم» تفسیر شده و مایة گمراهی گُذشتهنگارانِ مُلا لُغتی یونانی، رومی، ارمنی، مسیحی، مسلمان، و هتا زرتشتی گردیده است.

یکم: پژوهشهای پیشین

نخستین کسی که از میانِ اروپاییان به گُفتارِ همسرگُزینی با محارم در میان ایرانیانِ باستان پرداخت «بارنَبی بِریسِن» بود که در سال۱۵۹۰میلادی نَگیزشی (شرحی) برپایه-یِ نوشته هایِ یونانیان و رومیان نگاشت [1] و سپس تر چاپِ نخستین این نوشته، دیگر به دست نیامد. از آن پس در تاریخ های فلسفه و دین و نیز در تاریخ های همگانی نوشته-ی او با اَفزودگان (اضافات)، تکرار شد، تا اینکه «توماس هاید» در سال۱۷۰۰میلادی [2] و ا.ه.آنکتیل دوپرون در در سال۱۷۷۱ میلادی [3] اشاراتی از متن هایِ ایرانی و عربی برای این گُفتمان جُستند و بدان افزودند. در سال۱۸۲۰ که «ی.گ.رُد» نخستین نَسکِ (کتاب) پژوهشی را درباره آیین و باورهای دینی پارسیان و تیره هایِ خویشاوند نوشت [4]، دیگر پُرسمانِ زناشویی با محارم بخشی از گُفتمان هایِ وابسته به باورهایِ ایرانیان شده بود. اگرچه «آدلف راپ» و فردریخ اشپیگل کوشیدند که این نهاده (موضوع) را بر پایه-یِ دو گمانه زنی بویچارند (تعبیر کنند): «یکی این که همسرگُزینی با محارم تنها در میانِ نژادگان (اشراف) و پادشاهان ایرانی انجام میگرفته است و آن هم به فرنود (دلیل) توجه بسیار به نگهداری از پاکی خون و نگهداریِ رَخن (میراث) در خانواده؛ و دیگر این که بُنیاد این شیوه از زناشویی، ناآریایی و وابسته به مغان بومی بوده که به آریاییان رسیده است [5].»
برای نشان دادنِ زرتشتی بودنِ آیین همسرگُزینی با محارم «ویلهلم گایگر» آن پاشن ها (سندها) را دوباره بررسی کرد که وابسته به این نهاده (موضوع) بودند[6]. و بویژه یادآور شد که یکی از پارسا مردانِ (قدیسان) زرتشتی به نام ارداویراف سرافراز به زناشویی با هفت خواهر خود بوده است [7]. در همان زمان «پیزی» به سندهایِ وابسته به همسرگُزینی با محارم در افسانه هایِ پهلوانی ایران اشاره کرد [8] و «ر.فُن اِشتَکِل بِرگ» در اینباره یادآوری کرد [9] که داستان «ویس و رامین» سرتاسر بر پایه-یِ زناشویی «ویس» با برادرش «ویرو» استوار شده است [10].
این نوشتارها بر زرتشتیان بسیار گران آمد. نخست آنکه دین زرتشتی چه در ایران و چه در هندوستان نه چنین زناشویی را میشناخت، و نه آنرا میپذیرفت. به باور زرتشتیان «خوئیت ودثه» به چم (معنی) «زناشویی با نزدیکان/خویشان» است نه «زناشویی با محارم». به سُخن دیگر آنان نیز از چنین گُزاره ای همان را میهوشیدند ( میفهمیدند) که ایرانیان مسلمان، به چم (یعنی)، همسرگُزینی دختر عمو با پسر عمو، دختر خاله با پسر خاله و چیزی همانند این. به باور زرتُشتیان «زناشویی با محارم» بدنامی و افترایی زشت بود که نازرتشتیانِ بُت پرست و یا یهودی، مسیحی و مسلمان به ایرانیانِ باستان میزدند و چنین آیینی، بنیادِ تاریخی در میانِ آنها نداشته است. به همین فرنود (دلیل) یکی از بزرگترین دانشمندان زرتشتی، «دستور داراب پشوتن سنجانا» با دیدمانِ (نظریه-ی) گُذشتهنگارانِ باختر دراُفتاد و گُسستی در کار آنها پدید آوَرد [11]. در این میان فرهیخته ترین پژوهنده-یِ متون پهلوی، « ای. و. وِست،» نوشتار رسایی به نام «اندر چم (معنی) خوئیتوک دس» نوشت. ( این نوشتار که ۴۲ برگ دارد، پایه-ی کار همه-ی کسانی بوده است که سپس تر در این زمینه کار کرده اند و همین جا به آگاهی همگانی میرسانیم که سرچشمه-ی بُنیادین کار ما هم بوده است؛). و «وست» آنرا به گونه-ی افزوده ای بر متون پهلوی، پوشینه-ی دوم در سال ۱۸۸۲ چاپ کرد که دربرگیرنده-ی دادِستان دینیک و نامه های منوچهر می شد[12]. این نوشتار همه-یِ پُرسمان (مسئله) را در بر نداشت و تنها پاسخ « وست» به «دستور سنجانا» بود. و برای اینکه «وست» او را از این پاسخ خُرسند سازد، او همگی گُزارش هایی را که از نَسک های (کتاب هایِ) پهلوی و روایت هایِ زرتشتی میشناخت گرد آورد؛ و پژوهش «وست» چنان رسا و فراگیر است که هنوز کهنه نشده است [13]. ولی «دستور داراب پشوتن سنجانا» هم خاموش ننشست و نَسکی ( کتابی) در ردِ نوشتار «وست» نگاشت؛ از آنجا که این نَسک جنبه-یِ ستیزه جویانه داشت کامگار نیافتاد [14]. سپس تر نوشته-ی «جمشید کاوَسجی کاتراک» هم به همان سرنوشت دچار شد [15]. در رو در رویی با این نوشته ها، پژوهشگرانِ باختر چون «ه. هوبشمان»، «جیمز دارمستتر»، «ل. سی. کازارتلی»، « اِ. کوهن»، «امیل بِنوِنیست»، «فردیناند یوستی»، «کنستانتین اینوسترانتسف»، «ک. بارتولومه»، « آرتور کریستن سن»، «ث. و. کینگزمیل»، « ل. ه. گرای» و « اِ. کرنمان» از راه افزودنِ بُنمایه های (منبع های) زرتشتی و پارسیِ نوین به یاداشت هایِ تاریخی که باختر در دسترس داشت، باور به زناشویی با محارم در ایران باستان را استوار تر کردند [16].
در این میان پژوهشگر ایرانی علی اکبر مظاهری هم در نَسک (کتاب) خود به فرانسه فَرگردِ (فصل) همانندی را ویژه-یِ این جُستار کرد [17]. که سپس تر سعید نفیسی و دیگران از آن بهره بُردند [18]. از آن پس گاهگاهی پژوهشی در این زمینه شده است ولی کسی چیز تازه ای برای گفتن نیافته است و به بازکردِ (تکرار) گفته هایِ پیشین بسنده کرده اند [19].
ما در این نوشتار چنین نخواهیم کرد، وآنکه نُخست همگی پاشن های (سندهای) نوشتاری را بر در پیوند با این نهاده (موضوع) بخش بندی میکُنیم و ارزش هر دسته از سندها را برمیرسیم و سپس شَوَندِ (علت) دگرگونیِ چم (معنی) «خوئیت ودثه» از «ازدواج با خویشاوندان» به «ازدواج با محارم» را نشان می دهیم و سر انجام اشاره می کنیم که چنین وَرتیشی (تحولی) ویژه-یِ ایرانیان باستان نبوده است.

دوم: پاشن (سند) نوشتاری

بُنمایه هایِ (منبع های) نوشتاری درباره-یِ «زناشویی با محارم» در ایران باستان از روزنه-یِ سرچشمه-یِ روایت ها و یا به سُخن دیگر، بُنمایه هایِ اسنادی به چندین گروه بخش میشوند: یونانی، رومی، سریانی، مسلمان و زرتشتی. اگر ما تنها پاشن های (سندهای) یونانی و رومی و سریانی و مسلمان را میداشتیم، میتوانستیم بُنیادِ پُرسمانِ زناشویی با محارم را برآیند یک رَمژَکِ خواسته (خطای عمدی) یا ناخواسته-یِ نویسندگانِ ناآگاه بدانیم و با زدن اِرَنگِ (اتهام) «بدنامی» و«افترا»، آنها را رد کُنیم، ولی راستی این است که سندهایِ زرتشتی در پیوند با این نهاده (موضوع) دستکمی از گواهی های نازرتشتیان ندارد و به همین فرنود (دلیل) هیچ یک از گواهی ها را نمیتوان بدون کرویز (منطق) کنار گذاشت.
از دریچه-یِ آن نهاده ای (موضوعی) که این سندهایِ نوشتاری دربرگرفته اند، میتوان آنها را به سه دسته بخش کرد:
دسته-ی نُخست تنها سخن از«زناشویی با محارم» در میان این گروه و آن گروه هَنجُمَنی (اجتمایی) میراند و یا از خوبی های «خوئیت ودثه» یاد میکند. این «کلی گویی ها» بیشترین گواهی های نوشتاری را دربرمیگیرند.
دسته-یِ دوم را میتوان «موردهایِ نمودناک (تمثیلی) و افسانه ای» خواند و آن دربرگیرنده-یِ شاهدهایِ همسرگُزینی با محارم در میان ایزدان و پهلوانان و شاهانِ افسانه ای است، و هدف از بیان آنها، نیکو جلوه دادن چنان رسمی بوده است.
دسته-ی سوم ویژه-یِ شماری از افراد تاریخی است که «زناشویی با محارم» به آنها بربسته شُده است. در بررسی این سه دسته، بازشناسیِ (تشخیص) راست بُودنِ بازگویی هایِ دو گروهِ نُخست و دوم دشوار است، ولی درباره-یِ گروه سوم می توان به بازده-یِ کرویزی ( منطقی) رسید.

1) گواهان فراگیر (شاهدهایِ کلی)

در این دسته کُهنترین شاهدِ ما «آنتیس ثِنِس» (۴۴۴ تا ۳۷۱ پ. م.) است که مینویسد که «آلکی بیادِس آتنی» در پیروی از ایرانیان تا بدانجا رفت که «مانند آنان با مادر و خواهر و دختر خود همآغوشی کرد» [20]. پس از او «گزانتوس لودیایی» که همدوره-یِ اردشیر دوم بود، مینویسد: «مغان با مادر خود میخوابند و اگر بخواهند با خواهر و دختر خود نیز چنین میکنند. افزون برآن آنها آزادانه و به گونه-ی همباز (مشترک) از همسران شان بهره میبرند» [21].«کتزیاس» پزشکِ اردشیر دوم چنین داوید (ادعا کرد) که «ایرانیان با مادر خود آشکارا پیوندِ گُنی (جنسی) مییابند» [22]. «سوتیو» که از سال ۲۰۰ تا سال ۱۵۰ پیش از میلاد میزیسته است، میگوید: «ایرانیان مرده را نمی سوزانند- چنان که رسم پسندیده در روم بوده- ولی شرم ندارند از اینکه با مادر و خواهر خود جفت آیند» [23]. «کاتولوس» کمابیش که از سال ۸۴ تا سال ۵۴ پیش از میلاد زیسته است، بر «دین ناپاکِ ایرانیان» خرده میگیرد که «آنها روا میدارند مغان از جفت شدن مادر و پسر ببار آیند» [24]. «استرابو» که از سال ۶۳ پیش از میلاد تا سال۱۹ میلادی میزیست، میگوید: «در میان مغان، زناشویی ها اگر با مادر هم باشد، موردِ پَسندِ سنتهای نیاکان است» [25]. «فیلن اسکندرانی»، که از سال ۲۰ پیش از میلاد تا سال ۴۰ میلادی زندگی کرد، آورده است که: «نژادگانِ (نجبای) ایرانی با مادر خود زناشویی میکنند و پسرانی را که از چنین زناشویی ببار میآیند، بسیار ستوده و هتا- اگر گزارش دُرُست باشد- سزاوار پادشاهی میدانند» [26]. «کنتوس کوریتوس رفوس» کمابیش در سال ۷۰ میلادی نوشت که «در میان ایرانیان داشتنِ پیوندِ گُنی (جنسی) با فرزندانِ (دختران) خود رواست.» [27]. «پلوتارک» از سال ۴۶ تا سال ۱۲۰ میلادی میزیست؛ او که گلچین گُذشتهنگاران و نویسندگان پیشین بود و نَسک های (کتاب های) بسیاری درباره-یِ مردانِ نامی و نیز مَنِش های نیکو (moralia) برجای گذارده است، یک جا در ستایش از اسکندر میگوید که «وی همچنین به ایرانیان یاد داد که به جایِ زناشویی با مادرانشان به آنها ارج گذارند» [28]. و در جایی دیگر«پلوتارک» مینویسد که «پروشات» (پُر از شادی؛ نمونه-ی ایرانی پرسیانیس است)، مادر اردشیر دوم پسر خود را واداشت تا دخترش «استاتیرا» را به همسری بگیرد و هیچ پروایی (اعتنایی) به باورها و رسم های یونانیان نداشته باشد [29]. این پیشنهادِ «پروشات» به پسرش، بسیار شگفت انگیز است و ما به آن باز خواهیم گشت. «سکستوس ایمپریکوس»، که در سده دوم میلادی میزیست، نوشته است که «هَمسرگُزینی با مادر در میان ایرانیان رواست» [30]. «مینوسیوس فلیکس» کمابیش در سال ۱۲۰ میلادی نیز روا بودن زناشویی با مادر در میان ایرانیان را یادآوری کرده است [31]. و «تاتیان» کمابیش در سال ۱۷۰ میلادی نیز نیکو بودنِ این رفتار را در میان ایرانیان یادآوری میکُند [32]. «کلمنت اسکندرانی» می نویسد: «همینکه پسران ایرانی بزرگ میشوند، آنها به آتش وَرَنِ (شهوت) خود گردن میگردند، و همچون گُراز دایِتیک (وحشی) و با مادر و خواهر و زنان خود میخوابند و از همسر گُزینی های بیشمار در در زمان هایِ کوتاه هم نمیگُذَرَند» [33].

«باردیسانی (بردیسان)» که از سال ۱۵۴ تا سال۲۳۳ میلادی زیست، میگوید: «رسم مردان ایرانی این بود که با مادر و خواهر و دختر خود زناشویی کنند. این آیین تنها ویژه-یِ مغانِ ایرانی نبود، وآنکه همه-یِ آنانی هم که در بیرون از ایران میزیستند، همانند مغان ماد، مصر، فریژیه و غالاطیه، به همین راه میرفتند» [34].
«دیوژن» که آدم پُرآوازه ای بود و در زمان اردشیر پاپکان در اسکندریه میزیست، داوشِ (ادعای) «سوتیو» را بازگفته است [35]. «اُریگن» در همان دوران از «قانون ایرانی سُخن گفته است که زناشویی مادر با پسر و پدر با دختر را روا میدارد». و او میگوید: «از کلسوس (۱۷۰میلادی) در شگفتم که با بیان این قانون، ایرانیان را نژادی دارای الهام میداند» [36]. این گفته خود نشانی از برتری نژادی است که «اریگن» یادآوری کرده است. «کلمنت دروغین» که از سال ۳۵۰ تا سال ۴۰۰میلادی میزیست، میگوید: «میان ایرانیان رسم است که خواهر و دختر را به زنی بستانند». و او در ادامه میافزاید «برخی از مغان ایران به کوست های (نواحی) دیگر همانند خراسان، ماد و مصر و فریژیه و غالاطیه رفته اند و نیایِ آنان هنوز این رسم را نگه داشته اند و آن را چون اَپَرماندی (میراثی) به بازماندگانشان میسپارند» [37]. همین نهاده (موضوع) را به گونه-ی فراگیر تر و سر بسته تر «بازیل» هم آورده است که از سال ۳۳۰ تا سال ۳۷۹ میلادی میزیست [38]. «جان کریسُستُم» که در سال ۴۰۷ میلادی مُرد، نیز از جفت آمدن ایرانیان با مادر و خواهر خود یاد کرده است [39]. «ارمیا (جروم) قدیس» که از سال ۳۴۸ تا سال ۴۲۰ میلادی میزیست، داویده است (ادعا کرده است) که «برخی از پاترمانِ (ملت های) نیرومند که هَماوردِ (حریف) رومیان هَستند، همانند پارسیان و مادها و هندوان و حبشیان، با مادران و مادر بزرگان و دختران و دخترزادگانشان میخَسبند.» [40]. «تئودوره» (457-393 میلادی) گفته است: «پیشترها که پارسیان به سنت زَرَدَش (زرتشت) میرفتند، جفت شدن با مادر و خواهر و هتا دختر را روا میدانستند، ولی اکنون که به آیین ماهیگیر- حواری مسیح- در آمده اند، این قوانین زرتُشت را دور انداخته اند.» [41].
سوایِ این افراد، کسی که بیش از همه در اینباره سخن گفته است «آگاثیاس» گُذشتهنگار رومی و همدوره-ی انوشیروان دادگر است. وی با تاریخ و فرهنگ ایران بسیار آشنایی داشت و چکیده ای هم از نَسک (کتاب) «خداینامه» یا تاریخ رسمی دوره ساسانی را نوشت؛ نگارشِ چکیده-ی «خُداینامه» که از مهمترین بُنمایه های گُزارشی دوره-یِ ساسانی به شُمار میآید، برپایه-یِ ترجمه ای انجام گرفت که یکی از دوستانش از آن کتاب کرده بود [42]. «آگاثیاس» درباره آیین زناشویی ایرانیان می نویسد: «آیین مردم دورانِ باستانِ کوست های (ناحیه های) ایران همانند امروز نبود، نه در مورد مراسم دخمه نشینی مُردگان و نه در مورد آیین نابهنجار زناشویی. پارسیان امروز رسم بسیار شرم آوری دارند؛ آنها نه تنها بی هیچ ننگی با خواهر و برادرزادگان و خواهرزادگان خود جفت می آیند، وآنکه هتا پدر با دُختر میخوابد و از این هم بدتر… پسر هم با مادر میخُسبَد. این نوآیینی (بدعت) از این داستان سرچشمه میگیرد که «نِنیاس»، مادرش… «سمیرامیس» را از نفرت بکُشت که به او چشم دوخته بود…. به دید من، اگر این رسم را قانون میپذیرفت، «ننیاس» هرگز چنین کارِ دَردمَندی را نمیکرد… میگویند که اردشیر پسر داریوش هم بدین بلا دچار آمد چون مادرش «پروشات» میخواست با او بخوابد. اردشیر به کشتن او دست نزد، ولی او مادرش را با خشم و بیزاری از خود براند. چنان که گفتی آن آرزو نه درست بود و نه رسمِ همبودگاهِ (جامعه-ی) انسانی. ولی پارسیان امروزی کمابیش همه-ی آیین های گذشتگان را خوار میدارند و ندیده میگیرند و رسم های نوینی را در پیش گرفته اند که آنها را تنها نوآیینیِ (بدعت) ناباب میتوان نامید. و آنها در پیروی از این نوآیینی فریب آموزش های زرتُشت پسر اهورامزدا را خورده اند [43]. خواننده خود میتواند میزان فهم راستین و آشنایی «آگاثیاس» با آیین های دینی ایرانیان را از این دروغ آشکار دریابد، زیرا در هیچ یک از زمانها و در میان هیچ یک از بهدینان زرتشت پسر اهورامزدا خوانده نشده است.
از این گواهیِ «آگاثیاس» بر میآید که زناشویی با محارم نوآیینی (بدعت) شُمرده میشده است. پس از او هر کس که چیزی گفته است، بازکرد و تکرار همین نهاده (موضوع) است. سوای این، «فوتیوس بیزانسی»، که در سده نهم می زیست، با گواهی از «کتزیاس» گفته است که یکی از نژادگانِ (نجبای) پارسی در زمان داریوش دوم با خواهر خود زناشویی کرد [44]. «تری تخمه، Teritouchmes، برادر زن اردشیر دوم و داماد داریوش دوم، خواهری داشت از سوی پدر، «روشنک» نام، که زیباروی بود و در کمانگیری چیره دست و در ژوبین اندازی ماهر. تری تخمه بر وی دل باخت و با او بخُفت و از امستریس خواهرِ اردشیر جدا شد». در اینجا باید گواهی هایِ ارمنی را هم یادآوری کنیم که بیشتر وابسته به افسانه-یِ زروان هَستند که هیچ پیوند راستینی با زناشویی با محارم ندارند، ولی ارمنی ها آنها را نمونه-یِ چنین همسرگُزینی گرفته بودند. همگی این گواهی ها را «زهنر» در کتاب زروان با متن و ترجمه و تفسیر به دست داده است. و همچنین «الیشه» گُذشتهنگار ارمنی گفته است یزدگرد دوم درمیانِ فرمان هایی که برای پیروی از دین مزدایی به ارمنیان داد، زناشویی با محارم را هم پیشنهاد کرد [45].
دُرُست در پایانِ دوره-یِ ساسانی است که شاهدهایِ سریانی هم به پاشن های (سندهای) ما افزوده میشوند. بیشتر آنها در نَسک هایِ (کتاب های) قانونی ترسایان (مسیحیان) ایرانی آمده است. برای نمونه در قانوننامه-ی عیشوع بخت، مطران فارس، که در دوره-یِ خسرو پرویز نگاشته شده و سپس ویرایش داده شُده است، میخوانیم که «زناشویی با محارم ناهنجار است. هتا پیروان زرتشت هم با اکراه به چنین پیوندی تن در میدهند، و بیشتر آزمندیَ مَرد او را وامیدارد که برای گرفتن رخن (ارثیه) خواهر و یا مادر با او چنان کند.» [46]. داتنامه-ی (قانوننامه) مارآبا، که در پایان دوره-یِ ساسانی نوشته شُده است، زناشویی با محارم و همچنین همسرگُزینی مردی با زنِ برادرِ مُرده اش را رواندانسته است [47]. پدران مسیحی تا مدتی میگذاشتند ایرانیانی که به دین ترسایی گرویده، و همسرانِ آنها از محارم بودند، همسران خودشان را نگهد دارند؛ ولی قانوننامه-ی مارآبا این رفتار را سزوار ندانست و اینگونه نوکیشان ترسایی را به هِلِِش (طلاق) از همسران خویش وادار ساخت [48]. ولی آن رسم بر نیفتاد و تیموتة اول، از پدران مسیحی در دوره اسلامی، مسیحیان ترسایی را برای پیروی از آن نکوهش میکند [49] پس از اسلام، نویسندگانِ تاریخ و سنت، گاهگاهی به ایرانیان باستان تاخته اند که با خواهر و مادر و دختر خود زناشویی میکردند. «اینوسترانتسف»، «مظاهری»، «کریستن سن» و دیگران این موردها را از طبری، مسعودی، بیرونی و شهرستانی و دیگران بدست آورده و تفسیر کرده اند. و هتا در فقه، مواردی ویژه-ی رخن بردن ( ارث بردن) در اینگونه زناشویی ها وجود دارد [50]. برای نمونه «ارث المجوس» در باره-یِ رخن بُردن (ارث بردن) یا نبردن فرزندانی است که از زناشویی با محارم به پدید آمده اند. شاهدهایِ نَسک های (کتاب های) اسلامی به اندازه ای است که خود نوشتاری جداگانه میخواهد، ولی از آنجا که همه-ی آنها از دوران کُهن نمونه آوری میکُنند و هتا یک مورد هم از دوره-ی ساسانیان در آنها نیست، بازگفتنشان سودی ندارد. تنها یادآور میشویم که شیخ طوسی و شیخ مفید «روایت کرده اند که کَسی در نزد امام صادق به مجوسان دُشنام میگوید که «آنان با محارم خود زناشویی میکرده اند.» امام وی را از دشنام گویی بازمیدارد و به وی می گوید: «آیا نمی دانید که این امر در نزد مجوسان نکاح است؟ هر قومی میان نکاح و زنا ناسانی مینهد و نکاح هر گونه که باشد، تا زمانی که مردم خود را پایبند به نگهداری از پیمان خود بدانند، رو است.» [51].
همچنانکه پیشتر گفتیم، اگر تنها این گواهی هایِ یونانی، رومی، سریانی و اسلامی را میداشتیم، میتوانستیم بگوییم اینها همه سِپَزگی (تهمت) است. ولی ما نوشته هایی داریم که در دین و آداب زرتشتی با اهمیت بوده اند. و دُرُست در همین نوشته ها، ما شاهدهایِ فراوانی از زناشویی با محارم را مییابیم. نخست باید دانست که بیخ و بُن داستان بر سر واژه-یِ اوستایی «خوئیت ودثه» میچرخد که در پهلوی «خوئیتوک دس» بیان میشود، و گاهی هم «خوئیتوک دات» نوشته میشُده و آنرا خُوی دودَ میخوانده اند [52]. اگر این واژه را واکاوی کنیم می شود: «خوئی تو» به چمِ (خویش، وابسته). «بارتولومه»، ( ۱۸۵۸) یادآوری میکُند که «واژه-ی ًخویشً، با پَشک هایِ هَنجُمَنی (طبقه هایِ اجتماعی) ایران پیوند داشته است؛ به سُخن دیگر این ًخویشً، بیشتر برای خویشانِ نژادگان (نجبا)، به کار میرفته است و ًودثهًً به چم (به معنی) زناشویی است.» اگرچه برخی از زرتشتیان این سُخن را نمیپذیرند، و برای این واژه چم هایی (معنی هایی) همانند، کار نیک برای خدا، پیشنهاد میکنند، ولی این پیشنهاد آنها بی بُنیاد است. برای نمونه با سنجشِ «وَذو = زن»، پی میبریم که رویهم رفته خوئیت ودثه «زناشویی با بَستگان» یا «همسرگُزینی با خویشان/ نزدیکان» معنی می دهد، با آنکه خود این واژه در زبان پارسی کنونی رایج نیست، اگر میخواستیم یک همانندِ دُرُست برای آن برگُزینیم، میبایست چیزی همانند «خویش دودگی» بنویسیم و از آن چم (معنی) « افزودن بر خویشان از راه بستگی زناشویی » بیرون بکشیم. ولی گواهی های نوشتاری که آورده ایم و به ویژه آنچه از نَسک های (کتاب های) زرتشتی خواهیم آورد، سبب شده است که این واژه را «زناشویی با محارم» ترجمه کنند.
مهم این است که از واژه-یِ «خوئیت ودثه» در اوستای گوهری (اصیل) یاد نشده است. در گاثاها که سروده-یِ خود اشو زرتشت است، واژه خویتو، به چم (یعنی) «خود/خویش»، آمده است، ولی از «خویتو ودثه» هیچ گفته ای نیست [53]. اگرچه تاریخ نگارش بخشهایِ گوناگون اوستا روشن نیست، گاثاها را ما ازآن دوره ای میدانیم که کمی پیش از یک هزار سال پیش از زایش مسیح بوده است. و سپس تر به «یسنای هَپتَن» میرسیم که امروز برخی بر این باورند که آن هم از خود اشو زرتشت است [54]. و سپس «یشتهای کهن هائیتی» را داریم – چون مهر یشت، آبان یشت و زامیاد یشت – که شاید در دوره-یِ هخامنشی در آنها دست برده باشند ولی به هر روی در این جاها نیز هیچ رَد پایی از واژه-یِ «خوئیت ودثه» نمی بینیم. نُخستین جایی که از این واژه-ی دادیکی (حقوقی) یاد شده است در یسنای سیزدهم، بند ۲۸ است که می گوید: «من… خوئیت ودثه مقدس را میستایم که برترین و بهترین و نیکوترین چیزی است که موجود است و موجود خواهد بود، که اهورایی است و زرتشتی» [55]. همین نهاده (موضوع) در ویسپرد، سوم، بند ۱۸؛ گاه چهارم، بند ۸ و ویشتاسپ یشت، بند ۱۷ بدینگونه آمده است که «مردانی که خوئیت ودثه می کنند، با جوانانی که بهترین و خردمندترین هستند به یکجا میآیند.»
چنانکه «وست» می گوید: «در هیچ یک از این گُزاره ها چیزی را نمی بینیم که فردید (منظور) و سرشتِ چنین کار نیکو را بنمایاند» [55]. در جای دیگری که از «خوئیت ودثه» یاد شده است در بندهای ۳۵ و ۳۶ فرگردِ (فصل) هشتم وندیداد است [56] است که سفارش میکُند: «مُرده کشان پس از انجام وظیفه باید سر و تن را با شاش گاو و ورزاو بشویند و از شاش کسی استفاده نکنند مگر این که ازآنِ آن مرد و یا زنی باشد که خوئیت ودثه کرده باشد.»
باز می بینیم که در اینجا هم چم (مفهوم) راستینِ این واژه روشن نیست و تنها آشکار میکُند که هم مرد میتوانسته است آن «کار نیک» را بکند و هم زن (همانجا). از این شاهدها پیداست که تفسیر کُنندگانِ پهلویِ مَتن هایِ اوستایی نیز یک چم (معنی) ویژه و روشن از «کار نیک» درنیافته اند. ولی هنگامیکه تفسیر کُنندگان اوستایی بند ۴ یسنای ۴۴ را بیان میکُند دیگر جایی برای شک نمیماند. اینک برگردانِ این بخش از اوستا را همراه تفسیر آن دینکارِ (روحانی) را در دسترس شما میگذاریم که با زبان پهلوی آشنا بوده است، و ما آنرا در میان کمانک (پرانتز) گذاشته ایم و با وات (حرف) درشت تر آنرا نمایان کرده ایم [57].
چنین اندر همه-یِ جهان می سرایم: آنچه (او که اهورامزداست از آن خود کرد) خوب (خوئیتوک-دس) است. به یاری راستی، اهورامزدا میداند که این یکی (یعنی اسپندارمذ [- که در افسانه ها دختر اهورمزدا خوانده شده است- آن هم با یک بَرداشتِ سَروادیک (شاعرانه)، چنانکه در پایین یادخواهیم کرد.] را آفرید (که خوئیتوک دس انجام دهد). و از راه پدری بود که بِه مَنِش (وهومن) به دست او پروریده شد (یعنی از بهر پیروی از سرشتِ نیکِ آفریدگان، «خوئیتوک دس» بدست او انجام شد.) از این روست که وی، که دختر اوست، کار درست می کند اسپندارمذ (که بسیار نیک اندیش است)، (یعنی وی از خوئیتوک دس روی نگرداند). وی فریفته نشد (یعنی وی از خوئیتوک دس سر بازنزد چونکه) همه چیز را می بیند (یعنی آنچه را) که از آن اهورمزداست (به سُخن دیگر: از راهِ دین اهورمزدا وی به همه-یِ وظیفه ها و قانون ها میرسد).
همچنان که «وست» یادآوری کرده است: «همگی اشاره های این بخش به خوئیتوک دس را ترجمه کُنندگانِ پهلوی به آن افزوده اند که میخواستند انجام آنکار را سفارش کُنند، وگرنه، هیچ چیزی از آن اَفزودگان (اضافات) در متن اوستایی نیست. تنها این افزودگان (اضافات) نشان دهنده-ی این است که ترجمه کُنندگانِ پهلوی از خوئیتوک دس چُم (معنی) زناشویی پدر و دختر را فهمیده بوده اند.» [58] بی ارزشیِ کارِ این گونه تفسیرکُنندگان و ترجمه کُنندگانِ مُلا لغتی از اینجا پیداست که به گفته-ی برخی از آنان بخشی از اوستا که «دوباسروگد نَسک» نام داشت [59]، پُر بوده است از جزئیاتی درباره-ی خوئیتوک دس. ولی خوشبختانه چکیده-ی این نَسک در کتاب دادستان دینیک، ۹۴، بندهای ۱ تا ۱۱ موجود است و در آن کوچکترین اشاره ای به خوئیتوک دس نمی بینیم [60]
اینک می پردازیم به گواهی های دیگر. «کرتیر» مُوبدِ بزرگِ زمان بهرام دوم میگوید که از جمله کارهایی که او در سرتاسرِ جهانِ مزدایی برای پیشرفتِ دین مزدایی کرد یکی هم انجام دادنِ «بسیار خوئیتوک دس ها در همه جا بود.» [61]. در کتاب دینکرد چندین بار از خوئیتوک دس یاد شده است ولی در آنجا نیز همانندِ سخن «کرتیر»، چم (معنی) این واژه فراگیر (کلی) است و به نام یک کار مهم و نیکو سفارش شده است [62]. در سه جا اینگونه مینماید که چم (معنی) خوئیتوک دس، «زناشویی با محارم» است.
یکم) در دینکرد، کتاب نُهم، فرگرد ۴۱، بند ۲۷، است؛ در اینجا با نمونه آوری از بند هیجدهم «وَرَشتمانسَر» که نَسک اوستاست (و گم شده است)، آمده است: «برادری و خواهری را با آرزویِ زناشویی بر می انگیزانند تا با هماهنگی خوئیتوک دس انجام دهند.» [63]. در اینجا اگرچه گفته نشده است که آن دو با هم خوئیتوک دس کنند، وآنکه گفته است: «به همراه هم، با هماهنگی» ولی باز چم (معنی) واژه روشن نیست.
دوم) در دینکرد، کتاب نهم، فرگرد ۴۰، با نمونه آوری از فرگرد ۱۴ بغ نسک (که آن هم از دست رفته است) نگیزش هایِ (توضیح هایِ) رسایی آمده است که چکیده-ی آن بدین گونه میشود (خلاصه بغ نسک در دینکرد نهم- متون پهلوی، ج۴، ص۳۱۱ تا ۳۹۷- فصول ۴۷ تا ۵۹ ، مانده است. فرگرد ۱۴ در همان کتاب، بند ۶۰- متون پهلوی، ج۴، ص۳۶۴ و بعد- آمده است) :
هر آنچه به ازدیاد نسل بیانجامد نیکوست چنان که خوئیتوک دس ستوده است. پدری کردن خویشکای ای (وظیفه ای) والاست، و از خود و به خود افزودن شیوه-یِ دُرُست ازدیاد نسل است، و این خوئیتوک دس است و او که از شیوه-یِ دُرُستِ ازدیاد نسل پیروی میکُند خوئیتوک دس را ستوده است. تجربه نشان می دهد که از نسلهای خوب، زادگانِ خوبتری ببار می آیند، به چم اینکه با شِکوهِش (رعایت) پیوسته-ی خوئیتوک دس نسل ها بهتر می شوند. این نهاده (موضوع) را به شیوه-ی دیگری میتوانیم بگوییم، اسپندارمذ را در جایگاهِ دُختَرِ اهورمزدا میدانند چرا که خَرَد این یکی (اهورمزدا) دربرگیرنده-یِ همه-یِ«اندیشه هایِ بجا (آرمئیتی)» می شود. بر این پایه، خَرَد و آرمئیتی هر دو در درون اهورمزدا و اسپندارمذ هَستند، به سُخن دیگر، خَرَد ازآن اهورمزداست و آرمئیتی از آن اسپندارمذ، و «اندیشه های بجا» (آرمئیتی)»، برآیند خَرَد است؛ دُرُست همانند این که اسپندارمذ زاده اهورمزدا باشد. این یک سُخن روشنی است، بر این پایه که به دید کسی که خَرَد را با آرمئیتی پیوند میدهد، باید به اسپندارمذ به نام دختر اهورمزدا بنگرد. همچنانکه «وست» یادآور شُده است این گفته ها نیز نمادین (سمبلیک) هَستند؛ و با آنکه در این اشاره ها از واژه-یِ خوئیتوک دس، چم (معنی) «زناشویی با خویشاوندان» فهمیده میشود، ولی روشن نیست که اشاره-ی پایانی آن به پیوند پدری و دختریِ اهورمزدا و اسپندارمذ، فرنودی (دلیلی) بر زناشویی آن دو بوده باشد [64].
سوم) سومین نمونه را نیز دینکرد از فرگرد ۲۱، بغ نسک برداشته شده است که در آغاز به دید «وست» چنین چمی (معنی ای) داشته است که «دختری را به زناشویی پدری در میآورند چنان که زنی را به مردی دیگر می دهند.» و بدینسان، انگار که در اینجا اشاره ای به آیین خوئیتوک دس به معنی «زناشویی با محارم» شُده باشد [65]. ولی «وست» در ترجمه-یِ خودِ دینکرد پی بُرد که چم (معنی) این بخش با «زناشویی» پیوندی ندارد. از اینرو «وست» این بخش را چنین ترجمه کرد: «وی دخترش را از راه دختری به ضمانتِ پدرانة کسی میسپارد که وی به آن دختر، ارج گذاشتن به پدر را آموزش دهد» [66]. از آنجا که این نهاده (موضوع) را بسیاری از پژوهشگران در نیافته اند، آنها بر ترجمه-ی نُخستین «وست» تکیه کرده اند و به بیراهه رفته اند.
سوای این نمونه ها، در «ارداویرافنامه» آمده است که ارداویراف هر هفت خواهر خود را به زنی داشت و در معراج خود کسانی را دید که «خوئیتوک دس» انجام داده بودند و به جایگاه بالای مینویی دستیافته بودند [67]. همچنین در «مینوی خرد» میخوانیم که «خوئیتوک دس» از جمله کارهای بسیار ستوده است [68]. و در «بهمن یشت» میخوانیم که هتا در دوره-ی پُر آشوبِ چیرگیِ بیگانگان نیز «مرد راستین آیین دینی خوئیتوک دس را در خاندان خود پایدار میدارد» [69]. در فرگردِ ۱۹۵ کتاب سوم دینکرد آمده است که «خوئیتوک دس گناهان را پاک میکُند و تیرگی را می زداید» [70] و در فرگردِ (فصل) ۲۸۷ همان کتاب مزایای نیکِ چنین رفتاری نگیخته شُده است (شرح داده شده است) [71]. در فرگردی از کتاب ششم دینکرد، با نمونه آوری از گفته-ی دینکاران باستان آمده است که «اگر از آیین خوئیتوک دس پیروی نشود، تاریکی افزون گردد» (همانجا). در هفتمین کتاب دینکرد از اوستا نمونه آورده است که «مَشی یه و مشی یانه (زن و مرد نخستین که نامشان را به شیوه هایِ گوناگون نوشته اند.) به اراده-یِ اهورمزدا از تخمه گیومرت (کیومرث) ببار آمدند [72]. آنها خوب فرمانبُردای کردند؛ و از جمله آنها خوئیتوک دس کردند و به ازدیاد نسل پرداختند.» در همان کتاب از سُخن اشو زرتشت نمونه میآورد که «از میانِ کارهای نیک، خوئیتوک دس از همه بیشتر زُداینده-یِ تاریکی و اهریمنی است و باید آیین مند و بدست دینکارانِ بزرگ انجام پذیرد» [73]. و هنگامیکه خود اشو زرتشت چنین امری را سفارش کرد، بسیاری برآشفتند و بر او تاختند و این سفارش را رد کردند که: «بهترین نمونه-ی خوئیتوک دس میان پدر و دختر، و پسر و آن که او را زاده است، و خواهر و برادر است». [خواننده باید در اینجا به این پتکارش (اعتراض) بهدینان توجه کند که در ناسازگاری با فتوایی انجام گرفته است که به دید آنها ناپذیرفتنی بوده است]. در اینجا هم خوئیتوک دس موشکافانه چم «زناشویی با محارم» را دارد و جای هیچگونه شکی در آن نیست؛ تنها باید درنگریست که: دینکرد از این آیین به نام یک رسمی یاد میکُند که «در زمان باستان وجود داشته است » و نه به نام یک آیین روامند (عادی). در دادستان دینیک (فصل ۳۷، بند ۸۲؛ فصل ۶۴، بند ۶؛ فصل ۶۵، بند ۲؛ فصل ۷۷، بند ۴ و ۵) به زناشویی مشی یه و مشی یانه از راه خوئیتوک دس (برادر و خواهر) اشاره شده است [74]. و در فَرگَردِ ۲۷، بند ۶و ۷ و فرگَردِ ۲۸، بند ۱۹ آمده است که «خوئیتوک دس (به طور کلی) باید تا پایان جهان پایدار بماند، چونکه گُسترش آن نزد دیگران مایه-یِ بخشایش گرانترین گناهان خواهد بود» (همانجا). در کتاب «شایست نی شایست» میخوانیم که یکی از پدرانِ زرتشتی به نام «نَرسِه مهر برزین» سه فراز (جمله-ی) نیک گفته بوده است: یکی این که «خوئیتوک دس میتواند یک آدم ایراخته (محکوم) به مرگ را نجات دهد» [75]. و در گزیده هایِ «زادسپرم» آمده است که خوئیتوک دس یکی از سه سفارش هایِ اشو زرتشت به پیروانِ خود بوده است [76]. در «دادستانِ دینیک» می خوانیم که انجامِ خوئیتوک دس کاری بسیار نیکوست و از آن است که پیشرفت رسا در این جهان امکان پذیر میشود [77]. با این همه شاهد اگر دو گواهی سپسین را نمیداشتیم، باز میتوانستیم همه-ی اینها را اینگونه تفسیر کنیم که: بسیار خوب، خوئیتوک دس، به چم (معنی) زناشویی با خویشاوندان هم که باشد، کاری بسیار ستوده است و برای پایداری همبودگاهِ (جامعه-ی) ایرانی بسیار بُنیادین است. ولی با دو شاهدی که در پی خواهیم آورد، هیچ شکی نمیماند که فردید (منظور) دینکردِ سوم و «هیمیت اَشَه وهیشتان» (یعنی امید پسر اشو وهشت) از واژه-یِ خوئیتوک دس، «زناشویی با محارم» بوده است. اینک نُخستین گواه از کتاب دینکرد سوم، بند ۸۲ [78]: در اینجا یکی از موبدان با خاخامی یهودی درباره-ی خوبی هایِ خوئیتوک دس میجُستارد (بحث میکُند). (در ترجمه-یِ «دستور پشوتن سنجانا»، او این فرگَرد (فصل) را بند ۸۰ نوشته، و ترجمه-یِ او با ترجمه-یِ «وست» نمیخواند.) [79]. ترجمه های دیگری هم از این فرگرد کرده اند [80]. ما از برگردانِ «وست» بهره میبریم [ولی از فزودگان (زائده ها) چشم میپوشیم]: درباره-یِ تَک (حمله) سختی که یک یهودی از بهر رسم خوئیتوک دس به مُغی کرد، و پاسخی که آن دینکار از روی بُنمایه های (منبع های) دینی مزدایی به وی داد.
«بدان که… خوئیتوک دس همیاری و کمک مشترک مردم به یکدیگر است. خوئیتوک دس نامی است که [از خود دادن] (خویش دهشنه) میباشد، و مقام (گاه) آن در این است که پیوندِ بسیار استوار میان نژاد خویش و همگونه هایِ خود از راه نگهداری و پایدار کردنِ نفوذ اَشوکان (مقدس ها) ببار میآورد؛ برپایه-یِ سندها خوئیتوک دس میشود پیوند میانِ مردان و زنان از میان نژادِ خویش و با فردید (منظور) آمادگی و پیوستن به رستاخیز جهان. آن پیوندِ همبستگی، اگر بخواهیم بسیار روشنتر بگوییم، میانِ شُمار فراوانی از نژادهایِ خویشاوند انجام میگیرد یا بگونه ای پیوند با خویشان (نبانزدیشتانو) و در میان خویشان، و یا با خویشان نزدیک (نزدپدوندانو). و به دیدِ من از همه رساتر (کاملتر) پیوند سه گروه خویشان نزدیکتر (نزدپدونتر) است به چم (یعنی) پدر و دختر، و پسر و بوردارِ (زاینده-ی) او، و برادر و خواهر.» [واژه-یِ «زاینده» به جای مادر آمده است و امروز واژه-ی «باردار»، به جای «بوردار» و با چم آبستن مانده است].
در اینجا موبد برای نَگیزش (توضیح) این پُرسمان، سخنان موبد بزرگی را بازگویی میکند که داستان آفرینش و آدم نخستین را دربرگرفته است: «آفریدگار، سازنده-یِ همه چیز و همه کس است و زمین- اسپندارمذ- ساخته اوست و چون خودبخود مادینه (مؤنث) است دختر او بشُمارمیآید. و آفریدگار از اسپندارمذ، زنده- میرایِ گویا (گیومرتن/گیومرت/کیومرث) را آفرید که از تخمه او همه-یِ مردم تا روز رستاخیز بارخواهند آمد.»
«بدینسان است که چون یاریِ (آفریدگار که) پدر (است) از دختر (اسپندارمذ) فرزندی بار آورده است، این را میگویند خوئیتوک دس. باز در سندهایِ دینی آمده است که چون گیومرت از جهان میرفت، شُوسرِ (منی) او بر رویِ زمین (اسپندارمذ) افتاد، که مادرِ خود او بشُمارمیآمد، و از پیوند آن دو، مشی یه و مشی یانه با آرزوی بچه زایی باهم جفت آمدند، همانگونه که سرشتِ آفریدگان است؛ این را خوئیتوک دس برادر و خواهر گویند. و بسیاری جفت های دیگر از آنان ببار آمدند و هر جفتی همواره زن و مرد شدند، و همه-یِ مردمانی که تا کنون بوده اند، و اکنون هستند و در آینده خواهند بود، همه زاده-یِ خوئیتوک دس هَستند. از اینجاست که اینکار را قانون سفارش میکند، و هر جا اینکار انجام میشود، بازده اش ازدیاد نسل در آنجاست. و میگویم که دیوان دشمنان مردم اند، و نابودیشان از راه خوئیتوک دس انجام میگیرد (چونکه اینکار مایه آبادانی و تندرستی و افزونی است و برای دیوان، تنگی، خواری و ناتوانی میآورد.) و میگُویم هر چه فرزندان از نگاهِ تخمه و نژاد به بُنیادِ خود نزدیکتر باشند، خوش اندامی و تناوری و خردمندی و خوش مَنِشی و آزرم داری و برتری هنرها و تواناییها و دیگر ویژگی ها در آنها بیشتر است و از آنها بیشتر سهم میبرند و خُرسندی بیشتر دارند» (در اینجا مُوبد از زناشوییِ ناهمگون با بیزاری یادمیکُند و آن را چون جفت شدن سگ با گرگ و اسپ با خر میداند که بازده-یِ ناخوشایند ببار می آورد).
«و این است سودِ پاکِ نگهداری از نژاد. ما میگویم از آنچه که از خواهر و برادر ببار خواهد آمد، سه گونه مهربانی میرسد. یکی هنگامیکه فرزند، زاده-یِ برادر و برادر باشد؛ یکی دیگر هنگامیکه فرزند، زاده-یِ برادر و خواهر باشد، و یکی هنگامیکه فرزند، زاده-یِ خواهر و خواهر باشد (که در هر سه-ی این موردها فرزندان، مهربانی از دو سو میبرند و هنرها از دو سو میگیرند. این است چم بُنیادین (معنی اصلی) خوئیتوک دس. دیگر گفتارها ساخته-یِ افسانه پردازان است). و همچین، بدینگونه است نهش (وضع) آنان که از پدر و دُختر زاده شده اند و یا از پسر و مادر… و او که فرزندِ فرزند خود را میبیند، شادمان میشود هتا اگر که آن زاده، از تُخمه کسی باشد که از نژاد دیگر و از کشور دیگر باشد. و این هم مایه-ی شادی و خُرّمی است که مردی میبیند پسری که از دختر خود آورده است، برادر همان مادر هم میشود و او که از پیوند پسری با مادرش ببار آمده، برادر پدر خود هم میشود. سود این کارها بیشتر از زیانشان است و اگر کسی بگوید که چنین کاری اهریمنانه است [در اینجا خواننده به پَتکارش (اعتراض) در برابر این فتوای خشک و ناشایست توجه کند!]، باید گوشزد کرد که اگر زنی در شرمگاهش بیماری ای رخنه کند آیا بهتر نیست که برادرش یا پدرش یا فرزندش بدو دست زنند تا بیگانه ها؟ (و آیا این بهتر از آن نیست میانِ یک مردِ پارسی و یک زن رومی با کُوس و دُهُل اَروسی راه اندازند؟ آیا در خانه ماندن و با خویش خود ساختن، خویشتن داری و از خودگذشتگی نمیآورد؟ آیا از بیرون همسر ستاندن هزار آرزو و بویه و هوس های این جهانی را به دنبال ندارد؟ آیا با بیگانه بودن، دروغ و کلاهبرداری را افزون نمیکند و هوسرانی هایِ بیرون از خانه پیش نمیآید؟ آیا جُدایی، هِلِش (طلاق) و درگیری های خانوادگی در میان زن و مرد بیگانه به میان نمیآید؟ آیا در برابر زناشویی های دیگر، زناشویی هایِ خانوادگی هَمکَردِگی ( اشتراک مساعی)، دلجویی هایِ پیوسته و مهرورزی های بی پایان پدید نمیآورد؟ و اگر با همه-یِ اینها که گفتم باز کسی بگوید که این کار یک تباهی ننگین است [باز فرنود (دلیل) دیگری که مردم از فتواهای ناپذیرفتنی رویگردان بوده اند]، باید بگویم که (تباهی و بیشرمی به خودی خود وجود ندارد و استعاری است) برای نمونه ما و شما کسی را که برهنه در پیش دیدِ همگانی نمایان شود دشمن میداریم و ننگین می شماریم، ولی آنان که برهنه میزیند، چنین آدم برهنه ای را خوش اندام و زیبا میشُمارند. مگر نه این است که گروهی بینی کوفته را مایه زیبایی رخسار می دانند و برخی بینی بلند و عقابی را مایه-ی سرافرازی و نیکرویی؟ (همان مفهومی که ما در این چکامه (شعر) مییابیم: تو مو می بینی و من پیچش مو، تو ابرو من اشارت های ابرو) از این گذشته، زرسنج های (معیارهای) زیبایی و خوشگلی با دگرگون شدن زمان دگرگون میشوند. زمانی بود که هر کسی سرش را می تراشید گناهی مرتکب میشُد که شایسته-یِ مرگ بود. در آن زمان در کشور رسم نبود که مردم سرشان را بتراشند (بسنجید با نفرین، الهی سرت را بتراشند، که در شیراز هنوز با آرزوی شرمنده کردنِ آدم بدخواه میگویند)، ولی امروز فرزانه ای (حکیمی) را میشناسم که سُتُردن موی سرش را زیبا میداند و هتا کاری نیکو میشُمارد… برای ما آنکار نیک (خوئیتوک دس) سفارش الهی است، نگهدارنده نژاد است و مایه رسا شدن خاندان… زیانش کم است و سودش فراوان… و همه-ی نیاکان و پدران ما بر آن رفته اند و سود دیده اند… و اگر کسی بگوید که قانون این رسم را ناروا دانسته، و سپس تر گفته است: «آن را به کار نگیرید» [این یک فرنود (دلیل) دیگری است که قانون رسمی کشور ایران در آن زمان اینچنین کارهایی را ناشایست و ناروا میدانسته است]، هر کس که از چنان قانونی آگاه است، گو بپذیر، ما که نیستیم، ولی هر آدمِ آگاهی میداند که همه-یِ آگاهی ها از خوئیتوک دس برخاسته است زیرا که دانش ما از پیوند دو جزء می آید یکی دانش ذاتی و یکی دانش آموختنی، و روشن است که دانش ذاتی مادینه (مؤنث) است و دانش آموختنی نرینه (مذکر)، و از آنجا که هر دوی آنها آفریده-یِ آفریدگار هَستند، پس خواهر و برادرند؛ و هر چیز دیگری نیز که رسا (کامل) است، از پیوند خُرده ها (اجزاء) است که رسا شُده است، همانند آب که ماده است و آتش که نر است و این دو را خواهر و برادر میشُمارند» (که گرچه با هم نمی پیوندند ولی در تن آدمی به یکسان با هم جوش میخورند، چنانکه اگر در مغز آب زیادتر باشد، میپُوسد و اگر آتش زیادتر باشد میسوزد).
این بود طولانی ترین و استوارترین گواهِ نوشتاری زرتشتی برای رسم «زناشویی با محارم». خواننده خود میتواند به روشنی دریابد که پدافند پُر آب و تاب این موبد از این رسم، از اینرو نیازین (ضروری) بوده است که همان زمان هم این رسم سخت هدفِ سرزنش مردم بوده است، و تنها چند دینکار آن را سفارش کرده و شُمار کمی از مردم از آن پیروی میکردند. (نیاز به یادآوری است که چنین موردهایی را نیز در همبودگاه کنونی ایران داریم که برخی از دینکاران رسم صیغه و زناشویی گُذرا (موقت) را سفارش میکُنند، ولی سوای برخی از دینباوران که از این رسم پیروی میکُنند، این آیین مورد پسند همه-ی مردم نیست). راستی این است، در این تفسیرِ دور و دراز که گفتارهای ناسازگار (متناقض) را درهم آمیخته اند، بازشناسی آنها به سادگی امکان پذیر نیست. و از اینرو شُمار فراوانی از پژوهشگران که این گفتارها را سَرسَری و روبنایی خوانده اند، گول برخی از فراز ها (جمله ها) را خورده اند، و این لغزش ها را به همه-ی داستان خوئیتوک دس بربسته اند و آنرا بگونه-ی یک رسم همگانی وانمود کرده اند. (برای نمونه سعید نفیسی، دمناس، فرای، بوچی، دوشن گیمن و کریستن سن. هتا خدابیامرز منصور شکی هم در نوشتار «حقوق خانواده در ایران باستان»، دانشنامه ایرانی،ج۹، ص۱۸۴، به همین توهم دچار شده و نوشته است: «زناشویی با محارم، که در آغاز میان نژادگان (نجبای) بسیاری از پاترمان (ملل) رواج داشت، سپس تر در همگی تراز همبودگاهِ (جامعه-ی) ایرانی چه بالا و چه پایین بگونه-ی همگانی انجام میشُد؛ بسیاری از پادشاهان ایران خواهر و دختر خود را به زنی گرفتند،» این گونه گزافگویی های بی پروا بازده ای جز گمراهی خوانندگان ندارد هتا اگر هدف از نوشتن آنها جز دانشپژوهی چیز دیگری نباشد !).
درداتَکنامه-یِ (قانون نامه) رسمی دوره-یِ ساسانی کتاب هزار دواریها (ماتیگانِ هزار داتِستان) (چاپ و ترجمه آناهیت پریخانیان؛ پیشتر گفتارهای این کتاب را که درباره چنین آیین نامه هایی هَستند، منصور شکی در نوشتار زناشویی ساسانی آورده بود.) آمده است که اگر پدری رَخن (ارثیه) دختری را به دخترش داد و سپس او را به زنی گرفت، پس از مرگش آن زن از سهم اَپَرماندِ (ارث) همسری نیز برخوردار میشود [81]. و باز آمده است: اگر پدری دخترش را به زنی گرفت، پس از مُردنش آن دُختر تنها رخن (ارث) همسری میبَرَد (و نه ارث دو برابر) [82]. در همان کتاب حقوق خانواده در ایران باستان (بخش دوم، فصل ۱۸، سطرهای ۷تا ۱۲) اینگونه آمده است که اگر مردی پیمان بست که این سرمایه ده سال دیگر به پسر من میرسد به این سامه (شرط) که با دخترم زناشویی کند، ده سال دیگر آن مرد باید آن سرمایه را به آن پسر بسپارد، و اگر زناشویی آن دو زودتر انجام شُد، جابجایی خویشنیتاری (مالکیت) هم میتواند زودتر انجام گیرد، ولی اگر آن پسر از زناشویی سَر باززد، آن سرمایه به او سپُرده نخواهد شُد (همانجا).
آمدن این موردها در یک کتاب داتَکنامه-ی (قانون نامه-ی) رسمی، هیچ جای چون و چرا نمیگذارد. همینگونه است در میانِ موردهایی که در بازگویی هایِ موبد بزرگ زرتشتی همیت (اِمید) پسر اشو وهشت آمده است، (این موارد را پیشتر دمناس ترجمه و تفسیر کرده بود. ولی خود کتاب را «نزهت صفائی اصفهانی» در سال ۱۹۸۰ در کمبریج/ماساچوست چاپ کرد. «منصور شکی» هم در نوشتار «زناشویی ساسانی» از آن بهره گرفته بود) یکی از پرسش ها در پاسخ به این مورد است که اگر پسری که پیمانِ زناشویی با خواهرش بسته است یا سفارش پدر و مادر را برای اینکار پذیرفته است، ولی از انجام این پیمان سر باززَنَد چه باید کرد؟ [83]. پرسش دیگر در این مورد است که اگر مردی خواهر یا مادرش را به زنی بگیرد با اینکه امیدی برای بارگرفتنشان نباشد آیا آنها ثواب خوئیتوک خواهند بُرد یا نه؟ پاسخ، آری است؛ آنها ثواب خواهند بُرد [84]. پرسش دیگر در اینباره است که اگر کسی خوئیتوک دس کرد ولی سپس بر اثر پیری یا بیماری نتوانست خویشکاری (وظیفه-ی) خود را بجا آورد، چه باید کرد؟ [85]. این موردها، و موردهایی که شکستن پیمان خوئیتوک دس را گناه می داند، نشان میدهد که به دید تفسیر کُنندگان پایان دوره ساسانی، زناشویی با محارم کاری نیکو بوده است [86].
هتا پس از فروپاشی ساسانیان هم موبدانی بوده اند که از واژه-یِ خوئیتوک دس «زناشویی با محارم» را میهوشیدند (میفهمیده اند) و از آن به سختی پدافند میکردند، در هالیکه برخی دیگر با این رسم آشکارا درافُتاده بودند. گویاترین این درگیری ها در کتابی از بازگویی ها (یا فتواها) آمده است که نسخه-یِ دستنوشته-ی آن از سده شانزدهم میلادی است، ولی دستورهای آمده در آن، ازآن دوران بسیار کُهن تر است [87]. «وست» چکیده ای از آنرا بدست داده است که ما لُپ گُفتارش را می آوریم [در اینجا نیز برای پافشاری بر گفتار مهم، برخی فراز ها (جمله ها) را با وات های (حرف های) درشت تر می آوریم] :
بهترین کاری که یک کافر می تواند بکُند در آمدن به دین بهی است (یکی از بهترین دلیل هایی که پذیرفتن افراد نازرتشتی در همبودگاهِ بهدینان هنوز رسم و پذیرفته شُده بوده است.) و بهترین کاری که یک بهدین می تواند بکُند شکستن دیوان از راه خوئیتوک دس است. خود اهورمزدا نیز چنان کرده بود زیرا زمانی که زرتشت به پیشگاه او رسید و امشاسپندان را نزد او دید، اسپندارمذ را دید که دستی به گردن او داشت و چون اشو زرتُشت فرنود (دلیل) آنرا پرسید، اهورمزدا پاسخ داد: «این اسپندارمذ است که دختر من و کدبانوی جهان آسمانی من است و مادر موجودات». اشو زرتُشت گفت: «اگر کسی در جهان این چیزها را بگوید، خیلی ها را آشفته خواهد ساخت. چگونه است که تو، ای اهورمزدا، خودت هم در این باره همین ها را می گویی؟» اهورمزدا پاسخ داد: «ای زرتشت: این خود میبایستی برای مردم نیکوترین شیدان ها (نعمت ها) را بنماید! باری، هنگامیکه نخستین آفریدگانم «مشی یه» و «مشی یانه» اینکار را انجام دادند، شما نیز میبایست آن را انجام دهید! زیرا اگرچه مردمان از چنین رسمی روی گردانیده اند، نمیبایست روی گردانند (چونکه خوشبختی ها همه در نزدیکی و هم خونی است و همه-ی آسیب ها بر سر مردمان از آنجا میآید که مردان بیگانه میآیند و زنان (بهدین) را می گیرند)، (و همواره دختران ما را از راه به در می برند). (در اینجا اشاره است به فرود زرتشتیان در میانِ مردم مسلمان و یا مسیحی، آن چنان که برای نمونه در سیره شیخ ابو اسحق کازرونی میبینیم که از خانواده های زرتشتی برخاست و در سده چهارم بیشتر مردم کازرون را با کوشش هایی شگفت انگیز مسلمان کرد.)، (و ثواب خوئیتوک دس چنان است که جادوگر را هم از اعدام نجات می بخشد).
«در یکی از گفته های دینی آمده است که اهورمزدا چهار کار نیکو به زرتشت سفارش کرد… چهارم خوئیتوک دس با کسیکه وی را زاده است، یا با دختری یا با خواهری… زمانی که سوشیانس پدید آید، همه مردمان خوئیتوک دس میکنند و همه دیوان از معجزه خوئیتوک دس نابود می شوند.» برای نگیزش (توضیح) این گفتار آمده است که نمونه های یاد شده-یِ خوئیتوک دس دربرگیرنده-ی برادران و خواهران ناتنی و یا دختران زاییده شده بیرون از آیین زناشویی هم میشود [88]. و باز درمیان داستانی دراز و ساده نگرانه خَستو میشود (اعتراف میکُند) که جمشید چون مست بود با خواهر خود خوابید، ولی بیدرنگ نیکویی های خوئیتوک دس با بالاترین ویژگی ها بازگویی میشود و ثواب آن که بهشت خرم است، نوید داده میشود و در برابر آن، دوزخ کیفر کسی است که دیگران را از خوئیتوک دس بازمیدارد، زیرا «آنچه دیگران گناهی زشت میدانند در قانون ما پیرویی از دستورهای مزدایی است» [89]. «این هم در دین آمده است که: اشو زرتشت به اهورمزدا چنین گفت: به دیدِ من این کاری است ناخوب (وَدو) که میکنند؛ و خیلی شک برانگیز است که من باید خوئیتوک دس انجام دهم چنانکه گفتی اینکار در میان انسان ها به رسایی (کاملا) روا نیست، [اهورمزدا پاسخ می دهد که این کار مایه-ی فرگشتِ (تکامل) همه چیز است و نیازین (ضروری) است.] ».
هیچ یک از گواهی های ما فرهود (حقیقت) را اینگونه روشن بیان نکرده است: مردم به هیچ روی به فتوای این دینکار (روحانی) خشک مغزی که چنین کار ناشایستی را روا میدانسته است، توجه نمیکردند، و همانگونه که «وست» بیان داشته است، گواه آوری او از این روایت و آن سندِ دینی بیهوده است چون که هیچ کدام از بُنمایه هایی که این دینکار به آنها پُشتگرم بود، درست نیستند [90]. به همین فرنود (دلیل) در روایات پارسی، که در سده هفدهم نسخه برداری شده است، خوئیتوک دس هرگز چم (معنی) زناشویی با محارم را نمیدهد، وآنکه موبدان ایرانی در فتواهایی که برای زرتشتیان هند نوشته اند، خوئیتوک دس را کاری پُر ثواب دانسته اند، ولی آن را «پیوند میان عموزادگان و خاله زادگان» ترجمه کرده اند. و در پاسخ به این پُرسش که پیوند خانوادگی در خوئیتوک دس چگونه است، گفته اند: پیوند میان زادگان برادران و خواهران با هم بسیار خوب است. به سُخن دیگر، خوئیتوک دس به چم (معنی) زناشویی خویشاوندان با هم است و بس [91].

2) گواهی هایِ نمادین (سمبُلیک) و افسانه ای

یک دسته از گواهی های نوشتاریِ ما درباره خوئیتوک دس دربرگیرنده-یِ موردهایی است که برای همسرگُزینی با محارم در میان ایزدان، یا موجودات و افراد افسانه ای آورده اند و هدف از بیان آنها اُستوانش (اثبات) روا بودنِ چنین زناشویی هایی در میان انسان ها بوده است. شُمار این گواهی ها در سنجش با شاهد های فراگیر (کلی) بسیار کم و آنچه به دیدِ ما رسیده است اینگونه بازنموده میشود:
در تفسیری از یسنا که در دوره-یِ خسرو انوشه روان نوشته اند، آمده است که اورمزد با دختر خود اسپندارمذ خوئیت ودثه (پهلوی: خوئیتوک دس) کرد. گیومرتن (گیومرت/کیومرث) از این زناشویی زاده و خود با اسپندارمذ جفت آمد و نخستین مرد (مشی یه، مرتیه، مرد) و نخستین زن (مشی یانه، مرتیانه) از آنها ببار آمدند و از زناشویی آن دو، مردمان پدیدار شدند [92]. در یک کتیبه آرامی از دوره-یِ هخامنشی «دین مزدیسنی» به بانویی تشبیه شده است که هم خواهر و هم همسر بعل (برابر با اورمزد) است [93]. و در داستان سه موعود زرتشتی هم اثر چنین همسرگُزینی را بازجسته اند [94]. همچنین آورده اند که جمشید با خواهر همزادش زناشویی کرد و فریدون با دختر خود؛ و منوچهر از زناشویی خواهر و برادری ببار آمد (این داستان جمشید در وداها هم آمده است و بنابراین بسیار کُهن است. افزون برآن همگی این گُفتارها در تاریخ های اسلامی همانند طبری، مسعودی و مقدیسی هم آمده اند). و ارداویراف (که در سنت از زنده کنندگان دین مزدیسنی است) هفت خواهر خود را به زنی داشت و در معراج خود، در آسمان دوم روان کسانی را دید که خوئیتوک دس کرده بودند و کامرانی جاودانی یافته بودند. باز در «یادگار زریران»، که در بُنیادش یک سروده از دوره-یِ اشکانی بوده است، آمده است که گشتاسپ همسر خواهر خود هئوتسا (خوتوس) بود [95]. در شاهنامه و کتب دیگر آمده است که «هُمای»، دختر بهمن، زن او شد و داراب را از او زاد. بهمن پسری داشت به نام ساسان و :
دگر دختری داشت نامش همای هنرمند و با دانش و نیک رای
همی خواندندی ورا چهر زاد ز گیتی به دیدار او بود شاد
پدر در پذیرفتنش از نیکوی بدان دین که خوانی همی پهلوی
همای دل افروز تابنده ماه چنان بد که آبستن آمد ز شاه…
به بیماری اندر بمرد اردشیر (بهمن) همی بود بی کار تاج و سریر
همای آمد و تاج بر سر نهاد یکی راه و آیین دیگر نهاد…
نهانی پسر زاد و با کس نگفت همی داشت آن نیکویی در نهفت [96]

یک جا در شاهنامه داریم:
چو شاه جهان باز شد باز جای به پور مهین داد فرخ همای
(عجم را چنین بود آئین و داد!) سپه را به بستور فرخنده داد [97]
در نسخ شاهنامه مصرع های بیت دوم را پس و پیش کرده اند. صورت کنونی از ماست. متن «بُنداری» راستداشتِ (تصحیح) ما را میهاید ( تایید می کند): «و زوج ابنته هُمای من ابنه اسفندیار علی المله الفهلویه،» که نشان می دهد گُفتار درباره-ی زناشویی «هُمای» و «اسفندیار» است که- رسم عجم- بوده، نه دادن سپاه به بستور!) که همای خواهر اسفندیار و همسر او بود [روشن است که بُنمایه-ی بُنیادین (مآخذ اصلی) زناشویی «هُمای» با خویشاوندش را داشته است، ولی این یکی، زناشویی هُمای با گشتاسپ را پنداشته است، و دیگری با اسفندیار و سومی با بهمن.... این چنین است که افسانه ای مایه افسانه های دیگر میشود).
داستان «ویس» که همسر برادرش «ویرو» بود ولی دلباخته-ی «رامین» بود، بسیار پُرآوازه است (بُنیادِ این داستان هم به زمان اشکانیان باز می گردد- ر.ک. مینورسکی، ویس و رامین: داستانی اشکانی- برای نص موضوع رک. بالاتر، پانوشت). و داستان «سودابه» زن «کیکاوس» که دلباخته-ی ناپسری خود «سیاوش» شُد و برای فریفتن او، خواهرانش را به وی پیشکش کرد [98]. همه جا رایج است.
از آنجا که اینها همه نمونه های افسانه ای است، نمیتوان به هیچ یک از آنها اَپَستام کرد (اعتماد کرد)؛ تنها میتوان گفت که در اندیشه-ی مردم، چنین زناشویی هایی سرچشمه ای داشته است و راه پیدا کردن ریشه-ی آن، سنجش این آیین با گواهی های راستین تاریخی است
.
۳ ) نمونه های روشن تاریخی
من سرتاسر تاریخ ایران را بارها زیر و رو کرده ام و حدود پنجهزار سند یونانی، رومی، سریانی، چینی، عربی، پارسی، پهلوی، اوستایی و پارسی باستان را نقطه به نقطه خوانده ام و از میان آنها تنها پانزده مورد روشن تاریخی یافته ام که کسی به همسرگُزینی با محارم روی آورده است. هشت تای آن، ازآن دوره-یِ هخامنشی است، سه نمونه در دوره-ی اشکانی پیش آمده است و چهار مورد ازآن دوره-ی ساسانی است. در اینجا این موردها را می آورم و سپس به گفتار دیگر میپردازم به چم (یعنی) بازنمودنِ شَوَندِ (علت) چنین زناشویی ها و بازده های بدست آمده از چند کج برداشتی (سوءتعبیر).
به گفته-یِ «هرودت»، «کامبیز» به واژگونه-یِ قانون های کشور ایران با دو خواهر خود پیمان زناشویی بست؛ یکی «هئوتسا» و دیگری که نامش را نبرده است، «کتزیاس» که این داستان را به اشاره آورده است نام او را «رکسانا»- رئوخشنه – یا «روشنک» آورده است [99]. و داریوش بزرگ «فرَتَه گونَه» دُختر برادرِ خود «اَرتانَه» را به زنی گرفت [100]. برپایه-ی داوشِ (ادعای) «کتزیاس» داریوش دوم خواهر خود «پروشات» را به زنی گرفت [101]. و به گفته-یِ «پلوتارخ» اردشیر دوم با دو دختر خود زناشویی کرد [102]. همچنین گفته اند که «تری تخمه» از سرداران پارسی با خواهر خود «رئوخشنه» (روشنک) زناشویی کرد [103]. و اردشیر سوم خواهر خود «هئوتسا» را به زنی گرفت [104]. و سرانجام این که داریوش سوم [105] همسر خواهر خود «استاتیرا» بود [106]. و یکی از سرداران او مادر خود را به زنی داشت [107].
برای دوره اشکانی نیز موردهای روشنی سراغ داده اند. برای نمونه در گُزارش ها داویده اند (ادعا کرده اند) «فرهادک» (فرهاد پنجم) که فرزندِ فرهادِ چهارم و کنیز ایتالیایی او به نام «موزا (Musa)» بود، با مادر خود «موزا» زناشویی کرد [108]. در یک گزارش کیهانشناسی به زبان بابلی و دبیره-ی (خط) میخی وابسته به سال ۲۳۶ تاریخ سلوکی (برابر با ۷۵ ق م) این گونه آمده است: «نوشته شد» در سال ۱۷۲ از تاریخ اشکانی [ که برابر است با ] ۲۳۶، در دورانِ ارشک شاه و «اسپبرز» (Ispubarza) شهبانو و خواهر او، چنانکه گفتی شاه اشکانی خواهر خود را به همسری پذیرفته بوده است [109]. همچنین یک فروَرتَکِ (طومار) اشکانی به زبان یونانی که در اورامانِ کردستان یافته اند با این جمله آغاز میشود: «در دوران فرمانروایی شاه شاهان،« ارشک»، نیکوکار، دادگر، نامدار و یونان دوست، و [ آنِ ] شهبانو، «سیاکَه (Siace)»، که هم همسرش است و هم خواهرش از سوی پدر، و «آریازاته (Aryazate)»… دختر پادشاه بزرگ تیگران که نیز همسرش است، و «آزاته (Azate)،» همسر [ شاه] و خواهر او از سوی پدر، در سال ۲۲۵ در ماه اپلئیوس (Apellaeus)… این سند در پیش گواهان نوشته آمد» [110]. در اینجا چنان مینماید که پادشاه اشکانی سه زن داشته است که دو تای آنها خواهران او بوده اند (این یک برداشت همگانی است و از همان زمانِ چاپ، نوشتارِ «مینز» پذیرفته شده است).
از دوره-یِ ساسانی موردهایِ پُرشماری داریم. در کتیبه سه زبانه «شاپور» یکم بر دیوار بنای هخامنشی در نقش رستم (که به نادُرُست به کعبه زرتشت پُرآوازه شده است) آمده است که «شاپور» برای عده ای آمرزش خواست و به گروهی خیریه بخشید. در میان آنان از [دینَک، شهبانوِ شهبانو ها] یاد شده است که [خواهر شاه اردشیر] بود، و از [دخترمان شهبانوِ شهبانو ها آدُر اناهید] سخن رفته است. این نام ها سبب شد که برخی «دینَک» را خواهر و همسر اردشیر بدانند و «آدر اناهید» را دختر و همسر شاپور [111]. ولی چنانکه «ماریق»، «هارماتا» و «ژینو» نشان داده اند این انتسابها از نمونه-ی پنداربافی است [112]. همچنین گفته اند «بهرام چوبینه» با خواهر خود «گردیه» زناشویی کرد، ولی این گزارش نیز امکان دارد که ناشی از کژبرداشتی (سوءتفاهم) باشد [113]. این گُزارش در بُنمایه های دیگر نیامده است و به دید ما این زناشویی از کژبرداشتی (سوءتفاهم) یک راوی داستان پیدار شده است. یکی از سرداران ایران در زمان «هرمزد» چهارم بهرام پسرِ سیاوش (بهرام سیاوشان) بود که به همراه «بهرام چوبینه» به جنگ با « ترکان »« هیاطله » فرستاده شد [114]. و به همراه او هم بشورید [115] و پس از برتخت نشستن «بهرام چوبینه»، «بهرام سیاوشان» برای دستگیری خسرو پرویز به دُنبال او رفت. ولی «بهرام سیاوشان» فریب «بندو» دایی «خسرو پرویز» را خورد که با «خُسرو پرویز» در دیر ترسایان پناه گرفته بود. و «خُسرو پرویز» توانست به روم بگُریزد، ولی خود «بندو» بدست «بهرام سیاوشان» گرفتار شد. «بهرام سیاوشان» «بندو» را نزد «بهرام چوبین» آورد و به دستور او بندو را زندان کردند. سپس تر بهرام سیاوشان زمینه-ی گریز «بندو» از زندان را فراهم آورد. پس از اینکه همسر بهرام سیاوشان از این ماجرا بو بُرد، او بهرام چوبینه را در جریان داستان گذاشت. بهرام چوبینه هم بهرام سیاوشان را با تدبیری ماهرانه کشت [116]. اکنون باید دانست که زن بهرام سیاوشان خواهر بهرام چوبینه بوده است [117]. اگر چه نام این خواهر را نبرده اند، اما از همه-یِ نشانه ها برمیآید که وی همان «گردیه» نامور بوده است که شاید به فرنود (دلیل) کشته شدن شوهرش، او با بهرام چوبینه سر ناسازگاری گذاشت [118]. و سپس تر «گردیه» زن خسرو پرویز شد. شاید در آغاز، که در آن روایت گُزارش شُده است که: « گردیه زنِ بهرام بود»، در آنجا، سخن از بهرام سیاوشان بوده است، و نه از بهرام چوبینه. و سپس تر گویا این گُزارش دست به دست گشته و در آن دستبُرده شده است. ولی به روشنی گُزارش کرده اند که «مهران گشنسپ» از بزرگانِ دربار خسروپرویز با خواهر خود پیوند زناشویی داشت که پس از پذیرفتن دین ترسایی، او را هِلانده است ( طلاق داده است) [119]. و همچنین داویده اند (ادعا کرده اند) که یزدگرد دوم در هشتمین سال پادشاهی خود «دختر خویش را که به همسری گرفته بود بکُشت» [120]. و کواذ (قباد) دخترش «سامبیکه» را به زنی گرفت و از او «کاوس» زاده شد [121].

سوم: بررسی سُخن سنجانه-یِ (انتقادانه-یِ) گواهی ها

ما باری دیگر یاد آور میشویم که « سُخن سنجی از بُنمایه ها (انتقاد از منبع های گزارشی) » با رد کردنِ « فله ایِ بُنمایه ها» ناسانی دارد. بسیاری از نویسندگان با گفته هایی چون «بیگانگان ناآگاه از آداب و آیین ایرانی بوده اند» و یا «دشمنان ایران می خواستند ما را خوار کنند» و یا « بیگانگان چم ( معنی) واژگانِ اوستایی را نهوشیده اند (نفهمیده اند)»، همه-یِ بُنمایه های تاریخی را که مورد پسندشان نباشد، به نام نمونه هایی از «دُروغگویی» و « بدخواهی» رد میکُنند. ولی این شیوه-ی رد کردنِ گواهی ها، به جُز ریشخند چیزی برای ما ببار نمیآورد. این نوشتار نخستین کوششِ پژوهشی برای ارزیابی این نهاده (موضوع) است که همزمان در میان اینگونه کارها بیمانند است.
هر کس که گواهی های بیگانگان و پاشن های (سندهای) خودی را خوب وارَسَد، در مییابد که گُفتار آنها از چهار هالت بیرون نیست:
دسته-ی نُخست، سراسر بدون ذره ای از راستی هَستند، مانند آنها که «زناشویی با محارم» را یک رسم گُسترده میدانند. اگر چنین بود، نسل ایرانی در همان آغاز ویران شُده بود و تباهی هَنجُمَنی (اجتمایی) از همان دوره-یِ هخامنشی، پیوندِ خانوادگی را درهم ریخته بود. اینگونه بازگویی ها برآیندِ اِرَنگ های (اتهام های) ناشی از بیزاری و دشمنی یکی دو نویسنده-ی نام آور است که دیگران با پُشتگرمی به گفته-ی آنها و یا با هدف چشم همچشمی با آنها، گفته هایشان را تکرار کرده اند. برای نمونه، نویسنده ای که در روم و یا مصر میزیست و از مَنِش و رسم های ایرانیان همدوره اش کوچکترین آگاهی نداشت، سُخن گُذشتهنگاری را که پیش از او میزیسته است را، یک گواهی برای راستی دانسته است. و از آنجا که در آن دوران درمیانِ گذشتهنگاران، زیاد هم رسم نبود که نام بُنمایه-ی (منبع) خود را ببرند، چنان مینمود که گفته هایِ تکراریِ گُذشتهنگاران پیشین به کرده (عملا) سخن تازه و به گفته-یِ دیگر، سند دوگانَک (مضاعف) شُده باشند.
دسته-یِ دوم از شاهد ها- چه بیگانه و چه ایرانی- برپایه-یِ برگردانِ نادُرُستِ چند زبانزدِ (اصطلاح) و واژه-یِ ایرانی پدیدار گشته اند که دُرُست هوشیده نشده اند (فهمیده نشده اند) و ما در زیر نمونه هایی از آنها را ارایه میدهیم.
دسته-یِ سوم از شاهدها، دروغ پردازی است و ما نمونه های آنرا هم خواهیم آورد. ولی دسته-ی چهارم اندکی گواه از همسرگُزینی با محارم دربر دارد که براستی رخ داده است، و در آن نمونه ها نیز خواهیم دید که هیچ ویژگی ایرانی در آنها نیست، وآنکه آیینی بوده است با پیشینه-ی بسیار کم که هالت نوآیینی (بدعتِ) آن بر رسمی بودن آن میچربید.

زناشویی با محارم در ایران باستان روا نبوده است
این گفتار به کُمک سه فرنود ( دلیل) روشن میشود: نُخست اینکه تاریخ راستین ایران چنین رسمی را ناروا میدانسته است؛ دوم در چند جا که به روشنی روا بودن آن سفارش شده است، پیداست که آشکارا در ناسازگاری با خواست مردم فتوا داده شده است، و سوم وجود آن واژه-ی دادیکی (حقوقی) و رسمی است که برای این آهنگ بکاربرده شده است، به چم (یعنی) «خوئیت ودثه» (خوئیتوک دس) که چم (معنی) راستین آن «زناشویی در خود دوده» یا «زناشویی میانِ خویشاوندان» است، همچنانکه در میان بسیاری از مردم جهان نیز یک رسم ستوده ای است.
شکی نیست که نخستین شاهدِ تاریخی این چنین زناشویی، همسرگُزینی کامبیز هخامنشی با هر دو خواهرش است. هر کس که داستان این زناشویی را موشکافانه بخواند بیگمان میشود که خود کامبیز آغاز کننده-یِ این رسم بوده است، و ایرانیان سراسر (به کُلی) با آن بیگانه بوده اند. و اگر هم کسی دیگر اینکار را کرده است، به پیروی از کامبیز بوده است. داستان کامبیز بگفته-یِ هرودت یونانی که دو نسل پس از او میزیست، بدینگونه است:
پس از کورش بزرگ پسر بزرگ او کامبیز به پادشاهی نشست. وی مردی بود خودسر و کینه جو و بسیار سنگدل. نُخستین کاری که او کرد این بود که تنها برادر خود بردیه (بُرزو) را که جوانی دلاور و ستوده بود پنهانی کُشت تا مبادا روزی بر او بشورد و پادشاهی را از او بگیرد؛ سپس کامبیز به خواهر خود «هئوتسا» دل باخت و بر آن شد که او را به همسری بگیرد. نیاز به یادآوری است که یک چنین زناشویی برای آزادگان ایرانی پیشینه نداشت. از اینرو کامبیز ناچار شد قانون کشور پارس را بشکند تا بر خواست خود دست یابد. (در اینجا نیاز است که خوانندگان به این دو جمله توجه کنند). یکی از خویشکاری های (وظیفه های) پادشاه ایران این بود که در کارهای مهم با «داوران شاهی» و «نژادگان (اشراف) ایرانی» رای زند و از آنان راهنمایی خواهد. «داوران شاهی» هفت تن از آزادگان بودند که برای سِگالش دادن (مشورت دادن) به شاه و بازداشتن او از کارهای زیانبار برگزیده میشُدند و تا هنگامی که گناهی از آنان سر نزده بود، جاه و ارجشان به جای میماند. کامبیز که از دل باختن به خواهر خود نزد ایرانیان شرم داشت، از «داوران شاهی» خواست تا نگاه کنند و ببینند که آیا قانونی هست که زناشوییِ برادر با خواهر خود روا داند یا نه؟ داوران که مردانی پاک و ناموس خواهی بودند، ولی از زود خشمی و تندخویی کامبیز آگاهی داشتند، خواستند بی آنکه قانون کشور پارس را به دروغ بیالایند خود را از خشم کامبیز دور نگهدارند.
پس بدو چنین گفتند: «قانون های ایرانی را نیک نگریستیم، هیچ قانونی نیست که زناشویی برادر با خواهرش را روا داند، ولی قانونی هست که میگوید شاه ایران در انجام دادن هر چه دلپذیرش آید آزاد است». چنین بود پاسخ خردمندان و داورانِ شاهی. و کامبیز بی درنگ «هئوتسا» را به زنی گرفت. ولی اندک زمانی پس از آن، او دومین خواهر خود را هم که « نامش رئوخشنه، روشنک بود» به همسری گرفت و بدینسان راه را برای خودسران سپسین تاریخ باز کرد. و همین که این رسم، زشتی خود را نزد کسانی همانند او از دست داد، تکرارش بی سِپُژ ( بی مانع) شد [122]. ولی همه-یِ آنان فراموش کردند که «هیچ قانون ایرانی» وجود نداشت که چنین زناشویی را روا داند؛ و کامبیز، که فرهنگ عیلامی را پذیرفته بود، به پیروی از رسم عیلامی پایه-ی چنین نوآیینی (بدعتی)» را گذاشت [123].
هرکس که تاریخ ایران را موشکافانه بخواند به گُفتارهای دیگری بر میخورد که نتیجه بالا را میهاید (تایید می کند). بیش از یکسَد و بیست نویسنده-یِ یونانی، رومی، سریانی، یهودی، ارمنی همزمانِ هخامنشیان، اشکانیان، ساسانیان بوده اند، و از میان آنان چند تن آداب و رسم ها و قوانین ایرانی را به خوبی می شناخته و بازنموده اند (توصیف کرده اند). در میان این چند تَن میتوان از هرودت، گزنفن، افلاطون، ارسطو، استرابن، آمیانوس مارسلینوس، پروکوپیوس، نیتوفیلاکتوس، و از میان یهودیان اِستِر و نِحمیا نام بُرد؛ ولی هیچ کدام از آنان نگفته اند که زناشویی با محارم در ایران رسم بوده است (هرودت تنها از داستان کامبیز و آن هم بگونه ای که دیدیم یاد می کند). اگر چنان رسمی در ایران «گُسترده» بود، امکان نداشت که این نویسندگان از آن ناآگاه بوده باشند.
بُرنَده تر از اینها، نَسک های (کتاب های) زرتشتی است. در گاتاها و اوستایِ کُهن و بُنیادین هرگز یادی از «خوئیت ودثه» نیست. در واپسین اوستایی هم که در پایان گردآوری شُد و نَسک ها و بازگویی های سپسین هم که به آنها افزوده شُدند تا برسیم به پایان دوره-یِ ساسانی، هیچ گُزارشی از این «خوئیت ودثه» نمی بینیم که به چم «زناشویی با محارم» بوده باشد. تنها در پایانِ دوره-یِ ساسانی و آغاز دوره-یِ اسلامی شاهد انکار ناپذیر داریم که برخی چنین زناشویی هایی را ستوده اند، و برخی بسیار نکوهیده اند. هنگامیکه در لابه لای این بازگویی ها درمینگریم، خوب می بینیم که آن گروه که «خوئیت ودثه» را به چم «زناشویی با محارم» گرفته اند، شُمار کمی دینکار (روحانی) بوده اند که میترسیدند زرتشتیان از راه زناشویی با بیگانگان به نابودی گرایند. در پایانِ دوره-یِ ساسانی در برخی نیسنگ ها (منطقه ها) از ایران دین ترسایی (مسیحی) و مانوی به اندازه ای رایج شده بود که همبودگاه های (جامعه های) کوچک زرتشتی در کوست های (ناحیه های) دور افتاده در آستانه-ی پراکندگی بودند و سیج (خطر) زناشویی با بیگانان به اندازه ای موبدان را ترسانیده بود که آنها در آن دوره چم (معنی) «زناشویی با محارم» را برای «خوئیت ودثه» تراشیدند و آنرا بر داستانِ زناشویی هایِ افسانه ای اهورمزدا با اسپندارمذ و مشی یه با خواهرش مشیانه، استوار کردند. هنگامی هم که اسلام دررسید این نهاده (موضوع) سخت تر شُد و «نگهداری خون و تخمه و نژاد» بر همه چیز برتری یافت و موبدانی چند باوجودِ پَتکارش (اعتراض) سختِ مردم (چنان که در بالا گواه آن بالا بودیم) «زناشویی با محارم» را سفارش الهی نشان دادند تا از نابود شدنِ گروه هایِ کوچکِ زرتشتی در اینجا و آنجا پیشگیری کنند. [به همین فرنود (دلیل) است که فراز (جمله-ی): «من به دین مزداپرستی سوگند پیروی میخورم، که تازش ها را باز میدارد، که جنگاچ (اسلحه) را بیکار میدارد، که خوئیت ودثه را بر پا میدارد،» در سوگندنامه-یِ پیمانِ دینی « فرورانی» زرتشتی آمده است [ 124]، و بدینسان دستکاری شُده است. و مینماید که گویا فراز (جمله-ی) «که خوئیت ودثه را بر پا میدارد»، به آن افزوده گشته است [125].
هر کس پَتکارش های (اعتراض های) نگاشته شُده در دینکرد و دیگر بازگویی ها را از میان «سفارش ها» بیرون بکشد (کاری که ما با درشت نشان دادن آنها کردیم)، به خوبی درمییابد که آن موبدان اندکی نیز که آهنگ الهی کردنِ اینگونه زناشویی ها را داشتند، به جایی نرسیدند و با خشم و بیزاری زرتشتیان روبرو شدند. روشن است که اگر مردمان زرتُشتی خُرسند از چنین رسمی میبودند و آنرا روا میدانستند، دیگر نیازی به ساختن این همه دفتر و دستک دینی و بافتن افسانه های آسمانی بدست اندکی موبد نبود تا این آیین را برای مردم پذیرفتنی کُنند؛ تنها خودِ همان افسانه بافی های آسمانی، نشانگر پذیرفته نشُدن و رواج نداشتن چنین زناشویی در میان زرتُشتیان است، و چنین است داوریِ «وست» [126].
اکنون اگر به چند نمونه از «زناشویی با محارم» در دوران هخامنشی و اشکانی و ساسانی بنگریم، سزاوار نبودن آنها از دید مردم روشن میشود. پیشتر نوآیینی (بدعت) کامبیز را نَگیختیم (شرح دادیم). اکنون بنگرید که «پلوتارک» (با پُشتگرمی به گُزارش کتزیاس) میگوید: مادر اردشیر دوم او را واداشت با «استاتیرا» دختر خود جفت آید و «به قانون و باورهای یونانیان پروایی نداشته باشد». در اینجا قانون و باورهای یونانیان هرگز موردی ندارد، به این چم (معنی) که «پروشات» مادر اردشیر دوم، هرگز نیاز نداشته است که دلِ پسرش را از «باورها و قانون های یونان» آسوده سازد. نه یونان در کار اردشیر نفوذی داشت و نه یونانیان زیردست اردشیر بودند که او بخواست دلِ آنها را نگه دارد و «کار مردم ناپسند» خود را برایشان بنَگیزد (توضیح دهد). آنچه که در بُنمایه-ی (مأخذ) «پلوتارک» آمده است «باورها و قانون ها» بوده اند و بس. به سُخن دیگر، مادر اردشیر به او می گوید: «تو پادشاه هَستی، هر چه میخواهی بکن. دختر خود را هم به زنی بگیر، و به باور و قانون ها پروایی نداشته باش.» این «باورها و قانون ها»، باورها و قانون هایِ ایرانیان بوده است که «پروشات» نیز میخواست همانند کامبیز نادیده بگیرد، و این خود فرنودِ (دلیل) بزرگی است بر اینکه باورها و قانون هایِ ایرانی ناسازگار با چنین زناشویی بوده است. در هایش (تایید) این بازیافت (استنتاج)، یادآور میشویم که «آگاثیاس» هم از بیزاری اردشیر دوم از چنین پیوندی گواهی می دهد [127].
یکی دیگر از فرنودهایی (دلیل هایی) که نشان میدهد، چنین زناشویی هایی به دور از ارزش های شناخته شُده و «قانون های» کشور ایران بوده است، گفته-یِ روشن دینکرد سوم است که خَستو میشود (اعتراف میکند): «قانون درباره-یِ آن رسم سپس تر گفته است: آن را انجام ندهید!» اگر چنین چیزی در قانون کشور ایران نبود، نیاز نمیشد برای انجام چنین رفتاری، در رو در رویی با قانون، این همه فرنود (دلیل) و برهان بتراشند. پس، به این برآیند میرسیم که هتا در اوج زمانی که رسم زناشویی با محارم را شُمار اندکی از موبدان سفارش میکردند، شُمار فراوانی در ناسازگاری با آن فریاد می کشیدند که:«زرتشت به اهورمزدا چنین گفت: به دید من این کاری است ناپسند که برخی میکُنند، و برای من جای شک فراوان است که بایستی خوئیتوک دس کنم چنانکه گفتی در میان انسان ها فراگیر و رایج نیست.»
پَتکارشِ (اعتراض) روشن به گفتارهایِ پارادُخش گونه-یِ (متناقض) چند موبد زرتشتی که هوادار زناشویی با محارم بودند، این اندیشه را پیش می آورد که چون این گونه زناشویی ها هرگز در قانون و ارزش هایِ شناخته شُده-ی دین زرتشتی پیشینه ای نداشته است، چند مانوی و مزدکیِ جان به دَر بُرده که خود را در زمره-یِ مُوبدانِ زرتشتی در آورده بودند، قانون های تباه و فساد آور خود را در ریختِ تفسیر و برداشت دینی (زند) به خورد همبودگاه (جامعۀ) در پایان دوره ساسانی داده اند. و برخی از موبدان نیز که از فروپاشی همبودگاه های دور افتاده و کوچک زرتشتی در میان ترسایان و سپس مسلمانان بیم داشتند، به آن رسمِ ناپسند تَن داده و افسانه هایِ خودبافته را به اهورمزدا بربستند که: «شما نیز می بایست زناشویی با محارم را انجام دهید! زیرا اگر چه مردمان از چنان رسمی روی گردانیده اند، شما نمیبایست روی بگردانید!.» (در دوره-ی اسلامی نیز کسانی بودند که برای ویران کردن ایمان مردم به نام راوی و داستانسرا، روایت ها را دستکاری میکردند و افسانه هایی میبافتند که مستند نبودند. توجه شود که مزدک خود را « موبد موبدان» و زنده کننده-یِ آیین زرتشت می دانست) [128]. و همچنین ما می دانیم که زندیکان (زندیقان) میداویدند (ادعا می کردند) که میخواهند دین مزدایی را به هالت پاک نُخستینش برگردانند! به همین فرنود (دلیل) است که مانی و مزدکیان را «زندیک ( زندیق)» میخواندند، به چم (یعنی) «تفسیر کُننده-ی، خودسر دینی». (باری دیگر پافشاری میکنیم که همگی شاهدهای روشن ایرانی درباره-ی زناشویی با محارم، وابسته به دوره-ی پایانی ساسانی و پس از آن هَستند).
پیشتر ما اشاره کردیم که از پانزده نمونه-یِ تاریخی که در سراسر تاریخ ایران از زناشویی با محارم سراغ داده اند، چند تا دروغ «ناب» هَستند و تنها چند نمونه است که آنها را میتوان پذیرفت، ولی نه به مانندِ رسم پذیرفته شده، وآنکه به نام نمونه های نامرسوم و نابهنجار، که نموده هایِ آن در میانِ همه-یِ پاترمان (ملل) دیده میشود؛ و ما از آنها یاد خواهیم کرد. در اینجا ما میخواهیم دو نمونه از این دروغ پردازی ها را باز نماییم. نمونه-ی برجسته-ی این پنداربافی ها در یک بازگویی مسیحی درباره-یِ یزدگرد دوم آمده است و آن بدینسان است که وی در هشتمین سال پادشاهی «دختر خود را که به همسری گرفته بود بکُشت.» [129]. شوربختانه گُذشتهنگاران نوین همانند «آرتو کریستن سن» نیز این بازگویی های بی پایه را به نام یک «راستی» پذیرفته اند [130]. اکنون بیاییم و باهم آنرا بررسی کنیم:
یزدگرد دوم پسر بهرام پنجم یا بهرام گور بود (438-421)، و بهرام گور در آغاز هشتمین سال پادشاهی پدرش زاده شد (شاهنامه، ج۷، ص۲۶۶، بیت ۳۰ و بعد، درباره یزدگرد می آورد:
زشاهیش بگذشت چون هفت سال
همه موبدان زو به رنج و وبال
سر سال هشتم مه فرودین
که پیدا کند در جهان هوردین
یکی کودک آمدش هرمزد روز
به نیک اختر و فال گیتی فروز
هم آنگه پدر کرد بهرام نام
از آن کودک خرد شد شادکام،)
چم (معنی) این گزارش این است که پس از زایش بهرام گور در سال ۴۰۷ میلادی، او به هنگام برتخت نشستن در بهار ۴۲۱ میلادی، چهارده ساله بود [131]. و نیز به هنگام مرگ، در سال ۴۳۹ میلادی، او در سال هیجدهم از پادشاهی خود بود و سی و دو سال سن داشت [132]. پس تاریخ زایش یزدگرد دوم را زودتر از هفده سالگی پدرش، به چم (یعنی) (۴۰۷+۱۷) ۴۲۴ میلادی نمیتوان گرفت. بنابراین هنگامیکه یزدگرد دوم به پادشاهی رسید، بیشتر از پانزده سال نداشت (439-424)، و او در سال هشتم از پادشاهی خود، بیست و سه سال بیشتر نداشت. پس چگونه یزدگرد دوم میتوانست در آن هنگام دختر خود را به همسری گرفته باشد، و سپس از دخترش بیزار شده باشد و بگونه ایکه که او را بکشد؟ این بازگویی تنها یک پنداربافی ناب است.
نمونه-یِ دیگر از اینگونه دروغ پردازی ها، داستان زناشویی کواذ (قباد) با دختر خود است. «تئوفانس بیزانسی» میگوید که کاوس پسر کواذ و برادر بزرگ انوشه روان از زناشویی کواذ با دخترش «سامبیکه» بوجود آمده بود [133]. ولی «مارکوارت» نشان داده است که چنین امری از روزنِ زمان بندی تاریخی درست نیست. از سوی دیگر تبری گفته است کواذ را خواهرش، از زندان فراری داد [134]، ولی «پروکوپیوس بیزانسی» میگوید اینکار را همسر کواذ کرد [135]. و گذشتهنگاران نوین با سر هم کردن این گزارش ها میگویند «کواذ را خواهرش فراری داد، که همسرش بود! [136].
«زناشویی با محارم» بسیار اندک ولی در همه جا روی داده است
نمی توان انکار کرد که زناشویی کامبیز با خواهرانش روی داده، اگر چه در ناسازگاری با قانون کشور ایران بوده است. باز نمیتوان انکار کرد که برخی از نَسک های (کتاب های) زرتشتی در پایان دوران ساسانی چنین زناشویی هایی را پذیرفته بودند، باآنکه سفارش های آنها در ناهنجاری با رسم همبودگاه ایران بوده است. به سُخن دیگر، «همسرگُزینی با محارم» به شیوه-یِ بسیار مرزین (محدود) در تاریخ ایران روی داده است، ولی تاریخ ایران بسیاری از چیزهای دیگر را هم دیده است که نه پیوندی به قانون های ایران داشته است و نه بستگی با ارزش های شناخته شُده و پذیرفته شُده-ی دین زرتشتی. چنانکه نشان خواهیم داد برخی از این زناشویی ها بر برپایه-ی برداشتِ نادُرُست از چند واژه-ی بُنیادین و دادیک (حقوقی) پیشآمده اند، و در این موردها گاهی خودخواهی ها و بی پروایی هایِ فرمانروایان در برابر ارزش های شناخته شُده و پَسندیده در همبودگاه، کارساز بوده است. نمونه ای از این کارها زناشویی «موزای رومی» با پسر کوچکش فرهادک است که در خردسالیِ او انجام شد؛ «موزا»، کنیزی رومی بود، که به هوس تاج و تختِ فرهادِ چهارم افتاد و شوهر خود را کشت. و با این بهانه این که اکنون پادشاهی اَپَرماند (میراث) پسرش است، «موزا» تخت و تاج او را گرفت، و برای این که پسرش را در چنگ خود نگه دارد با او پیوند زناشویی بست [137]. آیا این پیوندِ سیاسی کاری به قانون وآیین ایرانی داشت؟ کمی پس از این رویداد، امپراتور روم «کلودیوس یکم» شبی را در بستر خواهرزاده خود به سر برد. و فردایِ آن روز «کلودیوس» مِهَستان (مجلس) سنای روم را ناگُزیز کرد که زناشویی آن دو را داتی (قانونی) کُند![138]. از روی این یک نمونه هوسبازی می توان دید که امپراتوری روم میتوانست «زناشویی با محارم» را با یک فرمان رواگ دهد (رواج دهد).
در تاریخ یونان میخوانیم که خدای خدایان «زئوس» با خواهرش «هرا» زناشویی کرد [139]. و یا این که «اِلکی نوس» با خواهر [140]. و به روایتی با برادرزاده-یِ خود پیوند زناشویی بست [141]. و «دیومِدِس» با خاله-یِ خود همسری کرد [142]. در نُخستین اسفار تورات به موردهایِ پُرشماری از همسرگُزینی با محارم بر می خوریم بی آنکه کوچکترین اشاره ای به ناباب بودن آن شده باشد. برای نمونه در سفر آفرینش، سوایِ اشاره به جفت آمدنِ فرزندانِ آدم و حوا که مردمان زمین را پدیدار ساختند، میخوانیم که ابراهیم با ناخواهریش سارا زناشویی کرد (سوره ۲۰، آیه ۱۲)؛ نوح دختر برادر خود را به زنی گرفت (سوره ۲۹، آیه ۱۹ و بعد)، عمران با عمه اش زناشویی کرد، و موسی و هارون را یافت (سِفرِ خروج، سوره ۶، آیه ۲۰). تنها در دوره هایِ سپسین است که همسرگُزینی با محارم مرزین (محدود) میشود (لاویان، سوره ۱۸). و این مرزینی (محدودیت) همانند سَهمانُمَندی (محدودیت) مسیحی است. و اگرچه در اسلام نیز این گفتار به رسایی روشن است [143]. زناشویی با محارم در میانِ پاترمان (ملل) باستانی دیگر هم یافت میشود. در میان خاندان های شاهی مقدونیه و اپیروسی (بالکانی) نشانه های آن یافت شده است [144]. در میان مصریان باستان زناشویی خواهر با برادر رواگ داشت (رواج داشت) و تا دوره-ی مسیحیت ادامه یافت [145]. پادشاهان یونانی مصر به ویژه این گونه همسرگُزینی ها را وَرجاوند (مقدس) میشمُردند. در میان عیلامیان و نژادگان (نجبای) لیسیه (در نیمروز باختری آسیای کوچک) نیز چنین پیوندهایی روامند بود [146]. در میانرودان ( بین النهرین) در میان خانواده های بلند پایه-ی عرب پالمیر نیز چنین بود. (برای نمونه بر روی سکه های مالیخوس « مالک » دوم که ملکه گملیت «جمیله» را «خواهر» خود خوانده است). و کتیبه های یونانی از سده-یِ نخستین میلادی از شهر «دورا اروپوس» در سوریه نشان میدهند که آنجا نیز همسرگُزینی میان خواهر و برادر رواگ داشته است [147]. در میان بریتانیایی های باستان، زن کالایِ انباز (مشترک) میان مردان بود [148]. به گفته-ی «استرابن» و «ارمیا» زنا با محارم و با زن دیگران در میان «کلتهای» ایرلند گُسترده بود [149]. هتا «لوگائید» پادشاه ایرلند، مادر خود را به زنی گرفت [150]. در میان ایرلندی های باستان یکی از پادشاهانِ «لَینستِر» دو خواهر خود را به زنی داشت [151]. در میان «بالتهای» کهن زناشویی با محارم بیمرز بود [152]. و «لیتوانی های» باستان نیز میتوانستند با نامادری خود پیوند زناشویی ببندند (شرادر- نهرینگ).
بنا بر این، رسم «زناشویی با محارم» وابسته به یک تیره-ی ویژه نیست. همه جا نمونه هایی داشته است، ولی از گواهی هرودت بر می آید که در ایران باستان این رسم رواگ نبوده است (رایج نبوده است)، و کامبیز در ناسازگاری با آیین و قانون های کشور ایران، آنرا انجام داده است. پس از کامبیز نیز برخی از این رفتار پیروی کردند، ولی هیچکدام از این رفتارها هماهنگ با قانون نبوده است، و تنها بازده-ی خودکامگی بوده است و بس. برای این که کسی نگوید این دیدگاه شایمند (محتمل) نیست، یک نمونه-ی روشن از تاریخ روم خاوری می آورم. در سده هفتم میلادی، خسروپرویز امپراتوری روم خاوری را چنان شکست داد که نزدیک بود به زانو درآید. در آن هنگامه-ی سرنوشت ساز، «هرقل» قدرت را به دست گرفت و با کمک ارباب کلیسا فرمانِ جهاد در برابر ایرانیان داد و توانست ارتش ایران را پس از نبردهای سنگین درهم شکند. این «هرقل» از «وَرجاوَندترین (مقدسترین)» و «ارجُمَندترین» امپراتوران مسیحی بشُمار میرفت، و هرگاه از او سخن به میان میآید، دینداری و زاوری (خدمت) او به جهان مسیحیت نیز یادآوری میشود. ولی همین امپراتور «نجات دهنده جهان مسیحیت» و «بازگرداننده-ی چلیپ (صلیب) عیسی به اورشلیم»، یک همسرگُزینی ای کرد که جهان مسیحیت را به شگفتی واداشت. به گفته-ی «نیکه فوروس (Nikephoros)» کشیش بزرگ قسطنطنیه، که سَد و بیست سال پس از «هرقل» میزیست: امپراتور کاری نابهنجار کرد که در آیین رومی (مسیحی) ناروا است، زیرا با خواهرزاده-یِ خود «مارتینا» پیمان زناشویی بست؛ و «مارتینا» دختر خواهر خود او، «ماریا»، بود. «هرقل» از خواهر زاده اش دو پسر با نام های «فلاویوس» و «تئودوزیوس» بدست آورد. «نیکه فوروس» میگوید همه هتا هواداران «هرقل» بر او سخت خرده گرفتند و کشیش بُزرگ او را در نامه ای نکوهش کرد، ولی وی پروایی نکرد [153].
خودکامگان روزگار این چنین قانون ها و ارزش های شناخته شُده و پَسندیده را زیر پا می گذاشتند. از اینرو چنین بازیافتی (نتیجه گیری) نادُرُست است که رفتار این خودکامگان را همانند قانون و آیین آن مردمی بدانیم که برآنها فرمانروایی میکردند؛ از اینرو همسرگُزینی «کامبیز»، «کلودیوس» و «هرقل» و کسانی همانند آنها را باید رفتار نابهنجار دانست.

برداشت های نادُرُست که مایه-ی لغزش نویسندگان شُده است

باوجودِ این همه-یِ شاهد های نوشتاری که برای «همسرگُزینی با محارم» در ایران داریم، ولی نمونه های راستین، آن چنان مرزین (محدود) و اندک هَستند که باید برای این پنداربافی های نویسندگان، فرنود (دلیلی) پیدا کنیم. به سُخن دیگر، باید پی ببریم که چرا نویسندگان اینسان و به وفور چنین نسبتی به ایرانیان داده اند، در هالیکه شُمارِ راستینِ چنین پیوندهایی ناچیز بوده است. به دید ما سه فرنود (دلیل) برای چنین رَمژَک هایی (اشتباهاتی) وجود داشته است. یکی، گُسترش چنین زناشویی هایی در میانِ پاترمانِ (ملل) دیگر، که نسبت دادن این رسم به ایرانیان سبب میشُد این نوآیینی (بدعت) نابهنجار جلوه نَکُند. دوم، رویدادِ زناشویی کامبیز با خواهرانش، که نمونه و اُلگویی بدست نویسندگانِ بیگانه داده است تا آنها هر گردنفراز تاریخی را که بخواهند به چنین مَنِشی پیوند دهند، بدون اینکه رفتار او شگفتی ببار آورد. سوم، برداشت هایِ نادُرُستی که چهار واژه-ی دادیکی هَنجُمَنی (حقوقی و اجتمایی) پیش آورده است و این واژه ها دربرگیرنده-یِ «خویشاوند»، «دُختر»، «برادر» و «خواهر» هَستند که ما یک به یک آنها را مینَگیزیم (شرح میدهیم).
برای نَگیزشِ (توضیح) موردِ سوم باید پیشگفتاری در پیوند با دگرگون شدن برخی از واژه ها و زبانزدهایِ (اصطلاحات) شناخته شُده بیاوریم تا از راه سنجش با واژه-ی «خوئیتوک دس»، گوهر و چم (معنی) راستین آنر روشن کُنیم. راستی این است که یکی از دشواری های تاریخ باستان، تکیه-یِ پژوهندگان بر برگردانِ واژه به واژه-ی گُزاره ها و برداشتِ روامند (عادی) از واژه های کلیدی است، زیرا واژه ها نیز، همانند آدم ها، زاده میشوند و دگرگون میشوند، و با گُذشتِ زمان گروهی از آنان نیز میمیرند. با نگاهی به چم (معنی) راستین « دهگان (دهقان)»، اگر کسی امروز بداند که روزگاری این نام به خداوند و دارناکِ (مالک) روستا و یا هتا نژادگان (اشراف) فرهیخته داده میشده است، در بکاربُردن آن برای یک کشاورز ساده-ی امروزین و بی زمین و یا کارگر کشتزار، شک خواهد کرد [154]. همچنین اگر در یک نوشته-ی کُهن از هزاره-ی نُخست میلادی، نویسنده-ی آن، لشکری را «زره پوش» خوانده باشد، چم (معنی) آن با لشکر «زره پوشِ» امروزین بسیار ناسانی خواهد داشت. درگذشته های دور با زره و کلاهخود و سپر به جنگ می رفتند و امروز با تانک و توپ و موشک و نکاب (نقاب) ضد گاز. نمونه-یِ دیگر واژه-یِ «یزدان» است که همه-یِ ما پیش از هزار سال است که آنرا به جایِ «خدا» به کار میبریم، ولی اگر مته روی خشخاش بگذاریم می بینیم که چم (معنی) راستین آن «خدایان» است، زیرا جَم (جمع) ایزد با یَزَد میبوده است. باز هم دو نمونه می آوریم: از سده-ی یازدهم ترسایی (میلادی) به این سوی، اروپاییان با فرماندهی رهبران و سربازان فرانکی (فرانسوی) به خاور زمین تاختند و جنگهای چلیپی (صلیبی) را راه انداختند و این آشنایی از همان زمان سبب شُد که مردم خاور اروپاییان را «فرنگی» (فرانکی، فرانسوی) بخوانند و چون اروپا در باختر بود، کم کم «فرنگی» به چم (معنی) باختری شُد؛ و ما امروز هتا امریکاییان را هم فرنگی میخوانیم. یا این که چون در زمان هخامنشیان پادشاهانِ ایران از «پارس» برخاستند، دولت آنها را «پارسی» و سرتاسر کشور بسیار پهناور آنان را – که دربرگیرنده-ی مردمانِ گوناگون با زبان و فرهنگ های پُرشمار میشُد- «پارس» و به یونانی «پرسیا» خواندند، و دولتهای سپسین ایرانی نیز به همین نام پُرآوازه شُدند و کشور ایران در زبانهای سامی و باختری، «پارس» و «فُرس» و «پرشیا» و مانند آن خوانده شد که با داشتن ایالاتی چون خراسان و بلوچستان و قندهار و آذربایجان و کردستان و خوزستان، هرگز با چم (معنی) کشور ایران سازگاری نداشت. پس، اگر امروز کسی بگوید شاهنشاهی ساسانی یا پارسی دربرگیرنده-یِ سرزمین های خراسان، بلوچستان، قندهار، آذربایجان، کُردستان و خوزستان نیز بود، یک انیرانی که مرزهای امروز اُستان فارس را میشناسد گمان میکُند که اُستان فارس در دوران باستان بسیار گُسترده بوده است و آن سرزمین های دیگر همانند سمرقند و گنجه و تیسفون را هم دربر داشته است! چند نمونه-یِ دیگر هم بیاوریم و سپس برویم سر جُستار بُنیادین مان.
در میان بسیاری از پاترمان (ملتها) برده داری رواگ داشته است (رواج داشته است). در ایرانِ باستان کسی که از دیگری فرمانبرداری میکرد با او پیمان میبست و در بستن این پیمان نیاز بود که آنان دست به کمر همدیگر بزنند و سوگند بخورند. و گاهی یک فردِ بُلندپایه کمربندی به فردِ زیردست میداد. بدینسان فرد زیردست «کمر بسته» و یا «بندی» فرد بُلندپایه میشُد [155]. یونانیان و رومیان که چم (معنی) این پیمان را نمیدانستند، فرد زیردست را «بنده-ی» آن فردِ بُلندپایه خوانده اند و بدینسان برای ایرانیان باستان نیز یک سازمان بُزرگ برده داری دست و پا کردند! ولی راستی این است که در فرهنگ ایران، «بنده-ی» کسی بودن به چم (یعنی) «فرمانبرداری برپایه-یِ پیمان با کسی داشتن است». هنگامیکه داریوش در کتیبه بیستون «گَئوبرَوَ (گاوباره)» پدر زن خود را «بنده-ی من» میخواند [156] فردید (منظور) او این نیست که «گاوباره»، «برده-ی» اوست، وآنکه میخواهد پیوندِ و پیمانِ فرمانبرداری را میان آنها روشن کُند. همینگونه در زمان ما هنگامیکه کسی به کسی می گوید: «بنده-یِ شمایم» و یا «بنده به شما گفتم» و یا «این بنده را ببخشایید»، به هیچ وجه نمیخواهد بگوید که وی غلام و برده-ی آن دیگری است. این پُرسمان در زبانهای دیگر هم نمونه های فراوان دارد که دو مورد را یاد می کنیم. حسن صباح بنیانگذار اسمعیلیان ایران با خوراندن حشیش به هواداران خود، آن «بهشت» نوید داده شُده را در رویای آنان آشکار میساخت، و بدینسان آنها را وادار میکرد که برای رسیدن به «بهشت» به هر کاری دست بزنند. و او برخی از آنان را به کشتن مردان نامی ایران، مانند خواجه نظام الملک طوسی، برانگیزاند، چنان که این هواداران حشیشی در دستگاه الموت به حشیشیون نام آور شُدند. و نام «حشیشیون» با «آدم کش» همانند شُد. سپس تر این واژه به زبانهای باختر راه یافت و از آن جمله در زبان انگلیسی به «اَسَسین (assassin)» واگردانده شُد. امروز یک فرد «اسسین» به چم (معنی) «حشیش کش» و «بنگی» نیست، وآنکه به چم (معنی) آدم کُش است. برای نمونه-یِ دیگر، واژه-یِ «کوشک» را میآوریم که در زبانهای ایرانی به چم (معنی) کاخ بارودار و یا خانه-ی استوار با باغ و باغچه دار بوده است که نمونه-ی برجسته ای از خانه های نژادگان (نجبا) بشمار میرفته است، ولی همین واژه از راه تُرکی «کوسک» به اروپا رفته است و در زبان انگلیسی «کیوسک (kiosk)» شده است، که به چم (معنی) دکه-ی روزنامه فروشی یا تلفنخانه-ی کوچک در گُذرگاه ها شُده است. و جالب این که خود ما این چم (معنی) تازه را از اروپاییان گدایی کرده ایم!
این نمونه ها را برای این آوردیم تا نشان دهیم که ممکن است یک واژه در یک زبان یک چَم (معنی) دوپهلو و چند جانبه داشته باشد و ناهوشیاری در این زمینه بازده های بدی را ببار آورد. و برای نمونه این شایش (امکان) هست که ما در خوشامدگویی هایمان، خودمان را «برده-ی» دیگری بخوانیم و یا فلان آدمکُش را «حشیشی» بدانیم و یا فرنشین دولتی را «کیوسک دار» بنامیم، و اربابی را «برزگر» شماریم و یا بخواهیم ارتش امروز ایران را با همان زره و کلاهخود دوره-ی ساسانی برای پدافند از کشور بیاراییم و به جنگ زره پوش های دُشمن بفرستیم که خود را با توپ و تانک و موشک آراسته اند! بازیافتی (نتیجه ای) که از این جُستار می گیریم این است:
واژه-ی اوستایی «خوئیت ودثه» و برگرفتگانِ (مشتقات) پهلویِ آن در بُنیادش به چَم (معنی) «زناشویی با خویشان» بوده است؛ در همان اندازه ای که در ایران اسلامی هم امروز رایج و ستوده میشود، و هیچکس هم به خواب نمیبیند که زناشوییِ پسرعمو و دخترعمو و دخترخاله و پسرخاله و دخترعمه و پسردایی و دختردایی و پسرعمه در میان مسلمانان را «زناشوییی با محارم» بشُمارد. از سویِ دیگر هیچکس هم شَرمی ندارد که پسرعمو و دختردایی یا پسرخالۀ خود را «خویشاوندان نزدیک» بخواند و با آنها زناشویی کُند. پس هتا برداشتِ «زناشویی با خویشاوندان نزدیک» هم چم (معنی) «زناشویی با محارم» را ندارد. از سوی دیگر هر ایرانی میداند که در خوشامدگویی ها رسم است که مردم همدیگر را عموزاده و دایی زاده و عمه زاده مینامند، بدون این که هیچ پیوندِ خانوادگی میانِ آنان باشد. خودِ من در کوچکی میدانستم که دو پسر عموی راستین بیشتر ندارم، ولی در کوچه-یِ ما دستکم بیست نفر بودند که مرا «آمزا» (عموزاده) مینامیدند، و من خودم چندین «خواهر» و «برادر» دارم که پیوند خویشاوندی ما در این اندازه است که من از پستان مادر خدا بیامرز آنان شیر خورده ام که در خانه-یِ ما بزرگ شده بود. بچه های این افراد مرا دایی و عمو مینامند و هیچکس هم این نهاده (موضوع) را ناشایست نمیداند.
اکنون با این پیشگفتار خواننده را با چهار واژه-یِ دگرگون شده آشنا میکنم. در ایران باستان به خانواده هایِ خویشاوندی که یک دودمان را میساختند، ویث / ویس میگفتند، و به برترین جوانان و دلاورانِ دودمان پاژنام (لقب) «ویس پوهر» میدادند، به چم (یعنی) «پسران دودمان» که آرامی آن «بَربیتا» میشود. پس از آن که دودمان هایی از ایرانیان به پادشاهی رسیدند پاژنام (لقب) «ویس پوهر» ویژه-یِ شاهزادگان رَده-ی نخست شد و «پُسی ویسپوهر» به چم (یعنی) «شهزاده-ی پسر» پاژنام جانشین پادشاه گشت [157]. اکنون اگر کسی بخواهد همگی این گامه های (مرحله های) تاریخی را ندیده بگیرد، باید چم (معنی) «ویسپوهر» این دوره های تاریخی را هم به جای «شاهزاده» به «پسر قبیله» ترجمه کُند! (برای نمونه در کتیبه های آغاز دوره ساسانی، ویسپوهران همواره آن بخش از هموندان خاندانِ پادشاهی بودند که فرمانروای یک جایی بودند). از سوی دیگر، هرگاه به یک انیرانی (خارجی) میگفتند در میان خاندان شاهی یک «ویسپوهری» با یک «ویس دختی» زناشویی کرد، آن انیرانی که از دگرگونی این واژه آگاهی نداشت، خیلی آسان میتوانست زناشویی میان یک برادر و خواهر را پیش خود بانگارد و سپس این برداشت نادُرُست را گزارش کرده و شنونده و خواننده اش را به گمراهی کشد.
پاژنام (لقب) دیگری که بسیار اهمیت دارد «خویشان نزدیک» است که گاهی یونانیان برای پادشاهانِ ایران آورده اند و به فراخور جایگاه میتوان آنرا نیز به چم (معنی) «خانواده-ی بُنیادین» گرفت، و هم به چم (معنی) «تیره و خویشان» و هم به چم «ایل و تبار». برای نمونه هنگامیکه «دیودوروس صقلیه ای» (کتاب هفدهم، فصل ۲۰، بند۲) مینویسد که «یک گروه از خویشاوندان نزدیک شاه، نخبه-یِ اسپواران (سوار نظام) را میساختد و در نبرد اربلا، شُمارشان ده هزار تن بود»، روشن است که فردید (منظور) او در اینجا، «ایل و تبار» است. هنگامیکه یک جا میخوانیم که شاه با مادر و همسر و دو برادر خود بر سر سفره می نشست، (پلوتارک، اردشیر، بند پنجم، فقره ۵) ولی در جایی دیگر از گُذشتهنگار دیگر می شنویم که همین اردشیر دوم، «آنتیموس یونانی» را «بر سفره خویشاوندان» نشاند [158]، نمیتوانیم نتیجه بگیریم که «آنتیموس» هم جزو بستگان نزدیک اردشیر بوده، وآنکه در اینجا باید اندازه-ی خوشامدگویی (تعارف) را درنگریم. از اینرو بارها می خوانیم که از «پدر و مادر شاه» با همان واژه ای یاد میشود که هدف نام بُردن از «خویشان نزدیک» است. و اگر در اینجا هوشیاری نشان دهیم، پی میبریم که هنگامیکه یک گُذشتهنگاری گُزارش کرده است: «فلان پادشاه با دختر خود زناشویی کرد.» گوهر پیام او به خوبی می توانسته است چیزی در اندازه-ی این بوده باشد که: «فلان پادشاه با فلانی که از بستگان نزدیکش بود و در خانه-یِ او بزرگ شده بود زناشویی کرد».
واژه سوم که می خواهیم بنَگیزیم (تعریف کنیم) واژه-یِ «دُختر» است که بُنیاد آن به «دُخثری» بر میگردد که از آن در پارسی باستان «دُخسی» (و در عیلامی دوکشیش) آمده است و در پهلویِ کتیبه ای «دُخش» شده است و در پهلوی مانوی هم «دخش». و در ارمنی «دُشخُی» و در فارسی «دُخت / دُختر»، و همه جا چم (معنی) «شاهزاده خانم» داشته است [159]. و سپس تر به چم های (معنی های) دیگر، از جمله فرزند مادینه برگردانده شُده است (بسنجید با دوشیزه). ولی چم بُنیادین (مفهوم اصلی) آن هنوز در واژه ما مانده است. برای نمونه هنگامیکه «ایران دخت» یا «اعظم دخت» و یا هتا «دُخی» میگوییم، فردید مان (مقصودمان) «شاهزاده خانم ایران» و یا «بانوی بزرگ» و یا «شاهدخت» است نه «دختر ایران» و یا «دختر بزرگ» و یا «دختر». همین چم (معنیِ) «بانو» و «شاهزاده خانم» است، که پاژنام (لقب) ایزد پاکدامنی و بارداری و آبها در ایران باستان بوده است؛ به چم (یعنی) اینکه «اردویسور آناهیت» نیز «دختر» بوده است که نام او را در بسیاری از ساختمان های کُهن (پل دختر، قلعه دختر…) مییابیم. نام «بانو» سپس تر در زبان تُرکی و مغولی « بی بی» و « خاتون» شُده است، برای نمونه در بی بی شهربانو یا پُل خاتون. به هر روی «دختر» تنها یکی از چم های (معنی های) مرسوم آن واژه بوده است. از اینرو، به هیچ روی نمیتوان چم (معنی) چنین گزارشی را که میگوید: «داریوش سوم با دختر خود زناشویی کرد»، واژه به واژه گرفت، وآنکه با شایمندی (احتمال) فراوان گوهر این پیام چنین بوده است: داریوش سوم با «شاهزاده خانم فلانی» زناشویی کرد. از همه دلچسب تر واژه-یِ یونانی «اَدِلفِه» است که در دوره-یِ یونانگرایی رسم شده است و سلوکیان و اشکانیان در نوشته هایِ رسمی شان، «همسر» خود را با هدف خوشامدگویی (تعارف) «همسر و خواهر» (ادلفه) میخوانده اند [160]. به سُخن دیگر، در این دوره ها پاژنام (لقب) شهبانوی کشور «ادلفه» بوده است که «همسر و خواهر» شاه معنی می داده است، و این مورد از نمونه های فراوانی که داریم بسیار آشکار است. پُرآوازه ترین نمونه-یِ آن کتیبه های «آنتیوخوس» سوم سلوکی و زن او «لائودیسه» است. هر کسی اندکی با تاریخ آشنا باشد، میداند که «لائودیسه» همسر «آنتیوخوس» سوم دختر پادشاه ایرانی، مهرداد یکم، و زادۀ پنتوس (در جنوب دریای سیاه) بود و هیچ پیوند نزدیکی، این زن را با «آنتیوخوس» سوم، که پسر «سلوکوس» دوم بود، نمیچسباند [161]. با اینهمه «آنتیوخوس» در کتیبه های خود این «لائودیسه» را «خواهر و همسر» خود خوانده است [162]. و «لائودیسه» هم در کتیبه ای «آنتیوخوس» را «برادر و همسر» خود نامیده است [163]. اینگونه نوشتارهای کتیبه ای چیزی بیش از خوشامدگویی (تعارف) نیست و تنها جنبه-ی تشریفاتی داشته است، به این چم (یعنی) در دربار سلوکییان شهبانو از فردات های (امتیازهای) دختر شاه و فردات های زن شاه برخوردار میشده است. با این پیشگفتار اکنون به یکی از نمونه های زناشویی برادر و خواهر اشاره می کنیم که در «ایادگار زریران» آمده است.
از مدتها پیش دریافته اند که داستانِ گشتاسپ در شاهنامه برپایه-یِ یک داستان پهلوانی از پَهَلویِ اشکانی است [164]. همچنانکه بالاتر دیدیم در «ایادگار زریران»، از زن گشتاسپ به نام «همسر و خواهر» او نام برده شده است (بالاتر، این گفتار در گشتاسپ نامه دقیقی خاموش مانده است!) این نهش (وضع) با توجه به اشکانی بودن زمان سُرودن «ایادگار زریران» بسیار فهمیدنی است، چه در آن زمان زبانزدها (اصطلاح ها) و واژگانِ یونانی رایج بوده و واژه-ی یونانی «خواهر و همسر» برای «شهبانو» رواج داشته است، بدون این که شهبانویِ یک پادشاه خواهر یا همسر او نیز بوده باشد. ولی سپس که این واژه فراموش شده است؛ در اینجا چم (معنی) یک واژه-ی بسیار مهم از یک نَسک (کتاب) کمابیش دینی در میان کسانیکه داوش (ادعای) فرهیختگی و پُشتیبانی از آیین دینی میکُنند رایج گشته است؛ ولی آنها بدون اینکه بدانند که چم (معنی) بُنیادین واژه-یِ شهبانو دگرگون شده است، از این واژه همان برداشتِ نمادین خواهر بودنِ همسر را میهوشند (میفهمند). برای این است که در اوستا از خواهر و برادر بودنِ «گشتاسپ» و« هئوتسا» یاد نشده است، ولی از دوره-یِ اشکانی به به این سوی این گفتاور پیشکشیده شده است [165].
برای اینکه بدانیم چگونه امکان دارد که بکارگیری یک زبان زد (اصطلاح) یا واژه به برداشتِ نادُرُست بینجامد، یک نمونه-ی دیگر میآوریم و این جُستار را به پایان میبریم: از همان زمان اشکانیان در میان دبیران رسم شد که در نامه های فرمانروایان پاژنام (لقب) «برادر» را برای گیرنده-یِ نامه برگُزینند؛ به این چم (یعنی) که پادشاهی، پادشاهی دیگر را «برادر» مینامید [و این خوشامدگویی ها (تعارف ها) در زمان ساسانیان رسمی شُد و شاهان ساسانی و فرمانروایان رومی یکدیگر را « برادر» مینامیدند، و هتا زنان آنان نیز یکدیگر را « خواهر» می خواندند] [166]. و یا پادشاه «کمسالتری» را «فرزند» مینامیدند و یا فرمانروای «کهنسالتری» را «پدر» میگفتند. پُرآوازه تر از همه موردها، آن است که «والرشک» پادشاه ایرانی ارمنستان (به چم تیرداد اشکانی)، در نامه ای به برادر خود «بلاش» یکم پادشاه اشکانی، خود را «برادر و پسر» او میخواند، اگرچه وی پسر بلاش نبوده است [167]. به همین فرنود (دلیل) است که خسروپرویز در نامه ای که به «موریس (Maurice)» امپراتور روم نوشت و از او درخواست یاری و سپاه کرد، خود را «فرمانبردار و پسر» موریس خواند [168]. و «ژوستینیان» (Justinian) امپراتور روم در نامه اش به خسرو انوشیروان او را «پدر» خود شمرد (مالالا، به نقل از وی در شهبازی، همان مقاله). این گونه خوشامدگویی ها (تعارف ها) اگر جدی گرفته شوند چم (معنی) بسیار گمراه کننده ای ببار خواهند آورد. جالب اینجاست که خود خسرو انوشیروان در نامه ای امپراتور ژوستینیان را « برادر ما » خواند! [169] ولی این خوشامدگویی ها چیز دیگری نیستند جز همان که امروز یک مرد ارجُمَند و سالخورده ای یک دختری را با پاژنام (لقب) «دخترم» و یا «خواهرم» بخواند (صدا کُند)، بدون آن که پیوندی میان آنان باشد. اکنون اگر کسی از این خوانش (صدا کردن) برداشت جدی کند، او همان کاری را کرده است که گُذشتهنگاران با ایرانیان زرتشتی کرده اند. این گذشتهنگاران نیز نه تنها زرتشتیان را بدنام به زناشویی با دختر خوانده ها و پذیرفته شدگان در خانواده شان کرده اند، وآنکه زناشویی با هر کسی را که آنها بگونه ای با آهنگِ خوشامدگویی، پدر و دختر و برادر و خواهر و جز آن خوانده اند، زناشویی با محارم خوانده اند. پس، از این جُستار چنین نتیجه می گیریم که تنها با پُشتگرمی به واژه-ی «خوئیتوک دس» در چند نَسک (کتاب) زرتشتی که درپایان دوران ساسانی نگاشته شده اند، و تنها با تکیه به گواهی های ناشی از برداشت های نادرست، نمیتوان پذیرفت که زناشویی در میان محارم در ایران باستان روا بوده است. و اگر دو چند موردی هم پیش آمده باشد، تنها ناشی از خودکامگی و شکستن قانون های کشور ایران بوده است و بس.

نویسنده : دکتر علیرضا شاهپور شهبازی
ویرایش: خشایار رُخسانی

یاداشت ها

[1] رک. چاپ ۱۷۱۰،اشتراسبورگ، ص ۱۵۸-۱۵۷، ۴۹۱
[2] تاریخ ادیان ایرانی، زیر فصل ازدواج
[3] رک. کتاب زند- اوستا، ج۳، فهرست، زیر واژه خوئیت ودثه
[4] کتاب روایات مقدس و مکاشفات دینی بلخیان قدیم، مادها، پارسیان و جز آن
[5] دین و سنن ایرانیان، صفحات ۱۱۰ تا ۱۱۳؛ اشپیگل، باستان شناسی ایران، ج۳، ص۶۷۸ و بعد
[6] تمدن ایرانیان شرقی باستان، ص۲۴۵ و بعد
[7] ارداویراف پسری یگانه بوده است با هفت خواهر و از پارسامردان ( قدیسان) زرتشتی به شمار میرفته ولی وجود تاریخی او ثابت نشده است. درباره او پائین تر سخن خواهیم راند، رک. پانوشت
[8] موزئون، ج۲، چاپ ۱۸۸۳، ص۳۶۶ و بعد
[9] چند کلمه درباره حماسه ایرانی ویس و رامین، نقل اینوسترانتسف از وی، تحقیقاتی درباره ساسانیان، ص۱۹۳، یادداشت.
[10] ویس و رامین، ص ۴ تا ۴۲، البته خواننده می داند که ویرو نابرادری ویس است. نیز رک، پانوشت.
[11] به ویژه «دستور سنجانا» در هنگام ترجمه خود از دینکرد، ص۹۶٫ در همه جای دینکرد، واژه ها و نهادهای (موضوع های) وابسته به «خوئیتوک دس» را به گونه ای برگردانید که هرگز چم (معنی) همسرگُزینی با محارم از آن بر نمیآمد: رک، اعتراض نیبرگ، راهنمای پهلوی، ج۲، ص۲۲۴ که میگوید تنها پس از چاپ نگارک دار (مصور) دینکرد بود که این نهاده-ی روشن شُد.
[12] متون پهلوی، ج۲، ص۳۸۹ تا ۴۳۰
[13] به رغم تمام اعتراضاتی که به این مقاله شده است، هر گاه به دیده انصاف بنگریم می بینیم که هدف «وست» هرگز متهم کردن ایرانیان نبوده است و بر خلاف عده ای دیگر از غربیان و حتی شرقیان که از بستن اتهام ابایی ندارند و از خوار کردن اجداد خود لذت می برند، «وست» ذره ای از حقیقت جویی غافل نمانده است.
[14] رسم موهوم زناشویی با محارم در ایران باستان، بمبئی،۱۸۸۸
[15] زناشویی در ایران باستان، بمبئی، ۱۹۶۵٫ اشکال بزرگ این اثر و نوشته های مشابه آن بی دقتی در ارجاعات و پیش آوردن تعبیرات موهوم و انکار نص صریح آیات و اسناد و روایات است، و کسی نمی تواند آنها را جدی گیرد و فقط به صرف این که دشمنان ایرانیان بدانان چنین اتهاماتی زده اند، شواهد را نادیده بگیرد و یا متون را به دلخواه خود تعبیر کند.
[16] هوبشمان، در باب ازدواج با اقارب در میان ایرانیان، مجله شرق شناسی آلمان، دوره ۴۳، سال ۱۸۸۹، ص۳۰۸ تا ۳۱۳- دارمستتر، به ویژه در ترجمه زند اوستا، ج۱، ص۱۲۶ تا ۱۳۴- کوهن، در یادداشتی بر مقاله هوبشمان، همان مجله، ص۶۱۸- کازارتلی، شواهد شرقی درباره خوئیتوک دس، مجله اسناد بابلی و شرقی، دوره چهارم، سال ۱۸۹۰، ص۹۷ و بعد- کازارتلی، فلسفه دین مزدایی در زمان ساسانیان، ص۱۵۶ تا ۱۶۰- یوستی، تاریخ ایران در اساس فقه اللغه ایرانی،ج۲، ص۶۸۲- اینوسترانتسف، تحقیقاتی درباره ساسانیان، ص۱۲۳ و بعد- بارتولومه، لغتنامه ایران کهن، ستون ۱۸۶۰- بارتولومه، زن در حقوق ساسانی، ترجمه، ص۳۲ و ۳۳- کریستن سن، ایران در زمانساسانیان، فرانسوی ۳۲۳، ترجمه ص ۴۸ تا ۳۴۷- کینگز میل، ازدواج و تدفین در میان پارسیان کهن، مجله آثنیئوم، سال ۱۹۰۲، ص ۹۶ و بعد- گرای، ازدواج در ایران رسم زناشویی با محارم، دائره المعارف هیستینگز، جلد هشتم، ۱۹۱۵، ص ۴۵۶ تا ۴۵۹- کرنمان، ازدواج با خواهر در جهان قدیم، ص ۱۷ تا ۲۷٫ در اینجا باید تذکر دهیم که مراجع و سخنان مورخان قدیم یونانی و رومی را کارل کلمنت در کتاب زیر گرد آوری کرده است:
carl clement,fontes historiae religionis persicae,Bonn,1920 )
[17] در کتاب خانواده ایرانی در دوران پیش از اسلام، فرانسوی ص ۱۱۷ و بعد، ترجمه، ۱۱۸ تا ۱۴۳
[18] مخصوصا در مقالاتی که در مجله مهر بر ضد عقاید جمشید سروشیان نوشت و نیز در کتاب تاریخ اجتماعی ایران،ج۱، تهران، ۱۳۴۲، ص۳۵ تا ۴۲ تکرار کرد بدون آن که مآخذ اصلی خود را یاد کند.
[19] از میان نوشتارهایی که شایسته بیان کردن هَستند، یکی نوشته «فرای» است به نام زنای با محارم زرتشتی. دیگری نوشتاری است از «کلیما»، درباره-ی دشواری رسم زناشویی در ایران باستان، سومی نوشتار بسیار جالب «اسپونر» است: خویشاوندی و ازدواج ایرانی. و دیگر نوشتاری است پر از جُستارهای وابسته و ناوابسته از «بوچی». و نوشتار حقوق خانواده از منصور شکی در دانشنامه ایرانی،ج۹، ص۱۸۴ تا ۱۸۹.
[20] به نقل از وی در آثنه، کتاب پنجم، بند ۶۳
[21] به نقل از وی در کتاب کلِمِنت اسکندرانی، استرومتا، کتاب سوم، فصل ۱۱، فقره ۱.
[22] به نقل ترتولیان از وی در اَپولوگیا، فصل ۹، کلمنت، ص۶۹ تا ۷۰٫ هیچ یک از نوشته های کتزیاس در دست نیست و فقط تکه هایی از آنها را- آن هم به صورت اختیارات- می شناسیم، که همه آنها را فیلیکس یاکوبی به نحو بسیار شایسته ای گرد آوری و ارزیابی کرده است. رک. یاکوبی، قطعات پراکنده مورخان یونان، حلقه سوم، جلد c، ص۴۱۶ تا ۵۱۷.
[23] به نقل دیوژن لائرتی از وی در کتاب زندگانی فیلسوفان، ج۱، بند۷.
[24] اشعار، قطعه ۹۰، به نقل فُکس-پِمبرتن، ص۲۹
[25] جغرافیا، کتاب پانزدهم، فصل ۲۰، بند ۷۳۴٫ کمی پیشتر از این در ۷۳۳ ، استرابو تاکید کرده بود که این گونه مطالب را وی خود به شخصه نمی داند بلکه مورخان دیگر گفته اند و این سخن به خوبی نشان می دهد که چگونه چیزی که نویسنده ای باب می کرده است، به تکرار دیگران به صورت نص تاریخی در می آمده است.
[26] در کتاب De Specialibus Legibus ، فصل سوم، بند ۱۳.
[27] در تاریخ اسکندر، کتاب هشتم، بند۲، فقره۱۹
[28] اندر فر اسکندر بزرگ، اخلاقیات: ج۱، فصل۵، بندc328.
[29] زندگانی اردشیر، بند ۲۳، ظاهرا از روی تاریخ کتزیاس.
[30] در کتاب Pyrrhonis Hypotyposes، فصل سوم، بند ۲۰۵، به نقل از فُکس- پمبرتن، ص۷۶). لوکیان ۱۲۰ تا ۱۸۰ م و بطلمیوس حدود ۱۰۰ تا ۱۷۸ م هم از روا بودن ازدواج با محارم سخن رانده اند (لوکیان، فرزالیا، Pharsalia، ج۸، بند ۴۸؛ بطلمیوس، رسایل چهارگانه، Tetrabiblon، ج۲، ص۱۷، به نقل از فکس- پمبرتن، ص۶۲.
[31] اکتاویوس، بند ۳۱٫ کلمنت، ص۷ تا ۵۶.
[32] خطابه ای به یونانیان، ج۱، ص۲۸.
[33] به نقل فکس- پمبرتن، ص۷۲ و ۷۳.
[34] به نقل یوزی بیوس از وی. رک، کلمنت، ص۶۹.
[35] زندگی فیلسوفان، ترجمه هیکز، ج۱، ص۹
[36] رد بر کلسوس، ج۵، فصل۲۷، بند ۵۹۷؛ ج۶، فصل ۸۰، بند ۶۹۳
[37] در Recognitions، ج۹، فصل ۲۰ و ۲۱٫ به نقل فکس- پمبرتن، ص۹۱.
[38] نامه ها، ۲۵۸٫ به نقل کلمنت، ص۸۶ از آن.
[39] رساله مجعول منسوب به سٍث، Liber apocryphus nomine Seth، ستون۶۳۸٫ به نقل فکس- پمبرتن، ص۹۸.
[40] رد بر ژوینیان، Adversus Jouinianus، کتاب دوم، بند۷٫ به نقل کلمنت، ص۸۸.
[41] مواعظ، ج۹، ص۳۳٫ به نقل فکس- پمبرتن، ص۱۰۴.
[42] رک. ع. شاپور شهبازی، خلاصه ای از خداینامه در یک روایت یونانی، سخنواره: مجموعه مقالات به یاد دکتر پرویز ناتل خانلری..
[43] آگاثیاس، تاریخ، کتاب دوم، بند ۲۴
[44] اختیارات، Bibliotheca، فصل۷۲، بند ۵۴
[45]
)Elishe,History of Vardan and the Armenian War,tr.R.w.Thomson,London,1982,pp.103-104(.

[46] طبع زاخائو در قانون نامه های سریانی، ج۳، ص۱ تا ۲۰۱، به ویژه ص۳۳ و بعد،۹۷.
[47] طبع زاخائو، همانجا، ص۲۵۵ تا ۲۸۵ به ویژه ص ۲۶۱، ۲۶۵ و بعد.
[48] کتاب انجمنهای دینی، Dus Buch der Synhados، طبع براون، ص۹۳ و بعد؛ بیدیان، Bedijan، تاریخ مارجبلها، ص ۲۰۶ و بعد از آن و ص ۲۵۴ و ص ۲۸۲؛ زاخائو، همانجا، ص۲۲ تا ۲۷، ۳۱ تا ۳۵، ۳۶۵ تا ۳۶۸.
[49] براون، همانجا، ص۱۳۱.
[50] رشید یاسمی، یادداشت بر ترجمه ایران در زمان ساسانیان، ص ۳۴۹: وجه دوم
[51] همانجا و نیز ناصرالدین شاه حسینی، ترجمه زن در حقوق ساسانی از بارتولومه، ص ز و ص ژ.
[52] بارتولومه، لغت نامه ایران کهن، ستون ۱۸۶۰؛ نیبرگ، راهنمای پهلوی، ج۲، ص۲۲۴؛ وست، متون پهلوی، ج۲، ص۳۹۰.
[53] وست، متون پهلوی، ج۲، ص۳۹۰ و ۳۹۱.
[54] بویس، دین زرتشتی، ص۲۰، ۳۲ و ۳۳، ۶۲ و ۶۳، ۸۸ با مراجع. البته لازم به ذکر است مورد یاد شده هنوز اثبات نشده.
[55] وست، متون پهلوی، ج۲، ص۳۹۱
[56] وندیداد: در بُنیادش وی دیو دات است به چم (یعنی) قانون پاد دیوان: واژه-ی وندیداد رَندیش (تلفظ) نادرست این نام است.
[57] به نقل از وست، همان منبع، ص۳۹۲ تا ۳۹۴٫ در مورد توضیحات اضافی، رک. همانجا، ص۳۹۲، یادداشت ۳
[58] وست، متون پهلوی، ص۳۹۳ و ۳۹۴.
[59] لازم به توضیح است که در دینکرد، جایی که خلاصه نسکها را دارد از چنین نسکی هیچ نشانی نیست.
[60] وست، متون پهلوی، ص۳۹۴.
[61] از ترجمه بَک، کتیبه های دولتی ساسانی، ص۴۳۳.
[62] وست، متن های پهلوی، ص ۳۹۴ و بعد.
[63] متون پهلوی، ص ۳۹۵٫ خلاصه این نسک در دینکرد هشتم، فصل سوم، بند ۱ آمده است: وست، متون پهلوی، ج۴، ص۱۲، و خلاصه بسیار مفصلی از آن در دینکرد نهم، فصل ۲۴ تا ۴۶ آمده است- وست، همان منبع، ص۲۲۶ تا ۳۰۳- و مطلب مذکور در فرگرد هیجدهم- همان منبع، ص۲۸۴ و بعد- یافت می شود.
[64] وست، متون پهلوی، ج۲، ص۳۹۶.
[65] وست متون پهلوی، ص۳۹۷.
[66] متون پهلوی، ج۴، ص۳۸۲.
[67] متن پهلوی و ترجمه های پُرشُمار از ارداویرافنامه در دویست سال گذشته بارها چاپ شده است. جُستارهای بُنیادین آن را «وست» در متون پهلوی، ج۲، ص۳۹۷ و ۳۹۸ آورد و این نهاده-ی (موضوع) جالب را هم افزود: مگر این رفتار بیشتر از رفتار آن زن در آن داستان شگفت آور تر است که پشت سر هم با هفت برادر زناشویی کرد و در انجیل مارک- دوازده، آیات ۲۰ تا ۲۲- و لوقا- بیست، آیات ۲۹ تا ۳۲- از آن یاد کرده اند؟ به هر روی داستان معراج ارداویراف از رایجترین و پذیرفته ترین داستان های زرتشتی است و به زبانهای بسیاری ترجمه و دستکم چهار بار به پارسی برگردانیده شده است. برگردان کُهن آن به سروده هم موجود است که «دستور کیخسرو جاماسپجی جاماسپ آسا» در بمبئی به همراه متن پهلوی و ترجمه گجراتی در ۱۹۰۲ چاپ کرد. اما در این ترجمه از خوئیتوک دس به معنی زناشویی با اقوام یاد شده است.
[68] وست، متون پهلوی، ج۲، ص۳۹۸ و بعد.
[69] وست متون پهلوی ، ص۳۹۹.
[70] وست متون پهلوی، ص۴۱۰ و بعد.
[71] وست متون پهلوی، ص۴۱۱
[72] همان منبع، ص۴۱۱ و ۴۱۲
[73] همان منبع، ص۴۱۲ و بعد
[74] «وست»، متون پهلوی، ج۲، ص۴۱۴٫ تفصیل آن را بعد خواهیم دید.
[75] طبع تاوادیا، ص۱۱۳- فصل هشتم، بند ۱۸-.
[76] فصل ۲۳، بند ۱۳- وست، متون پهلوی، پنجم، ص۱۶۶
[77] رک. وست، متون پهلوی، ج۲، ص۴۱۴، برای مراجع.
[78] به نقل از وست، متون پهلوی، ج۲، ص۳۹۹ تا ۴۱۰
[79] بسنجید با یادداشت «وست»، همان منبع، ص۳۹۹، حاشیه ۴، و توضیح نیبرگ، راهنمای پهلوی، ج۲، ص۲۴۴.
[80] برای نمونه ترجمه دمناس، de Menasce، در کتاب سوم دینکرد، ص۸۵ و بعد. سعید نفیسی- منبع یاد شده در پانوشت ۱۹- هم این فصل را بگونه-ی گلچین و مخدوش آورده است.
[81] بخش یکم، فصل ۴۴، سطرهای ۸ تا ۱۲) (ترجمه پریخانیان، ص۱۱۹؛ شکی، زناشویی ساسانی، ص ۳۳۵ و ۳۳۶.
[82] همانجا، سطرهای ۱۳ تا ۱۶) (زناشویی ساسانی، ص۳۳۶.
[83] پرسش ۲۲- اصفهانی، ص ۱۵۵ تا ۱۵۸.
[84] پرسش ۲۸- اصفهانی، ص۱۹۳ تا ۱۹۶.
[85] پرسش ۳۰- اصفهانی، ص۲۰۳ تا ۲۰۶.
[86] بسنجید با داوری وست، متون پهلوی، ج۲، ص۴۱۰.
[87] همان منبع (متون پهلوی)، ص۴۱۴ و بعد.
[88] وست، متون پهلوی، ج۲، ص۴۱۷.
[89] همان منبع (وست، متون پهلوی)، ص۴۱۷ تا ۴۲۶٫ باز اینجا هم گواه اعتراض مردم به فتوایی ناپذیرفتنی هستیم.
[90] این داوری وست است: همان منبع، ص۴۱۹ و بعد، و ص۴۲۷ و بعد.
[91] همان منبع (وست متون پهلوی)، ص۴۲۷ تا ۴۳۰.
[92] (همان منبع (وست، متون پهلوی)، ص ۳۹۱.
[93] بویس، تاریخ دین زرتشتی، ج۲، ص۲۷۵، با مراجع
[94] همان منبع (بویس، تاریخ دین زرتشتی)، ج۱، ص۲۸۵.
[95] گشتاسپ می گوید، هوتس، که مرا خواهر و زن است. یادگار زریران، تدوین و ترجمه بیژن غیبی، بیلفلد آلمان، ۱۹۹۹ ص ۲۲
[96] شاهنامه، ج۶، ص۳۵۱ تا ۳۵۵- چاپ مطلق، ج۵، ص۴۸۳ تا ۴۸۸-.
[97] شاهنامه، ج۶، ص۱۲۰، بیت ۷۹۴ و ۷۹۵- چاپ مطلق، ج۵ ، ص۱۵۰، بیت ۸۰۰ و ۸۰۱- گشتاسپ پس از بازگشتن از رزم ارجاسپ به فیروزی
[98] شاهنامه، ج۳، ص۱۴ و بعد. چاپ مطلق، ج۲، ص۲۱۱ و بعد.
[99] شهبازی، کورش بزرگ، ص۳۲۵، یادداشت ۱۹.
[100] هرودت، تاریخ، ج۷، بند ۲۲۴.
[101] کتزیاس، پرسیکا، گزیده ۱۵- الف. یاکوبی، ص ۴۹۶)
[102] زندگانی اردشیر، بند ۲۷.
[103] کتزیاس، پرسیکا، گزیده ۵۵٫ یاکوبی ص۴۷۱.
[104] پلوتارخ، زندگانی اردشیر، بند ۲۶.
[105] همگی بُنمایه ها درباره او را در کتاب برو، Berve، زیر شماره ۷۲۱ خواهید یافت
[106] بعضی از مورخان حتی خود داریوش را هم زاده ازدواج خواهر و برادر می دانند: برو، شماره ۷۱۱
[107] کنتوس کرتیوس، تاریخ اسکندر، ج۸، فصل ۲، بند ۱۹.
[108] منابع در باب موزا در کتاب کاراس- کلاپرُت، ص ۱۵.
[109] ساکز- هونگر، ص۵۰۷
[110] مینز، طومار اشکانی از اورامان کردستان، ص۲۸ و ۳۱
[111] همچنین ماری لوئیز شومان در نوشتاری در باب چند زن نامبرده شده در کتیبه سه زبانی شاپور یکم بر کعبه زرتشت، و هینتس، در کتاب یافته ها و پژوهشهایی از ایران کهن، ص ۱۲۴ و بعد.
[112] رک. آدر اناهید، به قلم فیلیپ ژینو در دانشنامه ایرانی، ج۱، ص۴۷۲.
[113] طبری، تاریخ، ج۱، ص۹۹۸: و کانت لبهرام اخت یقال لها کردیه من اتم النساء و اکملهن و کان تزوجها…
[114] شاهنامه، چاپ مسکو، هشتم، ص۳۶۹
[115] شاهنامه، چاپ مسکو، هشتم، ص ۴۰۷ تا ۴۱۳
[116] شاهنامه، چاپ مسکو،، نهم، ص ۶۳ تا ۶۵
[117] نولدکه، تاریخ طبری، ص۲۸۲ یادداشت ۱، به نقل از تاریخ ابن بطریق
[118] به دل با برادر چو بیگانه شد: شاهنامه، هشتم، ص ۴۱۷، بیت ۱۶۷۶
[119] هُفمان، ص۹۵.
[120] (هُفمان، ص ۵۰.
[121] مارکوارت، ایرانشهر، ص۱۳۰، یادداشت۶ . نیز کریستن سن، ایران در زمان ساسانیان، ص۳۷۷ و بعد؛ بسنجید با پایینتر.
[122] هرودت، تاریخ، کتاب سوم، بند۳۱ و بعد. تفسیر آن در شهبازی، کورش بزرگ، ص۴۱۲ تا ۴۱۴
[123] برای تقلید کمبوجیه از عادات عیلامیان رک. مقاله اپنهایم، Oppenheim، ص۵۵۷ و ۵۵۸ ، که بر سندی بابلی متکی است که به موجب آن کمبوجیه در معبد نبوی بابل، با لباس عیلامی ظاهر شد و مایه نگرانی و دلچرکی بابلیان گردید. از تاریخ عیلام می دانیم که یکی از ملکه های آنجا با دو برادر خود ازدواج کرد: هینتس، جهان از یاد رفته عیلام، ص۹۱.
[124] برای آن رُ.کُ. بویس، تاریخ دین زرتشتی، ج۱، ص ۲۵۳ و ۲۵۴
[125] بسنجید با داوری بویس، تاریخ دین زرتشتی، ص ۲۵۴، یادداشت ۲۴.
[126] وست، متون پهلوی، ج ۲، ص۴۲۷ تا ۴۳۰ و گرای، مقاله زناشویی، ص ۴۵۹).
[127] تاریخ، کتاب دوم، بند ۲۳.
[128] نظام الملک، سیرالملوک، طبع ه . دارک، تهران، ۱۳۴۶، ص۲۵۷ و ۲۵۸
[129] هفمان، ص ۵۰.
[130] مثلا کریستن سن، ایران در زمان ساسانیان، ص ۳۰۷.
[131] نولدکه- طبری، ص ۸۵، یادداشت ۴
[132] نولدکه- طبری، ص۴۲۳.
[133] به گفته-ی مارکوارت از وی، ایرانشهر، ص۱۳۱ و ۱۳۲، یادداشت ۶.
[134] طبری، تاریخ، ج۱، ص۸۸۷
[135] تاریخ جنگ ایران، ج۱، بند ۶
[136] مارکوارت، همانجا. کریستن سن، ص۳۷۸.
[137] نگاه کُنید به پانوشت پیشین، ژوزفوس می گوید این کار خشم نژادگان (نجبای) پارتی را به دنبال داشت.
[138] رک. ویدنمان، Wiednemann، ص۲۴۰
[139] ایلیاد هومر، سرود هفدهم، سطر۱۲۸ و بعد
[140] ادیسه هومر، سرود هفتم، سطر۵۴
[141] ادیسه هومر، سرود هفتم، سطر۶۰
[142] شرادر- نهرینگ، ج۲، ص۵۹۹.
[143] رک. فولی، زناشویی: در مسیحیت، دائره المعارف هیستینگز، ج ۸، ص۳۳۳ تا ۳۴۳.
[144] شرادر- نهرینگ، ج۲، ص۵۹۹ و ۶۰۰.
[145] برای زناشویی خواهر با برادر و محارمان دیگر در مصر قدیم و بطالسه رک. دیودور، کتاب یکم، بند ۲۷، فقره ۱؛ [کرنی cerny و میدل تن middleton ].
[146] برای عیلامیان رک. بالاتر، پانوشت، برای لیسیان رک. بویس، تاریخ دین زرتشتی، روم، ص۷۶.
[147] اسپونر، خویشاوندی و زناشویی ایرانی، ص۵۴ با مآخذ.
[148] دشن گیمن، ص۲۰۷.
[149] به نقل از شرادر- نهرینگ، ص۶۰۰.
[150] دشن گیمن، ص۲۰۷ و بعد.
[151] دشن گیمن، ص۲۰۸.
[152] شرادر- نهرینگ، ج۲، ص۶۰۰.
[153]

)رک. Nikephoros,Short History,tr.C.Mango,Washington,D.C.,1990,pp.53-54(

[154] مینوی، دهقانان، مجله سیمرغ، سال یکم، ۱۳۵۲، ص۸ تا ۱۳
[155] ر.ک. کتاب بسیار معروف ویدن گرن، ملوک الطوائفی در ایران باستان
[156] داریوش بزرگ، کتیبه بیستون، متن فارسی باستان، ستون پنجم، سطرهای ۵ ، ۷، ۹ ، ترجمه آن در شهبازی، جهانداری داریوش بزرگ، ص۵۴
[157] شهبازی، ولیعهد در دانشنامه ایرانی، ج۶، ص۴۳۰ با مراجع.
[158] فایناس، به نقل از او در آتنه، کتاب دوم، فصل ۴۸، بند د
[159] رک. توضیح مفصل و عالمانه بنونیست در القاب و عناوین خاص در ایران باستان، ص۴۳ تا ۵۰
[160] رک. مینز، ص۳۹.
[161] پلی بیوس، تاریخ، ج۵، فصل ۴۳، بندهای ۱ تا ۴، و زَی بِرت، ص ۶۰.
[162] شروین- وایت- کورت، ص۲۰۴
[163] شروین- وایت- کورت، ص۱۲۷
[164] رک. مقدمه بیژن غیبی بر چاپ آن کتاب. به ادعای علی اکبر مظاهری [ خانواده ایرانی، ص۳۶۶] وی نخستین کسی بوده که بدین موضوع پی برده و آن را به مینورسکی گفته بوده است) (روایت فعلی آن به زبان فارسی میانه است.
[165] مولتون، دین زرتشتی اولیه، ص۲۰۶، متذکر شد که این رابطه در اوستا نیامده است و برداشت بارتولومه در مورد [ خواهر و زن بودن ] هئوتسا گشتاسپ درست نیست.
[166] شهبازی، روابط ایران و بیزانس، در دانشنامه ایرانی، ص۴.
[167] موسی خورنی، تاریخ ارمنستان، کتاب یکم، فصل نهم.
[168] تئوفیلاکت سیموکتا، تاریخ، فصل ۴، بند ۱۱، فقره ۱۱.
[169] رک. مناندر جاندار، تاریخ، قطعه ۶، [ ترجمه، ص۶۳

منابع و مراجع اصلی :
• کریستین سن، ایران در زمان ساسانیان
• دکتر تورج دریایی، ایران در زمان ساسانی
• مری بویس، تاریخ کیش زرشتت
• دفاعیه اردشیر آذر گشسب
نگاره های مرتبط:
• اوستا
• بزرگترین جشن ملی ایران
• شاپور اول فرزند اردشیر دومین شاه ساسانی
• جشن نوروز
• ایزد زرتشتی : بهرام
• ادبیات فارسی باستان
• دانش پزشکی در ایران باستان(2)
• حکمت و فلسفه در ایران باستان
• خدایان و آفرینش جهان در ایران باستان
• کوتاه سلسله ساسانی
برگرفته از وبگاه: تاریخ ما

http://tarikhema.ir/ancient/iran/achaemenid/3478/marriage-in-ancient-iran/#comment-21327

نوشته‌شده در Uncategorized | برچسب‌خورده با | بیان دیدگاه

Hello world!

Welcome to WordPress.com. After you read this, you should delete and write your own post, with a new title above. Or hit Add New on the left (of the admin dashboard) to start a fresh post.

Here are some suggestions for your first post.

  1. You can find new ideas for what to blog about by reading the Daily Post.
  2. Add PressThis to your browser. It creates a new blog post for you about any interesting  page you read on the web.
  3. Make some changes to this page, and then hit preview on the right. You can always preview any post or edit it before you share it to the world.
نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه